کانون نویسندگان به روایت سپانلو

۲۷ شهریور ۱۳۹۵
درنگ از آغاز فعالیت خود پرداختن به کانون نویسندگان ایران را در اولویت کارهای خود قرار داده است. به همین سبب « پرونده ی ویژه » کانون جزو بخش و مطالب ثابت درنگ تاکنون بوده است.
کانون نویسندگان پرافتخارترین نهاد مدنی در ایران است که فراز و فرودهای زیادی داشته و درهریک از این فراز و فرودها اسیر، زندانی، زخمی و کشته داده است.
این کانون گرچه هویت صنفی دارد به اقتضای ماهیتش اما کانونی فراصنفی - ملی - به حساب می آید. کانون میزان سنج آزادی - از هرنوع آن - در ایران است.

درنگ از آغاز فعالیت خود پرداختن به کانون نویسندگان ایران را در اولویت کارهای خود قرار داده است. به همین سبب « پرونده ی ویژه » کانون جزو بخش و مطالب ثابت درنگ تاکنون بوده است.
کانون نویسندگان پرافتخارترین نهاد مدنی در ایران است که فراز و فرودهای زیادی داشته و درهریک از این فراز و فرودها اسیر، زندانی، زخمی و کشته داده است.
این کانون گرچه هویت صنفی دارد به اقتضای ماهیتش اما کانونی فراصنفی – ملی – به حساب می آید. کانون میزان سنج آزادی – از هرنوع آن – در ایران است.
سایت درنگ پرونده کانون را همچنان در دستور کار دارد و آن را ادامه خواهد داد. و با توجه به اتفاق های  اخیر (جلوگیری از اجتماع اعضای کانون برای انتخاب هیأت دبیران جدید ) برای کانون رخ داد، در نظر داریم به مسائل و مشکلات کنونی کانون نیز بپردازیم. برای انجام این کار از اعضای کانون، همفکری، مشاوره و یاری انتظار داریم.
دوست عزیز، گرامی و فرهیخته ی مان اکبرمعصوم بیگی، عضو هیأت دبیران کانون نویسندگان ایران قول مساعد برای گفتگو به ما داده است.معصوم بیگی برای انجام این گفتگو فقط یک شرط تعیین کرده و آن اینکه، هیچ کلمه ای از گفته هایش حذف و سانسور نشود.
امیدواریم عزیزان و دوستان بزرگوار دیگر نیز ما را در این امر یاری نمایند./میر اصغر موسوی

 

در سال ۱۳۴۶ ظهر روزهای دوشنبه، جلال آل‌احمد به «کافه‌قنادی فیروز» (در خیابان نادری، نزدیک قوام‌السلطنه) می‌آمد. «کافه فیروز» که امروزه از ضربهٔ کلنگ نوسازی ناپدید شده است، در ذهن هنرمندان نسل‌های پیشین یادگارها دارد. می‌گفتند پاتوق صادق هدایت و حواریون او بوده است و من در جوانی، بیشتر نام‌آوران ادب و هنر معاصرم را نخستین‌بار در فیروز دیده‌ام. گوشه‌ای، پشت میزی، نصرت رحمانی در حاشیهٔ روزنامهٔ عصر شعر می‌نوشت یا از چهره‌های مردم نقاشی می‌کرد. آن سوتر، رو به خیابان و در ورودی کافه، بهرام صادقی روی تکه کاغذی یادداشت برمی‌داشت و گاه تصویر شاملو، با کیف سنگینی که پر از نوشته یا فرم‌های چاپخانه بود، در آیینه‌های فیروز ظاهر می‌شد که در فاصلهٔ رفتن به دو چاپخانه، ساعتی در آنجا استراحت می‌کرد و اغلب صدای شاهرودی پریشان‌حواس را می‌شنیدیم که بلندبلند شعرهای معروفش را، گویی برای تمام محلهٔ نادری، می‌خواند.

ظهر روزهای دوشنبه، آل‌احمد کمی زودتر از دیگران به فیروز می‌آمد، تمام مجلات و نشریات هفته را از روزنامه‌فروشی که پشت در کافه بساط داشت کرایه می‌کرد، ساعتی آن‌ها را ورق می‌زد، اغلب یادداشت برمی‌داشت و به ندرت بعضی را می‌خرید. جلال دوست نداشت بابت به قول خودش «رنگین‌نامه‌ها» پول بدهد و در عین حال نمی‌خواست از حوادث اجتماع ادب و فرهنگ و سیاست روز بی‌خبر بماند، پس به این شیوه از جریان اوضاع آگاهی می‌یافت. حدود ظهر دیگران می‌رسیدند، کسانی که اغلب برای دیدن نویسنده مطرح و پرخاشجوی آن روزگار آمده بودند. مجلس جلال گرم بود و خودش جوشش داشت، شفیق بود و با همه تندخویی‌ها، علی‌الخصوص با جوانان راه می‌آمد. آن‌ها که برای دیدن جلال می‌آمدند می‌دانستند که نویسنده از ایشان راجع به فعالیت‌های هنری یا ادبی‌شان پرسش خواهد کرد. پرس‌وجویی که گاه به حد بازخواست می‌رسید؛ بنابراین کسی دست خالی به آنجا نمی‌رفت و به هر حال پاسخی برای پرسش محتوم جلال دست‌وپا کرده بود. جلال دنبالهٔ کار را می‌گرفت، پیشنهاد می‌داد، وعده می‌گذاشت، ناشر پیدا می‌کرد و آدم را جوری به راه می‌انداخت.

نیمروز یکی از دوشنبه‌های اواسط بهمن‌ماه سال ۴۶، بنابر معمول، حلقهٔ انس جلال تشکیل شده بود؛ چند تا میز را به هم چسبانده بودیم، زمزمه‌های دو نفری بود اما نویسنده به نوبت از هر کس جداگانه چیزی می‌پرسید و چند دقیقه‌ای با هر کدام صحبت می‌کرد. نوبت پاسخگویی من هم رسید، رو به من کرد و دربارهٔ گروه ادبی‌مان‌که نام «طرفه» بر آن نهاده و در عرض چند سال حدود ده کتاب چاپ زده بودیم پرسید؛ در چه کارید؟ برنامهٔ بعدی‌تان چیست؟ فلانی چه می‌نویسد؟ و در همین میانه از حال و روز مهرداد صمدی پرسید، با لحنی علاقه‌مند که نشان می‌داد او نیز استعداد و فرهنگ نویسنده و منتقد جوان آن دوران را تحسین می‌کند. پاسخ دادم که فلانی برای «جشن هنر شیراز» یک نمایشنامه نوشته و ما او را بی‌سر و صدا تحریم کرده‌ایم. در چشمان جلال درخششی از علاقه و هیجان پدید آمد، پرسید: «خوب، پس چرا این کنگره را تحریم نمی‌کنید؟»

کنگره چه بود؟ چند هفته‌ای می‌شد که رادیوی دولتی اعلام کرده بود به زودی «کنگرهٔ ملّی نویسندگان ایران … در حضور علیاحضرت شهبانو …» تشکیل خواهد شد. البته ما نسل معترض آن روزگار، بی‌گفت‌وگو می‌دانستیم که در این کنگره شرکت نخواهیم کرد و می‌دانستیم که دولتیان نیز همین موضع‌گیری ما را می‌دانند، پس در اصل از ما دعوت نخواهند کرد؛ اما دلمان می‌خواست امتناعمان به سکوت سپرده نشود، بلکه آشکار گردد. من با بعضی رفقای گروه طرفه، اسماعیل نوری علاء، احمدرضا احمدی، نادر ابراهیمی، بهرام بیضایی و چند تن دیگر این پیشنهاد را مطرح کرده بودیم که بنشینیم بیانیه‌ای بنویسیم و همه امضاء کنیم که ما در این کنگره شرکت نخواهیم کرد، زیرا وقتی آزادی قلم که شرط لازم نویسندگی است تأمین نشود نویسنده‌ای در کار نخواهد بود. البته این پیشنهاد، در جمع کوچک ما، به شوخی برگزار شد. از سویی حدس می‌زدیم که ادبای ریش و سبیل‌دار به حرف ما «جوانک‌ها» وقعی نگذارند و از سوی دیگر ممکن بود که دستگاه حکومت، در اوج اقتدار خود واکنش تندی به ما نشان بدهد. حتی هنگامی که من با دیگرانی که مسن‌تر از ما و خارج از گروه ما بودند از چنان بیانیه‌ای صحبت کردم جوابی که گرفتم «انکار همراه با تمسخر و طنز» بود. یکی از این کسان دکتر براهنی بود که دست بر قضا سر همان میز، در آن نیمروز دوشنبه، جزو اطرافیان جلال حضور داشت.

به اختصار برای جلال تعریف کردم که راجع به آن کنگرهٔ دولتی و تحریم علنی آنچه پیشنهادی مطرح بوده که دوستان اساساً آن را جدی نگرفته‌اند. آل‌احمد از براهنی پرسید: این پیشنهاد به نظر تو چه عیبی دارد؟ براهنی مخاطرات احتمالی چنان اعلامیه‌ای را برشمرد و نتیجه گرفت این کار تحریک دولت است که «بیاید و ما را بگیرد»! و در آخر افزود خیلی‌ها به دلایل گوناگون نمی‌خواهند یا واهمه دارند که پای همچو نوشته‌ای امضاء بگذارند.

نگرانی براهنی اشاره به یک تجربهٔ قبلی داشت. چند ماه پیش از دیدار آن روز، کوشش همسانی پدید آمده به بن‌بست رسیده بود. ماجرا از تحریم همکاری روشنفکران با جشن هنر شیراز آغاز شد. دکتر ساعدی پیشنهاد ما را تغییر داد و یا شاید بشود گفت تکمیل کرد. ساعدی معتقد بود که ما باید علیه استبداد دستگاه و سیاست فرهنگی آن موضع بگیریم نه علیه اشخاص و در این راستا البته می‌توانیم جشن هنر شیراز را بهانهٔ کار قرار دهیم. ساعدی خود آستین بالا زد و با همکاری آشوری متنی در انتقاد از سیاست فرهنگی دولت علیه سانسور آثار تهیه کردند و قرار شد از دیگر نویسندگان و هنرمندان امضاء بگیرند و آن را انتشار دهند. ده‌پانزده نفری امضاء کردند، اما وقتی متن را برای امضاء به «به‌آذین» پیشنهاد کردند، او از تأیید آن خودداری ورزید و نویسندگان وابسته به حزب توده نیز از او پیروی کردند و بدین طریق کوشش ساعدی به بن‌بست رسید؛ زیرا انتشار اعلامیه‌ای که برخی از نویسندگان و شاعران سرشناس دوران آن را تأیید نکرده باشند، امضاءکنندگان معدود آن را در مقابل حکومت بی‌دفاع‌تر و آسیب‌پذیرتر نشان می‌داد.

فکر می‌کنم که در همین ارتباط ملاقات معروف با امیرعباس هویدا، نخست‌وزیر آن روزگار، پیش آمد. گویا آن متن را ساعدی برای امضاء کردن به صادق چوبک ارائه داده بود. البته چوبک یا گلستان چنین حرکت آشکارا مخالف رژیم را نمی‌پسندیدند؛ اما چوبک، در برابر، پیشنهاد کرده بود که چون با شخص نخست‌وزیر آشناست، پیش از هر اقدام تندی بهتر است که چند نفری به نمایندگی از هواداران آن بیانیه، مستقیم با خود نخست‌وزیر روبه‌رو شوند و حرف‌هایشان را به او بزنند. آل‌احمد که سرش برای این قبیل جدل‌ها درد می‌کرد پیشنهاد را پذیرفت و اطرافیان نیز به او اقتدا کردند. چندی بعد، ملاقات روی داد که جریان آن را من از دهان شخص آل‌احمد، در یکی از آن دوشنبه‌ها، شنیده بودم. جزو آنان‌که با هویدا روبه‌رو می‌شوند آل‌احمد بوده است و هوشنگ وزیری و اسلام کاظمیه و رضا براهنی و شاید یک‌دو تن دیگر. در این دیدار جلال، به عنوان سخنگوی اصلی، پس از محکوم کردن سیاست فرهنگی رژیم، یکی از جمله‌های تیپیک خود را به هویدا گفته بود: «شما نمایندهٔ امرید و من نمایندهٔ کلام. امر وقتی می‌تواند بر کلام مسلط شود که در این مملکت دو نفر حکومت کنند، یا محمدبن عبدالله (ص) یا ژوزف استالین. شما کدامش هستید؟» آل‌احمد که تسلط امر بر کلام را منوط به بازگشت خاتم‌النبیین یا سلطهٔ جباران دانسته و در حقیقت آن را تعلیق بر محال کرده بود، بدین‌طریق اعتقاد خود را در مخالفت تام و تمام با هر نوع سانسور نشان می‌داد. البته هویدا با پراندن یک جملهٔ «اختیار دارید» از پاسخ سؤالی که جوابش آب برمی‌داشت طفره رفته بود. پیداست که آل‌احمد برای مصالحه نیامده بود، آزادی بیانی که او می‌خواست با یکی از پایه‌های اساسی رژیم، یعنی سانسور و به‌ویژه محرمات سلطنت معارضه داشت. دیگرآن‌هم البته در پشتیبانی آل‌احمد چیزهایی گفته بودند. به هر حال پس از بی‌نتیجه ماندن آن دیدار، آن متن (متن ساعدی) نیز به علت نداشتن امضای کافی و بی‌بهره ماندن از حمایت بخش سرشناسی از اهل‌قلم کشور که یا وابسته به گروه توده‌ای بودند، یا ملاحظه می‌کردند و بیم داشتند، مسکوت ماند.

باز می‌گردیم به کافه فیروز، ظهر دوشنبه‌ای از اواسط بهمن‌ماه ۱۳۴۶.

آل‌احمد پس از شنیدن حرف‌های براهنی گفت: «بله همهٔ این مخاطره‌ها امکان دارد، ولی حرف زدن دربارهٔ آن‌که اشکالی ندارد»؛ و خطاب به من افزود: «رئیس! یک عصرانه‌ای درست کن، می‌آییم به خانه‌ات و صحبت می‌کنیم». نفوذ کلام گوینده به همهٔ «اگر و امّا»ها خاتمه داد. قرار برای چند روز بعد گذاشته شد. عده‌ای از اهل‌قلم را خبر کردیم که بعضی نیامدند. در نخستین جلسه، به احتمال قریب، علاوه بر منتخبان گروه طرفه چند نفری از نزدیکان و اطرافیان جلال و از جمله خانم دانشور، اسلام کاظمیه، هوشنگ وزیری، دکتر ساعدی و داریوش آشوری شرکت داشتند. عباس پهلوان، سردبیر مؤثرترین مجلهٔ روشنفکری روز (مجلهٔ فردوسی) نیز به خاطر امکان استفاده از صفحات مجله‌اش دعوت شده بود. ناهمگونی میان برخی از حاضران به پایه‌ای بود که بیم داشتیم حسابرسی‌های خصوصی نگذارد به اصل مطلب برسیم. مثلاً آل‌احمد بنا بر خوی بازخواست‌کننده‌اش، نرسیده نادر ابراهیمی را به مؤاخذه گرفت که چرا در روزنامهٔ آیندگان (که معروف بود نزدیک به نخست‌وزیر است) مطلب می‌نویسی؟ (ابراهیمی آنجا نقد ادبی می‌نوشت). نادر هم به درشت‌گویی برخاست که ما نیازی به شیخ و مرشد نداریم؛ داشت قال چاق می‌شد. من که نگران موجودیت جلسه بودم به آل‌احمد اعتراض کردم که این حرف‌ها اینجا موضوع ندارد و آل‌احمد ـ برخلاف انتظارـ با خودداری به موقعی کوتاه آمد، کوتاه‌آمدنی که در ذات او نبود.

اما دعوایی که نتوانستیم به‌سادگی متوقف کنیم، با طرح خود مسئله پا گرفت. من پس از ذکر مقدمه پیشنهاد کردم که بیانیه‌ای بنویسیم و یادآور شویم که آزادی‌های مصرح در قانون اساسی و اعلامیهٔ حقوق بشر دربارهٔ قلم و اندیشه و بیان در این کشور مراعات نمی‌شود و هر اجتماع اهل‌قلم را باید اتحادیهٔ اهل‌قلم تشکیل دهد، نه دولت، بنابراین ما امضاءکنندگان از شرکت در کنگرهٔ دولت‌فرمودهٔ نویسندگان که نمی‌توان نام ملّی بر آن نهاد معذوریم. عباس پهلوان به عنوان نخستین سخنگو گفت که به جای نوشتن اعلامیه بهتر است این جمع نامه‌ای خطاب به «شهبانو» بنویسد و مطالبات خود را از او بخواهد. یک‌لحظه سکوت شد. سپس ساعدی درآمد که: شکایت ما از امثال شهبانو است، پس چطور می‌توانیم به خود او شکایت کنیم؟ پهلوان گفت: من اینجا آمده‌ام تا در یک کار دسته‌جمعی به سود اهل‌قلم شرکت کنم، نیامده‌ام با دولت بجنگم، ما با شهبانو جنگی نداریم و او را قبول داریم. ساعدی گفت: ما او را قبول نداریم و شما هم بیخودی اینجا آمده‌اید. سروصدا از هر طرف برخاست و هر دو حالت قهر گرفتند. (نتیجه این شد که در چند جلسهٔ بعدی نه پهلوان شرکت کرد نه ساعدی[۱]). به هر حال پس از ساعتی گفت‌وگوهای مقدماتی وارد مطلب شدیم. پیشنهاد پهلوان را رد کردیم و سرانجام جلسه توانست به داریوش آشوری که هم دانشکدهٔ حقوق دیده بود و هم می‌توانست ملایم و آرام بنویسد مأموریت دهد که متنی تهیه کند و برای بررسی جمع، به جلسهٔ بعدی بیاورد.

دومین جلسهٔ ما، روز اول اسفند سال ۱۳۴۶ در خانهٔ خود آشوری تشکیل شد که در حقیقت می‌تواند آغازگاه تشکیل «کانون نویسندگان ایران» شناخته شود. در این روز متنی که آشوری نوشته بود کلمه به کلمه به بحث گذاشته شد، حک و اصلاح شد و به تصویب حاضران رسید. امروزه ممکن است این متن بی‌خطر و حتی بی‌رمق و پیش‌پا افتاده به نظر برسد، ولی اگر چشم‌انداز آن روز را پیش خود زنده کنیم، خواهیم دید که مفاد آن‌هم شجاعانه بود، هم اصولی. در حقیقت اصول اعلام‌شده در این متن برای تاریخ تدوین شده است و هنوز که هنوز است در تندباد حوادث، نجابت و صحت و وجدان حرفه‌ای خود را از دست نداده است و صحه‌گذارندگان آن به عنوان مردمی که به «ادبیات» تعلق دارند تسلیم بحث فرصت‌طلبانهٔ «شرایط روز» نشده‌اند.

زیر سرفصل «بیانیهٔ دربارهٔ کنگرهٔ نویسندگان» چنین آمده بود:

«چون خبر تشکیل کنگره‌ای به نام «کنگرهٔ نویسندگان و شعرا و مترجمان» اعلام شده است ما امضاءکنندگان زیر لازم می‌دانیم که این مطالب را به اطلاع مردم و مقامات مملکت برسانیم:

  1. چون هدف از تشکیل چنین کنگره‌هایی اصولاً فراهم آوردن زمینه‌ای برای اجتماع اهل‌قلم و تبادل آزادانهٔ افکار و آراء میان ایشان است، از نظر ما شرط مقدماتی چنین اجتماعی وجود آزادی‌های واقعی نشر و تبلیغ و بیان افکار است، در حالی که دستگاه حکومت با دخالت‌های مستقیم و غیرمستقیم خود در کار مطبوعات و نشر کتاب و دیگر زمینه‌های فعالیت‌های فکری و فرهنگی (که موارد بیرون از حد آن را به کمک اسناد و ارقام می‌توان ذکر کرد) آن آزادی‌ها را عملاً از میان برده است؛ بنابراین ما وجود چنین کنگره‌ای را با فقدان شروط مقدماتی آن مفید و ضروری نمی‌دانیم. از نظر ما، آن شرط مقدماتی با رعایت کامل اصول قانون اساسی در آزادی بیان و مطبوعات و مواد مربوط اعلامیهٔ جهانی حقوق بشر فراهم خواهد شد.
  2. به نظر ما، هرگونه دخالت حکومت‌ها در کار اهل‌قلم و هدایت ادبیات در جهات رسمی سیاسی همواره به رشد ادبیات سالم و واقعی لطمه زده است و این اصل باتجربه‌هایی که در این کشور و در بسیاری از کشورهای جهان صورت گرفته، به ثبوت رسیده است؛ بنابراین، ما وجود چنین کنگره‌ای را که به حمایت حکومت و بدون نظارت اهل‌قلم تشکیل می‌شود، مفید و ضروری نمی‌دانیم.
  3. به نظر ما، برای آنکه چنین کنگره‌ای بتواند به صورت واقعی تشکیل شود و به وظایف خود عمل کند، پیش از آن بایستی اتحادیه‌ای آزاد و قانونی که نماینده و مدافع حقوق اهل‌قلم و بیان‌کنندهٔ آراء آن‌ها باشد وجود داشته باشد و این اتحادیه تشکیل‌دهندهٔ چنان کنگره‌ای و نظارت‌کننده بر آن و دعوت‌کنندهٔ شرکت‌کنندگانش باشد نه دستگاه‌های رسمی حکومت و چون در کار تشکیل کنگرهٔ کنونی دستگاه آزادی که نمایندهٔ اهل‌قلم باشد نظارت و دخالت نداشته است، ترتیب کنونی را درست و مطابق با اصول نمی‌دانیم و تشکیل چنین کنگره‌ای از نظر ما مفید و ضروری نیست.

بنابراین اعلام می‌کنیم که امضاءکنندگان این اعلامیه در هیچ اجتماعی که تأمین‌کنندهٔ نظرات بالا نباشد، شرکت نخواهند کرد.»

از حدود بیست نفری که در جلسهٔ اول، در خانهٔ من، حضور داشتند، اینک در خانهٔ آشوری، در روز اول اسفند ۴۶، فقط ۹ نفر ته غربال باقی مانده بودند. متن را همسر آشوری (بهجت) دو سه بار تایپ کرد تا ۹ نسخه از آن به دست آمد و قرار شد که هر کدام از ما یکی از نسخه‌ها را ببرد و از نویسندگان و شعرای آشنای خود امضاء جمع کند؛ اما از آنجا که ممکن بود دیگران با دیدن یک ورقهٔ سفید یا کم امضاء جا بزنند، یا سراغ امضای کسانی را بگیرند که پای ورقه‌های دیگر امضاء گذاشته بودند، برای تشجیع کسانی که می‌خواستیم متن را برای تأیید به آنان پیشنهاد کنیم قرار شد که هر ۹ نفر ما پای تمام نسخه‌ها را امضاء کنیم. این کار را کردیم و بدین‌ترتیب، بی‌آنکه خود بدانیم، بنیان‌گذاران کانون نویسندگان ایران را (که اکثرشان عضو یا وابسته گروه طرفه بودند) مشخص کرده بودیم. اصل این ۹ نسخه هم‌اکنون موجود است. عکس یکی از آن‌ها را پیش‌تر از این باقر پرهام در «کتاب جمعه» در سلسلهٔ مقالات «حزب توده و کانون نویسندگان ایران» چاپ کرده است و ما عکس تمامی آن‌ها را در پیوست آخر کتاب خواهیم آورد.

نام‌های نه نفر امضاکنندهٔ اول به قرار زیر است:

جلال آل احمد، هوشنگ وزیری، داریوش آشوری، محمدعلی سپانلو، اسماعیل نوری علاء، بهرام بیضایی، اسلام کاظمیه، فریدون معزی مقدم، نادر ابراهیمی.[۲]

نسخه‌ها را تقسیم کردیم و از همان روز به جمع‌آوری امضاء پرداختیم و طی دو هفته، به ترتیب زیر، هر کس پای نسخهٔ خود امضاء جمع کرد (این نسخه‌ها را من شماره‌گذاری کرده‌ام. نام‌های داخل پرانتز متعلق به جمع‌آورندگان امضاهاست):

برگ شمارهٔ ۱ ـ (محمدعلی سپانلو)، نصرت رحمانی، احمدرضا احمدی، بهمن محصص، نادر نادرپور، یدالله رؤیایی، فریدون تنکابنی، احمد شاملو. (در پشت ورقهٔ کاغذ) سیروس مشفقی، باقر عالیخانی.

برگ شمارهٔ ۲ ـ (بهرام بیضایی)، مهرداد صمدی، منصور اوجی، بهرام اردبیلی.

برگ شمارهٔ ۳ ـ (داریوش آشوری)، احمد اشرف، فریده فرجام، منوچهر صفا، اسماعیل خویی، م. آزاد، رضا داوری، غلامحسین ساعدی، جعفر کوش‌آبادی. (پای این برگ آقایان مهدی اخوان ثالث و محمدرضا کدکنی اول امضاء کرده و بعد آن را طوری خط زده‌اند که بشود خواند.)

برگ شمارهٔ ۴ ـ (فریدون معزی مقدم)، پرویز صیاد، بیژن الهی.

برگ شمارهٔ ۵ ـ (جلال آل‌احمد)، علی‌اصغر حاج سیدجوادی، شمس آل‌احمد، هما ناطق، حمید مصدق، غزاله علیزاده، رضا براهنی.

برگ شمارهٔ ۶ ـ (اسلام کاظمیه)، محمد زهری، هوشنگ گلشیری، محمد کلباسی، محمد حقوقی، منوچهر شیبانی.

برگ شمارهٔ ۷ ـ (اسماعیل نوری علاء)، محمدرضا جودت، رویین پاکباز، موسوی خامنه‌ای.*

برگ شمارهٔ ۸ ـ (هوشنگ وزیری)، علی‌اصغر خبره‌زاده، عبدالله انوار، سیمین دانشور. (وزیری که نتوانسته یا نخواسته بود امضای زیادی جمع‌آوری کند از خانم دانشور خواهش کرد پای ورقهٔ او را امضاء کند، نه ورقهٔ جلال را.)

برگ شمارهٔ ۹ ـ (نادر ابراهیمی)، منوچهر آتشی، م.آ.به‌آذین، سیاوش کسرایی، سایه.

حادثهٔ مهم که در واقع از تکرار بن‌بست قبلی جلوگیری کرد، در مورد نسخهٔ نادر ابراهیمی روی داد. ابراهیمی که در آن ایام در مجلهٔ «پیام نوین» ارگان انجمن فرهنگی ایران و شوروی، به سردبیری به‌آذین، داستان چاپ می‌کرد، در کمال ناامیدی و فقط از سر وظیفه، امضای اعلامیه را به به‌آذین پیشنهاد کرده بود و در کمال تعجب به‌آذین آن را امضاء کرد و در پی وی کسرایی، تنکابنی، سایه و چند تن دیگری که چشمشان به دست به‌آذین بود نسخه‌های مختلف اعلامیه را امضاء کردند. اینک نام‌های ذیل این اعلامیه بدنهٔ اصلی ادبیات جدید ایران را در بر می‌گرفت.

(بعدها، من شاهد بودم که یک روز آل‌احمد به به‌آذین گفت: «شما که اعلامیهٔ ما را در مورد سانسور امضاء نکردید فکر نمی‌کردم این یکی را هم امضاء کنید». به‌آذین جواب داد: «آن را به خاطر تأکیدی که بر آزادی بیان کردید امضاء کردم». خواه انگیزهٔ اعلام‌شدهٔ او راست باشد، خواه دروغ، در اعلامیهٔ ناکام اولی کلمهٔ «آزادی» وجود نداشت.)

با اینکه تعداد امضاهای این ۹ ورقهٔ «اعلامیه» یا «بیانیه» به پنجاه و دو رسیده بود، اما مسلماً از همان هفتهٔ اول، یعنی حتی پیش از این‌که ثلثی از امضاها را بگیریم دستگاه دولت از قضیه مطلع شده بود، بنابراین پیشدستی کرد و رسماً از خیر تشکیل کنگرهٔ نویسندگان گذشت. راستی را که نیمی از امضاکنندگان متن می‌دانستند که آن اعلامیه سالبه به انتفای موضوع است و دیگر منتشر نخواهد شد؛ لکن ما همچنان به جمع‌آوری امضاء بعد از خبر لغو کنگره و تشکیل جلسه‌های تقریباً هر روزه‌مان ادامه می‌دادیم، زیرا اکنون به یک تجمع دائمی از اهل‌قلم می‌اندیشیدیم که فکر آن در بیانیهٔ اول اسفند ۴۶ مطرح شده بود. اگر برای نخستین‌بار بیش از پنجاه نفر نویسنده و هنرمند این کشور می‌توانستند در مورد ویژه‌ای اشتراک نظر یابند شاید می‌شد که از این هماهنگی چون تخته‌ی پرشی به سوی تشکیل «یک اتحادیهٔ آزاد و قانونی» از نویسندگان کشور پرواز کرد. این موضوع را در جلسات کوچکمان پختیم و سرانجام بر آن شدیم که تمام امضاکنندگان متن بیانیه و هواداران تازهٔ آن را به یک جلسهٔ بزرگ فراخوانیم.

روز هفده اسفندماه سال ۴۶، مهمانی بزرگ‌تری در خانهٔ جلال آل‌احمد که مرجعیت بیشتری داشت برپا شد. در این جلسه جلال مسئله را طرح کرد و البته از قول ما جوان‌ها، (زیرا که چون همواره متهم می‌شد به ریاست‌طلبی و شیخوخیت و مریدپروری، می‌کوشید حرف‌هایش را به شکل تأیید پیشنهاد دیگران عنوان کند) و پیشنهاد کرد که اتحادیه یا انجمنی از اهل‌قلم کشور تشکیل شود و بر اساس اصولی که در همان بیانیهٔ اول اسفند به توافق همگان رسیده است به فعالیت پردازد. با توجه به اخلاق دمدمی یا شکاک بسیاری از دوستان، اگر آن توافق قبلی وجود نداشت، ممکن بود اندیشهٔ تشکیل کانون نویسندگان مدت‌های مدید در همان بحث‌های مقدماتی گرفتار شود. به هر حال حاضران (که حتی چند نفرشان در همین جلسه اعلامیه یا بیانیهٔ اول اسفند را امضاء کردند[۳]) اصل پیشنهاد را پذیرفتند و سه نفر از اعضاء یعنی دکتر حاج سیدجوادی، نادر نادرپور و مرا مأمور کردند که یک کمیسیون ویژه تشکیل دهیم و اساسنامه‌ای برای اتحادیهٔ نویسندگان تنظیم کنیم و به جلسهٔ بعدی بیاوریم. همچنین جمع به ما مأموریت داد که هنگام تنظیم اساسنامه، فعالیت اتحادیه را بر اجرای دو هدف عمده متمرکز کنیم: اول تأمین آزادی بیان مطابق قوانین اساسی و اعلامیهٔ حقوق بشر (یک خواست سیاسی)، دوم دفاع از حقوق قانون اهل‌قلم (یک خواست صنفی).

در فاصلهٔ هفتهٔ سوم اسفندماه ۱۳۴۶ که حاضران خانهٔ آل‌احمد فکر تشکیل یک اتحادیهٔ نویسندگان را تصویب کردند تا اول اردیبهشت سال ۱۳۴۷، جلسات متعددی در خانه‌های افراد برپا شد که تقریباً در هر کدام سی نفری حضور داشتند و ماده به مادهٔ اساسنامهٔ پیشنهادی ما را از نظرگاه‌های حقوقی و اجتماعی حک‌واصلاح می‌کردند.

کمیسیون سه نفری از فردای آن روز به کار پرداخت؛ به شتاب چند جلسه تشکیل داد و در یکی از همین نشست‌ها بود که تصمیم گرفتیم نام «کانون نویسندگان ایران» را برای تشکیلاتمان پیشنهاد کنیم، زیرا تشکیل اتحادیه یا سندیکا به ضوابط پیچیدهٔ کشوری برخورد می‌کرد، به علاوه فراگیرتر از امکانات ما بود، در حالی که تشکیل یک کانون صنفی از امکانات قانونی تشکیل انجمن‌ها یا شرکت‌ها استفاده می‌کرد. به یاد می‌آورم که نادرپور می‌گفت نام تشکیلاتمان را بگذاریم «کانون نویسندگان و شاعران»، اما متوجه شدیم که در آن صورت می‌بایستی نام سایر رشته‌های ادب از قبیل ترجمه و تحقیق و غیره را نیز به عنوان اصلی بیافزاییم؛ پس به همان نام نویسنده، به عنوان لفظ عام اهل‌قلم، قناعت کردیم و در یکی از مواد اساسنامه نیز توضیح دادیم که واژهٔ «نویسنده» شاعر و منتقد و محقق و مترجم و سایر رشته‌های فعالیت قلمی را نیز در برمی‌گیرد. به هر حال این اساسنامه به سرعت تنظیم و آماده شد.

در فاصلهٔ هفتهٔ سوم اسفندماه ۱۳۴۶ که حاضران خانهٔ آل‌احمد فکر تشکیل یک اتحادیهٔ نویسندگان را تصویب کردند تا اول اردیبهشت سال ۱۳۴۷، جلسات متعددی در خانه‌های افراد برپا شد که تقریباً در هر کدام سی نفری حضور داشتند و ماده به مادهٔ اساسنامهٔ پیشنهادی ما را از نظرگاه‌های حقوقی و اجتماعی حک‌واصلاح می‌کردند. در اواسط فروردین سال ۴۷، در گردهمایی خانهٔ بهرام بیضایی کار بررسی اساسنامه به پایان رسید، اما درست هنگامی‌که می‌خواستیم آن را به امضای شرکت‌کنندگان در جلسه که «هیأت مؤسس» شناخته می‌شدند برسانیم و کانون را رسماً افتتاح‌شده بدانیم، به‌آذین که در تمام جلسات حضور داشته بود ناگهان اعلام کرد که این اساسنامه کافی نیست. دهشتی پدید آمد. حقیقت آن‌که بسیاری از دوستان این سویی به همکاری به‌آذین و همفکرانش با چشم تردید می‌نگریستند. شواهدی که این تردید را استوارتر می‌کرد در تمام جلسات به چشم می‌خورد. به‌جز شخص به‌آذین، سایر نویسندگان توده‌ای موضع‌گیری‌های دوپهلویی داشتند؛ گاه خیلی انقلابی می‌شدند گاه بسیار محافظه‌کار. به نظر می‌رسید که تنها نفوذ شخص به‌آذین آن‌ها را به این جلسات می‌کشاند. من حس می‌کردم که هر بار به‌آذین ایرادی می‌گیرد، آنان در بطن امیدوار می‌شوند که شاید بحث‌ها به بن‌بست بکشد و کانونی که آن‌ها بانی‌اش نبوده‌اند اصلاً تشکیل نشود و حالا همهٔ ما از فکر این‌که ماجرای اعلامیهٔ ناکام قبلی تجدید شود دهشت‌زده بودیم. بحثی پیش آمد و از به‌آذین خواستیم مقصود خود را از ناقص بودن اساسنامه روشن کند. به‌آذین گفت که اساسنامهٔ موجود در حقیقت برای نوعی انجمن ادبی تدوین شده است؛ ما باید اصول اعلام‌شده در بیانیهٔ اول اسفند ۴۶ را به ویژه دربارهٔ دفاع از آزادی بیان و قلم «بدون حصر و استثنا» واضح‌تر و مشروح‌تر تدوین کنیم و به امضای همه برسانیم. در حقیقت اساسنامهٔ ما احتیاج به یک مرام‌نامه دارد و این حرف به موقع خود درست بود. (ای روزگار! یازده سال بعد از آن تاریخ، به‌آذین در برخوردی که بین حزب توده و کانون نویسندگان ایران پیش آمده بود، به صراحت آزادی قلم را به عنوان این‌که وسیله دست ضدانقلاب می‌دهد، محکوم کرد. چه چیزها که ندیدیم!)

حالا این سویی‌ها به هول و ولا افتاده بودند که در این پیشنهاد چه توطئه‌ای نهفته است. این بار آل‌احمد پادرمیانی کرد و به خود به‌آذین پیشنهاد کرد که مرام‌نامه را بنویسد و به جلسهٔ بعدی بیاورد.

روز اول اردیبهشت سال ۱۳۴۷، در جلسهٔ شلوغی در خانهٔ آل‌احمد، به‌آذین متنی را که نوشته بود قرائت کرد و پس از بررسی حاضران با اصلاحات لازم زیر عنوان «دربارهٔ یک ضرورت» به تصویب رسید. حاضران پای مرام‌نامه و اساسنامه را صحه گذاشتند و «کانون نویسندگان ایران» از آن لحظه به بعد، رسماً فعالیت خود را آغاز کرد. بنابر پیش‌بینی اساسنامه، ۴۹ تن از امضاکنندگان بیانیهٔ اول اسفند ۴۶ که در جلسه حضور داشتند، هیأت مؤسس نامیده شدند. «مجلهٔ آرش» (دورهٔ دوم، شمارهٔ ۴ [۱۷] خرداد ۱۳۴۷ به سردبیری اسلام کاظمیه) چنین گزارش می‌دهد:

«اعضاء هیأت مؤسس کانون اکنون ۴۹ نفرند که در تهران اقامت دارند و هنوز اقدامی برای پذیرفتن عضو از شهرستان‌ها به عمل نیامده و اسامی اعضاء فعلی عبارت‌اند از:

بانوان: خانم دکتر سیمین دانشور، مریم جزایری، فریده فرجام، غزاله علیزاده؛ و آقایان به ترتیب حروف الفبا:‌ داریوش آشوری، جلال آل‌احمد، شمس آل‌احمد، هوشنگ ابتهاج (هـ. الف. سایه)، نادر ابراهیمی، احمدرضا احمدی، بهرام اردبیلی، احمد اشرف، محمود اعتمادزاده (به‌آذین)، بیژن الهی، عبدالله انوار، دکتر رضا براهنی، بهرام بیضایی، عباس پهلوان، فریدون تنکابنی، حشمت جزنی، دکتر علی‌اصغر حاج سیدجوادی، غفار حسینی، علی‌اصغر خبره‌زاده، دکتر منوچهر خسروشاهی، اسماعیل خویی، اکبر رادی، نصرت رحمانی، یدالله رؤیایی، محمدرضا زمانی، محمد زهری، دکتر غلامحسین ساعدی (گوهرمراد)، محمدعلی سپانلو، رضا سیدحسینی، اسماعیل شاهرودی، منوچهر شیبانی،‌ منوچهر صفا (غ.داود)، سیروس طاهباز، اسلام کاظمیه، سیاوش کسرایی، علی‌اکبر کسمایی، جعفر کوش‌آبادی، محمود مشرف آزاد تهرانی (م. آزاد)، سیروس مشفقی، حمید مصدق، فریدون معزی مقدم، کیومرث منشی‌زاده، نادر نادرپور، اسماعیل نوری علاء (پیام) و هوشنگ وزیری.

هیأت رئیسهٔ کانون اساسنامهٔ کانون را تصویب کرد. مواد مهم این اساسنامه عبارت‌اند از:

مادهٔ ۳ ـ موضوع و هدف کانون: کانون نویسندگان ایران مؤسسه‌ای است غیرتجاری که به‌منظور حمایت و استیفای حقوق مادی و معنوی اهل‌قلم و کمک به نشر آثار ایشان و هدایت نوقلمان و پرداختن به فعالیت‌های فرهنگی از قبیل تشکیل مجالس سخنرانی، سمینارها، کنفرانس‌ها و نمایش‌ها یا شرکت در آن‌ها و تعالی فرهنگ ملّی و آشنایی با مظاهر مختلف فرهنگ امروز جهان و نیز به‌منظور کمک به زندگی کسانی از اهل‌قلم که در مضیقه‌اند، در حدود اساسنامهٔ کانون و مقررات جاری کشور تأسیس می‌شود.

ماده ۶ ـ کسانی می‌توانند به عضویت کانون درآیند که نسبت به روح موضوع و اساسنامه کانون عملاً وفادار بوده و یکی از شرایط ذیل را حائز باشند:

الف ـ نویسندگان، شاعران و نمایشنامه‌نویسان‌که با خلق آثار ادبی به غنای فرهنگی و رشد افکار کمک می‌کنند.

ب ـ محققین که در تحلیل مبانی فرهنگی و اجتماعی و فلسفی می‌کوشند.

پ ـ مترجمان، مفسران و منتقدان که با نشر آثار ادبی و اجتماعی و فلسفی به رشد فکری و بیداری اذهان و غنای فرهنگ عمومی کمک می‌کنند.»

از طرف مجمع عمومی کمیسیونی مأمور شد که مقدمات انتخابات هیأت دبیران کانون را، مطابق اساسنامه، فراهم آورد. یک دو هفته بعد، در خانه جعفر کوش‌آبادی انتخابات هیأت دبیران انجام شد.

در گفت‌وگوهای مقدماتی راجع به نامزدها، هیأت دبیرانی را در نظر می‌آوردیم که حتماً در آن آل‌احمد و به‌آذین به عنوان نمایندگان دو جناح فکری حضور داشته باشند؛ اما آل‌احمد نامزدی خود را نپذیرفت و اعلام داشت که از آنجا که از لحاظ خط مشی سیاسی با بیشتر اعضای کانون مخالف است «تا آنجا که ممکن است سر آن‌ها را بشکند» بهتر است امثال او (و البته به‌آذین) داوطلبانه در هیأت دبیران شرکت نکنند و کار مدیریت کانون به دست جوانانی که زحمت اصلی تشکیل آن را کشیده‌اند، سپرده شود. وانگهی خود این جوانان که سابقهٔ درگیری مرامی ندارند، می‌توانند به عنوان حائلی از برخورد دو دستهٔ مرامی پیشگیری کنند؛ اما به‌آذین حاضر نشد نامزدی خود را پس بگیرد. هوشنگ وزیری نیز کاندیدایی خود را نپذیرفت و خود من که از طرف جوان‌ترها پیشنهاد شده بودم، به نفع بیضایی از نامزدی کناره گرفتم.

رأی‌گیری مخفی و با ورقه انجام شد و پس از شمارش آراء اعضای نخستین هیأت دبیران کانون نویسندگان ایران به شرح زیر برگزیده شدند:

خانم سیمین دانشور (که عملاً آرای آل‌احمد به او داده شد)، محمود اعتمادزاده (به‌آذین)، نادر نادرپور، سیاوش کسرایی، داریوش آشوری (اعضای اصلی)،‌ دکتر غلامحسین ساعدی و بهرام بیضایی (اعضای علی‌البدل)، رئیس کانون خانم سیمین دانشور، سخنگو نادر نادرپور، بازرسان مالی نادر ابراهیمی و فریدون معزی مقدم، صندوق‌دار فریدون تنکابنی، منشی کانون اسماعیل نوری علاء.

پس از تشکیل کانون، مجمع عمومی بی‌درنگ اجرای دو برنامه را به هیأت دبیران مأموریت داد: برنامهٔ اول اقدام برای ثبت کانون در اداره ثبت شرکت‌ها بود زیرا اساسنامه کانون را مکلف می‌کرد که یک سازمان علنی و در کادر قانون باشد؛ برنامهٔ دوم اجرای جلسات سخنرانی و شعرخوانی بود. در مورد برنامهٔ اول تمام فشارها و دوندگی‌ها به عهدهٔ منشی کانون اسماعیل نوری علاء نهاده شد، اما کار به سادگی پیش نمی‌رفت. از همان آغاز، هیأت دبیران به خاطر ترکیب نامتجانس اعضاء کند عمل می‌کرد. مثلاً برای دادن تقاضا به ثبت شرکت‌ها لازم بود که مشخصات کامل هیأت دبیران و اسناد لازمی چون گواهی عدم سوء پیشینه در پرونده‌ای به ادارهٔ مربوطه تسلیم گردد؛ ولی به‌آذین از تهیهٔ گواهی عدم سوء پیشینه خودداری می‌کرد و آن را تقریباً دون شأن خود می‌دانست، یا شاید خوش نداشت که کانون به ثبت برسد و یک نهاد قانونی گردد. خودداری به‌آذین پنج ماه به طول انجامید و بالاخره وقتی که پروندهٔ تقاضا تکمیل و به ثبت شرکت‌ها داده شد، دستگاه دولت آن‌قدر با افکار آزادی‌خواهانهٔ کانون (که البته در کادر قوانین اساسی بود) آشنا شده بود که تقاضای ما را در همان‌جا مسکوت نگه دارد.

هیأت دبیران فعالیت‌های دیگری هم کرد. از جمله چون اعلام شد که در مجلس شورای ملّی لایحهٔ «حق مؤلف» مطرح شده است، اسماعیل نوری علاء به نمایندگی از هیأت دبیران به مجلس مراجعه کرد و پیشنهاد داد که در تنظیم آن لایحه نظر مشورتی کانون پرسیده شود. در کمیسیون مجلس خانم هاجر تربیت که معلم قدیمی نوری علاء از آب درآمده بود کوشید تا کمیسیون را به شنیدن پیشنهادهای کانون ترغیب کند. لایحه حق مؤلف که از تصویب مجلس گذشته و امروز اعتبار قانونی دارد، متنی است که به‌وسیلهٔ چند نفر از حقوق‌دانان کانون نویسندگان ایران تهیه و توسط منشی کانون به کمیسیون مجلس داده شده است. متن پیشنهادی ما جایگزین لایحهٔ ناقص دولت شد که سرسری فقط به امر نویسندگی پرداخته بود و حقوق مربوط به تابلوهای نقاشی، مجسمه‌ها، موسیقی، سینما و از این دست را در نظر نگرفته، حتی تعریف مشخصی از «اثر هنری» به دست نداده بود.

در مورد اجرای سخنرانی‌ها، کانون نویسندگان ایران که نمی‌توانست سالن‌های عمومی را به دست آورد، با اداره‌کنندگان «تالار قندریز» به توافق رسید که جلسات خود را در سالن کوچک آن، روبروی دانشگاه تهران، برگزار کند. مسئولان این تالار به کمال گشاده‌دستی امکانات خود را در اختیار کانون گذاشتند و تا یک سال و اندی بعد که شهربانی آنان را از واگذاری تالار به کانون نویسندگان منع کرد به این همکاری ادامه دادند و سپاس کوچک ما از همکاری آن‌ها خرید یک کولر برای این تالار بود.

چند سخنرانی در تالار قندریز طی یک سال به قرار زیر انجام شد:

دو جلسه به‌آذین دربارهٔ «نویسنده و آزادی» سخنرانی کرد در پایان هر دو جلسه میان حاضران دربارهٔ موضوع بحث شد (سخنرانی بارها به چاپ رسیده و بخشی از جریان بحث‌ها موجود است). یک جلسه داریوش آشوری دربارهٔ «صورت نوعی تمدن غرب و وضعیت ما در مقابل آن» سخنرانی کرد. سپس انتخابات دورهٔ دوم هیأت دبیران انجام گرفت؛ در دوران تصدی این هیأت (که بعد به ترکیب آن خواهیم پرداخت) رضا سیدحسینی یک جلسه دربارهٔ «پل نیزان» سخنرانی کرد.

در دی‌ماه سال ۱۳۴۷ دوستان کانون توانستند دکتر میرفندرسکی رئیس وقت دانشکدهٔ هنرهای زیبای دانشگاه تهران را قانع کنند که تالار دانشکده را برای اجرای یک برنامه در سالگرد درگذشت نیما یوشیج در اختیار کانون بگذارد. جریان کامل تمام گردهمایی‌ها به همت منشی کانون روی نوار ضبط یا صورت‌جلسه شده است و من گزارش کوتاهی از «شب نیما یوشیج» و متن حرف‌های جلال آل‌احمد را، در این شب که از روی نوار پیاده شده بود در نامهٔ کانون نویسندگان ایران (شمارهٔ اول، سال ۱۳۵۷) چاپ کرده‌ام. از جریان شب یادبود نیما یوشیج اسماعیل نوری علاء گزارش نوشته که در مجلهٔ آرش (دورهٔ دوم، شمارهٔ ۶ [۱۹] اسفند ۱۳۴۷) به چاپ رسیده است و اینک قسمت‌هایی از آن:

پنج و نیم بعدازظهر پنجشنبه ۱۷ بهمن ۴۷ به مناسبت نهمین سال درگذشت نیما یوشیج در تالار دانشکدهٔ هنرهای زیبا از طرف کانون نویسندگان ایران مراسمی برگزار شد. استقبال علاقه‌مندان چنان بود که نیمی از جمعیت بیرون از تالارها و در راهروها ایستادند. برنامه به‌وسیلهٔ بلندگوها در تمام محوطه پخش می‌شد. خانم دکتر سیمین دانشور برنامه را که می‌گشود پردهٔ سن آهسته کنار رفت و تصویر بزرگ نیما یوشیج که به‌وسیلهٔ پروژکتور به پرده افتاده بود، نمایان شد. خانم دانشور گفت: «… جای بحث در ادبیات معاصر ایران و خاصه تحلیل آثار آن‌ها که راهبر و رهنما بوده‌اند … اگر در دانشکده‌ها نباشد پس در کجای دیگر می‌تواند بود؟ … نیما با نگاهی رازشناس از آن چشمان درخشان به خلقی که از شعرش به هم برآمده بود می‌نگریست …»

اسماعیل شاهرودی مرثیه‌ای را که برای نیما سروده بود خواند و آنگاه سیاوش کسرایی به سخن پرداخت: «… زنگ خطر هنگامی به صدا درآمد که علت پیچ‌وتاب‌هایی که غریبهٔ آوازخوان به کلام خویش می‌داد آشکار گردید… او در خلوتگاه خود کارگاهی ساخت که در کورهٔ آن پولاد شعر کهن را بگداخت… آنچه از کوره برآمد کلید بود، کلیدی که درهای رستگاری را بر خسته‌دلان می‌گشود».

ناطق سوم رضا براهنی بود که دربارهٔ چهار موضوع سخن گفت: نثر و شعر، تجزیه و ترکیب یا جمع و تفریق در شعر، شاعر در شعر زمان ما، موقعیت شاعر: «… همهٔ آن برداشت‌های نیما از آزادی یا از شب که آقای کسرایی گفتند و به‌طور کلی تیرگی‌ها و ظلمت‌های اجتماعی مثلاً در شعر بهار هم هست اما در نیما شکل شاعرانه دارد و در بهار شکل ناظمانه. در شعر بهار مثلاً افکار مربوط به آزادی کنار هم گذاشته شده، در شعر نیما آن افکار با دریافت شاعرانه که بیشتر حسی و اشراقی است توأم است …»

ناطق دیگر محمد حقوقی دربارهٔ «مبانی شعر نیما و تفاوت آن با شعر کلاسیک ایران» سخن گفت: «… بسیاری تصور می‌کنند که اگر او نیامده بود دیگری می‌آمد. بسیاری از شعرای معاصر متأسفانه قدر و منزلت او را تکذیب می‌کنند، ولی اطلاع ندارند که ما شاعری به آگاهی نیما مطلقاً نداشته‌ایم».

پس از ده دقیقه استراحت، قسمت دوم برنامه آغاز شد. شعرای عضو کانون اشعاری از نیما خواندند؛ به ترتیب نادر نادرپور، منوچهر آتشی، اسماعیل شاهرودی، سیروس مشفقی، منوچهر شیبانی، م. آزاد و محمدعلی سپانلو. مجلس را جلال آل‌احمد برچید. آل‌احمد از حضار خواست تا هر کس سؤالی دربارهٔ نیما و شعرا و برنامهٔ آن شب دارد مطرح کند. ماحصل سخنرانی که آل‌احمد در جواب سؤال حضار و دانشجویان مجلس گفت چنین بود: «اگر هنوز اهمیتی برای نیما قائل هستیم به آن علت است که نیما یک شاعر «پولیتیزه» است. شعر معاصر متأسفانه دارد به سمت این سراشیب «دپولیتیزه» شدن می‌رود و سر هر کس دارد به آخوری بند می‌شود. نیما وضع گرفته است در مقابل یک عده مسائل سیاسی و اجتماعی … آدمی بود که هنوز گرفتار این بیماری مصرف و رفاه نشده بود …»

[شاملو که دیر رسیده بود در آخرین قسمت برنامه چند شعر از نیما قرائت کرد.] جلسه حدود ساعت ۹ ختم شد ولی شور و علاقهٔ دانشجویان شرکت‌کننده در برنامه نیم ساعتی دیگر را هم به سؤال و جواب با اعضاء کانون در راهروها و ورودی دانشکدهٔ هنرهای زیبا گذراند.[۴]

شب نیما در بهمن ۴۷ یکی از زیباترین اجتماعاتی بود که از طرف اهل‌قلم تشکیل شده است. در آن شب بیشتر اعضای کانون گوشه‌ای از کار را به دست گرفتند و نمودی کردند؛ از جمله شاملو که تنها فعالیتش در فصل اول کانون نویسندگان شرکت در آن شب و خواندن چند شعر نیما بود. به هر حال «شب نیما» پیش‌درآمدی بود برای شب‌های شعر که نه سال بعد (۱۳۵۶) در انجمن ایران و آلمان، علی‌الاصول با شکوه و گسترهٔ بیشتری برگزار شد (راقم سطور در آن زمان در ایران نبوده است).

در این تاریخ اعضاء کانون نویسندگان ایران که تقاضای عضویتشان به تصویب هیأت دبیران رسیده و برای آنان کارت صادر شده بود، برابر فهرستی که به خط منشی وقت کانون ـ اسماعیل نوری علاء ـ در دست هست، ۷۶ نفر به قرار زیر بوده است:

جلال آل‌احمد، محمدعلی سپانلو، اسلام کاظمیه، هوشنگ وزیری، اسماعیل نوری علاء، نادر ابراهیمی، بهرام بیضایی، داریوش آشوری، شمس آل‌احمد، فریدون معزی مقدم، سیمین دانشور، مریم جزایری، غلامحسین ساعدی، عباس پهلوان، اکبر رادی، محمود اعتمادزاده، احمد اشرف، محمدرضا زمانی، نصرت رحمانی، اسماعیل خویی، فریدون تنکابنی، بیژن الهی، رضا براهنی، کیومرث منشی‌زاده، سیاوش کسرایی، نادر نادرپور، جعفر کوش‌آبادی، غزاله علیزاده، حمید مصدق، علی‌اصغر حاج سیدجوادی، حشمت جزنی، عبدالله انوار، احمدرضا احمدی، منوچهر شیبانی، اسماعیل شاهرودی، محمد زهری، غفار حسینی، منوچهر صفا، یدالله رؤیایی، محمود آزاد، کامبیز فرخی، سیروس طاهباز، هوشنگ ابتهاج، بهرام اردبیلی، منوچهر خسروشاهی، سیروس مشفقی، علی‌اکبر کسمایی، علی‌اصغر خبره‌زاده، رضا سیدحسینی، فریده فرجام، منصور اوجی، منصور برمکی، فیروز شیروانلو، ناصر تقوایی، حسن شهپری، محمد حقوقی، علی‌بابا چاهی، جواد مجابی، منوچهر آتشی، پوران صارمی، محمود طیاری، امین فقیری، ابوالقاسم فقیری، ابوالقاسم ایرانی، غلامحسین سالمی، احمد اللهیاری، شهرام شاهرختاش، احمد شاملو، پرتو نوری علاء، محمدرضا فشاهی، خشایار قائم مقامی، ابراهیم رهبر، مصطفی رحیمی، هوشنگ گلشیری، عطاءالله نوریان و حسین مهدوی.

این فهرست طیف‌های متنوعی از نویسندگان فعال آن زمان ایران را در برمی‌گیرد. البته غلبهٔ نوپردازان در آن محسوس است. از اهل‌قلمی که در آن ایام در حوزهٔ مجلهٔ «سخن» فعالیت داشتند چند نفری در این فهرست هستند،‌ اما از نویسندگان گردآمده در مجلات «یغما»، «راهنمای کتاب» و ازاین‌دست تقریباً هیچ‌کس در اینجا حضور نداشت. نکتهٔ شایان‌ذکر این‌که در همان روزها در یکی از جلسات عمومی کانون، آل‌احمد خطاب به حاضران گفت که تعدادی «نویسندهٔ مذهبی» هستند که مایل‌اند عضو شوند، نظر جمع چیست؟ آل‌احمد با کمی خودداری حرفش را مطرح کرد. گویا واهمه داشت که متهم شود می‌خواهد دسته‌ای طرفدار خود را وارد کانون کند. (ما از نزدیکی او با آیت‌الله طالقانی، دکتر شریعتی و یاران مهندس بازرگان ـ نویسندگان وابسته به نهضت آزادی ـ اطلاع داشتیم). طبیعتاً نگاه‌ها به سمت به‌آذین برگشت که هم دبیر کانون بود و هم نمایندهٔ طرز فکر جناح مقابل آل‌احمد، به‌آذین پس از مکثی گفت ورود آن‌ها به عنوان نویسندگان منفرد به کانون اشکالی ندارد، ولی به نظر من نمی‌توانند به شکل یک «فراکسیون» عضو کانون شوند؛ احتمالاً در آن‌سو ـ در نویسندگان مذهبی ـ هم نوعی بی‌میلی وجود داشت، زیرا بعدها دیگر از این موضوع صحبتی پیش نیامد و پیگیری نشد.

آل‌احمد که همواره کوشیده بود با به‌آذین برخورد نکند، از کوره در رفت و به وی پرخاش کرد. جلسه چند بار متشنج شد، طوری که ناچار شدیم در میانهٔ کار رئیس جلسه یعنی دکتر مصطفی رحیمی را که به قول خودش «کلاهش پشم نداشت» و نمی‌توانست گفت‌وگوهای دونفری و اعتراضات بی‌اجازه را متوقف کند، تغییر دهیم و نادرپور را برای ادارهٔ جلسه برگزینیم که مقتدر عمل می‌کرد.

در اسفند سال ۱۳۴۷ دورهٔ اول فعالیت هیأت دبیران به پایان رسیده بود و بنابر اساسنامه، مجمع عمومی سالانه روز ۲۳ اسفند در تالار قندریز برای انجام انتخابات جدید برپا شد. در این مجمع عمومی ناگهان اختلافات عمیقی که دسته‌بندی‌های سیاسی در کانون پدید آورده بود آشکار گردید. شاید بشود گفت اولین زنگ‌های خطر به صدا درآمد. مثلاً در گزارشی که هیأت دبیران از فعالیت یک‌سالهٔ خود به مجمع عمومی داد، مقدمهٔ غریبی وجود داشت. در این مقدمه از اعضای کانون خواسته شده بود که در نگارش آثارشان گوشه و کنایه و به خصوص مکتب «سمبولیزم» را کنار بگذارند و چون به چنان توصیهٔ غیر ادبی دیکتاتورمآبانه‌ای از طرف اعضاء اعتراض شد نادر نادرپور، یکی دیگر از افراد هیأت دبیران، اعلام کرد که این مقدمه را آقای به‌آذین نوشته و در جلسهٔ خصوصی هیأت دبیران تصویب نشده است و ایشان سرخود آن را به گزارش رسمی هیأت افزوده است. آتش به پنبه افتاد و جدل سوزانی برافروخت. آل‌احمد که همواره کوشیده بود با به‌آذین برخورد نکند، از کوره در رفت و به وی پرخاش کرد. جلسه چند بار متشنج شد، طوری که ناچار شدیم در میانهٔ کار رئیس جلسه یعنی دکتر مصطفی رحیمی را که به قول خودش «کلاهش پشم نداشت» و نمی‌توانست گفت‌وگوهای دونفری و اعتراضات بی‌اجازه را متوقف کند، تغییر دهیم و نادرپور را برای ادارهٔ جلسه برگزینیم که مقتدر عمل می‌کرد.

آن روز جناح‌بندی‌ها مشخص شد: گروه توده‌ای، گروه آل‌احمد و گروه سومی که پیش‌داوری سیاسی نداشت. سرانجام به نیروی همین گروه سوم مجمع عمومی رأی به حذف مقدمهٔ گزارش داد و بقیهٔ آن را تصویب کرد. سپس انتخابات دورهٔ دوم کانون انجام شد و بنابر آنچه در بولتن داخلی کانون نویسندگان ایران مورخ تیرماه ۱۳۴۸ ـ پلی‌کپی و تکثیرشده ـ دیده می‌شود نتیجهٔ انتخابات به قرار زیر بوده است:

آقایان نادر نادرپور و سیاوش کسرایی (با ۲۸ رأی)، به‌آذین و هوشنگ وزیری (با ۲۶ رأی)، محمدعلی سپانلو (با ۲۵ رأی)[۵] اعضای اصلی و آقای نوری علاء (با ۲۵ رأی) و آقای رضا براهنی (با ۱۳ رأی) به عنوان اعضای علی‌البدل دومین دورهٔ کانون نویسندگان ایران برگزیده شدند.

 

 

 


[۱]. هنگامی که تحریر اول این فصل زیر عنوان «خاطراتی از کانون نویسندگان ایران» در مجلهٔ کلک (شمارهٔ ۴ تیرماه ۱۳۶۹) چاپ شد در اشاره به بیانیهٔ ناکام قبلی دربارهٔ سانسور (که من به غلط آن را دربارهٔ جشن هنر نوشته بودم) حاشیه‌ای آمده بود به شرح زیر:

«آن متن مسکوت مانده و آن دیدار، همان چیزی است که آقای دکتر براهنی به اصرار می‌خواهند نام «کانون نویسندگان ایران» بر آن بگذارند و شخص خود و دکتر ساعدی را از بنیان‌گذاران آن اعلام می‌کنند. من در این فرصت از ایشان خواهش می‌کنم دست از این اصرار بی‌دلیل بردارند. من به شخصه از اینکه یکی از ۹ نفر بنیان‌گذاران کانون بوده‌ام افتخار خاصی احساس نمی‌کنم؛ زیرا این حقیقت نه چیزی بر اشعار من می‌افزاید و نه چیزی از داستان و شعر آقای براهنی می‌کاهد. به هر حال آنچه پیرامون کانون می‌نویسم همراه با سند و مدرک است، کوششی است برای ثبت صحیح تاریخ کانون نویسندگان ایران که البته در جهت تدوین تاریخ تلاش‌های روشنفکران ایران اهمیت دارد. آقای براهنی اگر مدرکی خلاف این نوشته دارند، در همین نشریه یا هر جای دیگر ارائه کنند و اگر ندارند روایت مرا بپذیرند و اجازه بدهند که مورخان بعدی با این اخبار متضاد، سرگیجه نگیرند.»

پاسخ مفصل آقای رضا براهنی در شمارهٔ ۶ مجلهٔ کلک (شهریور ۶۹) ضمن آنکه بسیاری از حرف‌های مرا «جعل»‌ دانسته بود هیچ سند معتبری ارائه نکرد. اتفاقاً در همان ایام کتابی منتشر شد به اسم «از چشم برادر» به قلم آقای شمس آل‌احمد. در این کتاب گه‌گاه صفحه‌ای از یادداشت‌های روزانهٔ جلال آل احمد نیز چاپ می‌شد که یکی از آن‌ها سندی بود در تأیید روایت من در مورد نقش نداشتن ساعدی و براهنی در تدوین نخستین بیانیهٔ کانون. آل‌احمد در وقایع «عصر پنجشنبه ۱۷ اسفند ۴۶» (ص ۳۲۵) می‌نویسد:‌ «این حضرات که جمع شده‌اند برای امضاء ضد کنگرهٔ نویسندگان دسته‌ای تازه‌کار هستند که می‌خواهند این‌جوری قد بکشند و براهنی و ساعدی به امضاء نکردن و نیامدن در اول کار …» متن کامل یادداشت آل‌احمد که خبر از همکاری نکردن بعضی دیگر از اهل‌قلم می‌دهد به علاوهٔ مقالهٔ من «شاهد از غیب رسید» پاسخ مقالهٔ آقای براهنی (که سردبیر مجلهٔ کلک برای احتراز از جنجال (!) آن را چاپ نکرد) در پیوست‌های کتاب حاضر خواهد آمد.

 

[۲]. از این عده ۴ نفر: سپانلو ـ نوری علاء ـ بیضایی ـ ابراهیمی عضو گروه طرفه و ۲ نفر دیگر، آشوری و معزّی مقدم، از نزدیکان گروه بودند. از یاران جلال‌آل احمد کسی نیامده بود؛ انگیزهٔ کاظمیه شاید کنجکاوی بود، وزیری هم ساز دیگری می‌زد.

 

[۳]. از جمله براهنی که تاریخ ۹/۱۱/۴۶ را زیر امضایش گذاشت.

 

[۴]. از این مراسم به همت ایرج پارسی‌نژاد، ضبط تلویزیونی شد که در آرشیو تلویزیون موجود است و شاید تنها ضبط تصویری از بسیاری چهره‌های ادبی آن روزگار ـ از جمله جلال آل احمد ـ باشد.

 

[۵]. چون آراء من و نوری علاء مساوی بود خود او داوطلبانه به نفع من کنار کشید و جزو علی‌البدل درآمد.

 

 

 

 

 

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (25)