مبارزه پیروز

۱۹ مهر ۱۳۹۵
شهید آیت‌الله دکتر سیدمحمد حسینی‌بهشتی

مبارزه پیروز

اَعُوذُ بِاْللَّهِ اْلسَّمِیْعِ اْلعَلِیْمِ مِنَ اْلشَّیْطانِ الْرَّجِیْمِ. بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ. اّلْحَمْدُلِلّهِ کَمَا هُوَ أَهْلُهُ و الصَّلوهُ و اَلسَّلامُ عَلَى عَبدُهُ وَ رَسُولُهُ مُحَمَّد المُصطَفی وَ عَلَى آلِهِ وَأَصْحَابِهِ، الَّذِینَ جَاهِدُوا فِی اللَّهِ حَقَّ جِهَادِهِ و اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ،‏ الَّذِینَ بَذَلُوا مُهَجَهُمْ دُونَ الْحُسَیْنِ علیه السلام…

اللَّهُمَّ الْعَنْ أَوَّلَ ظَالِمٍ ظَلَمَ حَقَّ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ آخِرَ تَابِعٍ لَهُ عَلَى ذَلِکَ.‏ اللَّهُمَّ الْعَنِ الْعِصَابَهَ الَّتِی جَاهَدَتِ الْحُسَیْنَ وَ شَایَعَتْ وَ بَایَعَتْ وَ تَابَعَتْ عَلَى قَتْلِهِ اللَّهُمَّ الْعَنْهُمْ جَمِیعاً.

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ

یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا هَلْ أَدُلُّکُمْ عَلَى تِجَارَهٍ تُنْجِیکُمْ مِنْ عَذَابٍ أَلِیمٍ. تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ وَتُجَاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ بِأَمْوَالِکُمْ وَأَنْفُسِکُمْ ذَلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ. یَغْفِرْ لَکُمْ ذُنُوبَکُمْ وَیُدْخِلْکُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ وَمَسَاکِنَ طَیِّبَهً فِی جَنَّاتِ عَدْنٍ ذَلِکَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ. وَأُخْرَى تُحِبُّونَهَا نَصْرٌ مِنَ اللَّهِ وَفَتْحٌ قَرِیبٌ وَبَشِّرِ الْمُؤْمِنِینَ. (صف:‌ 10- 13)؛ 

از روزی که انسان آفریده شد قلم تقدیر، زندگی این موجود را با مبارزه تؤام کرد. در نهاد و سرشت انسان عوامل متضادی آفریده شده و تمایلات گوناگونی در نهادش قرار داده شده است. خواستهها و امیال او بسیار متنوع و متضادند؛ یک دسته از امیال و خواستههای او متوجه هواها و هوسهاست، از قبیل آنچه امیال صرفاً حیوانی نامیده میشود که هدفش بهرهمندی از خوردنی‌ها، آشامیدنیها، دیدنیها و لذتهاست و در مقابل این امیال و خواستهها تمایلات نیرومند دیگری به او داده شده که وی را از منطقه خطر دور میکند و به جایی برتر و بالاتر کشانده و به زندگی معنوی، عقلانی، نورانی و انسانی دعوت میکند. تواناییها، نیروها و اراده انسان در میان این دو دسته امیال و خواستههای متضاد و مختلف دائم در حال تشنج و اضطراب است. یک انسان را ملاحظه میکنید، می‌بینید برای انجام کاری، خیلی بیتأمل و سریع به آن اقدام می‌کند، چون این از کارهای عادی اوست و به آن عادت کرده است، اما اگر کاری را که به آن عادت نکرده را به او عرضه کنید و بخواهید آن را انجام دهد آیا باز هم میتواند بیدرنگ نسبت به انجام آن اقدام کند؟ ابداً. امیال گوناگون در او سر بر میکشد، این کار با بعضی از آن امیال و خواستهها موافق است و با بعضی مخالف. چه کنم؟ این کار را انجام بدهم یا نه؟ خوب است؟ بد است؟ هوس میگوید بکن، عقل میگوید نکن، یا عقل میگوید بکن، هوس میگوید نکن. مدتی جنگ و جدال در درون این موجود برپاست تا سرانجام یکی از این دو عامل پیروز شود. هر یک از آن دو عامل پیروز شد، اراده در راه و جهت همان به کار می‌افتد و نیروها در همان جهت مصرف میشوند. جنگ میان هوی و هوسها و زندگی معنوی و مادی‌گرایانه در درون انسان از همان روز ازل نهاده شده و موجب شده مبنای زندگی او بر مبارزه گذاشته شود. این جنگ درونی که ما دائماً با آن سروکار داریم به کنار. حال به محیط خارج بیاییم. می‌بینیم در راه خواستهها و هدف‌های یک انسان مشکلات و موانع بیشماری هست که به دلیل عادت به برخورد با آنها معمولاً وجودشان را به خوبی احساس نمیکنیم. اگر در زندگی روزمره و روزانه خودتان کمی دقیقتر نگاه کنید متوجه خواهید شد که باید روزی چندین‌بار با این موانع برخورد و با آنها مبارزه و جدال کنید. زندگی انسان در محیط خارجی همهاش مبارزه و جنگ و جدال است. در زندگی اصناف، اقوام و ملل، جوامع و طبقات گوناگون همه جا ناموس مبارزه و جنگ دیده میشود؛ این صنف با آن صنف، این قوم با آن قوم، این ملت با آن ملت، این جامعه با آن جامعه، این طبقه با آن طبقه، جنگهای صنفی، ملی، بینالمللی و طبقاتی، تاریخ زندگی بشر را تشکیل می‌دهند. این است که میگوییم مبارزه در زندگی انسان امری اجتناب‌ناپذیر است.

کجا هستند کسانی که خیال میکنند میتوانند روی زمین قدم بگذارند، ۵۰، ۷۰، ۱۰۰ و یا سالهای بیشتری زندگی کنند، بخورند و بخوابند و زندگی را در کمال صلح و صفا و آسایش و خالی از هر نوع مبارزه به سر ببرند؟ چه رؤیایی! این افراد را از این رؤیا بیدارشان کنید. همان شخصی که در نظر شما تا ساعت ۹ و ۱۰ صبح در منزل استراحت میکند، بعد چنانچه دلش خواست به دنبال کاری میرود و نخواست نمیرود و اگر رفت ظهر سر وقت به منزل باز میگردد، بعدازظهر استراحتش به موقع است، در وجود همان شخص یک جنگ درونی برپاست که ما نمیبینیم. خوب در سیمای او دقت کنید! هرگز شادمانی و نشاط یک مرد مبارز مجاهد را در او نمی‌بینید؛ مردهای است که راه میرود و غذا میخورد. مرده و بینشاط است! در درون او یک جنگ مدام و پیکار همیشگی که به آن مأنوس شده و عادت کرده برپاست و شاید خود او هم از آن غافل است. خیال می‌کند از جنگ و مبارزه در امان مانده، ولی همواره با خود در جنگ و جدال است که چرا ساکت و بیحرکت نشستهام؟ چرا از دیگران عقب ماندهام؟ چرا هیچ جا از من نام و نشانی نیست؟ این زندگی بیثمر چه سودی برای من دارد؟ چرا در من نشاط و شور و حرارت نیست؟ ساعات تنآسایی را غالباً با این چون و چراها به سر می‌برد؛ بله! زندگی بیمبارزه ممکن نیست. ناموس مبارزه در زندگی فرد و جامعه امری اجتنابناپذیر است. در برابر این قانون، این ضرورت و جبر خارجی، جبری که قلم تقدیر بر انسان نوشته، چارهای نیست جز اینکه از انواع مختلف مبارزه، آن را که بهتر و سودمندتر است را انتخاب کنیم. به پیکار و مبارزه تن در دهیم، اما مبارزه‌ای شریف، مبارزهای پیروز، سودمند و مهیج! مبارزه‌ای زنده و استوار در راه هدفی عالیقدر، همانی که موضوع بحث امشب ماست، «مبارزه پیروز»!

مبارزه پیروز شرایط و سننی دارد که باید آن سنن و شرایط را شناخت و در مبارزات حیاتی از آن پیرُوی کرد.

اول اینکه مبارزه باید هدف داشته باشد؛ هدفی مشخص و روشن، صریح و قاطع! مبارزه بیهدف معنا ندارد. هر مبارزه هدفی دارد، اما گاه اتفاق میافتد که هدفها روشن نیست و مبهم است. چه بسا میبینید فردی عمری را در مبارزه گذرانده اما در پایان عمر چیزی به دست نیاورده است؛ چرا؟ چون در تمام مدت مبارزه مارپیچ و خمیده حرکت کرده، کار کرده و تلاش کرده است، یعنی نه به سمت هدفی معین و مشخص، بلکه به نقطه‌ای مبهم و تاریک روی آورده و به همین جهت هم نیروهایش به هدر رفته و به جایی نرسیده است. در تاریخ مبارزات ملتها، از این نوع مبارزات زیاد میبینیم. شاید هر یک از شما در تاریخ زندگی خود یا ملت‌تان امثال و نمونههایی برای این مبارزات دیده یا در کتابها خوانده باشید. مبارزه باید هدفی روشن، مشخص، ممتاز و قابل شناخت داشته باشد. هدف مبارزه باید عالی و بلند و پرارزش باشد. گاهی میبینید هدف مبارزه معین و روشن است، اما هدفی است که صرفاً تا این حد ارزش دارد که انسان وقت صرف آن کند و اگر پای مال رسید دیگر حاضر نیست برایش هزینه کند. گاهی هدف کمی ارزندهتر است و اگر پای مال رسید هم حاضر میشود برای آن هزینه کند، اما اگر پای سلامتی و تندرستی رسید دیگر ادامه نمی‌دهد. گاهی حاضر است تندرستی خود را هم فدا کند، اما اگر پای مرگ و جانش رسید، اینجا پایش میلرزد و سست میشود. اما گاهی هدف مبارزه آنقدر عالی و پرارزش است که حاضر است جان خود و عزیزترین افراد و بستگانش را در طبق اخلاص بگذارد و در راه هدفش فدا کند؛ این است آن هدفی که ارزش دارد همه انسانها متوجه آن شوند. این هدف عالی رضای خداست! این شرط اول. این نکته را هم عرض کنم که همان وقت که این موضوع را برای سخن امشب انتخاب و معرفی کردم متوجه بودم که موضوعی بس دامنهدار است که مجبورم مطلب را خیلی خلاصه عرض کنم تا از یک ساعت بحثمان نتیجه‌ای گرفته شود، در غیر اینصورت این موضوع آنقدر احتیاج به توسعه و گسترش دارد که حداقل باید چند شب دربارهاش صحبت شود. از این رو سعی میکنم فقط اصول را عرض کنم و تفسیر را به ذهن وقاد و روشن شما واگذارم. این، سمت و شرط اول. اما شرط دوم آن است که یک مبارز باید مرد عمل باشد، مرد کار باشد، استقامت داشته باشد و پای حرفش بایستد.

«إِنَّ الَّذِینَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلَائِکَهُ أَلَّا تَخَافُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَبْشِرُوا بِالْجَنَّهِ الَّتِی کُنْتُمْ تُوعَدُونَ. نَحْنُ أَوْلِیَاؤُکُمْ فِی الْحَیَاهِ الدُّنْیَا وَفِی الْآخِرَهِ وَلَکُمْ فِیهَا مَا تَشْتَهِی أَنْفُسُکُمْ وَلَکُمْ فِیهَا مَا تَدَّعُونَ» (فصلت: ۳۰- ۳۱)؛

آنها که میگویند خدای ما و صاحب اختیار ما فقط خداوند است، پیروان مکتب توحیدند. خدای یکتا را میپرستند. اینان پای حرفشان میایستند. به آنچه میگویند عمل میکنند. پس فرشتگان رحمت خدا هنگام مرگ، هنگام بعث پس از مرگ در روز رستاخیز بر آنها فرود میآیند و میگویند این است بهشت جاودانی که به شما نوید داده می‌شد، ما همکاران و دوستان شما در زندگی دنیا بودیم و یاران و دوستان و انیس شما در زندگی آخرت هستیم. بیایید این بهشت، هر چه میخواهید در بهشت هست و هر چه از دست دادید این در عوض آن. هر چه بخواهید و هر چه بگویید همانست و همه در اختیار شماست.

«یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ مَا لَا تَفْعَلُونَ. کَبُرَ مَقْتًا عِنْدَ اللَّهِ أَنْ تَقُولُوا مَا لَا تَفْعَلُونَ. إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الَّذِینَ یُقَاتِلُونَ فِی سَبِیلِهِ صَفًّا کَأَنَّهُمْ بُنْیَانٌ مَرْصُوصٌ.» (صف: ۲-۴)؛

ای مسلمانان، ای کسانی که به دنبال پیغمبر به راه افتادید، ای کسانی که در مدت سیزده سالی که پیغمبر در مکه فریاد توحید میزد، جز عده معدودی دعوت او را نپذیرفتید، ولی وقتی به مدینه آمد و حکومت اسلامی تشکیل شد آن وقت دلهایتان به دنبال این هدف آمد، توجه داشته باشید، چرا حرفی میزنید که زمان عمل از عهده آن بر نمی‌آیید.

مفسران نقل میکنند بعد از جنگ بدر وقتی عدهای از مسلمانان دیدند شهدای بدر نزد خدا، نزد پیغمبر و نزد مردم مسلمان منزلت و مقام بلندی پیدا کرده و چقدر نعمت دنیا و آخرت نصیب آنها شده و چه عزتی در دنیا و چه صوابی در آخرت بردند، همه نشستند و گفتند: «یا لیتنا کنا معکم فنفوز فوزاً عظیماً» ای کاش ما هم بودیم و در جنگ بدر شرکت کرده و جهاد میکردیم تا به این عزت میرسیدیم. همان حرفی که امروز شیعیان مکرر و شاید بعضیها، هر روز خطاب به شهدای صحنه کربلا می‌گویند که: «یا لیتنا کنا معکم فنفوز فوزاً عظیماً»؛ ای کاش با شما بودیم و این سعادت بزرگ نصیب ما میشد.

اتفاقاً جنگ اُحُد پیش آمد. یک عده از همینها که ورد زبانشان این بود که ای کاش ما هم در جنگ بدر بودیم و شهید میشدیم و به سعادت شهادت میرسیدیم، از همان ابتدا شروع به عقب رفتن کردند. بعد جنگ شروع شد و کار به جایی رسید که جان پیغمبر در خطر افتاد و همین‌ها که آرزوی شهادت میکردند بیاعتنا به خطری که پیغمبر، اسلام و مسلمانان را تهدید میکرد تنها به فکر جان خود بودند و به دنبال پناهگاهی که جان خود را از مرگ نجات دهند.

آن وقت خدا به آنها میفرماید چه شد آنکه آرزو می‌کردید باز جنگ بدری تکرار شود و ما هم به سعادت شهادت نائل شویم؟ چرا حرفی میزنید که عمل نمیکنید. خدا سخت خشمناک میشود از مردمی که فقط حرف می‌زنند و میگویند حاضریم همه‌گونه فداکاری و جانبازی کنیم، اما وقت عمل در پستوها پنهان میشوند. خداوند از این مردم خشمگین میشود، اینها راه ملتها را عوض می‌کنند؛ اینها رهبران را گمراه میکنند، مبارزان حقیقی را اغفال میکنند و مبارزات مؤثر را خنثی و بی‌نتیجه می‌کنند. خدا مردمی را دوست دارد که در هنگام جنگ همانند دیواری که ملات ساختمان آن از سرب محکم و استوار است، مقابل دشمن میایستند.

شرط سوم که بسیار مهم است و در میان مردم ما خیلی کم دیده میشود روش صحیح مبارزه است. مبارزه یک قسم و دو قسم نیست، بلکه اقسامی دارد؛ مبارزه فردی، مبارزه دستهجمعی، مبارزه پوشیده و پنهان، مبارزه با سلاح سرد، مبارزه با سلاح گرم، مبارزه موضعی و دور از میدان و مبارزه در میدان. هر کدام از اینها جایی دارد، وقت و زمانی دارد، روشی دارد و به اصطلاح اروپاییها تاکتیکی دارد. باید مردم مبارز به روش مبارزه آشنا باشند. مخصوصاً باید به تناسب میان مبارزه و هدف فوقالعاده اهمیت دهند. برای ما بسیار جای تأسف است که با چشم خود دیدهایم و میبینیم مردمی از روی خلوص نیت، علاقه و از روی صمیمیت در راه هدفی بذل مال میکنند، بذل وقت می‌کنند و گاهی بذل جان میکنند، اما بیراهه میروند و در راه نیستند. در خیالشان در راه هدف پول میدهند، در راه هدف وقت صرف میکنند، در راه هدف جان میدهند، اما بیراهه میروند و راه آنها با هدف‌شان هیچ تناسب ندارد.

 ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی 
 این ره که تو میروی به ترکستان است

 

باز تکرار میکنم این نکته سنخیت و تناسب میان راه و روش و تاکتیک مبارزه با آن هدف فوقالعاده اهمیت دارد. بسیاری از مبارزات به دلیل آنکه روش آن صحیح و متناسب با هدفش نیست، شکست میخورد. به جای اینکه مبارزه آنها را به هدف نزدیک کند از آن دور میکند. حال با توجه به این سه اصل حضار میتوانند توجه داشته باشند در حادثه کربلا چه رخ داد. معاویه مرده است، یزید پلید متجاهر به فسق به عنوان پادشاه اسلامپناه و جانشین پیغمبر خدا بر مردم مسلمان حکومت میکند، اما علناً شراب میخورد، قمار میکند، بر خلاف اسلام در جامعه غیرطبقاتی اسلام تبعیض طبقاتی و نژادی یا خانوادگی ایجاد کرده و حاصل حکومتش این است.

این آدم شرابخوار و بیعقل و بی‌کیاست بر تخت سلطنت مسلمین تکیه زده است. عدهای از مردم فداکار به این حکومت فاسد تن در نمیدهند و درصدد بر میآیند که لااقل با این حکومت همکاری نکنند. اما مگر یزید می‌گذارد، به تمام عُمال و فرمانداران و استاندارانش دستور داده از همه مردم، خصوصاً از آنان که سرشناسند و شخصیتی دارند برایش بیعت، یعنی پیمان همکاری بگیرند. در زادگاه اسلام یعنی مدینه چند نفر از افراد سرشناس و معروف حاضر نشدند حکومت یزید را به رسمیت بشناسند و با عُمال او بیعت کنند. یکی از آنها حسین بن علی(ع) است.

در همین اثنا عدهای از مردم در کوفه دور هم جمع شدهاند، کوفه [آن روزگار] را باید به شما معرفی کنم: کوفه شهری است زشت و زیبا. زشت به این دلیل که در آن انبوهی از مردم مذبذب و دودل و مردد زندگی میکنند و زیبا به این دلیل که در آن ستارگان درخشانی از تربیت یافتگان مکتب علی حضور دارند؛ هر چند عده آنان بسیار کم است. این ستارگان درخشان با خود گفتند آیا باید با یزید بیعت کرد؟ بعد این سؤال را برای عموم مطرح کردند. جوابها منفی از آب درآمد. زیرا یزید به هیچ وجه شایستگی این مقام را ندارد. خوب سراغ چه کسی برویم؟ از این‌طرف و آن‌طرف خبر گرفتند و شنیدند بیش از دو یا سه نفر، بلکه بیشتر سرشناسان در خاک حجاز به بیعت با یزید تن ندادهاند و در رأس آنها اباعبدالله، حسین بن علی(ع) است. شروع کردند به نامه نوشتن و دعوت کردند که آقا به سمت شهر پدرت بیا! اینجا پایتخت پدر توست؛ بیا که ما می‌خواهیم در رکاب تو با این حکومت بجنگیم.

زمینه برای مبارزه آماده شد، یک نامه آمد، دو نامه آمد، چهار نامه، ده نامه، بیست نامه و صدها نامه. نامه به امضای یک نفر، دو نفر، پنج نفر و ده‌ها نفر از سرشناسان و عامه مردم و به این صورت انبوهی از نامهها پیش حضرت جمع شد. داستان را به طور مفصل شنیدهاید. مسلم از جانب حضرت به سوی کوفه آمد تا وضع را درست ببیند و از جانب امام از مردم پیمان و بیعت بگیرد و نتیجه را برای حضرت بنویسد تا معلوم شود چه باید کرد و قیام و مبارزه حسین(ع) به این ترتیب شروع میشود.

اما هدف اباعبدالله چیست؟ آیا هدف او در دست گرفتن حکومت است؟ آیا اباعبدالله میخواهد بر بلاد مسلمانان به خصوص عراق و کوفه حکومت کند؟ نه، هدف او حکومت نیست، هدف اعلاء حکم حق است! باید حق از باطل شناخته شود و حق و باطل در افقی روشنتر به مردم نشان داده شود. خواه به حکومت برسد یا نرسد. اگر توانست حکومت را در دست بگیرد که چه بهتر، قدرت حکومت را در راهی که خدا میپسندد به کار میاندازد، اما اگر نتوانست حکومت را به دست آورد باز هم مقصود تأمین شده است. صحنهای در کربلا پیش میآید که تاریخ آن را برای همیشه با کلمات و سطرهای درخشنده ثبت و ضبط خواهد کرد و جهاد مسلمین تا ابد نمونه عالیِ جنگ میان حق و باطل معرفی خواهد شد. بهبه، چه هدفی! عالی و در عین حال روشن و مشخص و قاطع! خوب باید چه کسانی را برای مبارزه انتخاب کند؟ مردمی ثابتقدم. کسانی که میخواهند یک مبارزه اجتماعی را رهبری کنند باید از اباعبدالله درس بگیرند. حسین بن علی(ع) در نظر دارد به مبارزهای دست بزند. در این مبارزه دو دسته باید شرکت کنند، یک دسته آنان که در کادر اصلی مبارزهاند، یعنی کسانی که استخوانبندی مبارزه را تشکیل میدهند، سرنخ‌ها در دست آنان است که اینها باید مردمی آزموده، قابل اعتماد، دارای هدف مردمی، دارای نیرو و استقامت و اراده قوی، آشنا به وظیفه و تشکیلاتی، مطیع و فرمانبردار باشند؛ نمونه آنان مسلمبن عقیل و نمونه دیگر قیس بن مُسَهَر، نامهرسان آن حضرت به کوفه است.

اباعبدالله(ع) این عده را با کمال دقت انتخاب کرد. دسته دیگر هواداران یک نهضتاند که باید در مواقع لازم از نیروی آنان کمک گرفت. در انتخاب این دسته آن اندازه نمیشود دقت کرد. اینها خواه ناخواه دنبالهرو هستند. از این دنبالهروها عدهای دنبال کاروان حسینی به راه افتادند.

مسلم رفت و وارد کوفه شد. جریاناتی پیش آمد. عده زیادی دور مسلم جمع شدند. والی کوفه نعمان‌بن‌بشیر از جانب یزید معزول شد و به جای او ابن زیاد والی شد. مردی خونخوار و سفاک و خشن، بیایمان و منحرف و آماده به دستور. حالا یک جریان بیست و چهار ساعته از مردم بیاستقامت. عصر روز هشتم ذیالحجه[۱] به مسلم خبر دادند که میزبان تو هانی بن عروه را با مکر و حیله و تزویر به دارالاماره ابن زیاد بردند. ابن زیاد آنجا به او توهین کرده و با چوب‌دستی به سر و صورتش زده و دستور داده او را زندانی کنند و الان هانی در زندان ابن‌زیاد است. مسلم به نزدیکانش گفت مردم را خبر کنید. در مسجد کوفه و بازارهای اطراف جمعیت موج میزند تا مسلم برای آنان صحبت کند.

دارالاماره مشرف به مسجد است و با اینکه ابن زیاد چند روز کار و فعالیت کرده، بیش از ۳۰ نفر مأمور شرطه و تقریباً بیست نفر از هواداران بنیامیه دور و بر او نیست. ابن زیاد است و تقریباً ۵۰ نفر. اینها آمدند از آن بالا نگاه کنند ببینند در مسجد چه خبر است. مردم به محض دیدن آن‌ها شروع به شعار دادن کردند و سنگ به سویشان پرتاب کردند و بر علیه ابن‌زیاد و دستگاه یزید بدگویی کردند. این وضع کوفه و مسلم و ابن‌زیاد در عصر هشتم ذیالحجه بود.

ابن‌زیاد وضع را مطالعه کرد و با نیرنگهایی که فرصت نیست به تفصیل بگویم عدهای را فرستاد تا اول یکی، بعد دوتا، بعد سه‌تا و چهارتا و به همین ترتیب مردم را از داخل مسجد بیرون بردند. مادر آمد بچهاش را برد. پدر آمد پسرش را برد. پدرزن آمد دامادش را برد. عمو آمد برادرزادهاش را برد و هر یک را با بهانهای متفرق کردند. بعضی را با تطمیع و بعضی را با تهدید بردند. هنگام نماز مغرب تنها سی نفر در کنار مسلم باقی مانده بودند که با او نماز خواندند. نماز که تمام شد، مسلم خواست از در مسجد بیرون بیاید، نگاه کرد، دید هیچکس نیست، راه منزل را هم درست نمیداند، به کوچههای کوفه هم آشنا نیست؛ غریب و یکه و تنهاست و حتی یک نفر نیست که او را راهنمایی کند. اینها همان مردم مذبذب و بیارزش کوفه بودند. چنین مردمی ارزش آن را ندارند که بشود با اتکاء به آنها مبارزه کرد. اینها نمونههای بیاستقامتی هستند. اباعبدالله(ع) طبق نوشته مسلم از مکه حرکت کرد و در راه عده زیادی به کاروان حسینی پیوستند. ایشان آمد تا نزدیک خاک عراق، آنجا به حضرت خبر رسید که وضع نه آن است که مسلم برای شما نوشته بود الان وضع دگرگون شده؛ مسلم کشته شده، هانی کشته شده، عبدالله بن یقطر که نامه حضرت را برای مسلم و مردم کوفه میبرد کشته شد، اما با این اخبار وحشتناک مبارزه حسینی متوقف نشد، تنها تاکتیک و روش‌شان تغییر کرد، چراکه وضع‌شان تغییر کرده بود. حضرت دستور داد مردمی که همراه او بودند همه جمع شوند، بعد به میان آنها آمد و نوشتهای را برایشان خواند و پس از حمد و ثنای خدای فرمود باخبر باشید اخبار وحشتناکی از کوفه میرسد، مسلم و هانی و عبدالله‌ بن‌ یقطر را کشتهاند. مردم به ما خیانت کردهاند. من باید به این راه بروم تا کشته شوم، هر کس از شما تا این ساعت به امید مال و ثروت و مقام و منصب با من آمده راهش را بگیرد و برود. بیشتر کسانی که در میان راه به این کاروان ملحق شده بودند، رفتند. تنها حسین بن علی ماند و آن عده از خُدامی که از مدینه با حضرت بیرون آمده بودند و چند نفر از یاران که از میانه راه به او پیوسته بودند با او ماندند. به این دلیل که صحنه مبارزه عوض شد دیگر نباید افراد متزلزل و مردد در اردوی حسینی باقی می‌ماندند و چون روش مبارزه عوض شده است تنها باید مردان آبدیده و باصفا که از چاه طبیعت به در آمدهاند، پیرامون او باقی می‌ماندند:

پاک و صافی شو و از چاه طبیعت به در آی

که صفایی ندهد آب تراب آلوده

باید مردمی پاک و منزه و توانا و نیرومند در این راه بیایند که به هدف مبارزه کربلا ایمان قاطع داشته و آماده فداکاری و جانبازی باشند.

یکی از مسائلی که در مبارزات بسیار اهمیت دارد شبکه ارتباطی صحیح و قابل اعتماد است که متشکل از افراد ورزیده و با ایمان و با هدف باشد. قیس بن مُسَهَر نمونهای از اعضای یک شبکه ارتباطی ارزنده است. باید پیام حسین بن علی را به مردم برساند، او نامه را گرفت و به سمت کوفه آمد، در نزدیک قادسیه حصین بن نُمیر از مأموران ابن‌زیاد او را دستگیر کرده و پیش ابن زیاد فرستاد. ابن زیاد به او گفت اگر میخواهی جانت در امان باشد برو بالای منبر و به حسین بن علی دشنام بده. قیس رفت بالا و رو به مردم ایستاد و گفت: سپاس خدای را. ای مردم! حسین بن علی بهترین خلق خدا، فرزند فاطمه دختر رسولخدا(ص) است که مرا فرستاده تا پیام او را به شما برسانم تا در راه راست به پا خیزید، قیام کنید و او را یاری کنید. بعد بر روان پاک علی(ع) و به روان پاک حسین بن علی درود فرستاد و مأموریتش را انجام داد. بعد به دستور عبیدالله او را از منبر پایین آورده و از بام قصر به پایین انداختند و قیس کشته شد. حسین بن علی با چنین عدهای به طرف کوفه حرکت میکند. در راه به حُر برخورد کرد و راهش را تغییر داد و به سمتی رفت که نه به جانب کوفه باشد و نه مدینه تا ببیند تکلیف چه میشود. ملاحظه کنید در جریانهایی که از اول خارج شدن امام از مدینه به مکه و از مکه به کربلا رخ داد هدف روشن و مشخص است؛ دفاع از دین، حق و حقیقت، ناموس خدا و هدف رضای خداست. راه و روش هم مشخص است. حسین بن علی میداند باید به راهی بیاید که دیگر برگشت ندارد، اگر هم چند بار در اثنای راه و حتی روز عاشورا به مردم و مأموران ابن زیاد پیشنهاد کرد که اگر مردم کوفه مایل نیستند من به شهر آنها بیایم بگذارید برگردم، نیّات دیگری در کار بوده است و گرنه مکرر امام در اثناء راه گفته بود این راهی که ما میرویم برگشتن ندارد. امام از منزل قصر بنیمقاتل بیرون آمده و دارد راه را ادامه میدهد و هنوز جواب نامه حُر به ابن‌زیاد نرسیده و تکلیف روشن نشده است. عقبه بن سمعان میگوید من نزدیک بودم دیدم امام همانطور که روی مرکبش سوار بود چشمش گرم شد و به خواب سبکی رفت؛ بعد ناگهان بیدار شد و فرمود «إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ و الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ» و آن را یک بار، دو بار، سه بار تکرار فرمود. علیاکبر فرزند و جگرگوشهاش آمد و عرض کرد: آقا جان چه شده؟ استرجاع میکنید؟ انا لله … میفرمایید؟ فرمود علی جان در خواب سواری دیدم که گفت اینها دارند به طرف مرگ میروند و مرگ به سوی اینها میآید. خوب است علیاکبر چه گفته باشد؟ ایشان گفتند آقا مگر ما بر حق نیستیم. امام فرمود: بله. عرض کرد پس دیگر چه باک از مرگ. ما تا آخرین لحظهای که زنده هستیم از راه حق منحرف نشویم همین بس و از مرگ استقبال میکنیم.

اینگونه افراد باید در کنار حسین بن علی باشند. حضرت مکرر قبل از رسیدن به خاک نینوا و کربلا گفته بود ما به استقبال مرگ میرویم، اما لازم بود بفهماند که او برای حکومت به کوفه نیامده که در آینده مردم چنین تفسیر کنند و بگویند که مردم کوفه او را دعوت کردند اما بعد دید که حکومت به دستش نمیآید، به غیرتش برخورد و مرگ را بر زندگی ترجیح داد! زیرا نمیتوانست تلخی محرومیت از حکومت را تحمل کند. به همین جهت مکرر گفت اگر نمیخواهید برمیگردم. خیال نکنید که من حالا به غیرتم برخورده است و چون از حکومت محروم شدهام دیگر تاب آن را ندارم که زندگی کنم و آمدهام به دست خودم خودکشی کنم. مکرر گفت تا دیگر کسی آیه «وَلَا تُلْقُوا بِأَیْدِیکُمْ إِلَى التَّهْلُکَهِ» را دربارهاش نخوانَد. باید تاریخ این جمله مکرر را ثبت و ضبط کند تا واقعه کربلا درست تفسیر شود. در ریزترین و ساده‌ترین جریانهایی که در تمام این مدت تا روز عاشورا پیش آمده این نکته را به خوبی می‌بینید که امام خواسته است در واقعه کربلا با همه دستکاریهایی که شد، با همه تحریفهایی که وقایع‌نگارهای سپاه دشمن در آن کردند آنچه از این واقعه و تاریخ آن برای مردم آینده میماند درسی آموزنده باشد.

در روز عاشورا پس از آنکه حضرت جبههبندی میکند و مشخص میشود که باید جنگ کرد دستور میدهد خیمهها را بیاورند و یکجا جمع کنند. در خندقی که پشت خیمهها کنده بودند هیزم کافی ریختند. امام فرمود هیزم‌ها را آتش بزنید تا دشمن از پشت حمله نکند. بعد سپاه هفتاد و چند نفری خودش را منظم کرد، بر طبق نظامِ لشکریِ آن روز میمنه و میسره و قلب و پرچمدار و علمدار معین کرد. در همین موقع که حضرت مشغول تنظیم سپاه خودش است یک عده از سپاه دشمن و سواران گفتند بیاییم از پشت به اردوی حسین حمله کنیم. یکی از آنان یا سرکرده‌شان شمر بود. آمدند حمله کنند دیدند عجب خندقی است، گویی جنگ بزرگی در پیش است که برای آن خندق و آتش تهیه دیدهاند. از این نظم دقیق در کار حسین بن علی ناراحت شدند و شمر فریاد زد: ای حسین! آتشی را که در روز قیامت در انتظارت است را به دست خودت در دنیا درست کردی؟ این جمله مثل تیری زهرآگین در قلب دوستان و هواداران حسین فرو رفت و نیش میزد. مسلم بن عوسجه عرض کرد آقاجان اجازه دهید من این مرد خبیث را از همین‌جا با تیر بزنم تا کشته شود.

دقت کنید؛ امام فرمود: نه! من حاضر نیستم ما جنگ را شروع کنیم تا دنیا بداند من در راه همان پیغمبری قدم می‌گذارم که در تمام جنگهای اسلام، جنگش صورت دفاع از حوزه اسلام داشت تا کسی جرأت نکند بگوید پیغمبر و خاندانش با زور شمشیر میخواستند حرف خودشان را پیش برند. باید دنیا بداند من جنگ را آغاز نکردم. فرمود نه، تو تیر نیانداز، بگذار آنها شروع کنند. سپاه را تنظیم کرد، بعد فرمود بگذارید من پیش از هر کاری با این مردم صحبت کنم. فرمود مرکبش را آوردند. سوار شد، با هیمنه و شکوه آمد و جلوی لشکر دشمن ایستاد و با صدای بلند مردم را دعوت به سکوت و شنیدن کرد. همه ساکت شدند و گوش می‌کردند. حضرت سخن گفت. در میان سخنان حضرت، دو سه جمله بسیار جالب است. یکی اینکه اول فرمود: آی مردم اگر مرا نمیشناسید بروید از کسانی که میان شما هستند و خاندان پیغمبر را می‌شناسند بپرسید تا مرا به شما معرفی کنند. آیا میدانید من فرزند پیغمبر خدایم؟ برای چه حسین بن علی خودش را روز عاشورا در میدان کربلا معرفی میکند؟ برای اینکه فردا این مردم خائنِ منافقِ دورو ننشینند و بگویند عجب ابنزیاد ما را اغفال کرد، ما را گول زد، ما خیال کردیم مرد دیگری است که آمده؛ اگر میدانستیم این همان حسین بن علی است که ما او را دعوت کردهایم هیچ وقت به جنگ با او نمیرفتیم، بلکه به او کمک هم میکردیم!

البته آقایان از این نکته که گفتم تعجب نخواهید کرد، چون مکرر دیدهاید چگونه حقایق را تحریف میکنند و به خورد مردم میدهند. در آن روزگار که ارتباطها کمتر بود، وسایل رساندن حقایق هم به مردم خیلی کمتر بود. کسانی که حکومت را در دست داشتند، تمام ابزارها را در اختیار داشتند. در آن روزگار تحریف حقایق تا این پایه کار بسیار سادهای بود. میگویید نه؟ ببینید معاویه در شام علی(ع) را چگونه معرفی کرده بود؛ آن وقت دیگر چه جای تعجب که حسین نگران باشد مبادا فردا این مردم بگویند اگر حسین خودش را به ما معرفی کرده بود، میدانستیم این مسافر، حسین بن علی است که به کوفه دعوت شده است از او دفاع می‌کردیم. از این رو حسین(ع) خودش را معرفی کرد. بعد فرمود آی مردم که آمدهاید اینجا! مگر شما از من دعوت نکردهاید؟ آن دعوتتان چه بود، این آمدنتان چیست؟ آیا در فاصله آن دعوت و این آمدن از من خطا و گناهی سر زده که خون من و کشتن من را مُباح و روا می‌کند؟ آیا من کسی از شما را کشتهام؟ آیا من به مال و منالی از شما تجاوز کردهام؟ آیا حلالی را حرام کردهام؟ آیا حرامی را حلال کردهام؟ به چه بهانه شما خون من را مُباح میدانید و حاضر به جنگ با من شدهاید؟ این مطلب را فرمود تا دیگر کسی کار مردم بیثُبات کوفه را توجیه نکند و بگوید هر کسی بر خلاف حکومت وقت قیام کند خارجی و خونش مباح است.

در داستان اباعبدالله خود این مردم امام را دعوت کرده بودند. حضرت خواست بفهماند شما از من دعوتی کردید، دعوت شما را پذیرفتم. گفتید دین خدا دارد پایمال می‌شود، برای دفاع از دین خدا به این سرزمین آمدم. به چه بهانهای و با چه رویی در میان مردم و تاریخ سر بلند میکنید و میگویید ما حسین را دعوت کردیم و بعد هم دور هم جمع شدیم و او را در کربلا شهید کردیم؟ اینها برخی از نکتههای بسیار جالب و آموزنده در واقعه کربلاست.

اینک ماحصل عرایض من اینکه مسلمانان، دوستان حسین، هواداران حسین، شیفتگان حسین، پیروان مکتب توحید و یکتاپرستی باید بدانند مبارزه در زندگی امری است اجتنابناپذیر، باید از کسالت و کاهلی و از گوشه‌نشینی بیرون بیایند. بدانند تا بشر در دنیا زندگی می‌کند همواره باید مبارزه ادامه داشته باشد و شیرینترین مبارزات، مبارزه در دفاع از حق و علیه باطل است. مبارزه برای زنده نگه‌داشتن فکر حق و مبارزه برای اجرای قانون حق! بدانند مبارزه سنتی دارد و اگر بخواهند در مبارزات خودشان پیروز باشند، باید هدف داشته باشند، هدفی صریح و روشن و شناخته شده و قابل عرضه بر مردم، هدفی قابل اعتماد، هدفی قابل پذیرش. باید استقامت داشته باشند، نیرومند باشند، اراده قوی داشته باشند، فداکار باشند، جانبازی کنند و حاضر باشند مال، جان و هر چه دارند را در راه هدف از دست بدهند و نثار کنند و البته توجه داشته باشند با توجه به اوضاع و احوال زمان و مکان برای مبارزه‌شان راه و روش و تاکتیک مناسبی انتخاب کنند، آن وقت مطمئن باشند خدا هم یار آنان و پیروزی در انتظار آنهاست.

«یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنْ تَنْصُرُوا اللَّهَ یَنْصُرْکُمْ وَیُثَبِّتْ أَقْدَامَکُم.» (محمد: ۷) 

اگر جان و مال خود را در راه خدا دادید، بدانید اولاً اهل سعادت و ثانیاً اهل بهشتید و ثالثاً:

«وَأُخْرَى تُحِبُّونَهَا نَصْرٌ مِنَ اللَّهِ وَفَتْحٌ قَرِیبٌ وَبَشِّرِ الْمُؤْمِنِینَ» (صف: ۱۳)

هم‌اکنون یکی از آقایان وظیفه‌ای را که من باید انجام می‌دادم و در چنین شبی بر مرگ حسین نوحهسرایی می‌کردم را انجام می‌دهند.

 


۱٫ شیخ مفید در ارشاد میگوید قیام مسلم در کوفه، روز سهشنبه هشتم ذیالحجه و شهادتش روز چهارشنبه نهم روز عرفه است. ارشاد. چاپ اصفهان. ص ۱۹۸٫

 

 

 

 

 

 

 

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (24)