ما اینک «همه یتیم‌های یک آوازیم»

۱ تیر ۱۳۹۵
قربان عباسی/ خوانشی از نمایشنامه چهره ارفه/ اولیویه پی/ مترجم: سمیرا رشیدپور
ارفه شاعر و نوازنده چنگ که صدایش سنگ‌ها و حیوانات را به سخن در می‌آورد همسر محبوبش اریدیس را در اثر مارگزیدگی از دست می‌دهد. ارفه به ناچار نزد‌ هادس می‌رود و با التماس و تمنای زیاد از فرمانروای مردگان و خدای دنیای زیر زمین تاریک می‌خواهد تا اریدیس را بار دیگر به زندگی بازگرداند...

قربان عباسی (دانشجوی دکترای علوم سیاسی دانشگاه تهران)قربان عباسی

 

 

 

«ارفه شاعر و نوازنده چنگ که صدایش سنگ‌ها و حیوانات را به سخن در می‌آورد همسر محبوبش اریدیس را در اثر مارگزیدگی از دست می‌دهد. ارفه به ناچار نزد‌ هادس می‌رود و با التماس و تمنای زیاد از فرمانروای مردگان و خدای دنیای زیر زمین تاریک می‌خواهد تا اریدیس را بار دیگر به زندگی بازگرداند. موسیقی ارفه چنان ‌هادس را تکان می‌دهد که خدای عالم ارواح به او اجازه می‌دهد تا اریدیس به عالم زندگان برگردد منوط به این‌که ارفه هرگز رو برنگرداند و به اریدیس نگاه نکند آنها تا حدی صعودشان را از دنیای زیر زمینی مردگان کامل کرده بودند تا این‌که ارفه که همه وجودش مملو از نگرانی و اضطراب بود به عقب نگریست تا ببیند آیا زنش هنوز پشت سر اوست یا نه؟ و این‌گونه عهد شکست و اریدیس برای همیشه در عالم ارواح ناپدید شد. ارفه تنها به دنیای مردگان باز می‌گردد و آیین رازورزی را بنیان می‌نهد، اما زنان را از فراگرفتن آیین‌اش محروم می‌کند. به همین خاطر شبی زنان با کانتی بر سر او و یارانش می‌ریزند و همه را می‌کشند. ارفه را قطعه قطعه می‌کنند و سرش را در رودخانه خروشان هربوس می‌اندازند.»

این سرنوشت و سرگذشت اندوهبار ارفه است. ارفه‌ی عاشق و وفادار، ارفه‌ی در هم شکسته که در استعاری‌ترین حالت خود مواجهه موسیقی و هنر با مرگ است با‌هادس. اولیویه پی در نمایشنامه چهره ارفه با خوانشی مدرن از این روایت اسطوره‌ای حافظه ما را تکان می‌دهد. ارفه‌ی مدرن اولیویه شیادی است که از برملا کردن رازش باکی ندارد و چهره انسان مدرنی است پر زخم. پیامبری است که به قداست خود اعتقاد ندارد. نه زیر بیرقی می‌رود و نه پا به کلیسایی می‌گذارد. از هرچه که هویت است می‌گریزد. مدرن بودن عین شیاد بودن است. با این حال شیادانی که شیداگونه همدیگر را به وحدت و عشق فرا می‌خوانند؛ شیادانی نه از جنس کلاسیک بلکه از نوع مدرن که آمده‌اند تا بار دیگر ما را به برادریِ راستین فرابخوانند، یادمان می‌آورد شب بیابان در پیش است و ما دل‌بسته بر امیدهای واهی در بی‌تفاوتی محض و با تکیه بر حافظه‌ی وحشی مدرن چیزی جز مصیبت و نکبت بالا نمی‌آوریم. او ما را فرا می‌خواند به عشق و شفقت روی بیاوریم چه هنوز فقط الاهه عشق است که برای تغییر جهان هنوز از پای ننشسته است. نویسنده تلاش می‌کند ما را به روزگار آغازین عشق ببرد؛ روزگاری که عطر خدایان فراموش شده را دنبال کنیم و واقف باشیم هنوز «سر بریده ارفه در خورجین‌مان آواز می‌خواند». هنوز موسیقی و هنر بر دوشمان سنگینی می‌کند، هنوز تراوش نت‌های رودخانه هربوس را می‌توان شنفت و تا موسیقی و هنر زنده است می‌توان این جرئت را به خود داد و به مصاف مرگ رفت و با او از «صمیمانه‌ترین نجواها» سخن گفت. چه به قول ارفه در همان صحنه اول نمایش «پژواک ترانه‌ی ارفه خستگی‌ناپذیر است» و تا ارفه هست و تا چنگ و ناله‌ی سوزناک چنگ ارفه هست هنوز ابزاری برای طنین انداختن مصیبت‌هایمان در دست داریم. چنگ ارفه طنین‌انداز بدبختی‌ها و شوربختی‌های آدمی در این شوره بوم است. بیانیه‌ای غلیظ و شداد در دفاع از موسیقی و چنگ و رباب در قلمرو قدرت. و این صلایی است از اعماق که نگذاریم انگشتانمان کرخت شوند و سازهایمان به طریقی جبران‌ناپذیر شکسته شوند. اولیویه صحنه اول نمایش خود را چنین به پایان می‌برد:

«سر ارفه در همه جای دنیا نشانه‌ای است. این سر شکارچی دختران باکره است» و دختران باکره استعاره‌ای از زیبایی‌ای است که بارور خواهد شد و خود را در دشت وسیع زندگی متکثر خواهد کرد. در واقع هنر و موسیقی با همه ادواتش در پی شکار زیبایی‌ای است که قرار است بارور شود و زیبایی بارور شده چیزی جز خود زندگی نیست. در غیاب زیبایی بارور شده باید به تعبیر خود اولیویه که از زبان موزه به سخن درآمده است «قلبت را با روبان‌های سیاه ببندی». قلبی در محاصره روبان‌های سیاه که باز استعاره‌ای است از نکبت و بدبختی و مصیبت و اگر کار بدانجا برسد که در بیشتر مواقع می‌رسد دیگر چه فایده از گریستن بر چیزی که علاج ندارد. در واقع باید به‌گونه ای زیست که مبتلای لاعلاجی نبود. لاعلاجی همان و ساز در هم شکسته ارفه همان. و آیا در این معنا زندگی در مادی‌ترین شکل خود تمثیلی از یک ساز نیست؟ یا نمادی از یک دختر باکره که «برای داشتنش با زمان بایست ستیخت؟»

برای اعلان فهم اولیویه باید از حافظه‌ای قوی برخوردار بود یا باید چون ارفه به جهان تاریک لایه‌های زیرین متن خزید. کلمات او به راحتی نجوا نمی‌شوند. درست در آنجا که می‌خواهد به روشنایی برسد سر برمی‌گردانی و همه‌ی واژه‌هایت را ناخواسته با رنجی جانکاه به اعماق تاریک می‌فرستی و این حقیقتی است که التیام نمی‌یابد. جمله‌ای که بر زبان ارفه بارها خود را جلا داده است. بازآمدن به آستانه‌ی روشنایی و ناگهان باختن و سقوط در اعماق قلمرو ‌هادس. این حقیقت تلخ و پر از زخم است که از همه‌ی ما طعمه‌های بیچاره باد و سقوط و فنا و غیاب می‌سازد خاصه به قول نویسنده «طعمه‌هایی که برای خواب ساخته نشده‌اند».

سقوط پی‌درپی انسان مدرن را در این جمله‌ی نویسنده باید جست که «آسمان در سرستون بناهای تاریخی سیاه است» پرچم‌ها دیگر برافراشته نیستند و ارکسترها خارج می‌زنند. سقوطی که خود را «در سرود ناروای برادری دروغین» نشان می‌دهد. حقیقت تلخی که هیچ‌کس نمی‌خواهد به روی خود بیاورد و به تعبیر مولانای رومی «گرچه موشی دزد نه در انبار ماست/ پس گندم اعمال چل ساله کجاست؟» آیا کرم‌های موذی درون آماسیده انسان مدرن، او را از ریخت نینداخته است؟ بله باید این در را شکست؛ درِ این انباره‌ی پر از عفن و چرک را. انسانی که در هیبت و هیئت یک زائر سرگردان به قول موزه «باغ را به آتش کشیده است» این مفسد دانشمند! این کثافت عقل کل. انسانی که با تکیه بیش از حد بر عقل کلی خود زمین را به«لگن ادراری» بدل کرد و «آسمان را کور» و در این دهشت‌سرا دیگر هیچ پناهگاهی وجود ندارد که «آرامگاه» بشر باشد. برای درک اولیویه همان کاری را باید کرد که ‌هایدگر با کویر نیچه می‌کند. چه اولیویه نیز از زبان موزه چنین می‌گوید:

«باید با بیابان حرف بزنی! با واژگان آبیاری‌اش کنی تا آخرین باغ را نبلعد!» و بیابان یا کویر استعاره‌ای از سترونی و نازایی و ویرانی و غیاب آبادانی است. اولیویه انسان معاصر را فرا می‌خواند تا با تجهیز خود به واژگانی پر مهر و شفقت به سراغ سترونی بیابان ذهن خود برود پیش از آنکه آخرین باغ ذهن و حتی عین‌مان مبتلای ویرانی و سترونی باشد. او از ما می‌پرسد:

«آیا امروز زیباترین کلمات مرده‌اند؟» از دید اولیویه آری کلمات نیز چون چنگ دیگر برای تزئیین اماکن بی‌روح است که ما را در آنها بر سر میز می‌نشانند. ما اینک «همه یتیم‌های یک آوازیم» دیگر عطر یاسمنی نیست که ارفه کتابتپه‌های دوران کودکی‌مان را پر کند. اولیویه از «یاسمن خدا» سخن می‌گوید که همان «وفاداری» است که بر زبان موزه می‌نشیند. چیزی در این «کارگاه نفرین شده» غیابش بیش از همه به چشم می‌زند.

«برو فریاد بزن ارفه مرده و ما او را کشته‌ایم!» «فریاد بزن شب شب، بیابان بیابان فریاد بزن» و این عصاره وظیفه ناتمام نویسنده است که مکرر در طی صحنه‌های مختلف نمایشنامه خود را متجلی می‌کند. «فریاد بزن که آنقدر زمین را مدفون کردید که نمی‌دانید ما در بایرترین بیابان هستیم. فریاد بزن که آنقدر آسمان را کور کردید که دیگر نمی‌بینید در شب محصور مانده‌ایم.»

تکرار پی‌درپی استعاره‌های سترونی، ناباروری و غیاب عشق و شرافت و وفاداری و به قول نویسنده‌اش مرگ ارفه و غیاب یاسمن‌های خدا که در غیابشان شر مرگ دمی از بلعیدن باز نمی‌ایستد و چه بسا «درگاه خانه هر یک از ما تابوت همسایه باشد»، در جهانی که صورت ارفه از هم پاشیده باشد غم باید صمیمانه‌ترین نگهبان ما باشد. در غیاب اورفه، در غیاب عشق و شفقت و همبستگی هر گردهمایی را باید با آب دهان ممهور کرد چون «شاید خودشان هم درست نمی‌دانند برای چه دور هم جمع شده‌اند؟» اورفه و رسالت ارفه‌وار است که به ما منزلت می‌بخشد شفقت و وفاداری و عشق است که یاریمان می‌دهد خودمان بمانیم و از همه «تک‌گفتاری» «روی چندین دهان» بسازد. ما باید با هم بگرییم و با هم بخندیم. «اشک‌های جمع شده‌ی ما، موهبتی تقسیم‌ناشدنی است، میراثی غیر قابل انتظار، نغمه‌ی شبانه‌ای متبرک، رنگی از آن چه او را پایانی نیست» و چه زیبا یادمان می‌آورد که «داستان هر یک از ما معیار داستان دیگری است» و از ما از زبان ارفه می‌خواهد:

«بیایید و آهسته به من بگویید: «من پیراهنت را می‌پوشم! تو در پاهایم رنج می‌بری و ما الفاظ یکسانی را می‌بلعیم و در حلقه ما هیچ حافظه‌ای پاک نخواهد شد» و بعد ادامه می‌دهد «ما همه زیر یک آسمانیم. هم من که با شما حرف می‌زنم و هم شمایی که به من گوش می‌کنید ما در یک شب هستیم» و خطاب به مرزنشینان (استعاره‌ای در ادبیات برای اخلاق‌گرایان که از دید آنها اخلاق یعنی حرکت در مرز) می‌گوید ما تنها سه کلمه داریم که با هم رد و بدل کنیم تا خدا تکیه‌گاه‌مان باشد. او بدینسان راه انسان وحشت‌زده و هراسان را باز می‌کند و آرزو می‌کند همانسان که کلمات به کلمات دیگر برخورد می‌کنند مردی نیز از خانه‌اش بیرون برود و به دیگری برخورد کند. او آواز نمی‌خواند بلکه آوازهای خود را زندگی می‌کند تا بذر عشق و شفقت و مهربانی را در زمین بایر افکار عمومی بچیند. تا ما را از آب‌های متعفن و گنداب به سوی سپیده صادق رهنمون باشد. او خواستار فراخوانی شور و سرزندگی است. شکوفاییِ چون گل سرخ همه ما و چرا نگوییم شیادیِ چمنزاری که به آفتاب حقیقت لبخند می‌زند. اولیویه با واژگانش ما را مفتون دنیا می‌کند او خواهان رستگاری چنگ در این کارگاه نفرین زده است و چنگ زمانی رستگار است که انگشتان ماهر ما با تسلط به نت‌ها و ریزه‌کاری‌های بسیار دیگر موجد ‌هارمونی باشد. او منادی رستگاری چنگ دل آدمی است؛ ‌هارمونی و هماهنگی او با سایر نت‌ها و می بینیم که چگونه نویسنده کلمات تبعیدی را دوباره بیخ گوشمان نجوا می‌کند. او به انسان امیدوار است و به همان اندازه به آسمان بی‌اعتنا؛

«آسمان آنقدرها هم ولخرج نیست که ستاره‌هایش را برای ما بفرستد پایین باید همان را هم تسویه حساب کنیم».

با وفاداری انسان به خودش و همنوعانش است که می‌توان سرنوشت را نیز به انسان و این تیره‌روز زمین وفادار ساخت. سرنوشت مثل سگ است؛ شامه‌ی سگ‌ها مصون از خطاست برای همین همواره پشت سر پیامبران بوده‌اند و این جملات یادآور بحث‌های سخت ژرف ماکیاولی در ویرتو و فورتونا است. انگار با تاسی از او می‌خواهد که با ویرتو به مصاف بخت برویم در غیر اینصورت باید خودمان را بله «خودمان را پشت بوته‌ها قایم کنیم».

اولیویه از ما می‌خواهد البته از زبان سله نه جوان که «مرگ را غافلگیر کنیم»، «ابلیس را در لباس‌های جدیدش غافلگیر کنیم» و «شیاطین را با آوازهایمان شکست دهیم» او خواستار پالایش ماست. پالودن ما از القاب و چرندیات محضی که لقلقه دهان کرده‌ایم. وقتی ویکتوار زن پیر مریض به فرزندانش وصیت می‌کند:

«بگذارید خارزارها نوشته‌های روی سنگ قبرم را پاک کنند. یک روپوش از علف، بی‌هیچ کلمه‌ای» و خطاب به فرزندانش که دورش حلقه زده‌اند می‌گوید:

«پدرتان آدم احمقی بود. آه یک دانشمند احمق! می‌توانست یک عالمه درباره ناامیدی انشا بنویسد اما دلسوزی بلد نبود»، «هم شگفت‌زدگی‌اش از سر حماقت بود و هم مرگ‌اش» و فرزند کوچک‌ترش می‌گوید:«خدای من در حضور پدر ما چقدر کمبود جشن و شادی داشتیم»

ویکتوار مادرشان می‌خواهد عشقش را مومیایی کند و سال‌ها برای فرزندانش نگه دارد. می‌خواهد به هرکدامشان اناری هدیه دهد که میوه‌ی اصالتش می‌نامد و خطاب به فرزندانش می‌گوید «این همان چیزی است که می‌خواستم به شما بگویم مثل ما زندگی نکنید» وقتی فرزند کوچکتر خطاب به مادر می‌گوید: «اسبابی در اختیار من بگذارید که در شأن من باشد» مادر جواب می‌دهد «شأن و مرتبه‌ای که در طلب آنم شأن و مرتبه‌ی عشق است» و اما فرزندان از او طلب ثروت و جاه می‌کنند. می‌کوشند تا مادرشان را خفه کنند. فرزندان خطاب به مادر مکرر می‌گویند: «خفه شو» و این مادر را فرو می‌پاشد و با نفرین آن دو و با عقرب نامیدنشان آنها را مشمئز کننده‌ترین فرزندان می‌داند که روزهای خوب او را به یغما برده‌اند. نسلی که ثروت و قدرت را می‌پرستد نسلی نفرین شده است، نسلی که به عشق پشت پا می‌زند و تمسخرش می‌کند پیشاپیش نفرین شده است. ویکتوار مادرشان می‌گوید:

«فرزندانم به پشت‌تان شعری سنجاق می‌کنم شعری که برای کندنش آزادید و با روح بدجنس‌تان به آن تجاوز می‌کنید. و شما دنیا را با گدایی کردن می‌پیمایید تا همه از روی این شعر شما را بخوانند… گدایی کنید گدایی کنید و خواننده شعری که بر پشت‌تان حمل می‌کنید خواننده‌اش غریبه‌ای بلندبالاست که شما برایش انسانی هستید همچون بقیه انسان‌ها و در حالت جنون گرسنگی»؛ بله گدایی کنید شمایی که مبتلای جنون گرسنگی هستید و مار حرص و طمع درونتان را می‌گزد، بله شما الاغ‌ها بخوابید و فقط تا زمانی الاغید که این را نفهمید: خدا در راه هست.»

و این فقط صدای مادر آزرده و شاید مادر زمین نیست. این صدای خون شکنجه‌شدگان است، صدای جمجمه‌های گل‌آلود شده‌ی تاریخ. صدای مدفون همه کسانی که قدر زمین را ندانستند و از آن ننوشیدند، در پی گنج‌های زمین رفتند و نخواستند و نتوانستند بفهمند که همین که روی زمین به خواب می‌رویم و استراحت می‌کنیم خود بزرگ‌ترین گنج زمین است. صدای قربانیان تاریخ، قربانیان غارتگران و استثمارگران که دغدغه‌ی شهوت و افتخار و قدرت‌طلبی‌شان زمین را آلود. زمانه را به شومی و خشونت و سوء‌ظن آغشتند و در غیاب عشق و شفقت انسان را مچاله شده، تنها، ویران و سترون در خیابان زندگی رها ساختند. در شبی بی‌انتها که همچون «قورباغه‌های گمشده که همدیگر را جست‌وجو می‌کنند و از فریاد دلخراششان خبر می‌دهند». اولیویه دل‌نگران سر بریده‌ی آرمان‌های عشق و شفقت و هماهنگی است و آرزومند این است که خدا بتواند به گل‌های باغ نفسی تازه بدمد و اشعار مسدود شده بر روی گونه‌ی شاعران به جنبش درآیند.

ارفه‌ی الیویه تجسم چهره‌ی انسان مدرن است؛ چهره من و تو و چهره‌ی همه بخت‌برگشتگانی که در غیاب عشق، هماهنگی و مهربانی مکان و زیستگاهمان الوهیت خود را از دست داده است. پیام اولیویه دعایی است برای شکوفایی و روغن‌ چراغی برای روشنایی بخشیدن به دل‌های تاریک‌مان. اولیویه رازی را با ما در میان می‌نهد درست در آخر صحنه ششم. او از زبان موزه می‌گوید:

«جیب‌هایشان را بگردید و کارت‌های شناسایی‌شان را پاره کنید.»

کارت شناسایی نشانگر هویت ماست. هویت‌های تصنعی و ساختگی که گاه برای دفاع از آنها تا حد کشتار همدیگر پیش می‌رویم؛ یکی‌اش همین بوسنی و هرزگوینی که اولیویه به خاطر اعتراض به آن اعتصاب غذا کرد و برای نکوهش آن به تئاتر روی آورد. اولیویه انگشت به نقطه‌ی حساس گذاشته است. هرچه که نشان هویت ساختگی است به دور افکنید. انسان یک هویت بیش ندارد و آن انسان بودن است. انسان مقدم بر هر امر ثانویه‌ای است که بر پیشانی و مُهر یا بر پشت او سنجاق شده است. «برو میان کسانی زندگانی کن که دوستشان داری»، «فردای سنگین و جانفرسایی را به دوش نکش که قابل تصور نیست و می‌تواند تو را در هم بشکند» ودر صحنه یازدهم از زبان سله نه به سخن درآمده است:

«ما از دست جلادانمان گریزی نداریم. با همین قطعیت، حجابی درست می‌کنیم. ما دنبال راهی هستیم که از شهیدانمان بیشتر بیاموزیم تا جلادان موفق به نابودیمان نشوند. به دنبال خلع سلاح آنها نیستیم،  اما راستش به دنبال زندگی طولانی‌تری هستیم» که با تأکید و اصرار بر هویت خاص خود به‌طور خستگی‌ناپذیری همان حماقت‌ها را انجام می‌دهیم و بعد در صحنه‌ی دوازدهم از زبان لاوینیای روسپی به سخن درمی‌آید: «ما رنج زیادی خواهیم برد و زخم‌هایمان برای غرب باقی خواهند ماند تا فسادش را آواز بخوانند.» و چند سطر بعد از زبان همان روسپی می‌نویسد:

«می‌دونی در این دنیا چه چیزی خیلی معرکه‌س؟ این‌که بگذارند ببینیم چه چیزی را برایمان قدغن کرده‌اند!». راستی این پرسشی است جانگزا. انسان مدرن، گرفتار در منجلاب پول و ثروت و قدرت و شهرت و افتخار «به شیطان اجازه می‌دهد هر غلطی دلش خواست بکند» و شیطان نمادی است از سرمایه‌داری ابدی؛ گرچه ‌هالویی هم بیش نیست. لکن در غیاب یاسمن‌های خدا جهان زمین را به تسخیر خود درآورده است. اولیویه به طرز بسیار تیزبینانه‌ای سرمایه‌داری را کنار شیطان می‌نهد.

«برویم قاره آمریکا، آنجا می‌توانیم مردان جوان زیبای سیاهی را ببینیم که محکوم به زندان با اعمال شاقه‌اند. برویم از پشت ویترین ببینیم؛

منظورت این است که از پشت شیشه ببینیم؟

پرفسور ویترین! قسم می‌خورم که درآمریکا همه چیز پشت ویترین است!»

سرمایه‌داری به عشق و شفقت وفادار نبوده است، زندگی را وقیح کرده است و جهان به روسپی خانه‌ای سیار بدل گشته است. ولی آیا قربانیان این روسپی بزرگوار حق دارند او را مقصر بدانند؟ «آیا خاکستر این حق را دارد تا علتی را طلب کند که او را مشتعل کرده بود؟»

در میان جهان خاکستر شده و در میان نعره‌ی گلوله‌های جنگ نگاه کودکان فقیری را می‌بیند که از لابه‌لای میله‌های باغ ثروتمندان می‌نگرند و در چنین زمانه‌ای که بوی مرگ همه‌ی دماغ‌ها را آزار می‌دهد سخن گفتن از شعر و شاعری نوعی شیادی است که شعرشان در قیاس با زنان بدنامی که از آن الهام گرفته‌اند هیچ نیست. باید وظیفه‌شناس بود و وظیفه‌شناس بودن یعنی «باید کمی جلوتر از بقیه بفهمی». اولیویه معتقد است که در چنین جهان پُرتابی نمی‌توان فقط به شعر قانع بود مگر «شعر می‌تواند بدهی‌مان را جبران کند؟» شعر دروغین‌مان دست از خاراندن زخمی برنمی‌دارد که تصدیق می‌کند و شانس‌های درمانمان را نابود می‌کند. او از قربانیان جهان سرمایه‌داری می‌پرسد:

«چه چیزی اثر ما را نابود می‌کند که نسل شما زانو بزند و در قلب شهر بگردد تا چهره‌اش را در چاله‌ای از خون ببیند؟» کتاب تمدن هیچ ملتی را باد ورق نزده است، بلکه کنشگران آن ورق زده‌اند؛ اعم از نخبگان حاکم اقلیت و محکومان اکثریت یا به زبان اولیویه «مردمان در هم لولیده». و خطاب به همه‌ی ما که کم‌وبیش بخشی از همین مردمان در هم لولیده هستیم انذار می‌دهد: «جرئت کنید این را بفهمید» از زبان لاوینیای روسپی می‌گوید: «آنها مسئولیت خشونت را بر عهده نمی‌گیرند حداقل تا زمانی که ما تحت ام خواهان آن خشونت نباشد».

به یادمان می‌آورد که در جهان سرمایه‌سالاری آنجا که انسان در غیاب شفقت و عشق به تکه‌ای شئی، فروکاسته می‌شود آنجا که جانور حریص و سیری‌ناپذیر از خون شاعران تغذیه می‌کند و بدن‌ها را به استخدام خود در می‌آورد نمی‌توان نشست و از جفت‌گیری بزهای نر سخن گفت. او با صراحتی تام و عریان می‌گوید در این جهان در هم شکسته و ملول «بدن من است که درس می‌دهد» اولیویه ما را به خود می‌آورد و می‌گوید زمان حال زغال نیم‌سوزی است که هنوز می‌تواند اسباب ناراحتی بشود. باید چشم را بست و دوباره گشود باید ورشان مالید و از خفتن در چنین زمانه پرادباری پرهیخت. باید از قرض دادن گوش به دهان چاخان‌های زوزه‌کش پرهیز کرد گرچه «یک گوش هیچ گاه خیانت نکرده و یا هیچ‌گاه نفی نکرده باشد».

اولیویه شاهد فروریختن دهشتناک آسمان است. شاهد سنگسار و بمباران انسان‌های بی‌گناهی که طعمه هیدراهای مدرن و مارهای نُه سر معاصر هستند و در این میان در صحنه پانزدهم، قانونی بنیان می‌نهد. قانون ما چه خواهد بود؟ «دور هم جمع شویم و آواز بخوانیم» باید خود را گروگان روح کنیم که همین خودش پیروزی بر دشمنان است. جلاد چه می‌تواند بخواهد؟ و راهمان را با چه چیزی سنگفرش کنیم؟ از زبان ارفه می‌نویسد: «با امیدی بی‌حد و حصر در مجموعه‌ی سخت و دشوار روزهای‌تان» او ما را از دهان چاخان‌گویان می‌رهاند تا در لحظه‌ای حاضر، طعم نمکین سکوت را بچشیم؛ لحظه‌ای که اولیویه ملاحتش می‌خواند و در امتداد این ملاحت به قول ارفه سرمان را بلند کنیم و به ستارگان چشم بدوزیم و هرگز بر آنها پشت نکنیم. در چنین شبی جهان گستر ارفه می‌گوید من به شما یاد می‌دهم چگونه در شب راه بروید. من برای شما آواز نمی‌خوانم اما با شما می‌خوانم چون حقیقت چندین دهان دارد و چنگ من شاید تنها گوشی بزرگ است. هیچ مالکیتی، هیچ آیینی و هیچ خانواده‌ای حق ندارد نامی بر شما نهد و به این خانه‌ی متحرک غیر قابل عبور که لبخند امید است بی‌حرمتی کند. هر هویتی را بی‌اعتبار کنید. اولیویه می‌خواهد با زدون همه متعلقات و بار سنگین هستی هویت که بر دوش‌هایمان سنگینی می‌کند ما را به ذات انسانی خودمان نزدیک کند تا شب وجود بشری را روشنایی بخشد؛ از این رو می‌نویسد: «و قابیل خانه‌نشین اگر فهمیده بود که او و ‌هابیل جدانشدنی‌اند او را نمی‌کشت». او از ما می‌خواهد در سرخوشی کودکانه‌ای فرو رویم و با گفتن «این منم بالرینی محبوس» تسلا یابیم. از ما می‌خواهد مرزهای بین انسان‌ها و همه ممیزات را از بین برداریم چون «همگی بیگانگانی از ستاره محتضر هستیم». اعلام می‌کند «ما جزیره‌هایی هستیم که در ما طوفان و ید کاشته‌اند» و «گناه ما فراموشی این حقیقت است» و بدینسان به ما وعده‌ی صلح را می‌دهد و آن را غسل تعمید واقعی می‌نامد «غسل تعمیدی که ما را از دین خیالی‌مان رها می‌کند». بله ارفه آمده است تا ما را شاه خودمان کند در سرزمینی بی‌مرز و چنین اندرزمان می‌دهد:

«به سوی خدایان دروغین نروید. خود خدا باشید» و «خدا چیزی جز استقبال از خدا نیست» ارفه چنین یادمان می‌دهد در شب راه برویم، با تاج‌هایی بر سر، سرهایی رها شده و آزاد و این حقیقت باید «تمجیدی از نسل ما» باشد. اولیویه نگران انسان‌هایی است که خوابند، آن هم در خوابی بسیار دردناک. خواب‌های شومی که چوب تخت آدم را به سنگ بدل می‌کنند. اولیویه در اثر ماندگار خود از مخاطبانش می‌خواهد همنوایی کنند و زمین را بنوشند تا دیگر ناقوس مرگ و جنگ و عزا در آن طنین‌انداز نشود. می‌داند انسان شهرنشین امروز عروسک خیمه‌شب‌بازی واقعیت است. اما باید یاد بگیرد زانو زده و بر زمین چنگ زند. می‌داند انسان مدرن با جنون سرعتی که دارد در سطحی‌نگریِ خام گرفتار آمده است و چه زیبا بی‌وفایی به زمین را یاد مخاطبانش می‌آورد: «زمین تبعید شده و ما در بالاترین ارتفاع ممکن زندگی می‌کنیم. کاملاً آماده‌ایم تا برای مردن خود را از آسمان به پایین پرت کنیم»؛ بله تاریکی ما را تبعید کرده است. زمان ما را گاز می‌گیرد. شعرهایمان را بی‌آنکه بخواند پاره می‌کند. زبان بندبازان دوره‌گرد را می‌بُرد و هستی‌مان را از ریخت می‌اندازد. و البته وظیفه‌ی خواننده اولیویه است که چون لاوینیا برقصد و ترس را وداع گوید. در جایی به درستی اشاره می‌کند: «بدبختی ما این است که صلح برایمان نفرت‌انگیزتر از جنگ است» و «ما دنیا را با سوزن دردهایمان بخیه می‌زنیم» بله «درد‌های ما درزها و پارگی‌های دنیا را وصله می‌زند». او ما را بیدار می‌کند و دهشت‌های جهان معاصر را پیشاروی ما قرار می‌دهد و بسیار تیزبینانه می‌نویسد: «من این دنیا را در دلی دوست دارم که حالش از دنیا به هم خورده. من آن قلبی را دوست دارم که از دنیایی حمایت می‌کند که خودِ همان دنیا به او بی‌وفایی می‌کند» و اینها حقایقی هستند که اولیویه در سراسر نوشته‌اش بر آن‌ها تأکید می‌کند؛ حقایقی که می‌توان به خاطرشان مرد. در صحنه پانزدهم ارفه خطاب به سله نه می‌گوید: «چه چیزی از جهنم می‌دانیم؟» و سله نه جوان جواب می‌دهد «خنده‌ی کسانی که مقاومت می‌کنند» و ارفه می‌گوید: «تو می‌توانی دنیا را با این حقیقت به آتش بکشی» صحنه هجده نمایشنامه «آنها تا دوزخ راه رفتند» یکی از همین حقایق است که در آن پدری از زبان سیبل پیشگو می‌شنود که فرزندش را شیری وحشی خواهد درید و او از ترس تحقق این پیشگویی بیست سال آزگار فرزندش را از خوشی‌هایی چون شکار، آبتنی و انگورچینی محروم می‌کند. و پدر در این‌جا به نظرم شاید استعاره‌ای است از کلیسا با تمام قوانین بازدارنده‌اش. ارفه او را چنین افشا می‌کند:

«پدر مسخره و خرافاتی! آنچه بیش از تو بر قلمروت حاکم است ترس توست. بیشتر ترجیح می‌دهی پسرت را از تمام جذابیت‌های زندگی محروم کنی تا این‌که بگذاری در میان خطرهای معجزه‌وار آبگیرها و تالاب‌ها بدود» و پدر اعتراف می‌کند: «من همان روزی او را کشتم که خواستم پیشاپیش از زمان مرگش باخبر شوم» و چند سطر بعد اندرزمان می‌دهد: «بگذارید هرآنچه هست باشد. شادی یعنی دیگر تنها نبودن. برای همین است که می‌گویم کسی را همراهی کن که همراهی‌ات می‌کند» و اگر چنین افتد باید با شهامت اعلام کنیم که بر مصیبت پیروز شده‌ایم. در بخش پایانی و در واقع در سطرهای نهایی شاهکار خود با گفتن این‌که «خدا در عطر یال‌های شیر است» عرفان وحدت وجودی خود را چون یوهان اکهارت فراروی‌مان قرار می‌دهد تا عاشقانه و با شفقت به جهان چشم بدوزیم و خاصه بر این حقیقت واقف باشیم که «همه ما ناقص‌ایم و به‌طور بی‌پایانی در معرض خطر» و این همان چیزی است که یال شیر (خدا را) طلایی و ارزشمند می‌کند. می‌توان از او بیش از این‌ها آموخت. درد هولناک به دنیا آمدن و بودن در چنین زمانه‌ی پرادبار را بیشتر فهمید و با شهامت پا به میدان درد گذاشت. می‌توان آموخت کمی بیش از این انسان‌تر باشیم تا مباد عدالتمان همواره به خاکستر فرو کاسته شود.

نظر شما چیست؟

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (8)