کانون نویسندگان به روایت ساعدی

۸ شهریور ۱۳۹۵
ساعدی به روایت ساعدی/ بازنشر
درنگٰ: روایت غلامحسین ساعدی درباره شکل گیری کانون نویسندگان ایران را به مناسبت اتفاق روز 5 شهریور(ممانعت نیروهای امنیتی از برگزاری هفتمین مجمع عمومی کانون نویسندگان) بازنشر می کنیم. درنگ نظر خود را درباره این اتفاق منتشر خواهد کرد.

ّکانون نویسندگان به این صورت به وجود آمد که وزارت فرهنگ و هنر یک برنامه‌ای ترتیب داده بود که تمام شعرا و نویسندگان و هنرمندان را زیر بال خودش بکشد. بعد نامه فرستاد و از همه دعوت کرده بود، … که اشخاص منفرد نباشند و همه را به طرف خودشان بکشند و زیر بال خودشان بگیرند. بعد همه مخالفت کردند. یک روز من در انتشارات نیل بودم چون یک کاری از من درآمده بود و آن‌ها جلویش را گرفته بودند و من خیلی عصبانی بودم و همین‌طور بد و بی‌راه می‌گفتم و بددهنی می‌کردم. یک آقایی آنجا بود گفت که فلانی کی هستند. بعد گفتند مثلاً اسمش این است. آمد طرف من … بعد آمد و گفت که شما ساعدی هستید؟ گفتم بله. آن بابا هم، همه او را می‌شناسند، اسمش داود رمزی بود. او گفت آه. اِله و بِله. شما چرا از سانسور ناراحت هستید، کاری ندارد، ترتیبش را می‌دهم شما با خود هویدا صحبت بکنید. بعد دو روز بعدش زنگ زد. او شماره تلفن مرا گرفته بود، و گفت که قضیه این‌طوری است و هویدا گفت همه بیایند که من ببینم موضوع چیست. یک عده از ما دور هم جمع شدیم. آل‌احمد بود و سیروس طاهباز بود و دیگران بودند و همه جمع شدیم. سال ۱۳۴۶ بود. بعد پا شدیم رفتیم نخست‌وزیری. دقیقاً یک ساعتی ما به انتظار نشستیم و هویدا از ما خیلی با احترام و این‌ها استقبال کرد. کانون نویسندگان2رفتیم توی اتاق نشستیم و شروع کردیم تمام مواردی که از سانسور می‌دیدیم یک مقداریش را گفتیم. آل‌احمد بدجوری به هویدا حمله کرد. مسئله را درست عیناً مثل نوشته‌های خودش مطرح کرد. مثلاً مسئله‌ی شمشیر و قلم،‌ شما شمشیرتان در مقابل قلم ما شکست می‌خورد و این‌ها. هویدا گفت من این‌ها را نمی‌خواهم بشنوم و ما از این چیزها خودمان خوانده‌ایم. گفت که اینجوری نمی‌شود. یک نفر را انتخاب کنید که ما بتوانیم با او حرف بزنیم. بعد آن‌ها من را به عنوان نماینده انتخاب کردند و آن موقع من مدت‌ها می‌رفتم توی دفتر نخست‌وزیر و از طرف نخست‌وزیر، دکتر یگانه، (اسم کوچکش … لابد محمد بود) و یک پاشایی نامی (که یک مدتی هم رئیس دفتر فرح شده بود) انتخاب شده بودند (پاشایی بود یا پاشاپور نمی‌دانم، یادم نیست ولی رئیس دفتر فرح بودنش را یادم هست) مذاکرات خیلی جالب بود. آن‌ها هی می‌خواستند که ماست‌مالی بکنند. می‌گفتند که نه اینجوری که نمی‌شود. باید یک کاری بکنیم. من هم می‌گفتم خوب، مثلاً باید چه کار بکنیم؟ ما می‌گفتیم اصلاً کتاب نباید سانسور شود. برای چه می‌آیند می‌برند؟ شاید همین کار ما خودش به تشدید سانسور یک جور خاصی کمک کرد. یعنی به این معنی که این‌ها رفتند دنبال راه و چاره. و یک یا دو نفر در آنجا شرکت کردند. یکی از آن‌ها احسان نراقی بود و دیگری ایرج افشار، این‌ها همین‌جور آمدند. من گفتم که «خوب، آقایان مثلاً چه چیزی دارند؟ اگر قرار است آن جمعی که آمدند اعتراض کردند گفتند بنده بیایم اینجا و با شما صحبت کنم. این آقایان از کجا آمدند؟» گفتند «خوب، این‌ها هم نویسنده هستند». گفتم «اگر اینجوری است ما برویم یک عده دیگری بیایند دیگر». بعد ضوابط آنجا را می‌ریختند. هر روز یک چیزی می‌آوردند و من هم مطلقاً زیر بار نمی‌رفتم. یک موردش مسئله‌ی ثبت کتابخانه‌ی ملی بود که گفتند که آره، نمی‌شود حق شما از بین می‌رود و این کتاب‌ها باید ثبت شود. آخرین جلسه‌ای بود که من بلند شدم و آن کاغذ را پاره کردم و آمدم رفتم کافه فیروز و به بر و بچه‌ها اطلاع دادم که اصلاً چیزی نمی‌شود. آن موقع یکدفعه به فکر افتادم که ما یک تشکیلاتی ترتیب بدهیم. هسته‌ی کانون نویسندگان آنجا بسته شد. [تصمیم گرفتیم] که برای بار اول کانون نویسندگان تشکیل بشود. و یک مدتی در تالار قندریز جمع می‌شدیم. خیلی بودند. به حدود مثلاً ۶۰ نفر رسیدیم. بعد دوباره حمله شروع شد و بعضی‌ها را گرفتند، بعضی‌ها را زدند و بعضی‌ها را هم تهدید کردند و همین‌طور رفت جلو … [فعالیت‌ها] آن وسط‌ها قطع شد. [همه چیز را] داغان کردند. دیگر هیچ فعالیتی نبود تا یک سال پیش از شب شعر. شب شعر در واقع در سال ۱۳۵۶ بود که شروع شد. آن‌ها که اهل گاسیب سیاسی و این‌ها هستند اینور و آنور می‌نویسند و می‌گویند که ماجرای کارتر و سرکار آمدن و آزادی‌های فلان و این‌ها … دخالت داشته،‌ تقریباً نمی‌شود به صورت صریح گفت که آن‌ها امکان دادند که این کار انجام بگیرد یا زور این طرف بوده. ولی اگر نظر مرا بخواهید من فکر می‌کنم که زور این طرف بود. بعد از این‌که ما دو نامه به هویدا نوشتیم،‌ نامه‌های خیلی اعتراض‌آمیز … ما می‌خواستیم که سانسور از بین برود. آزادی بیان و آزادی عقیده و آزادی فکر و این چیزها. و یکی دو تا هم برای آموزگار نوشتیم که او آن موقع نخست‌وزیر بود. بعد از آن فکر کردیم که یک کار عملی باید بکنیم. نشستیم و گفتیم چه کار باید بکنیم؟ گفتیم خوب چند شب را ما برنامه ترتیب بدهیم که این جماعت جمع بشوند شعر بخوانیم،‌ … بعد یک پوستر چاپ شد، پوستر قشنگی هم بود. قرار شد که در انجمن گوته برگزار شود. انستیتو گوته در دنیا یک امتیازی دارد که سازمان‌های فرهنگی یا «آتاشه»های فرهنگی جاهای دیگر دنیا ندارند و آن‌ها اصلاً‌ به دولت وابسته نیستند. یعنی اعمال سیاست آن‌ها نمی‌شود و روی این اصل انستیتو گوته تمیزترین جا بود. بعد دیدیم انستیتوی گوته جای خیلی کوچکی است، چون این پوسترها که پخش شده بود دیگر تمام مردم به هیجان آمده بودند. این را همه می‌دیدند. ده شب را تعیین کرده بودیم. برنامه هم چاپ شده بود. گفتیم خوب، چه کار کنیم چه کار نکنیم. کاری که کردیم این که انجمن ایران و آلمان را گرفتیم. علت این‌که انجمن ایران و آلمان را گرفتیم به خاطر این بود که جایش خیلی وسیع بود. فکر می‌کردیم که در انستیتوی گوته جماعت کمتری می‌تواند جا بگیرد و پیش‌بینی ما هم درست بود. نزدیک دوازده، پانزده، ۲۰ هزار نفر جمعیت هر شب جمع می‌شدند. و این اولین تلنگر بود. پلیس و تجهیزات و پایگاه و دور و بر کامیون نظامی و این‌ها. ولی هیچ اتفاقی نیفتاد. و تقریباً حرف‌ها و صحبت‌هایی که شد نه به آن صورت خیلی خیلی رادیکال بود و نه به آن صورتش بزمی بود. یعنی نه رزمی بود نه بزمی. ولی در باطن اگر نگاه می‌کردید رزمی بود و اولین اخطار از طرف کانون نویسندگان.

سخنرانی سیمین دانشور

به احترام آل‌احمد و به خاطر این‌که مسئله‌ی زن مطرح است … و با علاقه‌ای که به سیمین دانشور داشتیم گفتیم شب اول سخنرانی مال سیمین باشد. خانم سیمین آمد آنجا صحبت بکند با آیه‌ی قرآن شروع کرد. می‌خواهم بگویم که یک نوع تبی به وجود آمده بود، خیلی راحت، تب پوپولیسم. کشیده شدن به طرف «mass»، توده‌ها، آدم را جذب بکند. آدم خوشش بیاید که جماعت زیادند برای این‌که همیشه آنقدر اشخاص منفرد و تنها و جدا از هم بودند که آن قضیه‌ی جذب توده برای آدم مثل یک امر فوق‌العاده‌ای بود. من نمی‌خواهم بگویم که خانم سیمین می‌خواست مذهبی رفتار بکند یا طور دیگری رفتار بکند ولی کلاً مثلاً با آیه‌ی قرآن شروع شد. این ایراد نمی‌تواند باشد. روی هم رفته انگشت مذهبیون و دیگران و این‌ها به آن صورت نبود، ولی آدم‌های مذهبی خیلی زیاد می‌آمدند.

شب‌های شعر ده شب طول کشید و بعد به صورت کتابی درآمد به اسم «ده شب». هر شب یک سخنران داشتیم که بیشتر آن‌ها نویسندگان بودند. مثلاً شب چهارم مال من بود و بقیه‌اش هم شعرخوانی و این‌ها بود. من راجع به «هنر و شبه‌هنر، و هنرمند و شبه‌هنرمند» حرف زدم. شب‌های خیلی خوبی بود … پلیس همیشه حضور داشت با کامیون. بیشتر از شهربانی بودند و مسلح. همه جا را احاطه کرده بودند یک یا دو بار هم تهدید غیر مستقیم شد ولی هیچ موقع مزاحمت به آن صورت ایجاد نکردند و مردم هم ساده و سالم آمدند و شب آخر هم که نوارش هست و هم عرض کنم خدمتتان، چاپ شده است، از مردم ما خواهش کردیم که بدون هیچ شعار و چیزی راحت بروند.

شب شعر دانشگاه صنعتی

در واقع جماعتی که می‌آمدند دانشجو و مردم عادی و همه نوع آدم می‌آمدند. حتی خیابان بند می‌آمد. بعد از این‌که این شب‌ها تمام شد و بچه‌های دانشگاه صنعتی که آن موقع دانشگاه صنعتی آریامهر بود، می‌خواستند دوباره این شب‌ها تکرار شود. شب‌های دانشگاه صنعتی اندکی روبه‌راه شد و قرار بود که چند نفر حرف بزنند و چند نفر شعر بخوانند که مسئله‌ی برخورد مستقیم به وجود آمد و برخورد مستقیم هم خیلی صریح بود یعنی دانشجویان و مردمی که به دانشگاه صنعتی رفته بودند که شعر و سخنرانی گوش بدهند یک دفعه با این قضیه برخورد کردند که اجازه نمی‌دهند که این جریان اتفاق بیفتد و گفتند که ما از اینجا بیرون نمی‌رویم و ۴۸ ساعت در آنجا در حال تحصن بودند. ۴۸ ساعت نمی‌دانم. من هم خانه‌ی حاج سیدجوادی بودم. سید خودش خوب یادش هست که یک دفعه رفتیم و گفتند که خیلی خوب، بعداً بحث می‌کنیم و اِله می‌کنیم و بِله می‌کنیم جماعتی که بیرون آمدند پلیس و اوباش و لومپن‌ها […]، خیلی راحت، با زنجیر و پنجه بکس و این‌ها ریختند بچه‌ها را لت و پار کردند و تمام این‌ها که فرار می‌کردند آمدند از بغل خانه‌ی سید که رد می‌شدند یک عده‌ی کثیرشان آنجا ریختند و خاطره‌ی مشترکی است که ما داریم که ما این‌ها را چه جوری جابه‌جا کردیم. من و برادرم و دیگران و این‌ها مشغول زخم‌بندی بودیم. همسایه‌ها هم غذا می‌آوردند برای این بچه‌های گرسنه. از آن موقع درگیری‌های خیابانی شروع شد و یک موج «لاتانتی» به وجود آمده بود که قضیه در درجه‌ی اول در دست دانشجو و تحصیلکرده و این‌ها بود و یک مرتبه لات و لوت‌ها هم از اینور و آنور پیدا شدند و شروع کردند به شکستن شیشه بانک و این‌ها.ساعدی- شاملو

تمام سانسور را میناچی و قطب‌زاده علم کردند. بعد بقیه چه کار می‌کردند؟ می‌گفتند «هیچ اشکال ندارند»، «گذراست» چی چی گذراست؟

حالا ما نمی‌دانیم اصلاً‌ میناچی کجاست. ولی میناچی بود که اولین بار چهل تا روزنامه را یکدفعه بست. مرتیکه فلان فلان شده می‌خواست برود بهشت؟ خوب رفت. اینجوری است دیگر. آمد اصلاً خیلی سریع. بعد هم گفتند که میناچی آدم خوبی است.

از کانون نویسندگان دعوت کرده بود و ما جواد مجابی و چند نفر را فرستادیم. من گفتم که اصلاً‌ حاضر نیستم او را ببینم. دو سه نفر نماینده فرستادیم که بروند آنجا و راجع به مسئله‌ی سانسور و این‌ها حرف بزنند. حسابی همه را شسته بود و گذاشته بود کنار. و بعداً یک عده کثیری واقعاً تسلیم شده بودند که اشکالی ندارد در شرایط فعلی، چون انقلاب دارد پیش می‌رود،‌ امپریالیسم دارد شکست می‌خورد! چی چی شکست می‌خورد؟ امپریالیسم دارد خودش را می‌خورد … مرعوب شده بودند.

مثلاً یک نمونه‌ی خیلی کوچکش را … بگویم شاید … جالب باشد: ما دعوای خیلی مهمی در کانون نویسندگان داشتیم بر سر قضیه گروگانگیری. ما گفتیم که خوب ما می‌نویسیم «مرگ بر امپریالیسم» مثلاً،‌ یعنی به این صورت تهدیدمان کردند حالا امپریالیسم را کسی نمی‌شناسد … قضیه از این قرار بود که گفتند کانون در این مورد باید موضع بگیرد. مثلاً من و شاملو می‌گفتیم که «به ما مربوط نیست. مرگ بر امپریالیسم را ما معتقد هستیم، اگر می‌خواهیم کاری بکنیم واقعاً رودررو با امپریالیسم بایستیم». می‌گفتند «نه، ما باید شرکت کنیم». یک دانه پلاکارد ما دادیم نوشتند و بردند چساندند جلو سفارت آمریکا،‌ آن بالا، روبه‌رویش یک ساختمان بود آن بالا. و آن [پلاکارد] را تکه پاره کرده بودند برای این‌که تند نبود. هر چه تندتر بود بهتر بود. شعار [پلاکارد ما]، در واقع یک شعار کلی بود … به گروگانگیری و این‌ها … توجه نشده بود و همین‌جور حمله می‌کردند. ولی درست موقعی که روزنامه آیندگان را بستند،‌ بر و بچه‌هایی که الان توی پاریس هستند مثلاً محسن یلفانی و این‌ها آمدند توی خیابان و ما تظاهرات با همین جبهه‌ی دموکراتیک و این‌ها راه انداختیم. کانون اصلاً آمد توی خیابان. آن موقع آن‌ها نیامدند. نه، علیه آن چیزی که مسلط می‌شد نیامدند. [آن‌ها یعنی] هم اعضای توده‌ای کانون و هم آن‌هایی که یک مدت سمپاتی داشتند مثل اکثریتی و این‌ چیزها که تازه داشت رشد می‌کرد. یک عده قلیلی هم بودیم که آمدیم توی خیابان و بعد اصلاً محکوم شدیم سر این قضیه. می‌توانم ولی حالا اسم نمی‌برم که چه کسانی بودند. این‌ها آمدند ولی بقیه نیامدند، گفتند نه. اصلاً بستن آیندگان خوب است. چطوری خوبست؟ بعد آن وقت رفتند و ریختند و تمام بچه‌ها را گرفتند بردند شصت و خرده‌ای روز در زندان‌های عجیب و غریب اوین زندانی کردند و طفلی شاملو هر شماره کتاب جمعه را در می‌آورد می‌نوشت که شصت و خرده‌ای روز از زندانی شدن این‌ها گذشته. هی اعلامیه بنویس ولی اصلاً کسی حاضر نبود.

کانون و اعتراض به سانسور

وقتی آقای خمینی وارد ایران شد، کانون نویسندگان به دیدن ایشان رفت که راجع به مطبوعات و این مسائل صحبت بکنند. من هم جزو آن هیئت رفتم. به نظر من خیلی کار خوبی کردیم که رفتیم. […] … دیدن خمینی برای من جالب بود.

قضیه از این قرار بود که سانسور و این‌ها دوباره پا گرفته بود و کانون نویسندگان دوباره تصمیم گرفت که اندکی برود و به خود حضرت بگوید که «دائی ما هستیم‌ها.» آن وقت … نشستیم به نوشتن یک متن. یک عده جمع شدند. یک عده مخالفت کردند، یک عده گفتند می‌آییم، یک عده گفتند نمی‌آییم و این‌ها و فلان. گفتیم نه، برویم و به او بگوییم،‌ الان دستگاه دارد دست او می‌افتد. یک متنی تهیه شد که به نظر من متن خوبی هم بود. توی این متن خیلی دقیق نوشته شد که ما همیشه با سانسور رودررو ایستاده بودیم و الان هم هستیم و بعداً هم خواهیم بود. اسم امام و نمی‌دانم پیشوا و رهبر و این چیزها نبود. اصلاً از اسلام هم کلمه‌ای برده نشد. متنی که نوشته شد من دقیقاً تا آنجایی که یادم هست، در آن نوشته شده است که حضرت آیت‌الله خمینی، فقط، نه امام، نه رهبر، نه پیشوا، این‌ها نبود. «فروهر» این‌ها نبود. خود این قضیه خیلی مهم بود. بعد گفتند وقت می‌گیریم، وقت نمی‌گیریم، اِله و بِله. تا این‌که گفتند پانزده روز دیگر ایشان اعضای کانون نویسندگان را به حضور می‌پذیرند. اصلاً برای ما مهم نبود که پانزده روز یا فلان، ولی می‌خواستیم به گوشش برسد. همان شب که این خبر به دفترش رسید روز بعدش تلفن زدند که شما می‌توانید بیایید،‌ آقا اصلاً منتظر شماست.

در حدود شانزده هفده نفر بودیم. ما پا شدیم راه افتادیم و رفتیم. انگار صبح زود هم بود. آدم‌هایی که الان یادم هست می‌توانم بگویم. مثلاً سیمین دانشور بود. من بودم. سیاوش کسرایی بود. جواد مجابی بود. باقر پرهام بود. شانزده هفده نفر بودیم. الان دقیقاً یادم نیست، جعفر کوش‌آبادی بود، یک عده از این‌ها بودند. قرار شد که متن را باقر پرهام بخواند. باقر خیلی آدم متین و درست و این قضایا. گفتیم او بخواند. صبح زود که ما رفتیم قبل از ما چیز عجیب و غریبی بود که «انجمن زرتشتیان» آنجا بودند.

[محل ملاقات] همان مدرسه دخترانه‌ای [بود] که آمده بود و زیارت قبول و این‌ها می‌نوشتند. [مدرسه رفاه]. بله. هیچکس را راه نمی‌دادند ولی ما را راه دادند. یکی هم شیخ مصطفی رهنما بود. آره. تنها زنی هم که با ما بود خانم دانشور بود. یک روسری داشتند و این شیخ هی می‌گفت که این روسری را یک کمی بکش بالا. مثلاً صورتتان را بپوشاند. خانم سیمین طفلی هم که سنی ازش بالا رفته و این‌ها می‌گفت «چی چی را بکشم بالا، چه کار بکند». بالاخره رفتیم. در واقع یک ساعت ما را معطل کردند. درست روزی بود که یاسر عرفات آمده بود و این خیلی جالب بود. یاسر عرفات آمده بود و هارت و پورت و فلان، آمدن و رفتن و این قضایا. اصلاً بغل دست هم بودیم. هیچی دیگر. اول یک آخوندی بود شیرازی که الان اسم او یادم می‌آید و خدمتتان می‌گویم. او خیلی راحت آمد گفت آره، الان اینجوری است و فلان. یک مقداری برای ما موعظه کرد و همان موقع ارتشی‌ها توی حیاط ریختند. استوار و کی و کی و فلان:‌ …» ما همه سرباز توییم خمینی …» فضا خیلی عجیب بود. همه جا را پر از قالی کرده بودند و این قالی‌ها معلوم بود که مال تجار محل است که آوردند و آنجا پهن کردند. غذا می‌پختند. یک بچه از این گوشه در می‌رفت. یک موش از آن طرف در می‌رفت. بوی گند پلو در می‌آمد،‌ بوی زردچوبه. آخوند که قیمه نخورد آخه اسطقس ندارد. همه توی این فضا و این‌ها. بعد پسرش آمد [سیداحمد]. دست داد و آمد مرا بیش از همه ماچ کرد، […] [چرا؟] دوست دارد دیگر منو!: زمان چهل و یک و این‌ها،‌ من نمی‌شناختم که این پسر خمینی است، یواشکی به مرکزی که ما درست کرده بودیم،‌ مرکز اطلاعات، او از این نامه‌ها از قم می‌آورد. سال ۱۳۴۱ یا ۱۳۴۲، قبل از این‌که خمینی را تبعید [کنند] این بچه‌اش اینجا بود، او می‌آمد از ناصر خسرو و یک چیزهایی برای من می‌آورد. [نه، اعلامیه‌های آقای خمینی را] چیزهای حوزه‌ی فیضیه قم و علما و این قضایا. من نمی‌دانستم که این پسر خمینی است. بعد آمد و یک مدتی همین‌جوری به من نگاه کرد و هی گرفت مرا ماچ کردن. بدبختی است دیگر آقا، همه را سوفیالورن ماچ می‌کند و ما را سیداحمد خمینی!. تا گذشت و آقا وارد شد. ما همه به ناچار بلند شدیم. درست همین موقع استوارهای ارتش ریخته بودند. بلند شدیم. آقا اصلاً نه سلامی نه علیکی. […] یک نگاه اینجوری کرد و رفت و نشست پای بخاری.

باقر پرهام آن متنی را که ما تهیه کرده بودیم شروع به خواندن کرد. بعد فکر کردیم پیرمرد است ممکن است گوشش نشنود باقر برود جلوتر. رفت جلو همین‌طور زانو زده و این‌ها، بعد باز همان هیستری جمعی که من همیشه اشاره می‌کنم اشخاص را گرفته بود. اولین آدمی که دوید و دو زانو نشست جلوی خمینی کسرائی بود … ببین دائی من آدم تئاتری هستم. اصلاً اینجوری می‌بینم. او آمد و زانو زد. پشت سرش هم یک عده‌ای جمع شدند و همین‌طور داشتند این آقا را نگاه می‌کردند.

بعد از این‌که این متن تمام شد، دو نفر پاسدار بودند آن موقع … مثلاً پاسدار ـ که یکی از آن‌ها یک دانه ضبط صوت دستش بود و فرمایشات امام را ضبط می‌کردند. آقا گفت «بسم‌الله الرحمن الرحیم. من متشکرم از این فلان و بهمان. شما نویسندگان هستید که آمدید اینجا و این انقلاب فایده‌اش این بود که ما طلبه‌ها با شما نویسندگان و این‌ها نزدیک شدیم. » گفت، گفت، هی گفت، اصلاً تمامی نداشت. آخرش هم گفت که «و شما مجبورید فقط راجع به اسلام بنویسید. اسلام مهم است،‌ آن چیزی که مهم است اسلام است، از حالا به بعد راجع به اسلام …» یعنی ما را سنگ روی یخ کرد. خیلی راحت. ما رفته بودیم بگوییم که سانسور نباشد. اصلاً برای ما تکلیف روشن کرد. یعنی یک «frame» [چهارچوب] برای کاری که ما باید بکنیم. این بود. آره، روز عجیبی بود. سر این قضیه دعواهای مفصلی شد.

ایشان وقتی صحبت‌هایشان را تمام کردند به ما اشاره کردند که بلند شوید و یک چندنفری هم جلو رفتند. آن شیخ مصطفی هم شعر گفته بود برای امام که داد به او. بعد خانم سیمین با او صحبت کرد. خانم سیمین به آیت‌الله یک جور شیفتگی داشت. بعد گفت «آقا اجازه بدهید دستتان را ببوسم». خمینی گفت «حالا چه فایده دارد؟ نبوسند، برند.» در واقع مجال گفت‌وگو نبود. […]. بعد ما از پله‌ها آمدیم پایین و رفتیم. یاسر عرفات همان شب آمده بود. آقا هم از آنجا بلند شد و آمدند با یاسر عرفات دم پنجره و به ارتشی‌ها دست تکان می‌دادند. طبقه اول. بعد یک جوان خیلی شیک‌پوش و خوش‌قیافه‌ای بود که حرف‌های یاسر عرفات را ترجمه می‌کرد، عربی خیلی خوب بلد بود. بعد معلوم شد که جزو سازمان امل است. از آنجا آمده بود.

قضیه‌ی اصلی این بود که خوشبختانه این به صورت چاپ شده در دسترس است. مسئله‌ای که به وجود آمد بین این حوزه‌ی روشنفکری و نویسندگان و شعرا و این‌ها بود که دیدی تو رفتی من نرفتم ها پیش خمینی. من فکر می‌کنم […]. این یک قضیه‌ای بود که باید اتفاق می‌افتاد و یکی از بهترین کارهای کانون این بود که رفت و قضیه را اصلاً راحت مطرح کرد: «بس‌مان است دیگر، توی آن رژیم آن کار را کردند. شما هم می‌خواهید این کار را بکنید، ما نمی‌خواهیم. ما جلوی شما خواهیم ایستاد.» متن این بود. چاپ شده‌اش در اختیارتان هست.

کانون نویسندگان 3بعد از این‌که از آنجا آمدیم بیرون، آن موقع چیز عجیب و غریبی که هیچ‌وقت من یادم نمی‌رود، اتفاقاً خانم سیمین و من رفتیم خانه‌ی ما. برای من خیلی جالب بود آن حالت شیفتگی و این چیزها در بعضی‌ها بود. من خیلی وحشتناک غمم گرفته بود برای این‌که از آن کوچه‌ای که باید ما را رد می‌کردند روی دیوار نوشته بود: «زیارت قبول». توی کوچه‌ای که من می‌رفتم برای من خیلی عجیب بود آن بابایی که کمانچه می‌زد، اصغر بهاری، را من دیدم که از آن کوچه رد می‌شد. آره. کمرش تا شده بود و او مرا نشناخت منهم اصلاً اصرار نداشتم که مرا بشناسد برای این‌که پیرمرد واقعاً داغون بود و بعد هم دیدم که اینجوری یواشکی دارد رد می‌شود. و بعد دیدم که سه تارش را در آستینش قایم کرده. یاد یک داستان عجیب و غریبی افتادم که سه تار را اصلاً به این دلیل ساختند که توی آستین قایم بشود. او کمانچه می‌زد. نه سه تار، آخر. فقط آن را در پیراهن خیلی گشادی قایم کرده بود. لباس خیلی گشاد و برای من خیلی عجیب بود. من یاد سه تار افتادم آن موقع، آره. مثلاً فکر می‌کردم عبادی اگر بود یک معنی دیگری داشت ولی این چرا؟ آمد و از کوچه رد شد رفت. بیچاره می‌ترسید. یک چیز عجیب و غریبی بود که از آن روز من هیچ یادم نمی‌رود این است که روی دیواری که خمینی بود و روی ماشین‌ها نوشته بودند «قطبی رفت، قطب‌زاده آمد». یعنی درست همان اعتراضی را که ما می‌خواستیم بکنیم دیگران قبل از ما کرده بودند. ما هم رفتیم این اعتراض را بکنیم. یعنی اعتراض دقیقاً فی النفسه علیه سانسور.

[آن موقعی که با خانم دانشور آمدیم برگشتیم رفتیم به منزل ما این نگرانی خودم را برای ایشان توضیح دادم]،‌ خانم دانشور یک زن واقعاً‌ نرمی است. خانم دانشور مثلاً‌ فکر می‌کند که همیشه دنیا خوب می‌شود و واقعاً اینجوری بود. بعد حتی شوخی و شیطنت کرد که «کاش آقا مرا صیغه بکند». آنقدر من خندیدم و این‌ها و فلان. نشستیم و با هم یک لقمه ناهار خوردیم. بعد می‌گفت «نه، اینجوری نمی‌ماند. آقا آدم خوبی است».

دقیقاً بعد، دو یا سه روز بعد از آن، تنها استنباطی که ما داشتیم، بیشتر بچه‌هایی که آنجا بودند، اصلاً از برخورد با آقا یک حالت […] وحشتناکی پیدا کرده بودند. بابت این‌که خیلی راحت گفته بود که «اسلام مهم است. بنشینید آن چهار تا و نصفی روشنفکر …» اتفاقاً بعد از آن بود که اصلاً این مسئله «بشکنید آن قلم‌ها …» را مطرح کرد خیلی راحت، خیلی راحت گفت «بشکنید این قلم‌ها را.»

در میان نویسندگان دو جور آدم بودند. یک عده آدم‌هایی بودند که وابسته به یک حزب و چیزی بودند یعنی در واقع طبق نخاع شوکی یک نوع ایده می‌رفتند که می‌گفتند آقا، بله، حتماً باید این کار را بکنند. طبق دستور سازمانی عمل می‌کردند دقیقاً. بعد دیدیم نه. بقیه دیگر ناامید شده بودند. 

 

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (1)