صدای حاکمان

۲۰ شهریور ۱۳۹۵
سه شعر از برتولت برشت/ترجمه ی بهروز مشیری
من در روزگاری تیره زندگی می کنم

در روزگاری که سخن گفتن ساده، نشان بی خردی است

و پیشانی بی چین، نشان بی تفاوتی

آری، آنکه می خندد خبر فاجعه را دریافت نکرده است...

مقاومت آفرینش است.

 

  ( ژیل دلوز )

                

   

                1          

من در روزگاری تیره زندگی می کنم

در روزگاری که سخن گفتن ساده، نشان بی خردی است

و پیشانی بی چین، نشان بی تفاوتی

آری، آنکه می خندد خبر فاجعه را دریافت نکرده است…

 

 

                 2

به چه دل بسته ای؟

به اینکه جنگ، آسان است؟

این سخن مقبول نیست

روزگار ما از آنچه می انگاشتی بدتر است

روزگار ما چنین است:

اگر ما کاری را مردانه انجام ندهیم معدومیم.

اگر نتوانیم کاری کنیم که هیچ کس از ما انتظار ندارد

از دست رفته ایم

دشمنان منتظرند 

تا خسته شویم

هنگامی که نبرد در شدیدترین مرحله است

و جنگجویان در خسته ترین حال

جنگجویانی که خسته ترند

شکست خوردگان صحنه ی نبردند.

 

 

                  3

زور، می گوید: آنچه هست این گونه خواهد ماند

هر صدائی جز صدای حاکمان خاموش!… 

لیک بسیاری به خیل بردگان، نومید، می گویند:

آنچه می خواهیم ما هرگز نمی آید…

هان و هان تا زندگی باقی است واژۀ هرگز نباید گفت

آنچه محکم بود دیگر نیست

آنچه هست اکنون، این چنین دیگر نخواهد ماند.

حاکمان آنگه که حرف خویش بس کردند

حرف ِ محکومان شود آغاز.

پس، که را یارای آن باشد که «هرگز» بر زبان آرد؟

دیرپائی ستمکاران، متکی بر کیست؟

بی گمان بر ما.

محو استیلای جباران، متکی بر کیست؟

همچنان برما.

ای فرو افتاده، برپا خیز!

ای سپر انداخته، بستیز!

کیست بتواند ببندد راه بر آن کس که از وضع خود آگاه است؟

پس، تودۀ مغلوب امروزین، فاتح فردا ست

وان زمان، «هرگز»، بی گمان «امروز» خواهد شد.

نظر شما چیست؟

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (2)