خرده خاطرات(۱) این یک نفر( سعیدطوسی )، آن صدنفر

۲ آبان ۱۳۹۵

میراصغر موسوی

 

مقدمه

 

درشهریور ماه سال ۱۳۵۹ اینجانب ازسوی سردبیر روزنامه جمهوری اسلامی، میرحسین موسوی که، مسئول دفتر سیاسی و قائم مقام دبیرکل حزب نیز بودند، برای تهیه گزارش از درگیری های مرزی در غرب کشور، به آن منطقه اعزام شدم. دو روز بعد از بازگشت ازغرب و تنظیم گزارش – که نسخه ای از آن به "شورای عالی دفاع" و نسخه ای نیز برای "شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی" ارسال شد – دشمن متجاوز حمله سراسری به کشورمان را آغاز کرد. ساعاتی بعدازبمب باران تهران توسط متجاوزین، میرحسین موسوی از بنده خواستند به منطقه جنوب بروم. عصر روز فردا من و تیم همراه در شهر اهواز بودیم.

 

جنوب ایران از هرسو و با همه وسایل جنگی زیر آتش قدرتمند دشمن قرار داشت. نظم شهرها به هم خورده بود، مردمان هراسان بودند، گروه های متشکل و سازمان یافته ای برای دفاع وجود نداشت و صدام لحظه شماری می کرد تا وارد شهراهواز شود.

 مرزهای ما در اولین روزتجاوزفروریخته بود. برای دفاع از حریم آسمان جنوب ایران یک ضدهوایی حتی دراهواز مستقرنبود. هواپیماهای سیاه ( میگ ) در ارتفاع پایین، بالای سرِبه دوران افتاده شهرها مانور می دادند، دور می زدند، می چرخیدند، وبعد از سیر و سیاحت کامل راکت ها را در نقطه پرجمعیت رها می کردند. مردمان گروهی در هول و ولا روستاها و شهرها را ترک کرده و در بیابان و جاده ها آواره بودند، گروه دیگر اما برای نبرد درون شهری با دشمن خود را آماده می کردند.

همه آنان که ایستادند وجنگیدند و کشته شدند تا متجاوز را مهار کنند، هیچ کدام " قاری ویژه قرآن "، " مداح "، " روضه خوان "، " سردار"، " سرلشگر"، " امیر"، " تیمسار"، " قهرمان بسیج اقتصادی" ، " شهردارکلان شهر "، " امام جمعه "، " امام جماعت "، و برج سازو صاحبِ اسکله امنِ مخفی، و اراذلی با نام مقدس حزب الله، انصار حزب الله، یالثارات، و ذوب در ولایت نبودند. همه و همه مردم بودند، و مسلم که شهردار و فرماندار و روحانی و… نیز در آن زمان جزو مردمان بودند و دوش به دوش و در کنار هم با متجاوز جنگیدند.

آنان با متجاوز جنگیدند تا دیگر کس و کسانی ازخیال تجاوز به ایران و ملت ایران حتی،  دچار جنون وحشت شود. اکنون اما گروهی فاسد، دزد، قاچاقچی، شکنجه گر، و نظامی وغیرنظامی و روحانی وغیرروحانی خاک ایران را توی توبره کرده وبه حراج گذاشته وبی هیچ ترس و واهمه ای به جان و ناموس مردم نیز تجاوز می کنند.

استاندار شجاع-انقلابی و مردمی خوزستان ( مهندس غرضی ) روز دوم تجاوز با صدور بیانیه ای اعلام کرد: مردم دشمن به مرزاهواز رسیده است، برای دفاع از شهر آماده باشید و کسانی هم که مایلند مسلح شوند برای گرفتن اسلحه به لشگر زرهی مراجعه کنند.

 

کمتر از ساعتی شهرآماده دفاع مردمی شد. همه جا سنگربندی شد. شیشه های کوکتل مولوتف روی لبه پشت بامها به ردیف چیده شده بود. آنان که مسلح می شدند، سریع به سمت خرمشهر حرکت می کردند. خرمشهر و آبادان تمام قامت در مقابل متجاوز ایستاده بود. تکه های بدن مردمان غیور و قهرمان در سطح شهر پراکنده بود. خانه ها، بازار، مراکز اداری ، نظامی در آتش می سوخت. پالایشگاه نفت آبادان آتش جهنم بود؛ آتشی که برافروخته شده بود تا رویای صدام و صدامیان را بسوزاند و خاکستر کند.

 همه آنان که ایستادند و جان باختند تا حسرت پا گذاشتن بر خاک آبادان واِشغال کامل خرمشهر، بر دل صدام و فرماندهان مزدورش بماند، همان کسانی بودند که در کمتراز دوسال قبل، میلیتاریسم حاکم بر ایران وساواک و درباررا شکست داده و متلاشی کرده بودند. درآن روزهای خون آتش " لشگر زرهی اهواز" بسان یک افسانه تاریخی بود، که دیگراز یادها رفته بود؛ و "سپاه پاسداران انقلاب اسلامی" و" بسیج" نیز هنوز به دوران جنینی نرسیده بود و نطفه ای بود که در دل مردم و انقلاب ایران کاشته شده بود.

آنان که مقاومت کردند و دشمن را متوقف ساختند مردمانی بودند که در انقلاب ایران آبدیده شده و برای دفاع از انقلاب اکنون با دشمن خارجی می جنگیدند.

آنانکه ایستادند وجنگیدند وارتش مکانیزه صدام را به سخره گرفتند و رویای او را به کابوس تبدیل کردند – کابوسی که او را به جنون کشید – مردمان شهرها و روستاها، قهرمانان پالایشگاه نفت آبادان، گمرگ، صیادها، دانشجویان، معلم ها، دانش آموزها، و … بودند. مردمانی که ایستادند، جنگیدند و روان صدام، فرماندهان مزدور وستون پنجم اورا به آتش کشیدند.

همه آنان که ایستادند وجنگیدند و کشته شدند تا متجاوز را مهار کنند، هیچ کدام " قاری ویژه قرآن "، " مداح "، " روضه خوان "، " سردار"، " سرلشگر"، " امیر"، " تیمسار"، " قهرمان بسیج اقتصادی" ، " شهردارکلان شهر "، " امام جمعه "، " امام جماعت "، و برج سازو صاحبِ اسکله امنِ مخفی، و اراذلی با نام مقدس حزب الله، انصار حزب الله، یالثارات، و ذوب در ولایت نبودند. همه و همه مردم بودند، و مسلم که شهردار و فرماندار و روحانی و… نیز در آن زمان جزو مردمان بودند و دوش به دوش و در کنار هم با متجاوز جنگیدند.

آنان با متجاوز جنگیدند تا دیگر کس و کسانی ازخیال تجاوز به ایران و ملت ایران حتی،  دچار جنون وحشت شود. اکنون اما گروهی فاسد، دزد، قاچاقچی، شکنجه گر، و نظامی وغیرنظامی و روحانی وغیرروحانی خاک ایران را توی توبره کرده وبه حراج گذاشته وبی هیچ ترس و واهمه ای به جان و ناموس مردم نیز تجاوز می کنند.

اینجا کجاست، و در ایران چه اتفاقی رخ داده که حکوتگرانش از این همه رسوایی و ننگ خم به ابرونمی آورند؟

اینجا کجاست، و در ایران چه اتفاقی رخ داده که حکومتگرانش از این همه رسوایی و ننگ خم به ابرونمی آورند؟

*** 

بعدازبازگشت ازجنوب، هرآنچه دیده و شاهدش بودم را در گزارشی به اطلاع سردبیر( میرحسین موسوی ) رساندم. در این گزارش، تاکید اصلی من بر کمبود امکانات و نبود حداقل ادوات جنگی در اختیار رزمندگان ومردم بود. در " ستاد پشتیبانی از جنگ " – که با ابتکار و همت استاندار غرضی تشکیل شده بود –  یک استوار میان سال ارتش ( نیروی زمینی ) را دیدم که برای گرفتن یک  "سوزن تانک " از خرمشهر به اهواز آمده بود، ولی در اهواز، که ابهت وعظمت نظامی اش به دلیل حضور لشگر زرهی زبانزد بود، یک سوزن تانک وجود نداشت. این استوارِمیان سال برهر کسی که پشت میزی نشسته و تلفنی در دسترس داشت، اصرار و التماس می کرد: نیروهای من در خرمشهر دارند قتل عام می شوند، و تانک من برای شلیک کردن سوزن ندارد….

چند ساعت بعد بچه ها توانستند یک سوزن تانک در دزفول پیدا کنند. استوار سوار برجیپش به سمت دزفول رفت، و هنوز که هنوز است، من رفتن او را تماشا می کنم. به یقین او هرگز به خرمشهر بازنگشت. چرا که کمتر از ساعتی بعد، جاده خرمشهر را دشمن قیچی کرد.

من قاصد اینگونه خبرها بودم. خبرهایی همه تلخ و جانکاه. میرحسین موسوی بعد از شنیدن این سخنان  گفت:

حضورووجود مردم جای این کمبودها را پر خواهدکرد. و با توجه به اعتقاد وباورامام به مردم، آنان ابتکارعمل را بدست می گیرند. بعد، به وجود دوگرایش متضاد در بین مسئولین برای دفاع  وادامه جنگ اشاره کرد. یک گروه که مصر است باید هرچه سریع ادوات جنگی لازم را تهیه وارتش را بازسازی و مجهز کرد تا به شیوه کلاسیک جنگ را اداره کند؛ گروه دیگر براین نظراست، بهتراست ارتش منحل شود تا دشمن بتواند به عمق خاک ایران و شهرها وارد شود تا مردم به صورت مستقیم درگیر نبرد با دشمن شوندو متجاوز را در کوتاه زمانی زمینگیر کرده وبه زانو درآورند.

اتکای گروه دوم برمردم، مقاومت مردمی و حضور مردم در تمامی عرصه ها بود. اینکه بعدها اما چه شد و جنگ چگونه پیش رفت، بحث و حرف دیگری است و درجای خود باید به آن پرداخته شود. ولی لازم است ذکر شود، که گروه دوم طیف وسیعی از مسئولان را در بر می گرفت و با اراده، حمایت و پشتیبانی همه جانبه آنان بود که لشکرهای مردمی تشکیل شد و سپاه پاسداران به عنوان یک نهاد نظامی نوپا قدرت یافت وحماسه آفرینی کرد. زمانی که نخست وزیر وقت شهیدرجایی، خطاب به جهان غرب و دشمن متجاوز اعلام کرد: جنگ واقعی ما زمانی شروع می شود که گلوله هایمان هم تمام بشود. باوری را نمایندگی می کرد، که معتقد است، ملت تعیین کننده است نه مراکز فربه شده قدرت، و یا سازوبرگ پرطمطراق نظامی. با اتکا و عمل به این اعتقاد و باور بود که ایران توانست ازسخت ترین آزمون تاریخی سرافراز بیرون بیاید و ملت قهرمان و سلحشور، ودولت مردم مدارش که بر سنت علی(ع) پایبند بود، بر همه مشکلات اقتصادی – سیاسی – فرهنگی غلبه کند.

ادامه دارد

 

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (20)