اینجا جنایتی رخ داده است/ قسمت اول

۲۸ مهر ۱۳۹۵

حسن موسوی: درست سیزده ماه و هشت روز پیش تو مُردی، لابه‌لای روزهای پرشور من برای جشن تولد سی و هفت سالگی‌ات. توی همین خانه، روی همین تخت، که با ملحفه‌ای سفید از ابریشم و حریر پوشانده بودیمش، روی این تخت که در ذهن ما انگار کانون همه چیز بود. همه چیز، هرآنچه از زندگی رنگ می‌گیرد. تو درست در میانهٔ این زندگی، دراز کشیده رو به پنجرهٔ تابستانی، در آن روزهای شهریوری که هوا گرمای خویش را به دست نسیم پیاپی خنک پاییز می‌سپرد، مردی و برای همیشه چشم بر زندگی بستی. تو خویشتن را کشتی تا زندگی حسرت نفس‌های گرم تو را هر روز و هر روز، نه، لحظه به لحظه، بر دوش خسته‌اش بکشد و تو از فراسوی این باغ بر ما، بر من و زندگی‌ای که شادکام و بی‌خیال به این روزهای تو می‌رفت تا ابدیت را در آغوش بکشد لبخند بزنی. لبخندی که می‌گفت، چه بی‌خیال نشسته‌اید، چه بی‌خبر، چشم فروبسته بر حقایق تلخ پیش روی، گوش بسته بر عوعوی جغدهای نشسته بر لب بام، چه بی‌خیال، بی‌خبر، سر فروبرده در خوشبختی، کاش یک لحظه فریاد زده بودی. فریاد زده بودی که من و این زندگی خواب‌آلود سر از ماسه‌های جهالت برداریم و ناله‌های نحیفی که از راز تو برمی‌خواست، رازی که تو را به کشتن داد بشنویم.

عصر بود، غروبی چون همیشه دلخوش و سرسبز. تمام روز باران باریده بود، از آن بارش‌های تند و تیز تابستانی که ناگهان فوج فوج قطرهٔ بی‌پناه از ابرهای ولگرد و بی‌صبر فرو می‌ریزند، ابرهایی که قصد ماندن ندارند، آماده‌اند که بروند، به لحظه‌ای، به ثانیه‌ای بر سر ما فرو می‌ریزند و ما را برای همیشه ترک می‌کنند. کلید را در قفل چرخاندم و آهسته در را باز کردم. حیاط بهشتی شده بود در آن عصر، بوی باران، خنکای نسیمی که هنوز از قطرهای فروچکیده از آسمان خیس بود و درختان باران خورده، چه غوغایی شده بود. یک لحظه با خویش احساس کردم، چه خوب می‌شد که تو در آن لحظه در کنارم بودی. در آن لحظهٔ ناب، تو بودی و من و بوسه‌های مدام ما، ریخته بر لب‌ها و چشم‌هایمان. لحظه‌ای به در تکیه دادم. تو خانه نبودی. گفته بودی، عصرگاهان، در میان بی‌کاری جمعه گاهی، بیرون می‌زنی تا با دوستانت چرخی بزنید. از آن گردش‌هایی که هرچند جمعه یک بار به "حافظیه" ختم می‌شد. می‌رفتید و ساعتی چند بر مزار آن عاشق خسته می‌نشستید و فالی می‌زدید تا روزهای نیامده را لابلای آن بیت‌های شیرین جست‌وجو کنید. حالم خوب بود، حال تو نیز، زندگی به کاممان بود. یک سال و ده ماه بود که ازدواج کرده بودیم. خوشبخت و خوشحال، از آن زوج‌های بی‌خیال که مهمانی خانوادگی‌شان را دو نفره توی " کافه ترنج" می‌گیرند، از خودشان با آن بستنی‌های رنگارنگ پذیرایی می‌کنند، یک راست سوار ماشین می‌شوند و غروبگاهان پنجشنبه زیر " درخت عاشقان" یکدیگر را می‌بوسند و از بوسه‌های خویش عکس می‌گیرند. آری، ما خوشبخت بودیم. زوج عاشقی که شب‌هایشان با پیاده‌روی در " آزادی" می‌گذشت و روزها، به انتظار رسیدن شب‌ها یکدیگر را پای تلفن دلداری می‌دادند. چه سخت می‌گذشت آن ساعت‌های کار، تو در بیمارستان و من در … . من در هیچ کجا، هیچ کجا برای من کار نبود، هیچ کجا این شهر، این شهر شلوغ ….

روزها در خانه می‌ماندم و برای بازگشت شب هنگام تو برنامه‌ریزی می‌کردم. اینکه چطور خوشحالت کنم. برایت چه غذایی درست کنم. چطور فضا را برای استراحت تو آماده سازم و چگونه برای یک شب به‌یادماندنی آماده شوم. هر شب کنار تو برای من شبی بی‌نظیر بود. شبی که مانند نداشت و فردا و فرداها باز تکرار نمی‌شد. آن روز اما، داستان فرق می‌کرد. شب تولد تو بود و به راستی شبی متفاوت از تمام شب‌های دیگر سال. شبی که تو سی و هشت ساله می‌شدی. در واپسین روزهای تابستان، در شبی گرم و آرام به دنیا آمده بودی، در روستایی که خودت همیشه می‌گفتی، از آن روستاهای پشت کوهی، از آن بچه‌هایی که سریع بزرگ می‌شوند، توی کوچه‌ها، زیر برق آفتاب، از آن بچه‌هایی که با شلوارهای تا نیمهٔ باسن بالا کشیده، با صورتی کثیف و با پای برهنه توی کوچه پس کوچه‌ها بادبادک به دست، در حالی که در دست دیگر چیزی برای خوردن دارند می‌دوند و در شور و شوق کودکی خویش فریادهای پرحرارت مادر را از یاد می‌بردند. که آرام باش، فریاد نزن، همسایه‌ها خواب‌اند، آنقدر با چوب بر قوطی‌های خالی نکوب، زنگ خانه‌های مردم را فشار نده، توی قفل در همسایه‌ها چوب فرو نکن، چقدر شیطانی، چقدر شری، کی بزرگ می‌شوی پس، کی آدم می‌شوی، کی از این شیطانی دست برمی‌داری، کی برای خودت کسی می‌شوی و تو بزرگ شدی، زیر سایهٔ همان دیوارهای بلند و خاکی. برای خودت درس خواندی، به جایی رسیدی و دکتر شدی. دکتری که درست در اولین روز طبابت مادرش را از دست داد. پیرزنی که، زیر دستان قوی و مردانهٔ پزشکی که فریاد می‌زد" اکسیژن، اکسیژن، اکسیژن" لبخندزنان، با قلبی مملو از رضایت که پسرش، همان پسر پابرهنهٔ کوچه‌های خاکی بلاخره برای خودش کسی شده است، مُرد و تو را برای سال‌ها، سال‌هایی که هیچ کس سراغی از تو نگرفت، تنها گذاشت.

حال خوشی داشتم. حتی یک لحظه فکر نمی‌کردم روزی برسد که تو دیگر نباشی. تمام فکر و ذهنم جشن تولد تو بود. می‌خواستم توی حیاط بزرگ و سرسبزمان، زیر همین درخت‌های قد کوتاه اما پر شاخ و برگ پرتقال‌ها بساط تولدت را پهن کنم تا وقتی از دورهمی دوستانه‌ات بازمی‌گردی، همین که در را بازکنی مرا شمع به دست ببینی، که خم می‌شوم تا شمع‌های سی و هشتمین سال تولدت را روشن کنم. در سکوت، با لبخندی از جان دل، و آغوش باز کنم که بیا، جانان من بیا و به جای تمام آن شب‌های دلتنگی، سر بر سینهٔ من بگذار و بگذار که پیشانی‌ات را ببوسم و برای یک سال دیگر دعایی در گوشت زمزمه کنم. چه تصویری در ذهن داشتم از آمدنت، از جشن تولدت، از اینکه از در که وارد شوی با چشمان درشتت که به من خیره شوی، آن لبخند شیرین و پرحلاوتت را که به روی چشمان من بزنی، چه جانی بر این خانه خواهی دمید. چه حالی و هوایی خواهیم داشت.

کیسه‌های خرید را با عجله از روی زمین برداشتم. وقت تنگ بود و زمانی برای خیال وجود نداشت. پله‌ها را یک به یک با سرعت بالا آمدم و در نقره‌ای کوچک راهروی باریک خانه را گشودم. یک لحظه یادم افتاد یکی از کیسه‌ها را جلوی در حیاط جا گذاشته‌ام. چرخیدم تا به سوی پله‌ها بروم اما، ناگهان چیزی توجه ام را جلب کرد. بوی گاز، بوی عجیب و غلیظ گاز از لای در بر صورتم می‌خورد. آنقدر غلیظ که بی‌اختیار سرفه کردم. در را هل دادم و دستمالی از جیبم بیرون کشیدم تا بینی و دهانم را بپوشانم. هرگز بی‌احتیاط نبودم، هرگز چیزی را روی گاز فراموش نمی‌کردم. وسواسی داشتم به شعله و آتش، به گاز و شیرهای خانه که یک وقت جایی نشت نکند، چیزی روی گاز نماند، گاز در خانه پخش نشود. چه بارها و بارها تذکر می‌دادی این اندازه وسواس خوب نیست، خوب نیست که برای یک مهمانی شبانه ده بار شیرهای گاز را چک می‌کنی. آن روز اما، نمی‌دانم، انگار بی‌احتیاطی کرده بودم. با تعجب به این فکر می‌کردم که چه کار کرده‌ام. آرام توی راهرو خزیدم. به هیچ کلید و برقی دست نزدم، از سالن کوچک خانه گذشتم و به آشپزخانه رفتم. توصیه‌های آن کلاس کمک‌های اولیه که با اصرار تو در آن شرکت می‌کردم را خوب به یاد آوردم" به هیچ کلید برقی دست نزنید، درها را پشت سرتان باز بگذارید، در اولین گام منبع گاز را پیدا کرده و انتشارش را متوقف کنید. همهٔ پنجره‌ها را باز بگذارید و با دستمالی خیس گازهای جمع شده را به بیرون هدایت کنید…." به معنای واقعی برای اولین بار بود که می دیم گاز چگونه در فضایی بسته جمع می‌شود، چگونه همه چیز را در هوایی بد بود فرو می‌برد. احساس می‌کردم دارم خفه می‌شوم. سریع اجاق گاز را وارسی کردم. خدای من، لولهٔ گاز از جا در رفته بود و گاز با انتهای فشار از لولهٔ سرخ بیرون می‌خزید. شیر را بستم حولهٔ روی پیشخوان را خیس کردم و در هوا چرخاندم. هر آنچه پنجره بود باز کردم. پنجرهٔ آشپزخانه، حمام و دستشویی، دو اتاق مجاور آشپزخانه، پنجرهٔ بزرگ و رو به باغ سالن. یک لحظه ایستادم و به سکوت گوش سپردم. احساس کردم گاز با سرعتی عجیب دارد از خانه خارج می‌شود، چون آکواریومی که شیشه‌هایش شکسته باشد و آب بی‌اختیار از درزها و شکسته‌ها بیرون بجهد. چند لحظه ایستادم و به یاد آوردم که پنجرهٔ اتاق خواب را باز نکرده‌ام. به سرعت با همان دستمالی که روی بینی‌ام گرفته بودم، به سوی در اتاق خواب رفتم. اما همین که دستگیره را گرفتم ناگهان با سرعتی که داشتم با صورت توی در چوبی فرو رفتم. در قفل بود. یک لحظه به عقب برگشتم و با تعجب به در بسته نگریستم. سابقه نداشت در قفل باشد هیچ وقت. شاید به ندرت. در آن روز اما، اگر فکر می‌کردم شاید بی‌احتیاطی کرده باشم، شاید روی گاز چیزی فراموش کرده باشم، شاید اتفاقی افتاده و لولهٔ گاز باز شده باشد اما مطمئن بودم در اتاق را قفل نکرده‌ام، مطمئن که مسئله‌ای هست، مسئله‌ای عجیب.

با عجله به حیاط دیدم. کیف دستی‌ام را از روی زمین برداشتم و دسته کلید را از لابه‌لای انبوه چیزهای ریز و درشت درهم و برهم درون کیف بیرون کشیدم و به سوی اتاق دویدم. احساسی به من می‌گفت باید باز کنم این در را، باز کنم، باز کنم…. و باز کردم. وصف ناشدنی ست آن لحظه، که دیدم تو، با آن تن گرم و سرشار از زندگی‌ات، با آن دست‌های مهربان و نوازشگرت، با سینهٔ پرشور و پرحرارتت، یا آن صورت دوست‌داشتنی‌ات بر تخت خوابیده بودی، آرام و بی‌صدا. چون فرشته‌ای که در سکوت بهشت سر بر بالین فرشته‌ای گذاشته باشد. آه تو در خانه بودی، غرق در آن هوای مسموم. فکر کردن نداشت. نیازی نبود که فکر کنم تو در آن هوا، با تن سرد و سنگینت، بر تخت سپید از حریر زندگی‌مان، چه سهمناک خفته بودی، بی‌آنکه نفس بکشی. به سویت دویدم. صدایت زدم. با فریاد، با هرآنچه نیرو در بدن داشتم تکانت دادم. سرت را بلند کردم و بر دامن گذاشتم. چشمانت را بوسه باران کردم و پیشانی‌ات را و گونه‌هایت را و لب‌هایت را و موهایت را. اما….. تو سرد بودی، سرد و ساکت. خزیده در میان پردهٔ شفاف مرگ.

ماشین‌های سبز، سفید و سرخ آژیرکشان آمدند. آن آدم‌های ماسک به صورت، آن لباس سفید و سبز و مشکی‌ها،. همه آمدند، همسایه‌ها، عابرانی که در آن عصر بارانی تابستانی هنگام گذر از کوچه صدای فریاد درد مرا شنیده بودند. آمدند تا شاهد سمفونی مرگ و درد ما باشند. یک عده ایستاده بودند و مرا تماشا می‌کردند. آدم‌هایی غرق در تصویر دردناکی که من بر بالین تو می‌گریستم. آدم‌هایی که از دیدن رنج ابایی ندارند. آن‌هایی که با چشمان خیره‌شان به عریان شدند رنج می‌نگرند. ساعت‌ها طول کشید که تو را پیچیده در هیبتی سیاه از این خانه بردند. عشقی پیچیده در هالهٔ مرگ. چه رنجی کشیدم و چه فریادی سر دادم که مرو، از این خانه نرو، از این زندگی. اما رفتی، تو همراه با آن‌هایی که دیگر چیزی برای دیدن نداشتند. آن‌هایی که آرام و زمزمه‌کنان خدا را شکر می‌کردند که جای ما نیستند. جای تو که مرده بودی و جای من که بر بالین مرگ سیاه‌پوش شده بودم. همه رفتند و من ماندم و آن خانه.

شب تیره‌تر از همیشه بر خانه مستولی گشته بود، سکوت چونان دشنه‌ای برنده بر بندبند جانم هرلحظه زخم می‌زد و تصویر تو، که در شب تولد سی و هشت سالگی‌ات ناگاه از این خانه رفته بودی، ثانیه‌ای از مقابل دیدگانم محو نمی‌گردید. کار از گریه گذشته بود. در گوشهٔ اتاق خواب رو به پنجره، در تنگنای مابین کمد چوبی قدیمی تو که یادگار مادرت بود و تخت سفید که یادگار روزهای عاشقانه‌مان، کز کرده بودم و هزار هزار فکر درهم و برهم را در لابه‌لای درد از دست دادن تو یک به یک مچاله می‌کردم و به گوشه‌ای از ذهن و روحم می‌انداختم. تا به هیچ چیز فکر نکنم جز به تو. اما، نمی‌توانستم باور کنم، بپذیرم که تو خود این درد را به جانم ریخته باشی. نمی‌توانستم باور کنم که تو با دست خود خویشتن را کشته و مرا در ثانیه‌ای به قعر رنج و غم فروانداخته بودی، نه، حتی ثانیه‌ای نمی‌توانستم به این فکر بکنم که تو امروز پس از رفتن من از خانه، یک راست به سمت اجاق گاز رفته باشی، لولهٔ آن را بازکرده باشی، بی‌صدا به سمت اتاق خواب آمده باشی، وارد شده و در را قفل کرده باشی، آرام روی تخت خزیده باشی و بعد در میان انتشار آن گاز سیاه خفته باشی و در میانهٔ خواب و بیداری مرگ باری که بر تو مستولی گشته بود مرده باشی. نه، باور کردنی نبود. داستانی که آن لباس سبزها روایت کردند و رفتند. آن‌ها که می‌گفتند " هیچ تجاوزی به خانه صورت نگرفته، درها به آسانی باز شده‌اند. تمام اثر انگشت‌ها، از روی لولهٔ گاز تا در اتاق خواب همه و همه مربوط به شوهرتان است. هیچ کسی انگار اینجا نبوده و هر گز نبوده است. شوهر شما خودکشی کرده است."

هزار بار و هزار بار خیال شوم و دهشتناک خودکشی تو، پیچیده در تصویر خنده‌های دوست داشتنی تو و اینکه هزار بار گفته بودی دوستم داری، که بی من به کوچ هیچ زمستان و هوای هیچ تابستانی نخواهی رفت، که گفته بودی، هزار بار گفته بودی زیستن را، زندگی را دوست داری و دوست داشتن را، که قدم زدن زیر باران را، دست کشیدن بر برف‌های سرد و یخ‌زدهٔ زمستان را، که برگ‌های خشک شده از جور پاییز را، که دقیقه‌های مانده به تحویل سال را، که عمر را، عشق را، نفس کشیدن را، که همه چیز را همه چیز را دوست داری، چون پتکی سنگین بر فرق سرم می‌خورد. نه، ممکن نبود، ممکن نبود تو خود با دست خود ریشهٔ این خوشبختی را قطع کرده باشی. ممکن نبود تو به اختیار خویش مرده باشی، هرگز. در همان حال، میان همان بدحالی عمیق، همان گونه که در تاریکی اتاق، میان تنگنای کمد و تخت خزیده بودم. حسی عجیب زیر پوست چروکیده از غمم خزید. گویی در میانه آن تاریکی شبحی عظیم بر وجودم فرود آمده بود. برخاستم، آرام رو به پنجره کردم، احساس کردم شعله‌ای در وجودم گر گرفته است. انگار که شمع افروخته از داغ تو در دلم ناگهان زبانه کشیده بود. چند قدم جلو رفتم، روبه روی تخت ایستادم و با حالتی مکاشفه گونه، میان خلسه‌ای که حالا به اوج رسیده و کشفی اتفاق افتاده بود فریاد زدم" جنایت، اینجا جنایتی رخ داده است…."

دیگر از اشک خبری نبود، حتی از درد. احساس‌هایم را از وجودم برگرفتم و برای وقتی بهتر، وقتی که روشنایی روز بر من بتابد کنار گذاشتم. حتی در آن برهه احساس می‌کردم تو نمرده‌ای، تو هنوز زنده‌ای و مثل همیشه در کنار من ایستاده‌ای. از اتاق بیرون خزیدم، آرام با وسواسی عجیب، آنگونه که نه به چیزی بخورم و نه چیزی را لمس کنم به سوی راهرو رفتم و پشت در کوچک سالن، در باریکه مهتابی که از لابه لای پرده به داخل می‌تابید به انتظار نشستم. اینجا، جنایتی رخ داده بود. همین جا درست در خانهٔ من. جنایتی که فراتر از تو، یک انسان را به قعر مرگ فرستاده بود. اینجا جنایتی رخ داده بود و من در میان صحنهٔ یک قتل نشسته بودم. تا هرچه توان داشتم، خود را مچاله کردم و تکیه به دیوار پاهایم را در میان دستانم گرفتم و به انتظار صبح و روشنایی نشستم. بلاخره صبح از راه رسید، روشنایی روز، آنچه در آن ساعت‌ها و لحظه‌ها به آن نیاز داشتم. چشمان من تا صبح برهم نیامده بود و به انتظار نشسته بود تا روشنایی برآید و برخزید تا راز جنایتی که رخ داده بود را کشف کند.

محکم و مصمم برخاستم، لحظه‌ای ایستادم و چشمانم را بستم. در همان حال، میان همان چشمان بسته ذره ذرهٔ شجاعتم را از جای جای وجودم جمع کردم و بر وجود خویش فریاد کردم" شجاع باش که امروز روز غم و ترس نیست، امروز روز زنده ماندن است، روزی پس از تو که باید با تمام قوا برای تو زندگی کنم…." چشمانم را گشودم، نفسی عمیق کشیدم و بعد با نیرویی وصف ناشدنی با احتیاط به سمت اتاق کارمان دویدم. آرام بی آنکه چیزی را جابجا کنم، کوله پشتی‌ام را برداشتم. دوربین عکاسی، قطب نمای طلایی رنگی که تو به من هدیه داده بود، شمال نمای چوبی‌ام و ان اشل‌های کوچک و بزرگ دو رنگ سفید و قرمز، آن ژالون بلند و تاشویی که برای خریدنش یک عصر پاییزی مغازه‌های حوالی" آپیان وی" رم را زیر و رو کردیم، نخ‌های پلاستیکی زرد رنگ برای نشان دادن مسیرها و مشخص کردن گستره‌ها و پرچم‌های نشان گذار که تو خودت آن‌ها را با پارچه‌های سرخ و میله‌های باریک آهنی برایم درست کرده بودی، برای خوشحال کردنم در آن روز که دستم را رد کرده و گفته بودند" تو به دردمان نمی‌خوری" درست کرده بودی، کاغذ و وسایل طراحی، همه را، همه را برداشتم تا برای جنایتی که رخ داده بود کاری بکنم، کاری که می‌توانستم، کاری که از این دست‌های خسته برمی آمد.

ادامه دارد…..

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (7)