«همه ما ممکن است زرافه را با دو «ف» بنویسیم»

۱۵ تیر ۱۳۹۵
قربان عباسی
پره‌ور را به درستی بزرگ‌ترین شاعر مردمی فرانسه در سده بیستم دانسته‌اند. ذهنی جوشان، هنرمندی آفرینشگر، متفکری مبارز، مردی که قلب داغ اجتماع را در خود حمل می‌کرد. پره‌ور به انسان بودن خود ادامه داد. اما راز انسان بودن پره‌ور این است که بین عشق و سیاست پیوندی مبارک برقرار می‌کند. بین ابتدایی‌ترین نیاز عاطفی-جسمانی انسان و عرصه متنوع و پرچالش سیاست. او با جادوی واژگان خود به مصاف زندگی می‌رود. بر سنگریزه‌های یخ زده و سرد و بر زیبایی عریان یخی که بر روی رودخانه‌ای بی‌اعتنا می‌رقصد مجذوب می‌شود. پره‌ور تلفیقی است از همین فضای دوگانه؛ هرم تابستان و تصویر سرد زمهریری که زندگی را میخکوب می‌کند. آمیزه‌ای است از عشق و جنگ،گلوله و بوسه.

قربان عباسی

پره‌ور را به درستی بزرگ‌ترین شاعر مردمی فرانسه در سده بیستم دانسته‌اند. ذهنی جوشان، هنرمندی آفرینشگر، متفکری مبارز، مردی که قلب داغ اجتماع را در خود حمل می‌کرد. پره‌ور به انسان بودن خود ادامه داد. اما راز انسان بودن پره‌ور این است که بین عشق و سیاست پیوندی مبارک برقرار می‌کند. بین ابتدایی‌ترین نیاز عاطفی-جسمانی انسان و عرصه متنوع و پرچالش سیاست. او با جادوی واژگان خود به مصاف زندگی می‌رود. بر سنگریزه‌های یخ زده و سرد و بر زیبایی عریان یخی که بر روی رودخانه‌ای بی‌اعتنا می‌رقصد مجذوب می‌شود. پره‌ور تلفیقی است از همین فضای دوگانه؛ هرم تابستان و تصویر سرد زمهریری که زندگی را میخکوب می‌کند. آمیزه‌ای است از عشق و جنگ،گلوله و بوسه.

او چراغ خود را بر می‌افروزد تا روشنایی‌بخش طریق پرملال و اندوهبار زندگی باشد. تا نور بیفکند بر همه پستو‌های نم‌زده. می‌داند بی این نور به عاشقان خیانت خواهد شد. فقدان نور و عشق همان است که چراغی بی‌فتیله. او خواستار فراخوانی نور به زندگی است و امتناع از خیانت ورزیدن به عاشقان. مباد که زمین از شرم سرخ شود و یا زندگی از هراس به خود بلرزد. عشق بر لبان آدمی باید نقش بندد تا زندگی همچون توله شیری که از پستان مادر شیر می‌نوشد خشنود و شاد بخرامد و همین دل‌نگرانی آدمی است؛ آدمیزادی که جنگل‌های انبوه و بی‌شمار را قربانی خمیر کاغذ می‌کند و همزمان هر ساله میلیاردها روزنامه توجه خوانندگان خود را به خطرات جنگل‌زدایی جلب می‌کنند. پره‌ور دل‌نگران همین چرخه‌ی عمر است و دل‌نگران نابودی زمین، آب‌هایش، درختان تناور و همه گنجشککانی که بر شاخه‌های آن می‌رقصیدند.

نگاهی رو به بالا دارد دستمان را می‌گیرد و به باغ‌های ماه آسمان می‌برد تا هر شب حیاتمان را از نو جشن بگیریم و آواز بخوانیم و اگر خورشید حیاتمان می‌بخشد در برابرش تعظیم کنیم بدانسان و همانسان که در برابر خورشید چشمان گیرای یار باید تعظیم کنیم تا پس از روزی جانفرسا و همه زخم‌های کاری بر تن و همه تاول‌هایی که بر روحمان نقش بسته است با خنیاگری و چنگ به دست، در دشت دل یار همچون تیراندازی تیرافکن و ماهر هر چه زیبایی است را شکار کنیم. آهوی عشق را باید در پای محراب زندگی قربانی کرد و همچون همه انسان‌های اولیه با خونش- خون زیبایی-زندگی را متبرک کرد. چنانکه خود زیبایی با ما چنان می‌کند مگر نه این است که زیبایی شکار می‌کند و در دلمان خار می‌کارد؟

پره‌ور آرزومند روزی است که دندان عقل بشریت دربیاید. جنگ‌ها پایان یابند، روزنامه‌ها حرافی نکنند و درختان جنگل قطع نشوند. دل‌نگران است دل‌نگران روزی که باد بی‌رحم سقف سفالی زندگی را برُباید و از ما می‌خواهد متوجه اشتباه خود و نقش خود باشیم؛ چه همه ما ممکن است زرافه را با دو «ف» بنویسیم. پره‌ور دغدغه آن دارد که مبادا خروس از پس آواز قو در شب، فرارسیدن روز دیگری را آواز دهد و لکن صدای عاشقانه‌ای به گوش ما نرسد. می‌خواهد با احساس سعادت از خواب برخیزیم و سپس

«زیباترین رویاهای شب گذشته را

در پیشگاه خورشید قربانی کنیم»

او به ساده‌ترین چیزهای جهان پناه می‌برد. از عشق چه غوغایی که به‌پا نمی‌کند. در شعر «مارمولک» زیباترین برداشت را با تیزبینانه‌ترین لبخند بر لبمان نقش می‌کند:

«مارمولک عشق بار دیگر گریخته از دستم

ولی نهاده دمش در میان انگشتانم

خوب است، دست کم توانستم

یادگاری از او برای خودم نگه دارم، چه خوشبختم!»

پره‌ور خوشبخت است که دم مارمولک عشق را گرفته است و با آن به بازیگوشی مشغول است و چرا چنان نکند؟ مگر فقدان عشق به گریختن آزادی یاری نمی‌کند؟ و مگر بی‌عشق آزادی ممکن است؟ آزادی و مزایای آن یادمان می‌آورد که چگونه در میان دنده‌های یک تله، روباهی سفید گیر می‌افتد و خونش بر روی برف سپید چکه می‌کند لکن خرگوش صحرایی به دندان هنوز جان دارد و از مهلکه می‌گریزد. از ما می‌خواهد مزیت آزادی ر۱ا بازبشناسیم. حتی اگر خونمان بر بستری از زیبایی برف چکه کند. اگر از میان آن همه رنج و خون و با تنی تاول‌زده بگریزیم و چیزی بیخ دندانمان داشته باشیم به رنجش می‌ارزد. درست است که در آن صورت شبیه روباهی سه پا خواهیم بود که طعمه به دهان در افق دور می‌شود. زیباست؛ همین استعاره‌های زیبای پره‌ور است که شعر او را از مفهوم غنی می‌کند.

پره‌ور پرنده‌ای درون خود دارد که هر روز در درونش آواز می‌خواند اما پره‌ور دوست دارد چنین پرنده‌ای را برای همیشه بکُشد. پره‌ور پرنده‌ستیز نیست؛ از آن‌رو می‌خواهد جان ازو بستاند که او پرنده‌ای است که ترجیع‌بندهایش ملال‌آور است. ژاک پره‌ور منادی این است که از عشق ملال نسازیم و با تکرار بی‌معنای دوستت دارم آن را به ترجیع‌بندی ملال‌آور و تهی‌مایه بدل‌اش نکنیم.

پره‌ور به درب دل همه ما می‌کوبد و یادمان می‌آورد اگر عشق به مهمانی دل آمد دستگیره از در برداریم که هرگز نتواند بگریزد. چه بدون چنان مهمانی، میزبان، هیچ کس است. می‌داند بدون عشق در چنین جهانی خون‌آلود و پر از خونابه، نه رؤیای کودکی هرگز رنگین خواهد شد و نه گلی خواهد شکفت و نه در باغچه‌ای پرنده‌ای آواز خواهد خواند و نه فواره‌ها دل آن خواهند داشت که لبخند بزنند. بشر است دیگر. بدون عشق چیزی جز پاکتی خونین بر زمین افتاده نیست. پره‌ور ما را به فضای جنگ و میدان‌های جنگ می‌برد، به سربازی که نامه از معشوق خود دریافت کرده و پیش از آنکه آخرین حرفش را به رؤیای شیرین خود اضافه کند گلوله‌ای سربی مچاله‌اش کرده است. جنگ معلول است علت آن نه پول، نه زیاده‌خواهی، و نه سلطه، بلکه غیاب و فقدان عشق است. اگر می‌خواهید از تعداد گلوله‌ها و تانک‌ها و نعره دلخراش موشک‌ها بکاهید کاری کنید که بر تعداد بوسه‌های جهان افزوده شود. به تعداد گل‌ها، فواره‌ها، باغچه‌ها و خاطره‌ها؛ بر شهامت همه ما که همدیگر را در آغوش بگیریم و نگذاریم که خورشید فقط در محله پولدارها سخت مشغول تابش باشد. می‌داند که در چنین فضایی خفه و تاریک و گرفته باید به شیدایی تمام همدیگر را در آغوش بکشیم. بدون عشق یخ خواهیم زد و خفه خواهیم شد. در دل جنگ دو جوان پانزده ساله را به تصویر می‌کشد که در میان هیمه و هیبت جنگ خطاب به معشوق می‌گوید:

«تو پانزده سال داری و من هم پانزده سال دارم

پس روی هم سی سال داریم

آدمی در سی‌سالگی دیگر بچه نیست

بزرگ شده است و به سن کارکردن رسیده

آدمی دیگر به سن عشق ورزیدن رسیده است»

با عشق است که [آدمی] همه‌ی آشوب‌های جهان را پشت سر می‌نهد.

ما را فرا می‌خواند که محض انسانیت هم شده راحت چشم نبندیم و آسان و آسوده خواب نرویم. چون در آن نزدیکی ممکن است سگی تیرخورده بنالد، گربه‌ای نرد عشق ببازد، مردی مست در دالانی گم شود و مرد دیوانه‌ای بر بام خانه‌اش طبل زند و دخترکی در تنهایی خویش ادای شادی دربیاورد و آن وقت ممکن است ما هیچیک از این‌ها را نشنویم و نبینیم. نگوییم شب بخیر. بگوییم شبتان بخیر. عشق چنین می‌آموزد و چنان می‌طلبد. وی مکرر از هرچه تاریکی است می‌گریزد و به نور پناه می‌برد. نور و عشق دو مفهومی هستند که مدام خود را در تن کلمات پره‌ور می‌تنند. می‌داند و تأکید می‌کند بدون این دو، جهان جز روستایی کوچک نخواهد بود که مراسم خاکسپاری دارد و انسان بدل به تابوتی می‌شود سیار. بدون نور و عشق حالمان بسیار شبیه آن پرنده‌هایی خواهد بود که دسته‌دسته کور می‌شوند و دسته‌دسته کله پا می‌شوند و نهایتاً دسته‌دسته هم فنا خواهند شد.

پره‌ور می‌داند که در غیاب عشق همه سرودها و همه ترانه‌های ما چه آنچه سروده‌ایم و چه آنچه خواهیم سرود تلخ خواهند بود، غمناک و غریب، یکنواخت و همگون. شکوه ساده‌دلانه‌ای است، اما واقعیت جز این نیست.

پره‌ور طالب عشق است اما نه عشقی خشن، شکننده و ناامید. عشقی همچون همه روزهای زیبا و نه همچون هوای بد که به زیبایی قلبی صادق و کماکان شکوفا. او عشقی تحت تعقیب، زخم‌خورده، لگدشده، عشقی پایان‌یافته، انکارشده، فراموش‌گشته را نمی‌طلبد، بلکه خواهان عشقی استprevert40 که حامل دگرگونی ناب باشد همچون گرما و سرزندگی تابش خورشید. او از ما می‌خواهد تا سرحدّ مرگ رؤیا ببینیم، از خواب بیدار شویم، لبخند زنیم و جوان شویم. از این رو می‌نویسد:

«عشق ما چون گذشته باید استوار بماند

سرسخت چون ما چه الاغی، سرزنده همچون میل مدام بماند

خشن چون خطوط حافظه و احمقانه چون طعم تلخ حسرت‌ها

نرم همچون خاطره و سرد همچون مرمر سپید بماند»

و حتی چنان به نیروی برانگیزنده آن اعتقاد دارد که آن را در نیایش خود بدل به شعری دل‌نشین می‌کند

«محض خاطر خودت و خودم

و همه عشاق این جهان

و نیز از بهر دل عاشقان سابق جهان

بله برای تو و خودم و سایر انسان‌هایی که نمی‌شناسیم

همان‌جا که هستی بمان، همان‌جا که پیش از این بودی بمان.»

پره‌ور آتش عشق را می‌گیرد تا اجاق زندگی‌مان کور نشود، بیشه‌ای بی‌نور نماند، درخت‌هایمان بی‌برگ و دل‌هایمان ناامید. می‌داند که در غیاب عتاب عشق قلبمان مچاله خواهد شد و جسم‌مان نیز و آنگاه چون جلبکی خشکیده بر بستر رودخانه‌های فروکش کرده خواهیم شد. همچون دختری حلبی‌نشین، دختری زنگار خورده. من پره‌ور را با این گزیده‌گویه‌اش وداع می‌گویم که خطاب به همه ما سرود:

«هنگامی که مرگ و نه عشق با ما از زندگی بگوید، زندگی از هراس به خود خواهد لرزید.»

و نیز این گفته:

«برای گرم کردن خود، زندگی به اجاق عشق نیاز دارد. این اجاق را خاموش نکنیم».

 

 

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (11)