رازهای مکتوم نسل پدری

۱۳ مرداد ۱۳۹۵
نگاهی اجتماعی به رمان آفتاب دار، اثر احمد هاشمی/ مهدی فخرزاده

 

«درختی است با برگ‌هایی تنک. رگه‌های باریک نور از میان برگ‌هایش رد شده و روی علف‌های پای درخت، میان سایه لکه‌های نورانی درست کرده».

آفتاب دار روایت حاشیه‌ها است. چند لکه حاشیه که در زیر برگ و بار تنک متن، نوری به آنها تابانده شده و روشن شده‌اند. حاشیه‌هایی که از فرط فربگی به متن تحمیل شده‌اند. رمان آفتاب دار اولین اثر احمد هاشمی است که به همت نشر نیلوفر روانه بازار کتاب شده است. فضای عمومی رمان، فضای روز است و بیشتر داستان در ساعات روز اتفاق می‌افتد. شخصیت‌های داستان هاشمی ادعاهایی دارند. گفت‌وگوهای آنها شباهت زیادی به گفت‌وگوی برخی از سیاست‌مداران یا شاید روشنفکران دارد. اما حرف اول و آخر را این ادعاها نمی‌زند، بلکه ساختارهای درهم‌ریخته و مشوش اجتماعی و اقتصادی آنها را دن‌کیشوت‌وار به دنبال توهم کشانده است. توهمی که گویی یکی از اساسی‌ترین محورهای داستان است و نCBaftabedar-02-Embویسنده در قلم خوش‌کشش خود تا پایان داستان آن را همراه شخصیت‌هایش می‌کشد. دن‌کیشوت تا پایان داستان در تمام شخصیت‌ها حضور دارد. حتی در آخرین بخش داستان، آنگاه که بناست به پایان داستان برسیم، درحالی‌که مخاطب شاید چندان انتظار پایان ماجرا را ندارد، بازهم دن‌کیشوت داستان را به پایان نزدیک می‌کند. واقعیت داستان زیر نور آفتاب قرار داده شده است، آفتاب تند، شلوغی شهر، بازار و کار و کار و کار. اما آنچه مانع دیدن واقعیت می‌شود، توهم است.  

قمار نافرجام

اقتصاد ایران سال‌هاست که عرصه تاخت‌وتاز کالاهای چینی قرار گرفته است. شوک نفتی دوران احمدی‌نژاد گویی سوخت موتور این تاخت‌وتاز را تا سال‌ها تأمین کرد.  نزاعی در میان است. شخصیت‌های رمان هاشمی، بازیگران این زمین هستند. شخصیت‌های این رمان، کار اقتصادی نمی‌کنند، بلکه بیشتر می‌توان آنها را قمارباز دانست. واژه‌ای که شاید به بسیاری از فعالان حوزه اقتصاد ایران بتوان اطلاق کرد. چراکه ساختار کازینویی شده است. اما این‌ها بازندگان قمار هستند. درهای کازینوی اقتصاد به روی همه باز است. رحیم، شخصیتی که راوی داستان نیز هست، گویی مرد شماره یک این تیم برای شرکت در قمار است. اما سرنوشت این تیم شکست است. چون کازینو قوانین خودش را دارد. آنها جسارت ریسک پایین و قدرت لابی کمتری دارند و این دو در کازینو حرف اول را می‌زند. آنها می‌دوند و می‌کوبند و ضربه‌شان بر در بسته خورده می‌شود. تمام آنچه دارند را هزینه لابی می‌کنند و باز هم می‌بازند. تا پایان داستان این‌گونه به مخاطب حقنه می‌شود که سرنوشت اینان باختن است!

این سرنوشت، خاص این سه جوان نیست! بلکه سرنوشت هولناک طبقات فرودست و متوسط است. ساختار طبقاتی شخصیت‌های داستان مغشوش است. همه آنها نماینده تمامی طبقات بازنده‌اند.

وضعیت سیال

هاشمی در رمان خود نوعی از سیالیت در عناصر زمان و طبقه قرار داده است. شخصیت‌های داستان همان‌طور که گفته شد، گویی همه، طبقات بازنده اقتصاد کازینویی را نمایندگی می‌کنند. آنها گاهی روشنفکرند، گاهی شرکت تأسیس کرده‌اند، گاهی دست‌فروشی کرده‌اند و گاهی فرهنگ حاشیه‌نشینی دارند. از سویی زبان این شخصیت‌ها حدود چهار یا پنج دهه را دربر می‌گیرد. اگر از خود متن پرسیده شود که منظور کدام طبقه و کدام زمان است، دو پاسخ مختلف می‌یابیم. درهم تنیدگی طبقاتی داستان بیشتر است. این اتفاق برای یک طبقه نیفتاده است و تمام طبقات بازنده درگیر همین وضعیت شده‌اند. درباره زمان این درهم تنیدگی کمتر است و شاید در نگاه اول زمان، امروز جامعه باشد. اما نمی‌توان رنگ دیروز را در رمان نادیده گرفت. دیروز در رمان به دو صورت تجلی دارد؛ گاهی در یک وضعیت نوستالژیک و گاهی در یک وضعیت شهودی. وضعیت نوستالژیک، احساس مشترک همه طبقات شکست خورده است.  در شرایط انحطاط، همیشه دیروز نسبت حسرت‌آمیزی با امروز دارد. نامه رحیم برای ماهی، معشوق ازدست‌رفته‌اش، نشانه‌های این حسرت را در دل مخاطب می‌نشاند. اما گاهی گویی داستان زمان خود را نیز از دست می‌دهد. ادبیات شخصیت‌ها گاهی چند دهه عقب می‌رود. داستان در طول تاریخ به‌مرور اتفاق افتاده است. این داستان یک دوره نیست. این شخصیت‌ها از یکجایی در دورترهای تاریخ شروع به باختن کرده‌اند، آنجا که اقتصاد به دلایل متعدد، مسیر کازینویی شدن را پیموده است.

رویکرد مردانه یا رویکرد واقعی؟

شخصیت‌های اصلی داستان هاشمی مردها هستند. زن‌ها در حاشیه این داستان قرار گرفته‌اند اما گویی هرجا بروز یافته‌اند، حضوری جدی داشتند. نگاه شخصیت‌های مرد داستان، به زنان نگاهی کلیشه‌ای است و هاشمی در این داستان‌گویی نقدی نیز به این نگاه دارد. تعارض واقعیت شخصیت زنان داستان با روایت مردان از زن، نمود این نقد است. زنان آفتاب دار، باهوش و پرتلاش‌اند. اتفاقی که در مردان داستان دیده نمی‌شود.

اخلاق شکست‌خوردگان، اخلاق ظفرمندان

در طول داستان، دستگاه اخلاقی خاصی به چشم مخاطب می‌خورد. شاید در وهله اول این دستگاه اخلاقی دیده نشود چراکه مخاطب آن را وضع موجود جامعه درمی‌یابد، اما به‌هرحال این دستگاه اخلاقی مؤلفه‌هایی دارد که می‌توان به چند مورد آن اشاره کرد؛

  1. فردیت به این معنا که منافع فردی در همه‌جا حرف اول را بزند. در این داستان به‌نوعی همه به‌دنبال بیرون کشیدن گلیم خود هستند. تا حدی که «کبری خانم»، برای منافع فردی خود حتی درباره زن گرفتن پسرش هم تصمیم می‌گیرد. امروزه نقدهای بسیاری از این منظر به جامعه می‌شود. اما آیا این ویژگی طبقات شکست خورده است که امروز عمومیت یافته است؟ در داستان هاشمی این‌گونه به‌نظر نمی‌رسد. شخصیت‌های داستان تنها تصمیم گرفته‌اند که گلیم خود را از آب بیرون بکشند، اما این گلیم رنگ و رو رفته در آب که نه در گل نشسته است! شخصیت‌های داستان هنوز گلیمی از آب نکشیده‌اند و روند داستان هم حکایت از امید ندارد. گلیم آنها در گل مانده همچنان. به نظر می‌رسد این اخلاق، اخلاق غایبان رمان هاشمی، یعنی ظفرمندان کازینو باشد. برخی نشانه‌های این طبقه همچون رشوه‌گیری در داستان نشان داده می‌شود. برندگان کازینو، طبقه فرصت‌طلبی هستند که با استفاده از رانت، تبدیل به نوکیسگان شده‌اند. این طبقه نه‌تنها گلیم زربفت خود را با استفاده از دستگاه اخلاقی که در رمان هاشمی به نمایش گذاشته شده است، از آب کشیده‌اند، بلکه گلیم دیگران را نیز از زیر پایشان ربوده‌اند. از رمان هاشمی این‌طور برداشت می‌شود که گویی نوعی دستگاه اخلاقی فاسد به طبقات اجتماعی گسترده‌ای حقنه شده است.
  2. ویژگی دیگری که در این دستگاه اخلاقی می‌توان دریافت، فرافکنی است. شکست متن اقتصاد کازینویی است نه حاشیه آن، در این اقتصاد، شکست نیاز به دلیل ندارد، بلکه شکست برای ضعیف‌ترها شبیه سرنوشت است. اما شخصیت‌های داستان به‌دنبال دلیل می‌گردند. بیش از همه شخصیتی به نام «اسد» شاید نمود چنین وضعی باشد. تصویری که هاشمی از جسم اسد ساخته است، کند و لخت است. در این داستان شخصیت همه افراد به‌نوعی درگیر کندی و چرت دائمی روزانه هستند، اما اسد نمود جدی آن است. اما معادله‌ای نیز می‌توان برای این کندی یافت! معادله‌ای که باز متغیر مستقل آن شکست است! شکست‌های پیاپی انگیزه حرکت را از انسان می‌گیرد. شخصیت «اسد» را می‌توانید در گفت‌وگوهایی داخل تاکسی و اتوبوس امروزه ببینید. او دارای تحلیل است. می‌داند حقی از او خورده شده است، اما حق خورده شده‌ و آنکه حقش را خورده را نمی‌شناسد. به همین دلیل او هم دن‌کیشوت‌وار، به آسیابی کهنه حمله می‌کند! او نه دسترسی به عوامل شکستش دارد و نه حتی آنها را می‌بیند. آنها در پشت هزاران نقاب پنهان شده‌اند. اسد جلوی پایش را می‌بیند و می‌رود.
  3. ویژگی اخلاقی دیگری که در داستان نمایش داده می‌شود، بی‌تفاوتی و کاهش سرمایه اجتماعی است. در نگاه اول هاشمی بسیار بدبین به‌نظر می‌رسد. در یکی از صحنه‌های داستان، رحیم، شخصیت راوی داستان از موتور می‌افتد. کنش عابران به این افتادن لبخند است. البته یکی فراتر از این رفته و می‌گوید :«داداش سخت نگیر، چیزی نشده. مایه‌اش دوتا بخیه است!» در نگاه اول این بخش بدبینانه است. شاید اگر کسی از موتور زمین بخورد، دیگران دستگیری‌اش کنند، اما اگر نمادین به این بخش از داستان نگاه کنیم – که آفتاب دار مشحون از نماد و کنایه است – به نظر می‌رسد برخورد با کسی که زمین خورده است حتی می‌تواند خشن‌تر از این حرف‌ها باشد. جامعه گاهی تمام انتقامش را از همان کسی که زمین خورده و تاب بلند شدن ندارد می‌گیرد. شکست‌خوردگان که همچون اسد، دستشان به ظفرمندان نمی‌رسد، انتقامشان را از خودشان می‌گیرند. انتقام تنها دستاورد ماندگار این وضعیت است! در صحنه‌ای دیگر رضا، داخل یک رستوران، در پاسخ خنده چهار جوان، به این گمان که قصد مزاحمت برای دختری را دارند. با واژگون کردن میز و حمله به آن جوانان واکنش نشان می‌دهد. انتقام سلسله واری که دائم در اجزای جامعه تکرار می‌شود.

اما ماجرای اخلاق و آفتاب دار به همین‌جا ختم نمی‌شود، طبقه پیروز کازینو، از شکست‌خوردگان دلجویی هم می‌کند. هاشمی نگاه نسبتاً تندی به یک بازارچه خیریه که نمود این دلجویی است دارد. محیط بازارچه شاید از معدود جاهایی باشد که در آفتاب دار طبقه برنده حضور دارد. «مرد چاقی می‌رود روی سکو. یکی از بچه‌ها را هم با خودش می‌برد. «این بچه که می‌بینید پدرش معتاد کارتن خوابه. دوماهه که ازش خبری نیست. مادرش دو هفته است پاکه. این بچه امسال می‌ره کلاس دوم. می‌خوام یکی اندازه پول دفتر و کتابش کمک کنه.»

پسر بچه گاهی سرش را بالا می‌آورد، با چشمانی خیره به آدم‌های اطراف نگاه می‌کند و دوباره سرش را پایین می‌اندازد. مردی کت‌وشلواری دو تا تراول پنجاه‌هزارتومانی از جیبش درمی‌آورد و در کیسه‌ای می‌اندازد که جلوی پسربچه است. حاضران یکی‌یکی جلو می‌آیند و هرکدام پولی در کیسه می‌ریزند.»

راز نسل پدر

پایان داستان شخصیت‌های هاشمی، درباره داشته‌ای است که ممکن است پدرانشان برایشان گذاشته باشند. در پایان سرنوشت این داشته معلوم نمی‌شود و معلوم نیست بالاخره داشته‌های نسل پدری خیری برای شخصیت‌های داستان دارند یا نه! اما دلگرمی رضا و یدی و رحیم را درپی دارد. میراث پدری در خانه‌ای نه‌چندان به‌سامان مخفی شده است. شاید اگر پدر گنجی داشت، خانه‌ای درخور خود می‌ساخت. گنج پدری به نظر می‌رسد نشانه همان سنت‌هایی است که برای نجات از فلاکت امروز باید به آنها پناه ببریم. مسیر گنج در این داستان آبادانی برجای نگذاشته است و خانه‌ای درخور خود نساخته است، در پایان به نظر می‌رسد خیر این گنج برای وارثان، بیش از صاحبانش نباشد. اما شاید بتوان با استفاده از آنها مادر یدی را به دنیای فیس‌بوک پیوند داد!

قلم خوب هاشمی، نقدی عمیق و اجتماعی در قالب داستان به‌جای گذاشته است. مشابه این اثر در آثار ادبی منتشر شده توسط نویسندگان جوان امروز کمیاب است و ازاین‌رو حرف‌هایش ضمن اینکه ملموس است، تکراری نیست. البته رویکرد بنده در این یادداشت همان‌طور که در عنوان نیز آمده است، اجتماعی است و حتماً نیاز است که این اثر از منظر ادبی نیز بررسی شود.

 

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (8)