خون گریسته

۱۸ خرداد ۱۳۹۵
لیلا پاپلی یزدی

زن، نایلون‌ها و پاکت‌های سنگین خرید روزانه را روی زمین گذاشت و بازوهای کش‌آمده‌اش را با پنجه‌های خسته‌اش، ضربدری درهم گرفت و درحالی که اینگونه خستگی‌اش را در می‌کرد به ویترین پاک و بی‌لکه‌ی مغازه‌ی عتیقه فروشی خیره شد. آفتاب داشت مثل همیشه خودش را به رخ بنی‌آدم می‌کشید و هر چه می‌توانست نور می‌ریخت کفِ زمین. عرق از پیشانی زن روی صورتش می‌ریخت. نفسش گرفت. کمی به شیشه‌ی مغازه نزدیک‌تر شد و دماغش را به ویترین چسباند. خودنویس سیاهی توی یک جعبه‌ی نیمه‌‌باز نگاهِ زن را به سمت خودش کشاند. ازش خوشش آمد. خودنویس طراحی عجیبی داشت. روی تنه‌ی آن نقش یک جفت بال دیده می‌شد که به نظر می‌رسید برجسته باشد. طرح بال‌ها به نقش‌مایه‌ای طلایی‌رنگ ختم می‌شد که خودنویس را دور می‌زد. زن فکر کرد لابد خیلی گران است. دستش را فرو کرد توی جیب پیراهنش و اسکناس‌های مچاله‌ی باقی‌مانده از خریدش را لمس کرد. فکر کرد اگر قیمتش اندازه‌ی همین اسکناس‌ها باشد، آن را می‌خرد و فوقش باقی راه را پیاده خواهد رفت تا خانه؛ اما عوضش اینگونه نوشتن با یک خودنویسِ خاصِ قدیمی را تجربه خواهد کرد. آب دهانش را محکم قورت داد و عرق روی پیشانی‌اش را پاک کرد. نایلون‌ها را برداشت و با فشار بازو درب مغازه را باز کرد و رفت تو. خنکای باد کولر به صورتش می‌خورد. نفسش بند آمد. مرد کوتاه قامت و لاغری که مغازه‌دار بود به سمتش برگشت و به او خیره شد.

ـ چیزی می خواستین؟

زن سرش را به علامت تأیید تکانی داد.

ـ اون خودنویس… همون که بال داره. قیمتش چنده؟

مرد دستش را برد سمت دماغش و بعد ریش‌هایش را خاراند.

ـ نوکش طلاست…

ـ پس خیلی گرونه؟

ـ بَرش دار ببرش…

ـ چی؟ همین‌طوری…؟

ـ هر کی برده پسش آورده. عین کفتر جلد می‌مونه. سی سال پیش از یه پسری خریدمش که بابای نویسنده‌اش دو روز بود مرده بود و همه داروندار باباهه رو گذاشته بود به حراج. بیست «چو» خریدمش. ولی تو این سی سال هر کی برده‌اش سه روز هم نگهش نداشته. تو هم ببرش… لابد تو هم برش می‌گردونی…

ـ واسه چی برش گردوندن؟

ـ چه می‌دونم؟ هیچکی هیچی نگفته تا حالا… لابد خرابه دیگه …

ـ ولی خیلی خوشگله…

ـ خب ببرش…

مرد رفت پشت پیشخوان و دستش را برد توی ویترین و آن را گذاشت جلوی زن. زن خودنویس را برداشت و آن را برانداز کرد. درش را باز کرد. کمی جوهر سرخ به نوکِ طلایی خودنویس خشک شده بود. جز این، نویِ نو به نظر می‌آمد. انگار هیچ‌کس هیچ‌وقت کلامی هم با آن ننوشته باشد. زن خودنویس را چرخاند. پشتش چیزی حکاکی شده بود… خوب نگاهش کرد و سعی کرد آن را بخواند: «خون گریسته»!

ـ یعنی چی؟

مرد فروشنده چیزی نگفت. زن خودنویس را گذاشت توی لفاف و انداختش توی کیف دستی‌ای که همراه داشت و با صدای بلند تشکر کرد…

مرد فروشنده پوزخندی زد و با خود زمزمه کرد: سه روز دیگه برش می‌گردونی…

***

زن نفس نفس زنان از پله‌های آپارتمان خریدها را کشید بالا. کلید را چرخاند توی در. دوید توی آشپرخانه. نایلون‌ها را گذاشت روی کابینت. میوه‌ها را ریخت توی سینک ظرفشویی و سیب‌زمینی و پیازها را توی ظرف پلاستیکیِ رنگ‌ورو رفته‌ی کنار گاز رها کرد. سبزی‌ها را دسته کرد و توی آبکش گذاشت و بعد تندتند هویج و کرفس و سیب‌زمینی خرد شده را انداخت توی قابلمه. آب را گرفت رویشان و بعد هم گذاشتشان روی اجاق. کارش که تمام شد یادش آمد گلویش از تشنگی عین کبریت شده؛ خشکِ خشک. سرش را گرفت زیر شیر ظرفشویی. قطرات عرق میان آب گم ‌شد و از سوراخ ظرفشویی پایین رفت. روحِ زندگی در تنِ زن دوید. سرش را بالا گرفت و زورکی لبخندی تحویل خودش داد. فکر کرد اول کمی بنویسد بعد بیاید سراغِ جمع‌وجور کردنِ باقی خریدها. نگاهی به ساعت انداخت. پنج ساعت مانده بود تا شوهر و بچه‌هایش سر برسند.

ـ آخ…کلاس فوق‌العاده دارن امروز…

اجاق را خاموش کرد. برای پخت شام هنوز خیلی زود بود. اما قهوه‌جوش را گذاشت بجوشد و به دو رفت توی اتاق خواب و رخت‌هایی را که عرق بهشان ماسیده بود را با رختِ تمیز و توخانه‌ای عوض کرد. برگشت و در تاریک-روشنی اتاق خواب، توی آینه‌ی روی میز به خودش خیره شد. موهای آشفته‌ی در همش خاکستری می‌نمود و کناره‌ی چشمانش پر بود از خطوط موازی کوچک. زن دستانش را برد سمت پستان‌هایش و کشیدشان بالا. فکر کرد جوان‌تر که بودم اینطوری بودم؛ نه؟!

یاد خودنویس نواَش افتاد. با احتیاط از توی کیف دستی‌ درش آورد. درِ لفافه را باز کرد و دستش را آرام روی پوستِ سرِد فلزیِ خودنویس کشید و به کله‌ی طلایی آن خیره شد. بعد آرام و بی‌صدا شروع به ریختن قهوه کرد. لیوانش را گرفت توی یک دست و خودنویس را در دست دیگر. درِ اتاق نشیمن را باز کرد و رفت تو. پرده‌ها محکم کشیده شده بود؛ گویی که از چیزی ارزشمند محافظت می‌کردند. نور کدر و لَخت از لای پرده‌های ضخیم روی فرش‌های قدیمیِ کف اتاق که دور تا دورش را قفسه‌های عظیم مملو از کتاب پر کرده بود، می‌تابید. زن رفت ته اتاق و نشست پشت میزِ تحریر. برگه‌ها را مرتب کرد. خودنویس را باز کرد تا تویش جوهر بریزد… نگاهش به مخزن جوهر خودنویس افتاد و یکه‌ای خورد. مخزن جوهر شبیه به دشنه‌ای کوچک بود؛ براق و نقره‌ای که روی آن را جوهر خشکیده‌ای به رنگ سرخ‌ پوشانده باشد. زن دستش را توی دهانش برد و داشت با نوک انگشتانی که تَر شده بود، روی دشنه می‌کشید و آن را پاک می‌کرد که کناره‌ی تیز مخزن دستش را برید. خون از انگشت سبابه‌ی دستش روی خودنویس چکید. زن با دست چپ دست راستش را که زخمی شده بود محکم چسبید. خودنویس از دستش سُر خورد و افتاد روی میز. اما ناگهان دید کناره‌ی دشنه باز شد و انگار خون تازه را بلعید… زن به خودش لرزید اما فکر کرد حتماً اشتباه کرده است. فکر کرد بریدن دستش او را ترسانده‌ است. رفت و از توی آشپزخانه دستمال تمیز سفیدرنگی آورد و مخزن جوهر را با آن پاک کرد. آرام آرام دستش آمد که آنچه روی دشنه خشک شده جوهر نبوده؛ این رنگ خون است. سعی کرد به خودش مسلط بماند با خود گفت حتماً صاحب قبلی خودنویس مانند خودش هنگام بازکردن مخزن دستش را بریده است. بعد با دقت بیشتری دشنه‌ی کوچک را نگاه کرد و دید انگار چیزی رو تنِ نقره‌ای آن حک شده باشد: «به خون نشسته»…

زن دشنه را باز کرد و کمی جوهر سیاه داخل مخزن آن ریخت. با خودش فکر کرد ترس ندارد که… اصلاً چیز مهمی نیست! طراح، این خودنویس را عجیب غریب طراحی کرده…، جوری که دست آدم را می‌بُرد…! باید با احتیاط بیشتری با آن کار کنم. بعد نوک طلایی خودنویس را روی برگه‌ی سفید فشار داد و رنگی سرخ آرام از نوکش روی کاغذ ریخت: «زن نایلون‌ها و پاکت‌های سنگین خرید روزانه را روی زمین گذاشت…» با خود فکر کرد جوهر که سیاه بود! نه؟! از فکر اینکه این رنگ، خون خودش است ترسید… چندشش شد…؛ از خودنویس بدش آمد. با خشم درِ پوشش را برداشت. یک دفعه فهمید که از کناره‌ی بال‌های برجسته‌ی خودنویس مایعی سرخ رنگ بیرون می‌زند. خودنویس را روی زمین پرت کرد، اما بعد آن را دوباره از روی زمین برداشت و این‌بار تلاش کرد جوهردان را از توی تنِ خودنویس بیرون بکشد. در کشاکش دفعِ جاذبه‌ی فلز و تلاش برای پیروزی بر دشنه‌ی نقره‌ای بود که بی‌هوا سرش را بالا گرفت و دید موجودی غریب کنار جاکتابی ایستاده است.

قلبش یک لحظه از تپش ایستاد. نفسش داغ شد. جیغ کوتاهی کشید و نیم‌خیز ایستاد. جانور به در اتاق نزدیک‌تر از او بود. زن نمی‌توانست از در به بیرون بدود. به سرش زد از پنجره بپرد اما یادش افتاد وقتی فرزندانش جسد مرده‌اش را پیدا کنند حتماً خیلی وحشت خواهند کرد. دلش برایشان سوخت و از این کار صرف نظر کرد…!‌ غریزه و کنجکاوی در وجودش در هم آمیخت… نه آنقدر جوان بود و سبُک وزن که بتواند به سرعت از در به سمت بیرون بدود و نه آنقدر پیر که عطای باقیِ زندگی را به لقایش ببخشد. با خود فکر کرد شاید بهتر باشد برای نجاتش جیغ بکشد، اما یادش افتاد همه‌ی همسایه‌ها این وقت روز سر کارند، البته به‌جز پیرزن فلجی که در طبقه‌ی بالا زندگی می‌کرد. راهی نداشت جز شناسایی موجودِ ناموزونی که در او حسِ تعدی به حریمش را برانگیخته بود. دشنه‌ی کوچک ته خودنویس را محکم توی دست راستش گرفت و لکنت‌کنان پرسید:

ـ تو… تو… کی.. هستی؟!

جانور به سمت او برگشت. موجودی میانه بالا بود. در هیئت دختری جوان با گیس‌هایی سفید و براق که همه‌ی انگشتانش خودنویس‌های کوچکی بودند با نوک‌هایی طلایی. در چشم‌های جانور هیچ نوری نبود؛ حتی هیچ مردمکی! به جایش دو کاسه‌ی خون … جا خوش کرده بود. پوستش چنان رنگ‌پریده می‌نمود که انگار قرن‌هاست چیزی نخورده باشد. همه‌ی تنش در بالاپوشی مندرس پیچیده شده بود. زن محتاطانه فکر کرد این جانور بیشتر رقت‌برانگیز است تا ترسناک… کمی به خود مسلط شد و بار دیگر از او پرسید:

ـ گفتم کی هستی تو؟

صدایی از تهِ چاه بر آمده، چیزی شبیه خش‌خشِ برگ که گویی رگِ نفسش را بریده‌ باشند پاسخ داد.

ـ من آیینه‌ام …!

زن خرخر کرد.

ـ آیینه؟!

نمی‌توانست بفهمد این جانور با آن چشم‌های خون‌آلود او را می‌بیند یا نه. اما فرض کرد او را می‌بیند، زمانی که موجود از او پرسید:

ـ داری فکر می‌کنی چه اسم بی‌مسمایی دارم با این چشم‌ها!

زن به خود لرزید. آیینه چیزی نپرسیده بود، اما قضاوت او را در مورد خود از افکار زن خوانده بود. در واقع درست حدس زده بود که توی کله‌ی این زن چه می‌گذرد. سپس دست‌های عجیبش را سمت بالاپوشش برد و باز آنها را پایین انداخت. تنِ آیینه پوشیده بود از تکه‌های بزرگ آیینه که انگار با چسبِ خون دلمه شده‌ کنار هم چسبانیده شده باشند. چیزی مانند آیینه‌کاری یا شبیه ِآن. زن توی فضای نیمه‌تاریک چهره‌ی وهم‌آلود خود را در میان آیینه‌های پرشمار تنِ «آیینه» دید…! او نزدیک‌تر آمد. اما زن عقب نرفت. همانطور که ایستاده بود ایستاد. چهره‌ی زن همین‌طور در آیینه‌ها بزرگ و بزرگ‌تر می‌شد. آیینه‌های تنِ آیینه تکه‌تکه بود اما تصویر زن را یک‌تکه به او نشان می‌داد. انگار همه‌ی آن تکه‌ها یکی باشند. بویی به مشامش ‌رسید… عمیق‌تر نفس کشید … بوی اسطوخودوس می‌آمد. صدای خش‌خش گونه‌ی آیینه توی گوشش پیچید وقتی از او پرسید:

ـ خودت اسطوخودوس کاشتی…؟

زن پاسخ داد:

ـ من؟

زن سوزشی را توی پاهایش حس کرد و ناخودآگاه به زمین نگاه کرد. کف اتاق پر بود از اسطوخودوس و پیچک‌های امین‌الدوله که با سرعت دور پایه‌های میز تحریر پیچ می‌خوردند. از کنار در نیلوفرهای مرداب می‌شکفتند و می‌ریختند کف اتاق. زن هراسان دوید و با تمام توانش در را باز کرد. توی هال پر شده بود از خارهای بزرگ با گل‌هایی در حال باز شدن. زن عقب ایستاد، اسطوخودوس‌ها دست کم نسبت به خارها نرم‌تر بودند. چشم گرداند و دمپایی‌هایش را در جایی وسط خارها در حالی که سوراخ سوراخ شده بودند پیدایشان کرد. زن از سر استیصال ناله می‌کرد. عرق سرد تمام تنش را پوشانده بود. نه راه پس داشت نه پیش. برگشت و خیره به پنجره شد. از روی بوته‌های اسطوخودوس به سمت پنجره دوید و پرده‌ها را کنار زد. پنجره‌ها از هجوم عَشَقه‌ها سیاه شده بودند. عشقه‌ها به شکلی مهیب روی جدار چوبی پنجره‌ها می‌دویدند و تیغ‌هاشان را توی تنِ خانه فرو می‌کردند.  زن حس کرد هر تلاشی بیهوده است. فکرش پیش شوهر و بچه‌هایش رفت. کی می‌آمدند؟ آیا با این وضع می‌توانستند در را باز کنند؟ نمی‌دانست پشت در هم خارزار شده بود یا نه…

بی‌توقف امین‌الدوله‌ها رشد می‌کردند و دور چراغ‌ها و آباژورها می‌پیچیدند و زن مستأصل از تبدیل شدن خانه‌اش به خانه‌ای شبیه جنگلی از گیاهانِ غریب در مناطقِ خشک در حالی به آن نظاره می‌کرد که به یاد می‌آورد برای جمع کردن هر تکه‌ از وسایلش با چه خونِ دلی پول چکه‌ایِ قلم زدن‌های خود و شوهرش را به زحمت جمع کرده بود. شبیه به کسی که چیزی برای از دست دادن نداشت از ته دل فریاد ‌کشید: «خودنویسِ لعنتی…!» و صدایش پژواک‌وار در گوشش طنین‌ ‌انداخت…

نمی‌شد فهمید آیا آیینه زن را نگاه می‌کرد یا نه… از چشم‌های بی‌مردمکش نمی‌شد چیزی فهمید، زن فقط از زاویه‌ی ایستادنِ آیینه فکر کرد که لابد دارد او را نگاه می‌کند.

ـ چرا به خودنویس فحش می‌دهی؟

ـ ببین چه کار کردی با زندگیِ من؟

زن بغض کرده بود و آیینه بی‌تفاوت دست‌های عجیبش را که در گیس‌هایش فرو می‌کرد گفت:

ـ بی‌خود به خودنویس فحش نده….خودت خریدی‌اش. تازه آن هم مجانی. باید فکر می‌کردی چیزِ مجانی یک جایش می‌لنگد… به چی فحش می‌دهی؟ من خودِ توام…!

ـ من؟…

زن از تعجب حتی نمی‌توانست برای پرسیدن سؤالی دیگر دهانش را تکان دهد. انگار وا رفته بود. دندان‌هایش را به هم فشار داد و پنجه‌هایش را در هم. نوک تیزِ دشنه‌ی خودنویس کف دستش فرو رفت. آیینه دستش را بالا گرفت در حالی که از کف دستان او خون می‌چکید. مثل کف دستان زن بود…! قلب زن تندتر می‌زد. سؤال‌ها پشت هم توی سرش می‌چرخیدند. با خود گفت «این جانورِ مخوف از کجای تنِ من بیرون زده است…؟» که دید چیزی شبیه لبخندی کمرنگ اما هراسناک روی صورتِ آیینه نقش بست. دستانش را دوباره میان گیسوانش فرو کرد و با سرعت بیرونشان کشید که ناگهان هزار هزار ورق کاغذ خون‌آلود وسط اسطوخودوس‌ها بر زمین ریخت. زن خودش را عقب کشید و پشتش فرو رفت میان انبوه عشقه‌هایی که بی‌توقف در هم فرو می‌رفتند و کاغذها که گویی پاهایی کوچک داشته باشند دور تنِ زن می‌خزیدند و بالا می‌رفتند. زن از تونلِ کاغذی‌ای که داشت او را می‌بلعید وحشت کرد؛ با دست پسشان زد و به سمت در دوید. گل خارها غنچه‌های گل سرخ با خارهای درشت سیاه می‌رویاندند و از میان غنچه‌هایش برگه‌های کاغذی بیرون می‌ریخت… از روی ورق‌ها خون روی دیوارها شتک می‌زد… زن استفراغش گرفت. حس کرد دارد می‌میرد. برگشت و به خودِ در حال انهدامش توی تنِ آیینه خیره شد. تکه‌های آیینه شبیه به عدسی‌های مقعر در هم فرو می‌رفتند و به رودی از زخم یا اشعه‌های سرخ آفتاب شبیه می‌شدند. زن ترسید و همزمان با خود فکر کرد باید روی این ترس پا گذارَد. چشم‌هایش را بست و دوباره آنها باز کرد و  به آیینه خیره شد. کاغذهای به خون آغشته، مانند دانه‌های تگرگ از این طرف و آن طرف روی سر و صورتش می‌ریختند و توی آیینه تصویر می‌شدند. در حالی که حالت استیصال به خود داشت یکی از برگه‌ها را با خشم برداشت و شروع کرد خواند:

ـ زن نایلون‌ها و پاکت‌های سنگین خرید روزانه را گذاشت….

داستان‌های خودش بودند… و خط خودش… که با خون سطرها را نوشته بود. دوید سمت میز تحریر. مخلوط عشقه‌ها و امین الدوله‌ها را با شدت کنار زد. ناخن‌هایش می‌شکست و خون از شکاف کناره‌ی انگشتانش بر زمین می‌ریخت. کشوی میز را باز کرد. داستان‌هایش را بیرون کشید… همانطور منظم… همانطور روی هم.

ـ من… هیچوقت این‌ها را چاپ نکردم…از کجا گیرشان آوردی؟…

بی‌آنکه بخواهد جیغ زده باشد که آیینه خش‌خش کنان خرناس کشید و باز تکرار کرد:

ـ گفتم من توام…

زن کف زمین نشست روی اسطوخودوس‌ها که حالا قطرشان اندازه‌ی چنار شده بود. سرش را توی دستهایش گرفت و نالید. دستهایش می سوخت. پاهایش زخمی شده بودند. رخت تمیز خانه‌اش از لکه های خون پر شده بود. بغضش ترکید و اشک آرام و نرم روی گونه‌اش ریخت و آرام روی زانوهایش که خمشان کرده بود سُر خورد. اشک‌هایش خون بود. خون سرخ… او ترسید. بعد یاد عبارتِ روی خودنویس افتاد «خون گریسته». زن که خسته شده بود سرش را بالا گرفت.

ـ هر کی هستی…من، آیینه، هرچی! ولم کن… آیینه ته خودنویس را برداشت و توی دستش گرداند.

ـ باشه، می‌روم ولی ننویس… قسم بخور که دیگر داستان‌های مزخرف نمی‌نویسی… بعد من برمی‌گردم توی مخزن جوهر و تو هم خودنویس رو ببر و پسش بده به پیرمرد عتیقه‌فروش…

زن دست خون‌آلودش را به لبه‌ی میز تحریر گرفت و ایستاد. همه‌ی تنش می‌لرزید.

ـ اگر قول ندهم چه؟…

ـ چیزی که نمی‌شود…فقط اشکهایت تبدیل به خون می‌شود… حالا می‌بینی که… همیشه همینطور می‌مانی…

زن درِ کشوی میز تحریرش را باز کرد و خیره شد به صدها ورق سیاه شده به خط خودش. صدها برگی که در ساعت‌های صبح بین خرید روزانه و آمدن بچه‌هاش از مدرسه نوشته بود. داستان‌های روزمره‌اش از خرید، از سروکله زدن با مردِ قصاب، از سرماخوردگی دخترش، از آویزان شدن آبِ دماغِ پسر همسایه. داستانهای معمولی که با دزدیدن وقت از زندگی‌اش نوشته بود. بعد فکر کرد اگر ننویسد چطور زندگی کند؟ صبح‌ها که از خرید برمی‌گشت… چه کند؟ کسی که او را نمی‌خواند. فقط گاهی یادداشت‌هایش را در روزنامه‌ی محلی چاپشان می‌کرد و از این راه دستمزد اندکی بابتشان می‌گرفت اما باقیِ نوشته‌هایش چه؟ کسی نمی‌خواندشان؟ یعنی برای کسی فرقی هم می‌کرد که او دیگر ننویسد؟… و به خود پاسخ داد برای تنها کسی که فرق می‌کرد خود او بود.

چشم‌هایش را بست. دست‌هایش را فشرد. ننوشتن شبیه مردن بود برایش. باید حضور این آیینه‌ی لعنتی را توی زندگی‌اش می‌پذیرفت یا نه؟ نفسش را با خشم فرو داد، اما چشم‌هایش را باز کرد.

ـ برو بیرون… گفتم برو بیرون…

آیینه مانند سنگ ایستاده بود. انگار فریاد او را نمی‌شنود. زن به سمت آیینه هجوم برد. آیینه هر دو دستش را دور تن زن حلقه کرد. زن با همه‌ی قدرت او را به سمت پنجره پرتاب کرد. آیینه سکندری خورد و افتاد روی خارهای عشقه. زن به سرعت مدادِ تراش شده‌اش را از روی میز برداشت و به سمت آیینه حمله کرد. با هم گلاویز شدند. زن مداد را با قدرت نشانه رفت. در حین درگیری‌شان ناگهان سر تیز مداد  فرو رفت توی گردن آیینه و خون آبی‌رنگی از تن رنگ‌پریده‌ی او بیرون زد. آیینه که انگار طعم درد را تازه چشیده باشد در خودش خم شد. زن عقب عقب رفت و با همه قدرت دست‌هایش را به سمت آیینه رها کرد. آیینه به سمت شیشه‌ی پنجره پرتاب شد و شیشه‌‌ها خرد شدند. عشقه‌ها همه یک آن کنار کشیدند. زن دوباره هر دو دستش را روی سینه‌ی آیینه‌ای آیینه گذاشت و پرتابش کرد. آیینه مقاومت نکرد. حتی دستش را به کناره‌‌های پنجره نگرفت. در یک آن به بیرون پرت شد. زن پس از لحظهای فقط صدایی از خردشدن شیشه شنید… خودش را از پنجره آویزان کرد؛ تکه‌های آیینه کف خیابان ریخته بود … سپس تکه‌ها به سرعت کنار هم جمع شدند و تبدیل شدند به یک تن؛ تنِ یک زن… زن دید که آن تن، تنِ خودش است با همان رختِ خانگی و با همان موهای آشفته. فقط کله‌اش کف خیابان پکیده بود. لبه‌های پنجره را رها کرد و برگشت به اتاق نشیمن و دوباره نگاه کرد… نه از اسطوخودوس‌ها خبری بود نه از عشقه‌ها و نه از برگه‌های خونی. خودنویس، روی میز ولو شده بود. بَرَش داشت؛ در حالی که دیگر نه از دشنه نشانی بود نه از خطِ طلایی. فقط «خون گریسته» سر جایش مانده بود.

ـ عزیزم! خوبی؟

زن با حیرت برگشت. شوهر زن در میانه‌ی در ایستاده بود.

ـ آخ! چه زود آمدی… هنوز غذا نپخته‌ام…

ـ فدای سرت… یکی از همسایه‌ها مُرده… از پنجره پایین افتاده؛ یه زن که لباس‌هایش شبیه به توست. نگرانت شدم…

 

با بهت به همسرش خیره شد و در حالی که صدای کرکننده‌ی آژیرِ آمبولانس و هم‌همه‌ی همسایه‌ها از زیر پنجره با وضوح به گوش می‌رسید به او نگریست و تنها در جواب گفت:

«بیچاره …»!

 

 


 

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (30)