ISI، پایان‌نامه، تحقیق: …

۱۴ تیر ۱۳۹۵
ISI، پایان‌نامه، تحقیق: ... الهیات... اقساطی... تاریخ... اقساطی... جغرافیا... اقساطی...
روزبه ناقد

هاج و واج به مرد نگاه می‌کند و نگاهی می‌اندازد به مقوایی که در دست اوست. مرد ایستاده یا سعی می‌کند بایستد. گردنش می‌شکند. سیگاری در دستان لرزانش گرفته و خاکستر سیگار از فیلتر آن آویزان است.  دهان که باز می‌کند تا جار بزند چند دندان زرد و سیاه پیدا می‌شود. مقوایی در دست گرفته است. «ISI، پایان‌نامه، تحقیق…»!! صدایش موج دارد، خراش دارد… سینه‌اش را صاف می‌کند… چیزی در گلویش را جمع می‌کند، چشم نیمه‌بازش را گشادتر می‌کند و خلط جمع شده در گلویش را بر خیابان پرتاب می‌کند… سعی می‌کند، اما بی‌نتیجه است، صدایش اوج نگرفته سقوط می‌کند.  و در آخر «ق» تحقیق بلندتر می‌شود.

صدای مرد در گوشش می‌پیچید. «ISI، پایان‌نامه، تحقیق…» نگاهش با نگاه مرد گره می‌خورد. چشمان قرمز، موهای ژولیده… پیراهنی که زمانی سفید بوده… مرد برگه‌ای را در دستانش می‌چپاند…

– «پایان‌نامه می‌خواهید… می­نویسیم، برو بالا… همین پله روبه‌رو را برو بالا».

الفِ بالا به نیمه نرسیده سقوط می‌کند…

… از پله‌ها که به بالا کشیده می‌شود… خودش را وسط سالنی می‌بیند… چند اتاق و تلفن‌هایی که زنگ می‌زنند دور سرش می‌چرخند… چند نفر در حال آمد و شد اند… نگاهش روی کتاب‌های خاک گرفته در گوشه سالن می‌ایستد… کسی از پشت به او می‌خورد… تلوتلو می‌خورد…

– آقا حواست کجاست… اینجا ایستاده‌ای کجا را بِربِر نگاه می‌کنی، کجا را می‌خواهی؟

کارتن بزرگ پر از لوازم آرایشی و دارو در دست دارد… به سختی آن را نگه داشته… یک جعبه از آنها جلوی پایش می‌افتد… آن را برمی‌دارد و روی کارتن می‌گذارد… غضبناک نگاه می‌کند…

– مگه با شما نیستم آقا… کجا را می‌خواهید؟

همچنان ایستاده و به مرد که کارتن را به سختی به گوشه سالن می‌کشاند نگاه می‌کند… مرد به دستانش نگاه می‌کند… یادش می­آید برگه‌ای در دستانش است… «اقساطی… الهیات… جغرافیا… تاریخ… فلسفه… فیزیک… شیمی… حقوق… علوم سیاسی… مهندسی…»

– آها با آقای دکتر کار دارید… اتاقشان آنجاست… آها صبر کن… ها دارند با تلفن صحبت می‌کنند… بروید پیش خانم مرادی. اتاق روبه‌رو…

 

– … چی بگم زهراجون… کار من شده غصه خوردن… از بس تو این چند ماه گفتم دیگه خسته شدم… کار هر روزم شده اینکه از این اتاق زیرچشمی نگاهش کنم… نامرد اصلاً به روی خودش هم نمیاره… اصلاً سرش را بالا نمی‌گیره که نگاه کنه… هر وقت هم کاری داره سرش فقط پایینه… اصلاً اینگار نه اینگار چیزی بین ما گذشته…

کی؟ پدرم!!… اون که اصلاً پاش رو زمین نیست… تو این دنیا نیست… به قول خودش «آزاد و رهاست، در اوج خداست»… یا نشئه است یا خمار… مادرم نگاه من می‌کنه آب میشه من نگاه او می‌کنم آب می‌شم… روز اول که فهمید… 

چطورمی تونستم ازش پنهان کنم آخه چیزی بود که بشه پنهان کرد… تا صبح خودش را بی‌صدا زَد… گفت برو همون کاری که این نامرد می‌گه بکن…

یک چیزی می‌گی زهرا جون! کجا برم؟ این که از خداشه من اینجا را وِل کنم بِرَم… نگاهش می‌کنم خونم به جوش میاد…

می دونم، می‌دونم… می‌خوام بشم آینۀ دقش… دیروز بعد از مدت‌ها ماندم تا آخر که همه رفتند… بهش گفتم… گفتم فقط دو هفته بهش مهلت می‌دم… می‌رم همه چی رو به زنش می‌گم…

می دونم… فایده‌ای نداره… چه می‌دونم، ازش شکایت می‌کنم…

به کجا؟!… راست می‌گی. به کجا؟!… نمی‌دونم یک کاری می‌کنم، بالاخره یک خاکی توی سرم می‌ریزم… فقط نمی‌ذارم آب خوش از گلوش پایین بره…

غلط می‌کنه… می‌خواد چیکارم کنه… بِکُشَتَم؟… مگه الان زنده‌ام… هشت ماه پیش من را کُشت… کی باورش میشه من فقط بیست و چهارسالمه…

صندلی که می‌چرخد… ناخودآگاه با خودش فکر می‌کند یعنی بیست و چهارسالشه…

– با شمام آقا چی را نگاه می‌کنید؟… چی کار دارید؟

ببخشید زهرا جون یک لحظه گوشی را داشته باش…

با شما هستم… با کی کار دارید؟

ـ ایشون…

ـ ایشون کیه؟ پرونده دارید؟

ـ پرونده؟

ـ نمی‌دونید پرونده چیه؟ برید اون اتاق روبه‌رو…

 

ـ من دکتر … ، اسمم در اینترنت هست… ما دانش بنیان هستیم… ما… ما… ما… ما… …

بسیار تند تند حرف می‌زند… با موبایلش، با مرد و با تلفنی که زنگ زده…

ـ چه رشته‌ای هستید؟

ـ فیزیک می‌خوانم.

ناخودآگاه می‌گوید… فقط بخشی از این سال‌ها انگار در همین چند لحظه از ذهنش پاک شده… شاید هم خواسته چیزی گفته باشد.

ـ دکترا یا ارشد؟

ـ دکترا…

ـ پروپوزال تصویب کردی؟

ـ نه…

ـ پروپوزال داری؟

ـ نه…

ـ خانم مُرادی… خانم مُرادی…؛ حَسن… حَسن… حَسن؛… سر به هوا و گیج است… وقتی آمد قول داد همه کارها را درست کند… گفت من مانند مستخدم قبلی نیستم، نمی‌گذارم کاری روی زمین بماند… مثل کش تمبان است… این مستخدم است ما داریم؟!!… هر وقت هم صدایش می‌زنیم نیست… همیشه هم بهانه‌ای برای کار انجام ندادن دارد…

با دست شلوارش را می‌تکاند… نفس‌نفس می‌زند… سرش را بالا می‌گیرد… عرقش را با آستین پیراهنش پاک می‌کند… نصف پیراهنش از عرق خیس است…

ـ بله آقای دکتر… همین حالا از منوچهری آمدم… آن چند کارتنی که گفتید را بردم تحویل دادم… داروخانه … هم رفتم… آقای … نبودند… مجبور شدم کارتن‌ها را برگردونم… گذاشتم گوشه سالن… گفته فردا میاد…

ـ باشه… باشه… اون را حالا ول کن… آقا ایستاده منتظر است، نمی‌بینی!… خانم مُرادی کجاست؟

ـ همین جاست… اتاقشون هستند… آها… آمد.

ـ بله بفرمایید!

چیزی از دستش می‌افتد… آینه کوچک جیبی… بر موزاییک کف اتاق می‌خورد… دور خودش چند تاب می‌خورد و می‌رود زیر میز آقای دکتر… حَسن به سمت میز می‌رود، آینه را بر می‌دارد به دست خانم مرادی می‌دهد… رنگش سرخ شده… با دستپاچگی آینه را در جیب مانتواش می‌گذارد… با انگشت سبابه چپش هر چند ثانیه به نوک بینی‌اش می‌زند… مرد ناخودآگاه به آقای دکتر خیره می‌شود… آقای دکتر سرش پایین است…

ـ این آقا را راهنمایی کنید، بعد بیایند پیش من…

 

با انگشت سبابه چپش هر چند ثانیه به نوک بینی‌اش می‌زند… چند پوشه را جست‌وجو می‌کند… کشوها را با عصبانیت و چشم غره‌هایی که هر چند ثانیه یکبار به سمت اتاق روبه‌رو [اتاق آقای دکتر…] می‌فرستد، باز و بسته می‌کند… چیزی در صورتش مانع حرف زدن است… به سختی دهان باز می‌کند… و هر چند ثانیه یکبار انگشت سبابه دست چپش را به نوک بینی‌اش می‌زند… پوشه‌ای را از زیر چند پوشه دیگر بیرون می‌کشد… با عجله برگه‌های درون پوشه را ورق می‌زند و هر چند ثانیه یکبار با انگشت سبابه چپش به نوک بینی‌اش می‌زند… چند ثانیه‌ای شاید هست که صدایش زده… پوشه را به میز می‌کوبد… به خودش می‌آید.

– چه رشته‌ای هستید؟ آقا…

– ها…

– آقا پرسیدم چه رشته‌ای هستید؟ حواستان نیست؟

– آها… فیزیک… فیزیک… فیزیک هستم.

– ما اینجا از تصویب پایان‌نامه، تا دفاع و پذیرش مقاله در کنار شما هستیم… موضوع دارید؟

لحن صدایش تغییر کرده… سعی می‌کند مهربان‌تر باشد… مانند تلفن‌های گویا شده… به سختی دهان باز می‌کند… هر چند ثانیه یکبار انگشت سبابه دست چپش را به نوک بینی‌اش می‌زند…

– موضوع دارید؟ آقا؟

– ها؟… نه.

– خوب، کی می‌خواهید دفاع کنید؟

– نمی‌دانم… معلوم نیست… ولی زود می‌خوام انجام بدم.

– این برگه را پر کنید، ما یک سوم هزینه را اول از شما می‌گیریم البته وقتی پروپوزالی که به شما دادیم تصویب شد… اصلاً نگران نباشید… ما کار اولمون نیست… همین دو سه روز یک دفاع رشته شیمی و دو دفاع رشته فیزیک داشتیم… همین دانشگاه خودتان!… یک سومِ دوم را در زمان مشاوره برای پایان‌نامه… راستی چه دانشگاهی بودید؟!

انگار چیزی در آخرین دندانش و یا در فکش گیر کرده… به سختی دهان باز می‌کند و سخت­تر آن را می‌بندد. هرچند ثانیه یکبار انگشت سبابه دست چپش را به نوک بینی‌اش می‌زند… اتاق روبه‌رو را با خشم می‌پاید…آهی می‌کشد و فرصتی می‌یابد تا به آینه کوچک در دستش نگاه کند…

– آقا با شما هستم… چه دانشگاهی بودید؟

– دانشگاه ـــ ،. ولی من چیزی بلد نیستم… یعنی فکر نمی‌کنم بتوانم کاری انجام دهم… فرصتش… نه حوصله‌اش را ندارم…

– نگران نباشید، ما خودمان هستیم… فقط اینکه ما به شما مشاوره بدیم یک نرخ داره و پایان‌نامه کامل انجام بدیم یک نرخ…

– مشاوره… یعنی چه؟ چطوری…؟

– آقا شما انگار تو باغ نیستید، مشاوره می‌دهیم، راهنمایی می‌کنیم، همه اطلاعاتمان هم به روز است.

– اینکه خودتان بخواهید همه کار را انجام بدید، چطوری است؟ من اصلاً نمی‌دونم چی به چی است؟

– خوب این نرخش فرق می‌کند… بله…

– چند مثلاً؟

– بستگی داره…

– حدوداً؟

– سه تا سه و پانصد [میلیون] تومان.

– آها…

– بقیه پول را هم وقتی مقاله پذیرفته شد… البته ما به شما تضمین می‌دهیم… این فرم‌ها را که پر کردید بدید به اون اتاق روبه‌رو…

– آقای دکتر… ؟

– بله همون آقای دکتر …

در آستانه در خروجی … صدایی او را به خود می‌آورد…

– آقا کجا؟… این سمت… این اتاق… روبه‌رو…

در جلوی اتاق‌اش ایستاده… با انگشت سبابه دست چپش به نوک بینی‌اش می‌زند… چشم غره‌ای به اتاق روبه‌رو می‌رود… با دست اشاره می‌کند… نگاه نمی‌کند مرد برگشته یا نه… به داخل اتاق می‌رود…

– خوب، فرم‌ها را پر کردید؟

– باید فکرهایم را بکنم…

– اگر دنبال این می‌گردید که نرخ‌های جاهای دیگر را هم ببینید باید به شما بگویم همه جا نرخ همین است… شاید هم بیشتر… آخرش هم به شما قول می‌دهم همین جا برگردید… تخفیف هم بخواهید ما به شما می‌دهیم… اگر نمی‌توانید همه را یکجا بدهید، حتماً خانم مرادی به شما گفته‌اند، قسطی می‌توانید پرداخت کنید در سه مرحله… ما اینجا یک شرکت دانش بنیان [با تأکید می‌گوید] هستیم… داده‌ها و اطلاعات ما معتبر است… ما حتی در جلسه دفاع هم در کنار شما هستیم… اصلاً نگران نباشید… تضمینی… تضمینی… ما کنفرانس‌های بین‌المللی برگزار می‌کنیم… با مدارک معتبر… ما حداکثر ظرف سه روز به شما گواهی پذیرش مقاله می‌دهیم… الان کارهایی که ما برای ارشد و دکترا انجام دادیم پرونده­هاشان اینجاست… همه هم راضی هستند… خدا را شکر. بیشترشان هم سرکارند و یا امروز و فردا می‌روند سرکار… حتی چندتاشان استاد دانشگاه هستند… حالا با ما هم همکاری دارند… خانم مرادی… خانم مرادی…

– بله دیدم روی میز پرونده بود…

– بله همان‌ها…

– اجازه بدید فکر کنم به شما اطلاع بدهم.

– والله چه عرض کنم… ما اینجا سرمان خیلی شلوغ است… باید زود به ما خبر بدید… شماره همراهتان را که روی برگه‌ها نوشتید… بهتان قول می‌دهم، آخرش پیش ما خواهید آمد…

برگه‌ها را روی میز می‌گذارد… از پله‌ها خودش را به پایین می‌کشاند… سروصداها باز شروع می‌شود… مرد میانسالی که برگه تبلیغاتی را در دستش چپانده سر جایش نیست… به جایش جوانی روی چارپایه‌ای ایستاده… تند تند سیگار می‌کشد… هر رهگذری که رد می‌شود از چارپایه پایین می‌آید… جلویش را می‌گیرد… برگه تبلیغات می‌دهد… جار می‌زند… «ISI، تحقیق، پایان نامه…» … «خانم، آقا… پایان‌نامه، تحقیق، ISI می‌خواهی برو بالا…».

از چهار راه کالج تا دانشگاه… «ISI، تحقیق، پایان‌نامه»… صدای جیغ خودروها… ویراژ موتورها… تراکت­هایی که بر دیوار چسبانده‌اند… «ISI، تحقیق، پایان‌نامه»… «به یک جوان جارزن نیاز داریم»… آدم‌هایی که می‌روند یا می‌آیند… «ISI، تحقیق، پایان‌نامه»… «کتاب‌های کنکور… کتاب‌های…».

مرد کتابفروشی که پشت میز کتابفروشی دستانش را زیر چانه‌اش جمع کرده و به بیرون زل زده… نگاهش در نگاه مرد گره می‌خورد… اما مرد کتابفروش گویی او را نمی‌بیند… جمعیت به عقب می‌رود… اما نه، به جلو می‌رود… به چند نفر می‌خورد… نه چند نفر شاید به او خورده‌اند…

ـ «آقا لطفاً یک آب معدنی…».

با بی‌حالی و سنگین بلند می‌شود… درب یخچال را باز می‌کند… « سهم تولید علم ایران دو برابر افزایش یافته…»…

– آقا با شما هستم… روزنامه را می‌خواهید بخوانید، بخرید… نگاه کن! تمام روزنامه را خواند!… آقا با شما هستم!… برگ نزن… نخوان… بخر بعد بخوان…

دستش را با ۵۰۰ تومانی که در آن هست گرفته… بطری آب را بر می‌دارد… دود و صداها درهم می‌پیچند… بوق ماشین… دود ماشین… صدای عابر… موتوری که ویراژ می‌رود… راننده تاکسی… دستفروش… آقای دکتر…«ISI، تحقیق، پایان‌نامه»… الهیات… اقساطی… جغرافیا… اقساطی…  تاریخ… اقساطی… مهندسی… اقساطی… حقوق… اقساطی… علوم سیاسی… اقساطی… فیزیک… اقساطی… شیمی… اقساطی… «ISI، تحقیق، پایان‌نامه»… «به یک جوان جارزن نیاز داریم»… « سهم تولید علم در ایران دو برابر افزایش یافته…». با صدای ترمز پرایدی به خود می‌آید… تا به او برسد ماشین چند متری بر آسفالت کشیده شده…

-«حواست کجاست؟… مگه کوری؟… مگه … ».

توده دودی از اگزوز ماشین بیرون می‌زند… با زور از جا کنده می‌شود… عقب ماشین به پایین کشیده می‌شود و به جلو پرتاب می‌شود… جیغ می‌زند… کمی به راست و کمی به چپ می‌جهد… در میان دو ماشین دیگر خودش را می‌چپاند… هر سه با هم بوق می‌زنند…

خودش را به آن سمت خیابان رسانده… روی زمین با رنگ نوشته «پایان‌نامه ـــ ۰۹۱۲»… صدایی… همه چیز شاید در ثانیه‌ای اتفاق می‌افتد… همه جا سیاه می‌شود… سرش گیج می‌رود… مایع گرمی از سر به پیشانی‌اش می‌غلطد… سرش را بالا می‌گیرد…  سَردَر دانشگاه نیست… گُونی کشیده‌اند… جیغ می‌زند… جیغ می‌زند… حتماً چندین‌بار جیغ زده.

صدای جیغ خودش، صدای جیغ ماشین… صدای بوق…  دود… همه  در گوشش می‌پیچند… چشمش سیاهی می‌رود… گلویش خشکیده… جیغ گلویش را خراشیده… پیرمردی با چشمان بهت‌زده به سرش نگاه می‌کند… چند نفر برگشته‌اند و نگاه می‌کنند… چند نفر ایستاده‌اند… پیرمرد به سویش می‌آید… دستمالی از جیبش بیرون می‌آورد… به پیشانی‌اش می‌کشد… دستمال، خونی می‌شود… بطری آب را از روی زمین برمی‌دارد… کمی آب به آن طرف دستمال می‌ریزد باز به پیشانی‌اش می‌کشد… دستمال خونی می‌شود.

– آقا حواست را جمع کن… این میله به این بزرگی را ندیدی؟… چرا آن سمت می‌رفتی… مگه دَر دانشگاه را نمی‌بینی… چرا آن سمت می‌رفتی… مُخت را آب کردی… نگاه کن با خودت چه کردی… چه خونی می‌آید… دستمالی چیزی همراهت نیست… این میله‌ها به این بزرگی را ندیدی؟…

– ها…‌ها…! نه… نه… سَر… دَر… سَر دَر دانشگاه کجاست؟… سَردَر را چه کار کردند؟! سَر دَر را چه کار کردند؟! …

درد از پیشانی به سوی چشمش زبانه می‌کشد… دستش را روی سرش می‌گذارد… پیرمرد همچنان بهت‌زده به او نگاه می‌کند… نای صحبت کردن ندارد… می‌خواهد داد بزند… ناله می‌کند…

– با سَردَر دیگر چه کار داشتند!… فقط همین سَردَر مانده بود!… سَردَر دانشگاه… نیست…! با سَردَر دیگر چه کار داشتند!…

– همین جاست… نگاه کن… همین جاست… سرجایش است… پشت گُونی است… کهنه شده بود، دارند رنگش می‌کنند… حواست را جمع کن… چه کار با سَردَر داری! سَرت را خُورد کردی…!

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (8)