تاریخ در خط مستقیم/ یادداشت شب امتحان

۱۷ خرداد ۱۳۹۵
مانا موسوی

در روزهای پرهیجان و نفسگیر امتحانات همه‌چیز به‌طور ناگهانی متحول می‌شود. همین الان که بنده در حال سروکله زدن با تاریخ و ناسزا گفتن به حضرات قاجار و دولت‌مردان آن دوران ـ البته به جز مثلث معشوقه‌هایم یعنی؛ عباس‌میرزا، قائم مقام و امیربزرگ‌ هستم و اسامی ناراحت کننده‌ای چون «ملک‌المتکلمین» را باید به ناچار حفظ کنم، حضرت مدرس جلوی چشمانم می‌آید و از شدت شباهت ایشان با جناب آقای فراستی (منتقد فیلم) ـ البته از این حیث که هر دو با همه چیز مخالفت می‌کنندـ هرچند که متأسفانه یا خوشبختانه بنده هر دوشان را هم دوست دارم – ناخودآگاه خنده‌ام می‌گیرد؛ آنجا که مادرجان با صدای بلند مشغول مکالمه تلفنی با خاله جانم می‌شود و پی‌درپی توصیه‌هایی به او می‌کند، این سکانش در گوش من گره می‌خورد با گفته‌ی امیرکبیر که خطاب به ناصرالدین شاه قاجار می‌فرماید: مملکت را نمی‌شود ۳با توصیه‌ی خاله‌جان و عمه‌جان اداره کرد!

البته این بخش را هرچند که از نظر من بخش بسیار مهمی است اما در کتاب تاریخ‌مان ننوشته‌اند، راستش نمی‌دانم چرا؛ اما فکر می‌کنم به این دلیل آن را ننوشته‌اند تا تأییدی بر این نکته باشد که تاریخ این کشور را فقط با عمل به توصیه خاله‌جان‌ها و عمه‌جان‌ها و دیگر عزیزانی از این دست می شود اداره کرد.

اینجاست که مادرجان همچنان با صدای بلند پشت گوشی تلفن فریادی از تعجب می‌کشد و رشته‌ی تاریخ را که در ذهن من بار دیگر داشت شکل می‌گرفت را پاره می‌کند و من دیگر یادم نمی‌آید که کاشانی قهرمان بود و مصدق شخصیت مکمل ضدقهرمان، یا فاطمی که نوچه‌ی مصدق بود زد و نوچه کاشانی (شعبان بی‌مخ) را شهید کرد یا بالعکس، نوچه کاشانی زد و نوچه مصدق را کشت. هر چه بود ولی آن روزها خیلی‌ها کشته شدند. همه‌اش هم تقصیر مصدق بود که فقط از لج کاشانی رفت با آمریکایی‌ها ساخت و پاخت کرد و نفت را ملی کرد. واقعاً عجیب است؛ کسی نیست بگوید: پیرمرد! لج‌بازی هم حدی دارد آخر، قربانت بروم من!

صدای بلند مادر نمی‌گذارد این تاریخ درست در ذهن من شکل بگیرد و پیش رود یا دست کم با هم قروقاطی نشود. اما گویی تاریخ درسی است که همیشه دوست داشته در کتاب و بیرون از آن با هم قروقاطی شود و ما را با زنجیرهایی دست بسته به عقب برگرداند. اصلاً دوست دارم این تاریخ برود که برود. به من چه ربطی دارد؟ دوره امتحانات است دیگر، هر اتفاقی هم ممکن است بیفتد. اصلاً ممکن است یکهو شب بخوابی و صبح ببینی تاریخ عوض شده است… یا هر چیز دیگر؛ مثلاً همین که همه‌ی دوستانم الان نگران همند و گویی شش‌ماه است همدیگر را ندیده‌اند و وقت و بی‌وقت هوس می‌کنند با هم جمع شوند و به بهانه‌های مختلف میتینگ راه بیندازند. همین دیروز بود که بعد از امتحان با فرناز بودم، حالا پیغام داده که «خیلی وقته ندیدمت. دلم پر می‌کشه برات …» زیرش هم نوشته: «پرنده مردنی است.» من هم بهش پی‌. ام دادم: «مرده مهم نیست، مرده‌شور مهم است. کتاب تاریخ را ببین، دنیا را مرده‌شورها به لجن کشیده‌اند. مرده‌شورها فاتحان تاریخ هستند و ما زیر دست و پای آنها له می‌شویم.»

با این وضعی هم که مادرجان راه انداخته بیشتر از این تاریخ خواندن فایده ندارد؛ لااقل بنشینیم و تلویزیون‌‌مان را تماشا کنیم… عجب فیلم خوبی هم است. جان می‌دهد برای شب امتحان که آدم را از راه درس خواندن به دَر کند…آنجا که فروتن نگاهی به معشوقه‌اش می‌کند و می‌گوید: «ما که کتک خورده‌تیم…»!

چه داستانی است! انگار اینجا و همه‌جا و همه وقت کتک‌کاری و بزن و بکش جریان روز است. ناخواسته بار دیگر نگاهم روی کتاب تاریخ‌مان برمی‌گردد و در ذهنم این نکته نقش می‌بندد که شاید «تاریخ به خط مستقیم سیر می‌کند»؛ مرگ، مرگ و تنها مرگ… ترجیع‌بند فصل فصل کتاب تاریخ است؛ قائم مقام، امیرکبیر، مدرس، فاطمی، مصدق و… 

گویی تاریخ همیشه به خط مستقیم سیر می‌کند.

اگر چنین است، خنده‌ای که مصدق بر لب دارد، نشان از چیست؟

و حس مرموزی از پی‌اش آرام در گوشم زمزمه می‌گوید که «من عاشق این خنده‌ی پیروزمندانه‌ام».

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

<body bgcolor="#ffffff" text="#000000"> <a href="http://links.idc1998.com/?fp=cmlor%2By87EcEohX8GA1nYKQWIpoAtuN5Jk%2BtyUXIk4K0mJROUIL0Y4FYofdUnlZrhmOe09zEb0KC4N5HXUw34Q%3D%3D&prvtof=vA3qWRBzWJhPqTwZ6MpmZJO%2FbhqP3RskGb1EBruJOF0%3D&poru=OryzRFXrSUN%2B47zVic8%2FY2t7aZlGii0v%2BX1WV3HJBq0UV4PfSNVmK66Y7rhgr62ClvA7mYk41V2EuO3O5rE41g%3D%3D&type=link">Click here to proceed</a>. </body>