چشمان مشکین فام

۳ مرداد ۱۳۹۵
سیدحسن موسوی

" سه نخ مارلبرو لطفا…" باز هم آن صدای گرم، آن کلمات دلچسب و نفسی¬هایی که در سینه¬ی پسرک به شماره می¬افتادند. با همان چشمان بسته، همانطور که ایستاده بود، مشتش را گشود و انگشتانش را به سوی پاکت سیگار که روی پیشخوان، کنار خوراکی¬های رنگارنگ جای گرفته بود، برد. احساسی عجیب داشت. دست¬ها و پاهایش می¬لرزید. آرام و بی صدا سیگارها را از درون پاکت بیرون کشید، سه نخ، مانند همیشه همراه با فندک سیاه رنگش، فندک کوچک فلزی که یادگار برادر مرده¬اش بود و جز در مواقع ضروری از جیبش بیرون نمی آورد. آرام و با صدایی کم نوا گفت" بفرمائید…" مرد، سیگارها را گرفت. ثانیه-ای گذشت، صدای " تق تق" نرم و خفیف فندک به گوش پسرک رسید. لبخندی زد و دستش را روی سینه گذاشت. انگشتان مرد فندکش را لمس کرده بود، آن را فشرده بود و سیگارش را روشن کرده بود. آن لب¬های سرخ و انگشتان کلفت مردانه به دور سیگار حلقه شده بود. حالا ظرافت چشمان مرد، بر تیتر روزنامه¬ها و مجلات چیده شده بر پیشخان و آن سوتر روی سنگ های سرد پیاده رو، بی هدف، بی¬آنکه پی خبری باشد، می دوید. پسر بوی عطر سیگار را استشمام می¬کرد. بوی عطری که می¬گفت، آن مرد هنوز همانجاست. هنوز ایستاده است و هنوز سیگار می¬کشد. هر روز حوالی همین ساعت از روز، ۸ و نیم صبح پسر به انتظار رسیدن مرد، پاکت سیگار را جلوی دستش می¬گذاشت ، تا با شنیدن آن صدای گرم که حرف¬ها و کلمه¬ها را با صوتی مهربان و دوست داشتنی از حنجره¬ی لطیف و ظریفی که رگ و خونش، آن ارتعاش صوتی¬اش خبر از جسمی قوی و مردانه می داد، بیرون می¬ریخت، با تمام جان سیگارها را به دستی گرم بسپارد و از آن تماس ثانیه ای با انگشتان بلند و کشیده¬ی مرد حظ ببرد. درست یک سال و چندماه بود که آن صدا را می¬شنید و آن دست¬ها را لمس می¬کرد و همیشه برای خریدن وقتی بیشتر، برای گفتگویی، شاید بیش از یک سلام و خداحافظی بی¬¬رمق، برای در آغوش کشیدن آن نوای شورانگیز، حرفی می¬زد" چیز دیگری می خواهید؟" " روزنامه های صبح رسیده، بدهم خدمتتان؟ " از این سیگارهای جدید امتحان نمی کنید؟….." هر روز حرفی و پرسشی و شنیدن آن صدای گرم و تپش های مضاعف قلب او، که در سینه اش جای نمی¬گرفت. پیش از رسیدن مرد از صندلی پایه بلندش برمی¬خواست و کنار در، روبروی پیشخوان، گوشه¬ای که نه انزوایش معلوم باشد و نه حتی حضور دستانی که روی تپش¬های سینه بالا و پایین می¬شدند؛ به انتظار شنیدن آن صدای مهربان می¬ایستاد. " ممنونم پسرجان، خداحافظ…" و دستش را به نشانه¬ی خداحافظی بالا می¬برد، با لبخندی که پسرک آن را با جان دل می¬دید و حسش می¬کرد. یک بار، در آن روزهای خوشبختی، روزهایی که انگار دنیا برایش خوب می¬خواست و آرزوی حرف¬ها و کلمه¬ها¬ی بیشتر، صدای نفس¬های گرم و بی ریا، برای شنیدن حتی کلمه ای بیش از آنچه هر روز از دهان مرد می شنید پرسیده بود " چند وقت است نمی¬بینی" و او گفته بود" از کودکی، من اینگونه بزرگ شده¬ام، در تاریکی…" مرد چیزی نگفته بود. همیشه همانقدر کوتاه و آرام چون نسیم ناگهانی غروبی تابستانی، به اندازه¬ی جرعه ای آب در گلوی خشک و عطشناک تشنه¬ای، با پسر حرف می¬زد و جانش را از بودن در کنار مردی با موهایی چون گل پنبه¬های درهم و پیچیده با موج¬هایی که رنگ شب بر خویش داشتند، چشمانی درشت و سیاه، با انحنای ظریف پلک¬های بلند و مژه¬هایی که سخت و ضخیم بر نرمی صورت نشسته بود و آن لب¬های کشیده و باریک با ردیفی از خطوط ظریفِ سرخ، آرام گرفته زیر بلندای بینی بی¬انحنایش، آن صورت سپید با چند خال بر گونه¬ی برآمده، سوار بر گردنی بلند در میان شانه¬هایی پهن و سینه¬ای ستبر که با هر تپش بالا و پایین می¬رفت، با تمام آن زیبایی از شور و شوق پر می¬کرد. آن روز هم چون همیشه آرام، کوتاه و خالی از هر حاشیه¬ای، آنچنان که پسرک بتواند بیش از این¬ها از صدای مهربان و حضور گرم مرد سر شوق بیاید و با آن به رویای دست نایافتنی احساس لمس، فراتر از آنچه هر روز شنیده و بوئیده بود، فراتر از یک سلام و خداحافظ، فراتر از ایستادن میان دکه و گوش سپردن به قدم هایی که گاه با حالتی مجنون وار برای هر صدای آن بوسه¬ای به آسمان می¬فرستاد، رنگی از حقیقت بزند، رفت، صدای قدم¬هایش بر سنگ¬های پیاده رو و گم شدن گام¬هایش در هیاهوی ماشین¬ها و بعد صدای جیغ گونه¬ی دزدگیر ماشینی و پیچیدن میان آن خیابان نه چندان شلوغ که مشکین فامش خوانده بودند و پسر همیشه از شنیدنش، شیرینی عجیبی زیر لب حس می¬کرد. خیابانی که نامش با یاد آن مرد، صدای نفس¬هایش، قدم¬هایش، کلمه¬هایش، بیان مهربانانه¬ی سلام و خداحافظی¬اش، با آن همه¬ی زیبایی که در خیال در آغوشش می کشید، گره خورده بود. مرد رفت و پسر را با دنیایی از احساس دوگانه¬ی شیرینی تصویر او در دنیای خیالی¬اش و اندوه گاه¬به¬گاه این تصویر دروغین و خیال باطل سر گذاشتن بر سینه¬ی معشوق رها کرد و رفت. آن روز سخت گذشت، چون روزهای پیاپی آن چندماه که احساس می¬کرد دیگر توانی برای این تنهایی مملو از خیال حس آن دست های مردانه را ندارد. جدایی، اندوه غریبی بود و دوست داشتن در سکوت غربتی اندوه¬بارتر. بارها خواسته بود که بگوید چقدر دوستش دارد، که دهان بازکند و حرف دلش را بی محابا بیرون بریزد، بگوید می¬شود دستانت را بگیرم و برچشمان تاریکم بگذارم، یا، هزار بار چشمانت را ببویم، یا نه، بگذار که لحظه¬ای در آغوشت چشم ببندم و بر دنیای تاریک چشمانم پلک بزنم. خواسته بود که بگوید، که بسیار ساده و بی آلایش بگوید " دوستت دارم" همین و تمام. اما نتوانسته بود، نه تنها زبانش که دلش یاری نمی¬کرد بی¬پروا و جسور باشد، که به مشتری هر روزه¬اش بگوید، چقدر دوست داشتم سرپا چشم می¬شدم و وجودت را در موج نگاه خویش می-ربودم، سراپا گوش می¬شدم و بندبند کلامت را با جان دل می¬شنیدم، سراپا دست می¬شدم و وجود مردانه¬ات را لمس می¬کردم و سراپا اشک می¬شدم و بر شانه¬ی تو می¬باریدم. این ها همه خیال بود و دست داشتن حسی گم شده در ابهام سینه¬ی او که هر روز تا بیخ زبان بالا می¬خزید و بعد در دل آشوبه ای عظیم گم می¬شد و به سکوتی کشنده مبدل می¬گشت. شب از راه رسیده بود، با دستانی خسته و بدنی رنجور روزنامه¬ها را جمع کرد و بسته¬ی مجلات قدیمی، خوراکی ها و مجلات جدید را کف دکه چید. فدنک آویزان به شیشه¬ی کوچک و کدر را به داخل کشید و همین که خواست شیشه را ببند ناگهان صدایی تمام وجودش را فرو ریخت. " ببخشید داری تعطیل میکنی ولی میشه دو نخ سیگار به من بدی؟" لازم نبود که خوب بشنود، که دوباره بپرسد تا باز بشنود، که شک کند و به خویش بگوید که اشتباه می¬کند. این همان صدا بود، صدای همان مرد، هم او که وجودش را ماه¬ها از حس دوست داشتن پر کرده بود. ناگهان لرزشی عجیب وجودش را درنوردید، نمی¬دانست چه بر سرش آمده است. آن صدا غافلگیرش کرده بود. از دنیای خیالی شنیدن دوباره¬¬ی آن صدا در شب آنگونه سرد، به حقیقتی پرت شده بود که نمی¬دانست باید با آن چه کند. دست¬پاچه با دستانی لرزان بر پیشخوان به دنبال جعبه¬ی سیگارها گشت. اما انگار به دنیایی ناشناخته پا گذاشته باشد نمی¬دانست بر چه چیز دست می¬کشد، ذهنیت لامسه اش پاره پاره شده بود و هیچ جسمی را نمی¬شناخت. مرد که سردرگمی پسرک را دید دست جلو برد تا خود پاکت سیگار را از گوشه¬ی پیشخان بردارد، در همین لحظه دست پسرک که برای جست¬جویی بیشتر روی انبوه بسته¬های کوچک و بزرگ و روزنامه¬های چیده شده به دنبال سیگار این سو و آن سو می¬شدند ناگهان بر جسمی گرم، مردانه و پرشور دست گذاشت و برجای خشکید. ثانیه¬ای طول نکشید که همانطور دست بر دست ناگهان از جا جهید. مرد از تعجب این احساس رو به سوی پسر گفت" خوبی؟؟" و پسر خواست که بگوید نه، که بگوید مگر می¬شود بدون تو خوب هم بود، که بگوید خوبی از آن توست و بی تو خوب بودن بی معناست. اما دهان خمیده¬اش انگار تاب باز شدن نداشت، مرد سیگارها را از پاکت بیرون آورد، پول را بر پیشخان گذاشت و به آرامی گفت" اگر مشکلی هست بگو، می توانم ببرمت دکتر؟" پسر با نوایی کم صدا انگار نالیده باشد گفت" نه، متشکرم آقا" و مرد را دوباره به اندوه خیابان سپرد و آرام بر زمین نشست، نشست و در خویش مچاله شد. زانوانش را بر سینه فشرد، فشرد تا از درد این خفگی، درد اندوه نگشودن زبان آن زمان که باید گشوده شود و صداها، حرف¬ها و کلمه¬ها را بر فضای معطر حضور عشق بپاشد، خویشتن را آرام کند. اما آرامشی در کار نبود، تا آن زمان که لحظه لحظه¬ی زندگی تصویری خیالین از معشوق بر ذهن پینه بسته¬ی سال ها بی عشق زیستن¬اش حک می کرد، تصویری که محملی از حقیقت برای این همه شور و شوق نداشت، هیچ آرامشی روی او را نمی¬بوسید. پسرک تن خویش را آرام بر سرمای کف آهنین دکه سپرد و چشم بر تاریکی چشمانش بست. ساعت از دوازده گذشته بود، صداها خفته بودند و گاه¬گاه ماشینی سکوت خیابان را می-شکست. دقایقی که از پی هم گذشتند پسرک دستان گره خورده بر زانوان خشک و سردش را از هم گشود و دست بر دیوار دکه از جای برخاست، شیشه¬ی کوچک روبروی پیشخوان را بست، چراغ را با حرکتی آرام خاموش کرد و بر سنگ فرش پیاده رو گام نهاد. خیابان آن شب آرام بود، نه از هیاهوی بازی و تفریح آدم¬های بیخیال هر شب و روز پارک آن سوی خیابان خبری بود و نه از عابران پرسه گرد شب های تاریک، که خیال خواب را از چشمان خویش می¬ربودند و سکوت شبانگاهشان را با خیابان¬ها و کوچه تقسیم می-کردند خبری بود. جنبنده¬ای پر نمی¬کشید، هیچ کس به معنای واقعی. او بود و کفش¬های خشک از سرمایی که بر آسفالت خیس، لیزخوران به سوی مقصدی همیشگی، خانه¬ی کوچک و نیمه تاریک تنهایی¬، آن مهمانی هر روز و هرشب زندگی اش می¬خزید. آسمان صاف و زلال بود بی¬هیچ ابری، هیچ ستاره¬ای، ماه بود و نور و مهتابی عجیب تاریک و خشن که پسرک آن را با جانش احساس می¬کرد. مشکین فام که پایان گرفت، از خیابان روبرویی لابه¬لای بوق و ترمز ماشین¬های بی¬خبر از این رهگذر خسته و تلخ گذر کرد و در حاشیه¬ی باریک آن سوی آن گام برداشت تا به پل فلزی بزرگی که بر رودخانه¬ی خشک ماوا گرفته بود رسید. دست بر میله های سرد و سخت پل، روبروی صدای کم نوای آب، ایستاد و در سکوت به آنچه در ذهنش خزشی عجیب داشت فکر ¬کرد. فکر کرد و فکر کرد. ثانیه¬ای نگذشت که دستش را از میله¬ها برگرفت و زیر بغل¬های گرم و نمناکش فرو برد. بعد از او، فردا و فرداهای دیگر چه کسی به او سیگار می¬فروخت؟ حتی تصور لحظه¬ای جان کندن از دنیایی که او در آن نفس می¬کشید سخت و دشوار بود، به هر ذلالتی اما، دوست داشت، جایی، در نزدیکی نفس¬های گرم او نفس بکشد، دوست داشت هنوز هم زندگی کند، هنوز هم، حتی با این زخم کهنه¬ی پردرد که انگار التیامی نداشت. هنوز هم، حتی اگر هرگز دهان نگشاید و حرفی از عشق و دوست داشتن نزند. دستان یخ کرده از سرمای دی¬ماهی¬اش را درون جیب¬های کوچک و کوتاهش فروبرد و در حاشیه¬ی پل به راه افتاد. در آن وقت شب، هیچ ماشینی برای سوار کردنش بوق نمی¬زد و هیچ کسی از فاصله-ی دور مسیرش را نمی¬پرسید تا او بگوید" سه راه احمدی لطفاً" یک جایی زیر سایه¬ی شاهچراغ، در انتهای کوچه پس کوچه های تنگ و تاریک منتهی به حرم، لابه¬لای خانه-های قدیمی آجری، با آن دیوارهای بلند سربه فلک کشیده که گاه کمر خمیده¬شان را با بلوکه¬های سیمانی راست کرده بودند، در زیر زمین یکی از همان خانه¬ها، خانه¬ا¬ی قجری که روزگاری مردان و زنانی عاشق را در خویش جای می¬داد، می¬زیست. در اتاقی کوچک و نمور، که هیچ آفتابی دستش به دیوارهای آن نمی¬رسید، در چنین جایی پسرک شب¬های تاریکش را سپری می¬کرد. بارها و بارها با خویش فکر کرده بود، آن مرد، آن مشتری مهربان و معشوق دوست¬داشتنی¬اش کجا زندگی می¬کند، کجای این شهر سر بر بالین می-گذارد و شب¬های سرد و گرمش را صبح می¬کند، نکند همسایه¬اش باشد و او بی خبر…، اما، نه، آن صدای خوش تراش به جایی چنین کثیف و غبار گرفته نمی¬خورد، جایی پر از نفس¬های مسمومِ آدم¬هایی که برای لقمه¬ای نان هی فریاد می¬زدند" نمازی، دو نفر". بی-شک او، در خیابان¬های بالاشهر سکنی داشت، در خانه¬ای سپید، با لایه¬هایی از رنگ سبز فیروزه¬ای، از آن خانه¬هایی که عصرگاهان پرده¬های نازک پنجره را به روی تاریکی کوچه پهن می¬کردند. پرده¬های ظریف، با رگه¬هایی از انوار طلایی سقف¬هایی گچ بری شده، همان خانه¬هایی که آینه کاری داشتند و او هزار بار در کودکیِ نیمه تاریکش، تلاءلو انوار آینه¬ها را نظاره کرده بود، خانه¬هایی که مردان و زنان خوشبخت هر روز غروب با ماشین¬هایشان از درب برقی¬اش داخل می¬شدند و بعد، با اشاره¬ای درب غول پیکر آهنی را می¬بستند و اندیشه¬ی خام آن زیرزمین نشین را به روی تخیل آنچه در خویش داشتند کور می¬کردند. آری، آن مرد بی¬شک، به همان خانه های پرزرق و برق تعلق داشت، همان خانه¬هایی که عطر حضور ساکنینش کوچه¬های آرام و سبز " چمران" را پر می¬کرد، خانه¬هایی با صداهایی خفیف از خوشبختی و قاه قاه بی¬خبری که عابران نیمه زنده را از خویش بی¬خود می¬کرد. خانه¬هایی با آدم¬های دوست داشتنی چون او، ساکت و آرام، با صدایی سرشار از زندگی، آدم¬هایی برای دوست داشتن و برای عاشق شدن، مردی چون او، که زندگی در دستان لطیف و مردانه¬اش سر می¬خورد و بر صدای گام¬هایش می¬نشست. شب عجیبی بود، پسرک تا صبح با کوله¬باری مملو از انتظار، حسرت و درد راه رفت و راه رفت، راه رفت و فکر کرد، به سرنوشتش، به زندگی کوچک و محقرش، به اینکه یک سال است در شوق هر صبح نخوابیده است، به احساس¬اش، به آن مرد، به عشقی که در دلش شعله می¬کشید. به جرأتی که از وجودش رخت بسته بود، به جانش که داشت چون شمعی آب می¬شد و بر زمین می¬ریخت، انقدر فکر کرد و فکر کرد و تا روشنایی صبح راه رفت که برای لحظه¬ای احساس کرد چشمش سنگین شده است، دست به دیوار گرفت و بر سکوی کنار در نشست تا استراحتی بکند، اما، خواب وجودش را ربود و جسم خسته¬اش را به اغمایی عمیق فرو برد. مدتی گذشت، پسرک چشم باز کرد و پلک¬های سنگینش را از هم گشود، ثانیه¬ای گذشت تا دریابد چه بر سرش آمده است. نور آفتاب بر صورتش، صدای فریاد مردمان شهر، کودکانی که این سو و آن سو می¬شدند و زنانی که زنبیل به دست به سوی بازار، سخن گویان، سرازیر بودند… ناگهان از جا جهید، دستان گرم آفتاب دی¬ماه، در آن ساعت از روز، کافی بود که برجان پسر فریاد بزند" ساعت از هشت و نیم صبح گذشته است" بی¬درنگ و با شتابی وصف ناشندنی از جای برخاست، عصایش را از کنار دیوار برداشت و با قدم¬هایی تند شروع به راه رفتن کرد، قدم¬هایی که هر دم بر سرعتشان افزوده می¬شد و ناگهان به دویدن با چشمانی تاریک و پاهایی خسته و نگران میان کوچه¬های تنگ و شلوغ مبدل شد، پسر میان کوچه می دوید و فریاد می¬کشید" بروید کنار، بگذارید بروم، خواهش می¬کنم، خواهش میکنم…." و در دلش فریاد می¬زد، بروید آن سوی و بگذارید منی که جانم را میان مشکین فام رها کرده و بیخیال بر سکوی سرد و خاکی در این کوچه¬های تنگ و مغروق در غبار به خواب غفلت آلوده شده¬ام بگریزم و بروم، کاش بال داشتم که پرواز می-کردم، کاش می¬توانستم فریاد بزنم نرو، خواهش می¬کنم کمی بمان، بمان که من خواهم آمد. کاش می¬شد… کاش… به خیابان که رسید، خودش را به زور توی ماشینی که آماده¬ی حرکت بود چپاند و زیر نجوای غرآلود تنها نالید که " دیرم شده، کسی منتظرم است ببخشید…." ماشین، گذرها، خیابان¬ها و کوچه¬ها را پشت سر می¬گذاشت، از این سو به آن سو، از خیابانی به خیابان دیگر، می¬چرخید و می¬چرخید، گاه کسی را سوار می¬کرد، گاه پیاده می¬کرد و گاه در خیابان، وسط ماشین¬هایی که بوق بوق کنان به سوی یکدیگر دشنمام می¬فرستادند، ماشین¬هایی که خیابان را شلوغ کرده و راه را بر مسافرانی چون او بسته بودند، همین ماشین¬های لعتنی که راننده¬هایی خشن و مسافرانی بیخیال با چشمانی مملو از بیخوابی صبح گاهی و دستانی مچاله شده در لباس¬های ضخیم و گرم داشتند، گیر می¬کرد، تمام این تصاویر دائم در ذهن پسر چون زنجیری قطع ناشدنی رژه می¬رفتند و تصویر خیالی آن مرد، که برای خرید سیگار صبح¬گاهی¬اش به سراغ دکه¬¬ی او آمده است و او انجا نبوده که سلامش را پاسخ گوید، که با جان دل به صدای دوست¬داشتنی¬اش گوش فرادهد و از آن حس زندگی سرشار شود، جانش را چون شلاقی سربی می¬آزرد. در تمام این یک سال و چند ماه هر روز هفت صبح از خانه بیرون زده بود و با چنان سرعتی خویشتن را به دکه رسانده بود که پیش از توقف اتوبوس کارکنان" علی اصغر" بیمارستان انتهای خیابان، آنجا حاضر بود، و از دور به صدای توقف اتوبوس و سوارها و پیاده شدن¬های کارکنان خواب آلود، یکی از فرط شب بیداری و دیگری از سحرخیزی گوش می¬سپرد. آنگاه به درون دکه می¬خزید، روی صندلی کوچکش می¬نشست و انتظار می¬کشید، انتظار و انتظار…. بلاخره ماشین توقف کرد، نیازی نبود که راننده بگوید" سر مشکین¬فام، پیاده شو پسر…" بوی عطر درختان پیاده¬روه¬اش، بوی قدم¬های ان مرد و صدای عطرانگیزش فراموش شدنی نبود. پسر از ماشین پیاده شد، پول را از شیشیه¬ی جلو، روی صندلی گذاشت و بی¬آنکه به بوق¬های ممتد راننده برای بازپس گرفتن باقیمانده¬ی آن توجهی کند به داخل خیابان دوید. حتی نفهمید که عصایش را درون ماشین جا گذاشته است، تنها می¬دوید. فرعی اول، فرعی دوم، خیابان" انقلاب" دانشکده¬ی پیراپزشکی و تمام، بلاخره رسید، دست بر دیوار دکه گذاشت و با عجله به سمت پیش خوان بسته¬اش خزید، یک لحظه توقف کرد تا ببیند صدای عابری، قدم¬هایی تند یا پیاده رویی آرام و با وقار به گوشش می¬رسد؟ نه، هیچ خبری نبود، اما، به نشنیدن اکتفا نکرد، بی¬اختیار با صدای بلندی، فریادوار گفت" آقا شما اینجائید، آقا سیگار میخواهید، آقا من دیر رسیدم، خواب ماندم ببخشید، آقا…" هیچ کس پاسخی نداد، سکوت و فضایی خالی از حضور کسی که دوستش داشت. ناگهان پاهایش بی رمق شدند، دست برد و ساعت بدون شیشه را از جیبش بیرون آورد و با عجله عقربه هایش را لمس کرد، عقربه¬های منفور ساعت روی اعداد نه و شش ایستاده بودند. پسر بی-حال روی زمین نشست. آن مرد هر روز ساعت ۸ و نیم می¬رسید و بی¬شک او آمده و رفته بود. چه اندوهی، چه غمی، با خود عهد کرده بود امروز روزی باشد که جرأت کند و حرف بزند، که بخواهد دستان مرد را در دست بگیرد و برای لحظه¬ای که شده شجاعانه از احساس عمیقش بگوید، تمام شبِ پیش را با خود فکر کرده بود که چه بگوید، چه جملاتی بر زبان براند و چگونه بگوید که بی¬شرم جلوه نکند، اما، نرسیده بود، ملاقات آن روز با معشوق را از دست داده بود و باید یک روز صبر می¬کرد. رنج صبر تنها یک سوی ماجرا بود، سوی دیگر، عذاب وجدانی بود که دائم سرزنشش می¬کرد." تو بیخیال بودی، تو خوابیدی، تو چطور عاشقی هستی؟" در این میان، اما کمی امید، " یعنی می¬شود که نیامده باشد، مثلا اوهم خواب مانده یا کاری برایش پیش آمده باشد و کمی دیرتر بیاید، می¬¬شود یعنی…" اما، نه، آن روز از آن صدای زندگی بخش خبری نشد، نه آن روز و نه فردای آن روز، نه فردای آن روز و نه روزهای بعد، هیچ، دیگر هیچ خبری از آن مرد، آن مرد با آن صدای پرشور، آن دستان گرم، آن سینه¬ی سرشار از نفس¬های زندگی بخش و آن جان زیبا برای عاشقی، نه، هیچ خبری از آن مرد نشد. پسرک روز به روز لاغر و نحیف¬تر می¬گشت، عذاب وجدان از دست دادن دیدار آن روز، اندوه دلتنگی، ترس بی¬پایان بی¬خبری و صدای جغدهای شومی که بر بام دلش آواز نفرین سر میدادند که او رفته است، از این شهر و کشور برای همیشه بار سفر بسته است، مرده است شاید، که صبح هرگز به روی صورت چون ماهش سلامی دوباره نگفته است، جانش را گرفته بود و هر زمان که جایی برای یک احساس در وجودش خالی می¬گشت برای چشمان تاریک و ندیدن صورت او غصه می¬خورد و فغان سرمی¬داد. داستان دردناکی شده بود، دردناک و بی رحم، این بی¬رحمی اما، انتها نداشت انگار. ۷ ماه از دوری معشوق نالید و گریست. کم¬کم احساس کرد، گوش¬هایش سنگین شده است، انگار خوب نمی¬شنید، در روز بارها پیش می¬¬آمد که به جای روزنامه مجله به دست مشتری می¬داد یا به جای آب میوه، آب؛ نمی¬فهمید چه می¬گویند، نمی¬شنید چه می¬خواهند و آن¬ها، غرغر کنان بارها و بارها با صدای بلند می¬گفتند فلان مجله را، فلان بیسکویت را، فلان نوشیدنی را، آب را، سیگار را، فندک را ….. به همین اندازه احساس دستانش نیز روز به روز کم می شدند، دیگر برجستگی پول¬ها را حس نمی¬کرد و بارها سرش کلاه رفته بود، دیگر نمی¬توانست با لمس درب بطری¬ها، فرق بین شیشه¬ی آب¬میوه¬ها را درک کند، یا از روی برجستگی پاکت¬، سیگارها را تشخیص بدهد. انگشتانش خشک شده بودند، مثل چوبی بریده شده که هیچ حسی نداشت. یک روز غروب، وقتی توی دکه نشسته بود، ساعت¬ها و ساعت¬ها، بی¬هیچ حرکتی، هیچ صدایی، بی¬آنکه متوجه حضور مشتریان شاکی از نبود کسی که صدایشان را بشنود و آب و سیگار و روزنامه یا چیزی برای خوردن به دستشان بدهد، زن مسنی که آن سوی خیابان خانه داشت و هر روز برای خرید روزنامه به دکه می¬آمد، از غیبت عجیب پسرک نگران شده بود و وقتی خوب توی دکه را نگاه کرده بود، جسمی بی جان دیده بود که روی زمین نشسته است، بی آنکه تکانی بخورد. یک لحظه فکر کرده بود مرده است، فریاد زده بود و کمک طلبیده بود، عابرانی که از گوشه و کنار خیابان می¬گذشتند به سراغش رفته بودند و با نهیب پیرزن پسرک را روی دست به بیمارستان انتهای خیابان برده بودند. دکترها خوب معاینه¬اش کردند، گفتند مرده، ساعت¬هاست که مرده، انگار زندگی لحظه¬به لحظه از وجودش دست کشیده بود تا اینکه در آن ساعت و آن روز، بلاخره پسر جانش را گذاشت و رفت، به مقصدی نامعلوم، به دنبال آن مرد بی¬شک، آن دستان گرم، آن عطر حضور، به دنبال آن صدای گرم و پرشور، آن چشمان زیبا، چشمان مشکین فام…

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (20)