نقد داستان «بمباران»

۵ مرداد ۱۳۹۵

 

سالی از من نگذشته بود

دامنم بوی شکوفه داشت

زمین سنگین بود

گروه خصم

زخم کین داشت

شعله جنگی را احیاء می‌کرد.

 

بمباران برش بسیار کوتاهی است از یک زندگی ساده و معمولی.

آنچه در این داستان مهم جلوه می‌کند، دیدنِ ورای حوادث روزمره و مشاهده‌ی شرایط اجتماعی و فرهنگی انسان‌هایی است که درد و آلامشان را از طریق گفت‌وگوهای ساده به ما معرفی می‌کنند.

این داستان حدود پانزده دقیقه از فضای دلهره‌آور بمباران تهران را در یکی از شب‌های جنگ هوایی ایران و عراق به نمایش می‌گذارد. راوی داستان خواننده را پی حادثه بمباران نمی‌کشاند و خواننده به این فکر نمی‌افتد که آیا این خانه زیر بمب آوار می‌شود یا نه؛ بلکه چیزی بالاتر به او می‌دهد و آن ارائه‌ی تصویری زنده است از بی‌پناهی زندگی حقوق‌بگیران در شرایط دشوار جنگ و نداشتن توان اقتصادی برای گریز از مهلکه و رها شدن از آثار و عوارض سوئی که در کودکان به جای می‌گذارد.

گاهی راوی، داستان را به سوی امید می‌کشاند و با طبیعی‌ترین اشیاء، مثل حضور سبزی خوردن در سفره‌ی شام و گرفتن کبوتر ترس خورده از روی داربست مو و دادن آن به دست بچه‌های خود، شادی را مهیا می‌کند تا پس از آن لحظات پراضطراب فرصت نفس کشیدن ایجاد کند. راوی، کبوتر را در داستان می‌نشاند تا آرزوی صلح را که آرزوی همگان است بازگو کند؛ اما امید به هیچ‌روی سر آشتی ندارد و به حرف نمی‌آید (جوانه نمی‌زند). قهر او با دنیایی که آدم‌ها برایش ساخته‌اند طولانی می‌نماید.

درگیری آدم‌ها با یک معلول سبب می‌شود، گاهی با خود درگیر شوند و گاهی نیز با یکدیگر، معلولی که علت آن جنگ است. جنگلی که نه در برافروختنش سهم مهمی دارند و نه معلوم می‌کند که در آن چه چیزی گیر چه کسی می‌آید. گاهی نویسنده تلخی این خلاء را با شیرین‌زبانی کودک درهم می‌آمیزد تا هم خواننده را خسته نکند و هم درد را بازگو کرده باشد. وقتی امید می‌خواهد تشک خوابش را زیر میز تحریر پهن کند، می‌گوید «اگه، یه‌کم بزرگتر بود، پاهامو که دراز می‌کردم، از زیر میز بیرون نمی‌زد.» پدر پاسخ می‌دهد: «همین‌طور پاهاتو جمع بذار و بخواب.» و امیر می‌گوید: «تو خواب یادم میره پاهامو جمع نگه دارم.»

یکی از محورهای داستان، اضطراب و نگرانی مادری جوان است نسبت به فرزندان و زندگی خود و همسرش. او مدام نیش می‌زند؛ چراکه اضطراب بیش از حد امانش را بریده و با بیان یک راه حل موقتی به‌گونه‌ای خود را آرامش می‌دهد. شاید توقع او برای یک مسافرت زیاده از حد نباشد. پناه بردن به جای امن، در زمان جنگ امری عادی است؛ اما نه برای یک کارمند. او از شوهرش می‌شنود «تا سر برج باید صبر کنیم و بعد برویم یک طرفی!»

در این داستان سه نسل در کنار هم حضور دارند. پدر و مادر پیر و زن و شوهر همراه دو کودک خود، امیر و امید؛ و جالب است که پدر دیگر تسلیم روزگار شده است و با رفتار کودکانه‌ای تلاش می‌کند به دیگران دل و جرئت بدهد. می‌خواهد محل افتادن بمب را حدس بزند و آنچه را که خود دیده برای بقیه به صورت یک نقال شب بازگو کند. و مادر پیری که در آن زندگی شبانه و پرخطر، فقط پی جانماز خود است و کاری به التهاب درونی آدم‌های اطرافش ندارد. او به آبادانی آخرتش فکر می‌کند آن هم بر سر عادت و حتماً در یک ساعت معین. آیا این اعتماد به نفس و دریادلی ریشه در اعتقادش دارد؟

در نگاه اول، به نظر می‌رسد داستان کمی کش آمده و بعضی مواقع حرف‌ها، زیادی تکرار شده؛ اما این تکرارها هیچگاه سبب خستگی خواننده نمی‌شود.

روانی نوشته و سادگی داستان آدمی را وا می‌دارد که آن را چندبار بخواند و هر بار به عمق بیشتری دست یابد.

متن داستان «بمباران»

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (8)