راویان قصه همیشه گرگها و گوسفندها

۷ مهر ۱۳۹۵

راویان قصه همیشه گرگها و گوسفندها/ اکبر شریفی

 

 از آن روزها که سوزن برایت نخ می کردم، بیشتر از نیم قرن گذشته است مادر بزرگ! چشمهای من هم حالا کم سوتر شده است، و حلق و حنجره و گردن و کمر و پاهایم درد دارند؛ مانند پاهای ورم کرده تو مادر بزرگ!photo_2016-09-28_00-31-01

از آن روزها که سوزنت را من برایت نخ می کردم، و تو مدام به پارچه سوزن می زدی، بیشتر از نیم قرن گذشته است، مادر بزرگ! من هم میانسالی را مدتی است پشت سرم گذاشته ام و همه وحشتم این است، که مجبورباشم همه دردهای کهنسالی را نیز تحمل کنم تا بمیرم. مادر بزرگ! حلق و حنجره و گلویم درد دارد، مانند گلوی ورم کرده تو، و آنچه زیر چانه و روی گلویت نشسته بود. بزرگ بود و آویزان، ولی مانند کیسه ای باد کرده نرم. " این چیه مادر بزرگ" و تو گفتی: " غمباد است پسرم، غمباد".

مادر بزرگ چقدر مگر غم داشتی که ظرف دل و سینه ات پر شده بود و حال غمها می ریخت توی گلویت؟ آنچه در گلو گیر می کند و بالا نمی آید و به پایین نیز نمی ریزد، مگر نامش بغض نیست؟ همین که همه عمر راه گلوی ما را بسته است!

مادر بزرگ گفتی: " پسرم بیا این پاهام را لگد کن تا شاید کمی از دردش کم شود." گفتم: " آنقدر لگد می کنم تا خوبِ خوب شود مادر بزرگ ." گفتی، این دردها درد بی درمان است پسرم، درد بی درمان علاجش مرگ است. وقتی بمیرم همه اش خوب می شود!

تو به آرزویت رسیدی مادر بزرگ. نزدیک به نیم قرن است با نعمت مرگ رفته ای، به من بگو، لطفا بگو مادر بزرگ، مرگ واقعا نعمت است، و تو حالا هیچ درد و رنج نمی کشی مادر بزرگ! اگر چنین است، و اگر تو و دیگر رنج کشیدگان عالم از درد و رنج رها شده اند، مرگ واقعا مایه خوش وقتی است مادر بزرگ.

در سرزمین من مرگ را بزرگترین نعمتها می دانند مادربزرگ، بزرگترین! زندگی در این سرزمین چرا این همه رنج آور و طاقت شکن است، که مرگ معجزه رهایی بخش محسوب می شود؟ مادربزرگ رهایی آیا فقط با مرگ ممکن است؟

امیدوارم سوی چشمهایت بهتر شده باشد و خود بتوانی سوزنت را نخ کنی. ما که نتوانستیم برای چشمهای کم سو شده شما کاری کنیم. شاید نسل های بعد که از پی ما می آیند، در کسب آزادی و عدالت آنقدر پیش بروند تا بتوانند، برای شما مادر بزرگها – راویان قصه همیشه گرگها و گوسفندها – یک عینک سالم بخرند، تا خود بتوانید، سوزن ها را نخ کنید. نسل من نتوانست، نه برای سوی چشمهای شما و خودش کاری از پیش ببرد. ما گرفتار همان قصه همیشه گرگها و گوسفندها شدیم. همان قصه که تو همیشه برای من روایت می کردی.

چشمان من هم کم سو شده مادر بزرگ، و داستان گرگها و گوسفندها همچنان ادامه دارد. نسل ما را گرگها دریدند و همه چیز را به غارت بردند. شاید نسل های بعد قادر شوند، برای چشمان کم سوی شما کاری بکنند.

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (24)