بمباران

۵ مرداد ۱۳۹۵
منوچهر کریم زاده

تازه سر سفره نشسته بودیم که برق رفت.

مادرم گفت «خدا بخیر بگذرونه. باز اومدن رو سر مردم بمب بریزن.»

امید را از رو زانوم بلند کردم و دادم به دست زنم که نزدیکم نشسته بود و پا شدم کنار دیوار ایستادم. «شما هوای بچه‌هارو داشته باشین که پانشن تو تاریکی راه بیفتن تا من برم چراغو روشن کنم.»

زنم گفت «دیدی گفتم میان ـ حالا هول نشی و خودتو شَل و پَل کنی.»

امیر گفت «من هم … بات … بیام؟»

گفتم «مگه کجا می‌خوام برم که تو هم می‌خوای بیای؟»

زنم گفت «امیر، یه کم بیا جلو پهلوی من و به دیوار تکیه بده.»

پدرم بلند گفت «هنوز معلوم نیست اومده باشن. شاید همین جوری برق رفته.»

کورمال کورمال به دیوار دست کشیدم و به طرف آشپزخانه رفتم. تا دستم به قوطی کبریت خورد، صدای پدرم بلند شد «اونجا کبریت نکش! نورش میره بیرون.»

گفتم «مگه کبریت چقدر نور داره.» و گردسوز را روشن کردم و بردم در پناه دیوار و میزِ گوشه‌ی هال گذاشتم! که صدای آژیر خطر از رادیوی همسایه بلند شد. یک آن ساکت شدیم و گوش دادیم.

پدرم گفت «چراغو بیشتر بکش پایین.» و بلند شد «برم پشت بوم ببینم چه خبره!»

مادرم گفت «پیرمرد باز فرصت گیر آورده که خودی نشون بده.»

پدرم زیر لب چیزی گفت و به طرف راه پله رفت.

چراغ را پایین کشیدم «کیپِ دیوار بشینین. از تاپ و توپ هم نترسین.»

زنم گفت «همه ول کردن رفتن این‌ور و اون‌ور، اون‌وقت ما گرفتیم نشستیم اینجا.»

مادرم گفت «خدا خودش رحم کنه ـ یکی پاشه جانماز منو بیاره. تو این تاریکی چشمام درست نمی‌بینه.»

گفتم «ننه بذار تا وضعیت عادی بشه. زیاد طول نمی‌کشه.»

گفت «نماز خوندن کاری به وضعیت نداره. اون دنیا که از آدم نمی‌پرسن وضعیت چطور بود. می‌پرسن تکالیفتو به جا آوردی یا نه.»

زنم گفت «یه کم صبر داشته باش. دیر نمیشه ننه.»

گفتم «آره! هنوز سرِ شبه.» و به بچه‌ها که چشمشان برق می‌زد، نگاه کردم. بعد، خودم را جلو کشیدم و امید را که بغض کرده بود، از بغل زنم گرفتم «نترسی‌ها! مثل یه بازیه: بوم! بوم! بوم!»

پرسید «برق بَلا چی رفته؟»

جواب دادم «می‌خوان آتیش‌بازی راه بندازن. نترسی‌ها! ببین امیر نمی‌ترسه.»

گفت «من از داداش بیشتر نمی‌ترسم.» و به سایه‌های دیوار چشم دوخت.

زنم گفت «همه ول کردن رفتن یه جای امن. اون‌وقت ما موندیم اینجا.»

گفتم «چیزی تا سرِ برج نمونده. اون‌وقت ما هم چند روزی میریم یه طرفی.»

«بمباران وقت نمی‌شناسه که همه چیز ما شده تا سر برج.»

گفتم «خب! تو میگی چه کار کنیم، حالا چطوری بریم؟»

امیر تند گفت «با اتوبوس بریم!»

زنم گفت «حالا اگه زیرزمین داشتیم باز یه چیزی. می‌گفتیم دست کم جایی هست که این‌جور وقتا …»

مادرم حرف زنم را برید «اگه اجل برسه، آدم هر جا که بره فایده نداره. یکی پاشه اون جانماز منو بیاره. بعد، غرولندکنان بلند شد «هیشکی که نمیره! خوم برم.»

دستش را گرفتم «بگیر بشین تو هم وقت گیر آوردی. اومدن خونه را رو سرمون خراب کنن. اون‌وقت تو یه کم صبر نمی‌کنی!»

مادرم نشست و زیر لب دعا خواند.

امیر بغض کرد «اگه، … بمب بندازن … آجرا می‌ریزن رو سرمون.»

گفتم «خونه‌ی ما محکمه. اگه خونه محکم باشه خراب نمیشه. تو که نباید بترسی. دیگه برا خودت کلاس دومی. حالا اگه امید بترسه که نصف توئه باز یه چیزی.»

زنم اعتراض کرد «درسته! تا سر برج هیچ نمیشه. مخصوصاً خونه‌ی ما که خیلی محکمه!»

مادرم گفت «شما هم نمی‌خواین دیگه از سر این برج بیاین پایین؟ همه‌جا مثلِ همه.»

می‌خواستم حرفی بزنم که ضدهوایی شروع کرد. امید در بغلم تکان تندی خورد و به سینه‌ام چسبید. آهسته در گوشش گفتم «نترسی‌ها! مثلِ یه بازیه: بوم! بوم!»

گلوله‌ای جلو پنجره، در آسمان خط کشید. ضربان تند قلب امید را رو سینه‌ام حس کردم «می‌خوای بریم آتیش‌بازی رو نشونت بدم؟»

امیر گفت «من هم بیام ببینم؟»

گفتم «نه! تو همین جا پیش مادرت بشین. تو که می‌دونی برا چی این کارو می‌کنم.»

«می‌دونم! می‌خوای زَهره تَرَک نشه.»

گفتم «قرار نبود به زبون بیاری.» و رو کنده زانو پشت پنجره رفتم گلوله‌های سرخ پشت سر هم بالا می‌رفتند. در آسمان جرقه می‌زدند؛ کپه‌ی ستاره‌مانندی درست می‌کردند و خاموش می‌شدند.

گفتم «ببین! ببین! چه آتیش‌بازی قشنگیه.» امید سرش را از رو سینه‌ام بلند نکرد.

شلیک ضدهوایی شدّت گرفت. صدای تاپ و توپ همه‌جا را پر کرد و شیشه‌های پنجره به لرزه افتاد.

زنم گفت «از اونجا بیاین کنار.»

یکی از تو کوچه داد زد «خاموش کن.»

گفتم «اون چراغو بازم بکشین پایین‌تر.»

مادرم گفت «گمون نکنم با ما باشه. مگه چقدر نور داره؟»

باز صدا آمد «خاموش کن! خاموش کن…!»

زنم فتیله‌ی گردسوز را پایین کشید و باز به دیوار تکیه داد. انفجارِ گلوله‌های ضدهوایی پشت پنجره برق می‌انداخت و شیشه‌های در و پنجره از موج صدا می‌لرزید.

صدای پدرم آمد «اوناهاش! اوناهاش! نزدیک اون ستاره پرنوره… چه تند میره.»

یکی از بیرون گفت «داره دور می‌زنه.»

مادرم گفت «خدا بخیر بگذرونه.»

یکی دیگر از تو کوچه داد زد «دراز بکشین! می‌خواد شیرجه بیاد و یکهو بمب بندازه.»

صدای خش خشی پشت سرم شنیدم. برگشتم نگاه کردم امیر، کیپ دیوار دراز کشیده بود و زنم رو سرش دست گذاشته بود. برگشتم کنار دیوار نشستم و دست‌هایم را دورِ امید که می‌لرزید حلقه کردم. از تو کوچه سروصدا بلند بود؛

«می‌خواد شیرجه بیاد و بمب بریزه.»

«ضدهوایی نمی‌ذاره بیاد پایین.»

از راه‌پله صدای پای پدرم آمد. بعد، نفس‌نفس‌زنان گفت «کجایین… چرا این‌قدر … ساکتین؟»

انفجار شدیدی ساختمان را تکان داد.

پدرم بلند گفت «انداخت!» و دوباره برگشت رفت رو پشت بام.

صدایی از بیرون آمد «دیوار صوتی بود.»

پدرم داد زد «نه لامسب انداخت. صداش خیلی جوندار بود. زمین تکون خورد.»

مادرم گفت «نامسلمونا! معلوم نیست خونه‌ی کی رو سرش خراب کردن.»

امیر به هِق‌هِق افتاد. با یک دست امید را که به سینه‌ام چسبیده بود، گرفتم و دست دیگرم را به شانه‌ی امیر گذاشتم «عجب مردی! ببین امید که خیلی کوچکتره گریه نمی‌کنه.»

امیر هِق‌هِق‌کنان گفت «آجرا… می‌ریزه… رو سرِمون. به خونه‌ی همکلاسم که… بمب زدن آجرا… ریخت رو سرشون.»

زنم گفت «فقط بچه کوچیکِ‌شون زنده موند که گذاشته بودنش زیر تخت.»

گفتم «حالا وقت این‌جور حرفا نیست.»

انفجار دیگری زمین را لرزاند. پدرم از رو پشت بام داد زد «این هم دومیش!»

امیر شروع کرد به لرزیدن. گفتم، «آخ، چطور تا حالا یادم نبود. پاشو ببرمت تو پناهگاه.»

زنم پرسید «کدوم پناهگاه؟»

همان‌طور که امید در بغلم بود، بازوی امیر را گرفتم و او را زیر میز کشاندم «حالا اینجا بمب هم بندازن هیچی‌مون نمیشه. اگه آجرا هم بریزه پایین، می‌ریزه رو میز. رو سرِ ما که نمی‌ریزه.»

شلیک ضدهوایی فروکش کرد. پدرم رو پشت بام با صدای بلند گفت «این‌دفعه خیلی طول کشید.»

یکی جوابش داد «می‌خوان بیشتر تو دلِ مردم ترس بندازن.»

مادرم گفت «دیگه فتیله‌ی چراغو بکشین بالا بلند شیم.»

گفتم «یه کم صبر کن تا وضعیت عادی بشه.»

گفت «حالا اومدیم تا فردا همین‌طور گُمب‌گُمب کردن. من که نمی‌تونم نمازمو نخونم.»

از دور تک و توک صدای شلیک می‌آمد. به امید و امیر گفتم «شما که دیگه تو پناهگاه هستین، من پاشم برم بیرون.»

می‌خواستم امید را از خودم جدا کنم، اما دست‌هایش را از دور گردنم رها نکرد. گفتم «امید جان برو پیش داداشت. تو پناهگاه که ترس نداره.» اما، باز از من جدا نشد. به امیر گفتم «تو همین‌جا تو پناهگاه بمون. من اینجا قوز درآوردم.» و با امید از زیرِ میز بیرون آمدم و رفتم پشت پنجره.»

امیر گفت «من هم بیام ببینم؟»

گفتم «تو که تازه یه پناهگاه گیر آوردی؟»

زنم گفت «از پشت پنجره بیا کنار. اگه شیشه بشکنه می‌پاشه…»

«ای بابا، مَردُم همه رو پشت‌بونن.»

«مگه چند تا موندن. همه رفتن یه طرفی.»

گفتم «چقدر میگی ما هم سر برج می‌ریم.»

صدای مردی از تو کوچه بلند شد «کجا را زدن؟»

«هنوز هیچی معلوم نیست.»

زنم گفت «با بچه وایسادی پشت پنجره که چی؟ اگه باز هم بمب بندازن؟»

گفتم «دیگه بعیده.» و برگشتم کنار دیوار نشستم.

صدای آژیرِ وضعیت عادی از رادیوی همسایه بلند شد؛ و به دنبال آن آژیر آمبولانس‌ها که از خیابان می‌گذشتند، به گوش رسید.

مادرم گفت «معلوم نیست خونه‌ی کدوم مسلمونی رو خراب کردن رو سرش.»

زنم فتیله‌ی چراغ را بالا کشید «شاید هم یه خونه‌ی خالی رو زده باشن. همه گذاشتن و رفتن.»

به امیر که هنوز زیر میز بود، نگاه کردم «از تو پناهگاه بیا بیرون دیگه. تموم شد.»

زنم گفت «باز هم میان. اینا ول‌کن نیستن.»

مادرم بلند شد، گفت «پاشم نمازمو بخونم.» و به طرف اتاق راه افتاد.

به زنم گفتم «بیا این بچه‌رو بگیر یه نوک پا برم رو پشت‌بوم ببینم چه خبره. همین‌طور چسبیده به من.»

امیر گفت «من هم بات بیام بابا؟»

زنم گفت «تا برق نیاد هیچ جای شهر دیده نمیشه.»

مادرم از تو اتاق گفت «نمی‌خواد بری. الان پیرمرد میاد طوری همه‌چیزو با آب و تاب تعریف می‌کنه که انگار رفته سفر قندهار.»

زنم خواست امید را از بغلم بگیرد. امید تقلا کرد و خودش را به سینه‌ام چسباند.

زنم گفت «امید! امید!»

امید چیزی نگفت.

زنم کمی چرخید که بهتر بتواند صورت امید را ببیند «نکنه بچه‌م چیزیش شده؟»

گفتم «همه‌ی بچه‌ها این‌جور وقتا یه‌کم می‌ترسن. راست میگه ننه. بابام میاد همه‌چیزو میگه. نمیرم رو پشت‌بوم. تو هم برو به کار و بارت برس.»

زنم به موهای امید دست کشید. گفتم «دوست داره بغل بابا باشه.»

و شروع کردم به قدم زدن «این سفره‌رو جمع کن دیگه.»

زنم که داشت به آشپزخانه می‌رفت، گفت «هنوز هیشکی شام نخورده.»

پشت به چراغ ایستادم و با دست رو دیوار سایه انداختم و گفتم «خرگوش! خرگوش!»

امیر از زیر میز سرک کشید «کو؟»

گفتم «تو هم بیا بیرون از اونجا. بیا بیرون و به امید نشونش بده.»

امیر، چهار دست و پا از زیر میز بیرون خزید «راست میگه! چه خرگوشیه.»

امید باز نگاه نکرد. امیر گفت «چرا این‌جوری چسبیده به تو.‌ دیگه خبری که نیست.»

«از کجا بدونه وضعیت عادی شده. تا برق نیاد باور نمی‌کنه.»

زنم از آشپزخانه بیرون آمد و بلند گفت «چه بلایی سر بچه‌م اومده؟»

گفتم «چقدر بگم هیچیش نیست. تو هم که همیشه دنبال غم و غصه می‌گردی.» و به امیر اشاره کردم «بریم بابا! بریم تو حیاط یه کم هوا بخوریم. خفه شدیم اینجا.» و به طرف حیاط راه افتادیم که هال روشن شد.

امیر گفت «برق اومد.»

ایستادم رو چشمهایم دست کشیدم و به زنم که دنبالم راه افتاده بود و می‌خواست امید را از بغلم بگیرد، گفتم «این هم از برق! چراغو خاموش کن دیگه.»

زنم گفت «نکنه زبون بچه‌م بند اومده.»

گفتم «بیخودی خیال بد نکن. برو شامو گرم کن؛ تا ما هم بریم تو حیاط یه کم هوا بخوریم.»

چراغ حیاط را روشن کردم و به امید که همین‌طور به سینه‌ام چسبیده بود، چشم دوختم. پدرم رو پشت بام داشت با همسایه‌ها صحبت می‌کرد «اون طرفو خوب نگاه کن. معلومه کلّی خاک رفته هوا.»

«لامسبا گمون کنم یه محله‌رو زیر و رو کردن.»

«با ما چندون فاصله‌یی نداشته.»

امیر گفت «ما هم بریم بالا ببینیم.»

گفتم «چی‌رو ببینیم. اومدیم اینجا که با امید یه کم هوا بخوریم.»

چیزی رو برگ‌های مو تکان خورد و تپ… تپ صدا کرد. امیر به شاخه‌های تُنُکِ مو چشم دوخت. «اِ … اِ اون چیه اون بالا.»

رفتم زیر داربست و با دست برگ‌های مو را کنار زدم «انگار یه پرنده‌س.»

امید از سینه‌ام سر برداشت. به برگ‌های مو که تکان می‌خوردند نگاه کرد و باز سرش را رو سینه‌ام گذاشت.

امیر گفت «منو بلند کن نگاه کنم.»

«برو اون جعبه‌ی چوبی رو بیار برو بالاش ببین چیه.»

امیر خود را از پایه‌ی چوبی داربست بالا کشید «اِ … اِ یه کبوترهِ سفیده. افتاده رو شاخه‌ها.»

گفتم «زبون بسته! گمونم از سروصدا ترسیده و گیج شده. بیا پایین تا بگیرمش.»

امیر گفت «مال خودمه‌ها!»

گفتم «مالِ امیده می‌خوام بگیرمش برا امید.»

امیر خودش را بالاتر کشید. گفتم «اون‌جوری نه! می‌پَره. بیا پایین تا خودم بگیرمش.» و به امید گفتم «از بغلِ بابا بیا پایین تا برات یه کبوتر بگیرم.»

امیر گفت «مالِ خودمه. خودم اول دیدمش.»

به امیر چشمک زدم و دستش را فشار دادم «کبوتر فقط مال امیده. می‌خواد براش بَغ‌بَغو کنه. مگه نه امید؟»

امید سرش را از سینه‌ام برداشت و به مو نگاه کرد. گفتم برو بغلِ داداشت تا بگیرمش.»

امیر دست‌هایش را به طرف امید دراز کرد «بیا امید! بیا بغلِ من تا بابا برات یه کبوتر قشنگ بگیره.»

امید در بغلم تکان نخورد. گفتم «انگار دوست داره همین‌طور بغل باباش بمونه.» بعد جعبه را آوردم، روی آن رفتم و کبوتر را گرفتم. کبوتر در دستم شروع به تقلا کرد و بال‌هایش را به برگ‌های مو زد.

امیر، هیجان زده گفت «گرفتیش! گرفتیش!»

از رو جعبه‌ی چوبی پایین آمدم. به امید که به کبوتر زُل زده بود، گفتم «بگو کبوتر! بگو کبوتر!»

امیر گفت «بده‌ش به من تا براش نگه دارم.»

گفتم «مگه خودش چه‌شه که نتونه نگهش داره.» و کبوتر را در بغل امید گذاشتم «بگیرش بابا. بگیرش!»

امید در بغلم چرخید و یک دستش را آهسته رو کبوتر گذاشت. گفتم «کبوتره! بگو ک ـ بوـ تر!»

امیر گفت «یکهو از دستش نَپَره.»

«الان میریم تو خونه که اگه پرید نتونه دربره.»

وسط هال که رسیدیم، بلند گفتم «ببین امید چی گرفته.»

زنم به امید که کبوتر را تو دست‌هاش گرفته بود، نگاه کرد «رنگ بچه‌م مثل گچ سفید شده.»

امیر گفت «اول خودم دیدمش. افتاده بود رو مو و بال‌بال می‌زد.»

زنم دست رو پیشانی امید گذاشت «یه چیزیش نشده باشه.»

گفتم «تو هم از خودت حرف درمیاری. ببین کبوترو چه محکم گرفته.»

امیر گفت «بابا! بگو یه کم بده‌ش دست من.»

«میده. حالا برو به بابابزرگت بگو دیگه بیا پایین شام بخوریم.»

زنم به آشپزخانه رفت و من رفتم تو اتاق. از پشت پنجره به مو اشاره کردم و آهسته در گوش امید گفتم «افتاده بود اونجا فِرّ و فِرّ بال می‌زد. اون‌وقت بابا و امید گرفتنش. امیدجان! به بابا بگو چی افتاده بود رو مو؟ بگو.»

امید چیزی نگفت. مادرم آمد تو اتاق «چی میگی تو گوش بچه؟»

گفتم «ننه! ببین امید چی گرفته.»

مادرم به کبوتر نگاه کرد «حیوونی! ولش کنین بره، گناه داره.»

«اگه نمی‌گرفتمش گربه گرفته بودش. افتاده بود رو داربستِ مو.»

مادرم تو حیاط نگاه کرد «برم چراغ حیاطو خاموش کنم.»

زنم، بلند گفت «کجایین؟ بیایین دیگه.»

گفتم «بذار تا امیر و بابام هم بیان.»

«اونا هم دارن میان. بیایین شام بخورین.»

***

مادرم کنار سفره نشست «الان پیرمرد میاد از سفر قندهارش حرف می‌زنه.»

گفتم «بد نیست بدونیم کجا را زدن.»

زنم ظرف سبزی را وسط سفره گذاشت «تا قرعه به اسم کدوم بخت‌برگشته‌ای دراومده بشه.»

امیر با پدرم آمدند تو. پدرم گفت «صدای آمبولانسارو شنیدین که؟»

گفتم «آره. چه جیغ و ویغی راه انداخته بودن.»

گفت «یک‌بند می‌رفتن طرف چهارراه قصر.»

زنم گفت «چیزی تا اینجا فاصله نداشت. بغل گوشمون بود. شاید دفعه‌ی دیگه نوبت ما باشه.»

گفتم «این‌قدر نفوسِ بد نزن. دیگه چیزی به سرِ برج نمونده می‌ذاریم از اینجا میریم.»

مادرم گفت «یکی نیست که به اینا بگه از این جنگ چی گیرتون میاد.»

گفتم «جنگه دیگه!»

پدرم نشست پای سفره «نمی‌تونن تو جبهه بجنگن، دقِ دلشونو این‌طوری خالی می‌کنن.»

امید را تو بغلم جمع‌وجور کردم و نشستم. کبوتر زیر دست‌هایش پَر… پَر زد. پدرم به کبوتر نگاه کرد «اِ… اون دیگه چیه؟»

امیر گفت «بابابزرگ، من که بهت گفتم یه کبوتر گرفتیم.»

رو سر امید دست کشیدم «من و امید گرفتیمش.»

زنم گفت «دیگه امیدو بده به من.»

گفتم «خودم بهش غذا میدم. می‌خواد پیش باباش باشه.»

پدرم گفت «چی زدن لامسبا!»

گفتم «این دفعه چندتا بودن؟»

گفت «میگن سه تا اومده بود.»

به امیر که به کبوتر زُل زده بود، گفتم «چرا شام نمی‌خوری؟ حواست کجاست؟»

گفت «سیرم.»

مادرم گفت «نامسلمونا غذارو از دهن همه انداختن. خدا براشون خوش نخواد. ببین چه‌جوری همه‌رو سر در گریبون و آواره کردن.»

زنم گفت «بیشترِ اونایی هم که موندن یه زیرزمینی، چیزی دارن. که به موقع بِرَن توش.»

امیر بلند شد. زنم پرسید «کجا میری؟»

«می‌خوام جامو بیارم پَهن کنم زیر میز.»

پدرم پرسید «زیر میز؟»

گفتم «آره. امیر دیگه زیر میز می‌خوابه. زیر میز برا بچه‌ها امن‌تره. یه پناهگاهه.»

زنم گفت «بچه‌ها با این کاراشون دل آدمو آتیش می‌زنن.»

امیر تشکش را آورد. زیر میز پهن کرد و برگشت تو اتاق. زنم گفت «امید می‌خوای بیایی پیش خودم غذا بهت بدم؟ بابات که نه خودش می‌خوره و نه به تو چیزی میده که بخوری.»

گفتم «به زور که نمیشه ریخت تو حلقش. اشتها نداره.»

امیر با پتو و بالِش آمد و رفت زیر میز «کاشکی یه میز بزرگتر داشتیم بابا.»

گفتم «همین هم خوبه.»

گفت «اگه یه کم بزرگتر بود، پاهامو که دراز می‌کردم، از زیر میز بیرون نمی‌زد.»

گفتم «پاهاتو یه‌کم جمع کن.»

گفت «مالِ امیده.»

«خب! امیدو بیار پهلوی من بخوابه.»

به امید گفتم «می‌خوای بریم پیش داداشت بخوابیم.»

امید چیزی نگفت و از کبوتر چشم برداشت. از رو زانوم بلندش کردم و به امیر گفتم «تو هم برو یه آبکشی، سبدی چیزی بیار تا کبوترو بذاریم زیرش. این‌طوری ممکنه دربره.»

امیر رفت و با یک سبد کوچک برگشت. کبوتر را زیر سبد گذاشتیم «خوب شد! حالا می‌ذارمش وسط دوتاتون.»

امید را گوشه‌ی تشک امیر خواباندم و پهلویش لم دادم. امیر یک طرفِ سبد را کمی بلند کرد «انگار حالش بهتره.»

گفتم «از اول هم چیزیش نبود. فقط از سروصدا گیج شده بود و خودشو زده بود به در و دیوار.»

امیر گفت «هیچ‌وقت ولش نکنی‌ها.»

گفتم «تا ببینم امید چی میگه.» و مکث کردم تا زنم که داشت به طرف آشپزخانه می‌رفت، دور شد. بعد، آهسته گفتم «امید کبوترت کو؟ کبوترت کو؟ نشونم بده؟»

امید دستش را رو سبد گذاشت. سر در گوشش گذاشتم و آهسته گفتم «امیدجان! فقط یه دفعه به بابا بگو ک ـ بوـ تر.»

امیر پاهایش را جمع کرد «اگه میز یه‌کم بزرگتر بود، خیلی بهتر بود.»

گفتم «همین‌طور پاهاتو جمع بذار و بخواب.»

گفت «تو خواب یادم میره پاهامو جمع نگه دارم.»

گفتم «بیخودی از این فکرا نکن.» دیگه برنمی‌گردن.»

***

زنم با سینی چای آمد. پدرم سینی را از دستش گرفت. گفت «چه گامب و گومبی راه افتاده بود. چایی مو که خوردم، براتون تعریف می‌کنم.» و در استکان‌ها چای ریخت و یکی از آنها را برداشت و به‌طرفم دراز کرد. همان‌طور که لم داده بودم، استکان را گرفتم. استکان در دستم لرزید و تِق… تِق صدا کرد.

مادرم پرسید «چت شده؟»

جواب ندادم. استکان را زمین گذاشتم و خم شدم به امید نگاه کردم همین‌طور که دستش را رو سبد گذاشته بود، خوابش برده بود.

زنم آهسته پرسید «خوابش برده؟»

با تکان سر حرفش را تأیید کردم و رو لبم انگشت گذاشتم.

زنم نزدیک‌تر آمد و گفت «بمیرم براش. بچه‌م چه رنگی به‌هم زده.»

 

نقد داستان «بمباران»

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (15)