آنچه عظیم است، همانا روح تخریب و نابودگری است

۲۲ تیر ۱۳۹۵
به بهانه معرفی کتاب عقل ساد؛ نوشته موریس بلانشو/ حمید ملک‌زاده
«هر دختر جوانی که یک صفحه از این کتاب را بخواند گمراه خواهد شد» وقتی رسو این جمله را درباره کتاب سرگذشت شوژستین یا مصائب تقوا که در سال ۱۷۹۷ و با قلم مارکی دو ساد منتشر شده بود نوشت به نیروی عام شدیدی اشاره می‌کرد که نه تنها در این نوشته خاص «مارکی قدیس» وجود دارد بلکه به یکی از مهم‌ترین کیفیات موجود در چیزی اشاره کرد که بعدها موریس بلانشو از آن با نام عقل ساد یاد کرد و در مقاله‌ای مفصل به صورت‌بندی آن مشغول شد. مقاله‌ای که در سال ۱۳۹۵ و با ترجمه خانم سمیرا رشیدپور و در قالب یکی از کتاب‌های مجموعه تئوری پراکسیس در نشر بیدگل به فارسی‌زبانان ارائه شد. در این نوشتار سعی خواهم کرد تا به بررسی مختصر آنچه در مقاله بلانشو در این کتاب برای ما حاضر شده است بپردازم.

مقدمه

«هر دختر جوانی که یک صفحه از این کتاب را بخواند گمراه خواهد شد» وقتی رسو این جمله را درباره کتاب سرگذشت شوژستین یا مصائب تقوا که در سال ۱۷۹۷ و با قلم مارکی دو ساد منتشر شده بود نوشت به نیروی عام شدیدی اشاره می‌کرد که نه تنها در این نوشته خاص «مارکی قدیس» وجود دارد بلکه به یکی از مهم‌ترین کیفیات موجود در چیزی اشاره کرد که بعدها موریس بلانشو از آن با نام عقل ساد یاد کرد و در مقاله‌ای مفصل به صورت‌بندی آن مشغول شد. مقاله‌ای که در سال ۱۳۹۵ و با ترجمه خانم سمیرا رشیدپور و در قالب یکی از کتاب‌های مجموعه تئوری پراکسیس در نشر بیدگل به فارسی‌زبانان ارائه شد. در این نوشتار سعی خواهم کرد تا به بررسی مختصر آنچه در مقاله بلانشو در این کتاب برای ما حاضر شده است بپردازم.

قبل از این‌که بخواهم درباره عقل ساد چیزی بنویسم دوست دارم چند نکته‌ی مختصر را درباره یادداشت دبیر مجموعه، با قلم حسین نمکین، مورد ارزیابی قرار دهم. یکی از مسائلی که برای سال‌های طولانی و به وسیله مترجمین مختلف و دبیرهایشان، برای ما تکرار شده است «اهمیت ترجمه در مقام شکلی از تفکر در میان ایرانیان» بوده است. ادعایی که به بهانه‌ی «کندوکاو دیگری» به رویه‌ای تبلیغی برای توجیه کردن «اهمیت و ضرورت» تولید بیش از پیش مجموعه‌های مختلف با ترجمه متون گوناگون ادبی، فلسفی و از این دست مجموعه‌ها شده است. ناکارآمدی این ادعا، اصرار من در به کار نبردن نادرستی باید برای مخاطب مشخص باشد، را در پدیده بی‌شکل و محتوایی با عنوان، اگر از زبان خود ایشان استفاده کنم، بادکنک سوژه فارسی که همین مجموعه‌ها با "یادداشت‌های دبیرهایشان" تولید کرده اند می‌توانیم جست‌وجو کنیم. امروز کاملاً مشخص است که مجموعه‌های هفتادرنگ نشرهای مختلف تله‌های بازاری‌اند. برای مصرف کردن بخشی از جامعه ایرانی -تنبل‌ترین بخش«ما» در اندیشیدن- است که تولید می‌شود و تنها چیزی که در طول عمرشان تولید کرده‌اند تیپ‌های حوصله سربر از آدم‌هاییست که کتاب‌ها را درست مثل چیزهای دیگر مصرف می‌کنند. درست مثل چیزهای بی‌مصرف دیگری که فقط به فربه‌تر شدن نادانی انسان کمک می‌کند.

ادعای دوم دبیر محترم مجموعه، دعوت خواننده است به جدی گرفتن مقدمه‌های مترجمان «در مقام فضایی برای تمرین تألیف». چند سالیست که من، همیشه با این مسئله درگیر بوده‌ام. این‌که وقتی تنها آشنایی مترجم با زبانی که متن بنا دارد از آن ترجمه شود و وضعیت بازار مهم‌ترین معیار پذیرفتن ترجمه از یک مترجم به حساب می‌آید چرا باید مقدمه مترجم، آن هم مقدمه‌ای که گاه چندین‌بار از متن اصلی مفصل‌تر و محدود به ارائه مطالعات ویکی پدیایی و زندگی نامه‌ای درباره نویسنده و موضوع نوشته‌اش، می‌شود «جدی گرفته شود»؟ گاهی حتی به این فکر می‌کنم که مقدمه‌هایی که مترجمان فارسی به کتاب‌ها، و مقالاتی که به جای کتاب به خواننده ارائه می‌شوند، امکان اندیشیدن مخاطب را از او سلب می‌کنند. این مسئله اما، جدای از این‌که معتقدم متن مقدمه‌ای که خانم رشیدپور بر مقاله بلانشو نوشته‌اند دچار اطناب است و با برخی از تعابیر ایشان درباره متن نیز موافق نیستم، درباره مقدمه‌ای که مترجم عقل ساد نوشته است به‌طور مطلق صادق نیست. رشیدپور در مقدمه‌ای بر عقل ساد نوشته دعوت مبارکی به مواجهه عمیق‌تر با نوشته بلانشو، و به واسطه آن با مارکی دو ساد، را در مقابل مخاطب قرار می‌دهد و شرایطی را به وجود می‌آورد که در جریان مطالعه کتاب بتوانید از نوشته بلانشو به مقدمه مترجم بازگشته و او را ارزیابی کند. با بعضی ادعاهایش مخالفت و با برخی دیگرحمید۲ موافقت بنمایید؛ اگرچه هنوز هم معتقدم که مقدمه مترجم محترم بیش از اندازه طولانی است و می‌توانست کوتاه‌تر از چیزی که در حال حاضر هست باشد. بعد از این توضیح کوتاه اجازه دهید تا به خود مقاله بلانشو بپردازیم.

 

ملاحظات اولیه

عنوان مقاله بلانشو گویای کاریست که نویسنده بنا دارد با نگاشتن مقاله‌اش انجام دهد. او بنا دارد از طریق مطالعه انتقادی آثار ساد برای ما این مسئله را روشن کند که چه‌جور عقلی در پس نوشته‌های ساد قرار گرفته است. بلانشو با این کار ساد را در مقام فیلسوفی در نظر می‌گیرد که «در پس رک‌گویی‌هایی که میان شخصیت‌های داستانی‌اش ترتیب می‌دهد پرده از مضامین نهفته در پس آرمان روشنگری برمی‌دارد.» (مقدمه مترجم: ۳۵) براین اساس نوشته‌های مارکی قدیس را باید در مقام نوشته‌هایی افشاگر در نظر بیاوریم که با وفاداری به روح انقلاب جدید، عرصه‌ای برای رسوا کردن نیروی فراگیری می‌شوند که ارزش‌های جدید را در حد نهایی‌شان به تصویر کشیده‌اند. ساد در ابتدای انقلاب تصویری را برای ما به نمایش درمی‌آورد که در میان نسل بعدی متفکران و دلبستگاه به انقلاب ضرورت‌های تجدیدنظر درباره‌ی آن‌ها را ایجاد می‌کند. این نه‌تنها لشگرکشی‌های ناپلئون بود که «درخت آزادی» را به نشانه‌ای برای بیماری تبدیل می‌کرد، بلکه در کنار آن- و البته در زمینه دوران ترور- اجرای تام این ارزش‌ها در آثار ساد راهنمای عقل انتقادی‌ای شد که بنا را بر بازنگری در ارزش‌هایی گذاشت که از دیوارهای ضخیم زندان‌های قبل و بعد از انقلاب و با قلم نویسنده مصائب تقوا مرزهای جهان جدید را ترسیم می‌کردند. در دورانی که به نظر می‌رسید قیام انسان ادعاهای کنترل‌گر امر آبجتیو بیرون از او را به چالش کشیده بود، ساد روایتگر جهان انسانی شد که «بر روی پای خود می‌ایستاد» تا بتواند خودش را فهم کرده و براساس این فهم «خیر عمومی» را به ارمغان بیاورد. این ادعای عقل جدید بیش از هر جا و پیش از هر کس در آثار زندانی خیال‌پردازی به تصویر کشده شد که تا پایان عمر به این ارزش‌ها وفادار ماند. زندان و انزوای آن، در فقدان موانع موجود در زندگی شهری شرایطی را فراهم آورد تا نویسنده مورد نظر ما بتواند در ساحت وحشی خیالش این ارزش‌های جدید را، درون نوشته‌هایش آزادانه زندگی کند.

براساس آنچه بلانشو به ما نشان می‌دهد، جهان سادی جهان برخورداری بیش از پیش انسان مالک از جهانیست که برای بهره‌مندی او در اختیارش قرار گرفته است. قبل از این‌که بخواهیم وارد بحث درباره چیستی جهان سادی بشویم، لازم است تا نکات مختصری درباره این بنویسیم که جهان سادی چه چیزهایی نیست. این به ما کمک خواهد کرد تا بیشتر به عناصری که عقل ساد را تشکیل می‌دهند نزدیک شویم.

لیبرتن‌های سادی گرگ‌های وضعیت طبیعی‌ هابز نیستند؛ و این یک دلیل کاملاً مشخص دارد. در وضع طبیعی‌هابز با نبودن خدا مواجهیم. فقدانی که به روایت ژیژک از لاکان برخلاف تصور عموم مردم امکان گشوده انجام دادن هر چیزی را فراهم نخواهد کرد. در این وضعیت نبودن خدا هیچ امکانی برای انجام دادن هیچ کاری وجود ندارد. چیزی که قرارداد اجتماعی‌هابزی و به دنیا پای گذاشتن لویاتان را برای ‌هابز ممکن می‌کند بیش از کشته شدن یکی از دیگران نیازی است که برای وجود خدایی نام نهنده به چیزها وجود دارد. در واقع انسان در وضع طبیعی تنها به اعتبار امنیتی که بعد از تشکیل لویاتان به وجود آمده است متوجه می‌شود که ممکن بود در جهان پیش از لویاتان به دست یکی از دیگران کشته شود. این بدین معناست که مرگ، در وضع طبیعی‌هابزی امکانیست که پس از تشکیل دولت به وضع پیشادولت حمل می‌شود. بدین‌ترتیب، نه لیبرتن‌های آثار ساد گرگ‌های فرضی در وضع طبیعی‌هابز هستند و نه جهان سادی جهانی طبیعی است. بدین ترتیب اگر این سوال را از اسلاوی ژیژک بپرسید که آیا وضع طبیعی دلالت بر «حق هرکسی» برای استفاده از «هرچیزی» دارد؟ احتمالاً به شما خواهد گفت نه؛ در وضع طبیعی، در غیاب خدا، چیزها حتی وجود ندارند؛ حق که اصولاً مقوله‌ای است که به جهان پس از «انعقاد قرار داد اجتماعی» تعلق دارد. دروضع طبیعی‌هابز تنها یک چیز حاضر است؛ امکان همواره کشته شدن توسط دیگران و این نیز خود یک امکان رکتواکتیو است. صحبت از «حق چیزی» در وضع طبیعی ‌هابز گمراه کننده است.

علاوه براین لیبرتن، آن‌طور که مد نظر مارکی دو ساد بوده، حاکمِ بیرون از قانون نیست. علی‌رغم این که ممکن است خواننده آشنا با فهم کارل اشمیت از مفهوم امرسیاسی و همچنین مفهوم وضعیت استثنای او در مواجهه با ساد تصور کند، لیبرتن نمی‌تواند حاکم وضعیت استناء باشد.

می‌دانیم که در وضعیت استثنایی اشمیت «حاکم بیرون از قانون نیست»؛ او خود قانون است. همین‌طور باید به این مسئله اشاره کنیم که در اشمیت «حاکم تصمیم نمی‌گیرد»؛ بلکه «کسی که تصمیم می‌گیرد حاکم است». در واقع حاکم اشمیت آن‌طور که می‌بینیم با معلق کردن، و نه فرارفتن از قانون، به قانون تبدیل می‌شود. او بیرون قانون نیست، او خود قانون است. در حالی که انسان سادی «جنایتکار است» و از این وضعیت خودش آگاهی دارد. این مسئله‌ایست که بلانشو به صراحت برای ما یادآور می‌شود. او می‌نویسد «در واقع بشریت ساد اساساً از تعداد معدودی از انسان‌های توانمند تشکیل شده است که واجد این انرژی بودند که خود را به ورای قوانین و پیش‌داوری‌ها برکشند و به واسطه انحرافاتی که طبیعت در وجودشان نهاده است، خود را ذاتاً و طبیعتاً شایسته احساس کنند و همواره از هر راه ممکن در پیِ ارضای خود باشند. (۹۳) انسان سادی درون یک وضعیت، یک نظام کنترلی از عرف‌ها، قوانین دولتی و مذهبی قرار دارد، همه آن‌ها را به خوبی می‌شناسد و علیه‌شان قیام می‌کند. قیامی که هدفی ندارد جز نفس قیام. لذت برای انسان سادی در همین تلاش همواره برای فراروی از وضعیت‌ها و نظام‌های کنترلی مستقر است. این مسئله این وسوسه را در من ایجاد می‌کند که بگویم در وضعیت بی‌قانون، در شرایطی که لیبرتن بخواهد جایگاه حاکم اشمیتی را اشتغال کند، او موضوعیت خودش را از دست می‌دهد. او درد- نشان است. شکافی در چیزی که به زندگی سامان می‌بخشد. مسئله لیبرتن به هیچ عنوان دنبال کردن میل خود نیست؛ او انحراف خودش را دنبال می‌کند؛ و اگر نظمی، قانونی نباشد که به تعریف انحراف و مراقبت از آن مشغول نباشد فراروی از قانون هیچ معنایی ندارد. ادعای من در مقابل چیزی که در بالا آوردیم وقتی مشخص‌تر می‌شود که بدانیم وضعیت استثنایی نه برای اشمیت و نه آگامبن، و نه در هیچ قرائت دیگری که از آن من تاکنون دیده‌ام، فراروی از قانون نیست. تعلیق قانون پیشین است. در وضعیت استثنایی حاکم، کسی که عمل می‌کند (تصمیم می‌گیرد) فراتر از قانون نمی‌رود؛ چراکه قانون پیش از آن معلق شده است؛ و این تنها دلیلی است که حاکم بخاطر تصمیماتش مؤاخذه نمی‌شود. در واقع نه قدرت حاکم، که فراتر از قانون شده است، بلکه تعلیق قانون است که هر امری را برای نجات res publica مجاز به حساب می‌آورد. بر همین اساس است که می‌بینیم ابرانسان سادیبیش از هرچیز جنایت کار هگلی است. جزئی فرارونده از مرزهای کلی؛ نفی مطلق تمامیت؛ جزئی که هنوز به شخص تبدیل نشده است. سوژه وفادار به میلی است که فردانیتش را نه در جایی که در تمامیت اشغال می‌کند، بلکه در فراروی از آن می‌بیند. سوژه وفادار به سیمپتومی که فردانیتش را در آشکار کردن تناقضات، شکاف فانتزی، تمامیت حاکم دنبال می‌کند. سوژه وفادار به عقل روشنگری، که اصرار دارد هنوز بر روی پاهای خودش بایستد وساطت‌گری فانتزی برای به چنگ آوردن سهمی از جهان که برای او تعیین شده است را نمی‌پذیرد.

بعد از همه این‌ها به این پرسش اساسی می‌رسیم که آیا در ساد خشونت برسازنده قانون است؟ براساس آنچه از مطالعه مقاله بلانشو برای ما روشن می‌شود، باید به این پرسش پاسخی منفی بدهیم. در ساد این خشونت نیست که قانون را می‌سازد بلکه خشونت قانون است. بنابراین این‌طور به نظر می‌رسد که این جمله را باید به صورت دیگری نوشت؛ قانون خشونت است و در جهان دولت‌های مدرن باید گفت خشونت قانون است.

 

ساد و ابرانسان‌هایش

بعد از نوشتن یک مقدمه و به پایان رسانیدن ملاحظات اولیه تلاش خواهم کرد تا به واسطه مفهوم ابرانسان سادی راهی به مشخصات تعیین کننده عقل ساد بپردازم.

شاید مهم ترین اصل موجود در اگزیستانسیالیسم الحادی را بشود نیرو گرفته از یک‌جور احساس تنهایی وجودی در انسانِ حاضر در جهان افسون‌زدایی شده باشد. «انسانی که خدا را کشته بود» در تنهایی وجودشناختی‌اش رها شده است. درکنار تنهایان دیگری که اینک جهان افسون‌زدایی شده را تجربه می‌کنند. اگزیستانسیالیسم سارتری برای فرار از این تنهایی وجودشناختی به شکلی از اراده‌گرایی مسئولانه پناه می‌برد. اینطور به نظر می‌رسد که ما می‌توانیم لیبرتن در آثار ساد را موجودی بدانیم که با برهنگی جهان افسون‌زدا شده مواجه شده است. او که اقتدار روایت‌های کلان الهی را زیرسؤال برده است نمی‌خواهد به هیچ نظام کنترلی ساخته دست بشر تن دهد و مجرم بودن را انتخاب می‌کند. هر عمل مجرمانه برای ابرانسان ساد یک‌جور اعلام وفاداری دوباره به ارزش‌های انقلابی برآمده از روشنگری است. بر اساس همین آگاهی است که می‌بینیم ابرانسان ساد می‌گوید «طبیعت ما را تنها آفریده است. هیچ‌گونه رابطه‌ای میان یک انسان با انسان دیگر وجود ندارد. در نتیجه تنها قانون حاکم بر رفتار من این است که من چیزهایی را ترجیه می‌دهم که مرا خشنود سازد، بدون در نظر گرفتنِ عواقبی که این انتخاب برای دیگران می‌تواند داشته باشد.»(90) به بیان دیگر، او انسان برخوردار ماکس اشترنر است. مالکی که هر شکل دیگری از فراخوانی بیرونی را در جریان عمل خودخواهانه‌اش نفی می‌کند تا با نه- ای که به امر قدسی می‌گوید- خودش را بیش از پیش در مقام تکینگی مطلق‌اش وضع نماید.

ابرانسان ساد به شکلی از طبیعت‌گرایی ناب وفادار است. او می‌داند که در تنهایی وجودشناختی‌اش با همه دیگر انسان‌ها برابر است. انسان هبوط کرده‌ایست که به گناه اولیه وفادار می‌ماند و تنها چیزی که احترام او را بر می‌انگیزد جمهوری خودخواهان است. یک آگاهی غلیظ از گناه همواره با او همراه است، او خودش را در اصلِ گناه‌کاری با دیگران شریک می‌داند. براساس همین آگاهی است که او معتقد است «از آنجایی که از منظر طبیعت همه موجودات یکسان هستند، من این حق را دارم که برای محافظت از دیگرانی که نابودی‌شان برای خوشبختی‌ام لازم است، خودم را قربانی نکنم» (91)

گفتیم که ابرانسان سادی را می‌توانیم موجودی شبیه به انسان برخوردار ماکس اشترنر به حساب بیاوریم. انسانی که در جریان عمل هر روزه‌اش و به واسطه عمل نفی آمیزش در حال تصاحب کردن جهانیست که درون آن قرار گرفته است. همین‌طور اشاره کردیم که تنها چیزی که احترام ابرانسان ساد را برمی‌انگیزد جمهوری خودخواهان است. انگار تنها خودخواهان هستند که حقِ قرار گرفتن در زمره انسان‌ها را دارند و هر چیز دیگری به غیر از ایشان تنها یک شیء تصاحب شدنی است. شاید با اتکاء به همین مسئله باشد که می‌بینیم در ساد «عمل تصاحب هرگز نمی‌تواند بر روی موجودات آزاد صورت گیرد» (92) انسان‌هایی که می‌دانند «برابری موجودات، حقِ در اختیارداشتن یکسانِ همه موجودات است: آزادی یعنی هرکس را مطیع خواسته‌ها و آرزوهای خویش ساختن.»

توضیح دادن خشونت در ساد بدون عنایت به این اصل غیر ممکن به نظر می‌رسد. در مرامنامه‌های گروه‌های مخفی موجود در نوشته‌های ساد یک اصل اساسی وجود دارد که راه ما برای رسیدن به مفهوم خشونت در اندیشه او را هموار می‌کند. براساس این اصل «اعضاء باید برای هرگونه فانتزی آماده باشند. آماده باشند و همه کاری را انجام دهند اما بدون شورمندی‌های بی‌رحمانه» (104) این اصل توضیح می‌دهد که چرا ممکن است عمل تصاحب همراه با خشونت باشد. در واقع ابرانسان ساد تنها وقتی به خشونت روی می‌آورد که تقاضای فروتنانه‌اش برای لذت بردن و یا لذت دادن به کسی مورد پذیرش قرار نگیرد. کسی که با نپذیرفتن اعمال فانتزی‌های ابرانسان، خودش و او را از حق طبیعی‌شان محروم می‌کند. خشونت در ساد عملی غیر طبیعی نیست بلکه تلاشی است برای بازگرداندن امور به وضع طبیعی‌شان. ابرانسان ساد تنها نسبت به اشیاء خشونت می‌ورزد؛ برای او انسانی که به میلش و به اعتبار یک امر بیرونی، نه می‌گوید از زمره انسان‌ها خارج شده و به چیز تبدیل می‌شود. یک‌جور میوه با پوسته‌ی سختی که برای لذت بردن از آن لازم است تا پوستش را بشکنیم. موجودات بدبختی که هنوز در اسارت افسون‌های حاکم برجهان پیش از انقلاب هستند تنها در صورتی می‌توانند به درجه انسانیت برسند، و از چیز بودگی خارج شوند که به میلشان، و میل دیگران که عین طبیعت است، آری‌گو باشند. ابرانسان ساد چیزبودگی آن‌ها را این‌طور اعلام می‌کند: «من این طبقه اجتماعی و بدبخت و بیچاره را که تنها به مدد دردها و مشقات می‌تواند بزیَد، مردم می‌نامم؛ کسانی که می‌خواهند نفس راحتی بکشند باید علیه این طبقه اجتماعی پست متحد شوند.» (94) و نشان می‌دهد که چطور با وساطت‌گری جنایت است که «مردم» می‌تواند به جایگاه انسان دست یابد. از نظر او «فقط جنایت است که درهای زندگی را به روی فقرا می‌گشاید؛ دربرابر ناعدالتی‌ای که در حقشان شده است، شرارت پاداش آن‌هاست، همان‌طور که دزدی انتقام اموال غصب شده است.» (96).

تمامی بدبیاری‌ها و بدبختی‌ها برای انسان با تقوا وجود دارد و برای انسان شرور همواره خوشبختی و کامیابی هست. (۹۹)

«در قانون هیچ چیز محدود نمی‌شود، هیچ چیز ناعدالتی قانون را کنترل نمی‌کند» و این‌طور ادامه می‌دهد که «هیچ چیز جلودار قانون نیست، چون چیزی فراتر از قانون وجود ندارد و به همین دلیل قانون همیشه فراتر از من است. برای همین حتی اگر قانون به من خدمت کند، در واقع مرا سرکوب می‌کند. (۱۰۱)

ما کاری می‌کنیم که هیچ‌کس نمی‌کند، پس ما در این نوع یگانه ایم [به این معنا که شبیه هیچ‌کس نیستیم].

استقلال من از خودآیینی من ناشی نمی‌شود، مشهود است که من تا ابد در پیوند با دیگران می‌مانم و نیز این‌که من [به هر صورت] به آن‌ها نیازمندم حتی اگر تنها به از بین بردن آن‌ها نیازمند باشم. (۱۱۷)

مفهوم خدا و همنوع برای آگاهی لیبرتن ضروری‌اند. (۱۲۶)

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (19)