کانون نویسندگان به روایت براهنی

۱۷ آبان ۱۳۹۵

مقاله‌ای که آقای محمدعلی سپانلو در ماهنامه‌ی کلک[۱] نوشته است حاوی نکات و دیدگاه‌های بسیار برجسته و مهمی است که علاقه‌ی شدید آقای سپانلو را به سرگذشت کانون، به مسئله‌ی آزادی بیان و مبارزه با سانسور در دوران محمدرضا پهلوی نشان می‌دهد. آقای سپانلو دوست دارد نشان بدهد که چگونه عده‌ای از نویسندگان مبارز ایران، در دوران تشدید سانسور و تهدید آزادی و تجاوز به حریم اندیشه و ارایه‌ی آزادانه‌ی آثار هنری و ادبی، دور هم جمع شدند و کوشیدند با حکومت اختناق و علمداران ظلم و خفقان و سانسور و توقیف به مبارزه برخیزند. از این دیدگاه، کانون نویسندگان ایران، شجاع‌ترین نهاد دموکراتیک در آن عصر تاریک بود.reza-baraheni

اعضای واقعی کانون، دلبستگان و پیوستگان به آن در سال‌های بعد، حق دارند به کانون خود ببالند، و در راه ارایه ریشه‌ها، حقایق و تاریخ آن بکوشند. نشان دادن چهره‌های واقعی کوشندگان آزادی، و زیر و بم اندیشه‌ها، کشش‌ها و حرکت‌های آنان، نه تنها به وسعت یافتن حوزه و میدان آزادی و تاریخ مبارزه در راه آزادی کمک می‌کند، بلکه راه پیداشدن کوشندگان دیگر را هموارتر می‌کند و آن‌ها را به سر و سامان دادن به اندیشه‌ی آزادی در جامعه حریص‌تر می‌سازد. مشروط بر اینکه نویسندگان مقالات مربوط به این مقولات، تدبیر، درایت و هوشیاری به خرج دهند، هدفی جز ارایه حقیقت، جز مبارزه برای بیان واقعی و آزادانه‌ی حقیقت نداشته باشند، از حب و بغض، فرقه‌گرایی، گروه‌بندی، و ایجاد شقاق بین کوشندگان آزادی بپرهیزند و مسائل را طوری عنوان نکنند که وقت سایر کوشندگان را بگیرد و یا پرده‌ای از ابهام، سوءظن و خصومت بر چهره‌ی آن کوشندگان در عصر اختناق و ستمشاهی بکشد.

یک نکته را نیز در این‌جا بگوییم که آقای سپانلو، پس از چاپ مقاله‌اش در «کلک» و شنیدن تعریض شفاهی برخی از اعضا  و علاقمندان کانون نویسندگان با من تلفنی تماس گرفته، و گفته است که هرگز قصد اهانت نداشته است و من نباید تحت تأثیر القائات دیگران دست به قلم ببرم. به آقای سپانلو گفتم که کسی جز خود ایشان با من تماسی نگرفته است و من هم به این سادگی تحت تأثیر القائات دیگران قرار نمی‌گیرم. و نیز به ایشان گفتم که من از سال ۵۰ به بعد هرگونه جدل کردن را کنار گذاشته‌ام. در مقابل بدترین دشنام‌ها، از دست بردن به قلم اجتناب کرده‌ام. ولی در این مورد به‌ خصوص، سرگذشت کانون را عزیزتر از آن می‌دانم که سکوت کنم. در همان تماس تلفنی، آقای سپانلو گفته است که مقاله‌ای را که آقای باقر پرهام، از دبیران کانون در سال ۵۸، در کتاب جمعه‌ی آقای احمد شاملو چاپ کرد، براساس اسناد و حرف‌های او نوشته است. من به آن مقاله نیز مراجعه کرده‌ام، ولی بررسی جامع من از مقاله ایشان و سرنوشت کانون، مبتنی بر اسناد دیگری است، علاوه بر مستندات آقای پرهام. هدف ما برداشتن پرده‌هایی است که مدام بر روی حقیقت انداخته می‌شود، و حقیقت در هر مورد به خصوص باید از نو توضیح داده شود. و این بار سنگینی است بر دوش همه‌ی ما. مبارزه برای آزادی در هر عصر خفقان بسیار دشوار است. کوشندگان آزادی در عصر شاه، به رغم دشواری‌های فراوان، اختلافات فراوان فیمابین، به رغم تعلق فکری‌شان به این یا آن نحله‌ی فکری، توانستند کانونی تشکیل بدهند که مایه‌ی افتخار همه‌شان بود، و به همین دلیل مایه‌ی حقد و تنگ‌نظری دولت شاه و روشنفکران سلطنتی نیز بود. اگر ما خود نیز از همان تنگ‌نظری‌ها داشته باشیم، در واقع عامل خفقان بوده‌ایم، نه مبارز علیه خفقان. باید پیوسته موقع پرده برداشتن از حقایق به خود نهیب بزنیم که مبادا اسیر تنگ‌نظری بشویم، چراکه تنگ‌نظری سلاح اختناق است، نه سلاح آزادی.

ما در هر مقطعی گفته‌ایم ـ به‌ویژه در مقاطع حیاتی کانون ـ که کانون نویسندگان کانونی صنفی است، نه سیاسی. اهل قلم از هر نوع، به شرط احراز هویت اهل قلم، در صورتی که منشور کانون را می‌پذیرفتند، می‌توانستند به عضویت کانون نویسندگان درآیند. پس ساواکی و سانسورچی نمی‌توانستند به عضویت کانون درآیند، و اگر کسی یا کسانی می‌خواستند کانون را به راه یک حزب سیاسی بکشانند، در واقع با منشور کانون به مخالفت برخاسته بودند، و ضرورت داشت که عذرشان خواسته شود. به همین دلیل، پس از انقلاب، ساواکی‌ها را از کانون بیرون کردیم، و وقتی توده‌ای‌ها خواستند کانون را قبضه کنند، با تکیه بر منشور کانون، آن‌ها را هم از کانون اخراج کردیم. چنین چیزی پیروزی منشور کانون را می‌رساند، نه پیروزی این و آن را. تا اینجا باید گفت که ما صنفی عمل کردیم، نه سیاسی. و حق هم با ما بود.

من اگر در سال ۴۵ در کنار شادروانان آل احمد و ساعدی و در کنار آقایان شاملو، رویایی، طاهباز و درویش در برابر امیرعباس هویدا، نخست‌وزیر محمدرضا شاه، قد علم کرده باشم و در کنار آنان، و هم‌صدا با آنان، به اختناق، سانسور، بسته شدن چاپخانه‌ها و ده‌ها مسئله دیگر که ذیلاً اسناد آن تقدیم خواهد شد، اعتراض کرده باشم، و اگر قبل از آن جلسه، در منزل و مطب دکتر ساعدی در دلگشا و بعد از آن در طول همان سال تا «یکی از دوشنبه‌های اواسط بهمن ۴۶»، با آل احمد و دیگران بارها و بارها راجع به مبارزه برای از بین بردن اختناق دولتی بحث کرده باشم و ده‌ها مطلب مختلف در این رابطه، در همان مطبوعات ۴۵ و ۴۶ نوشته باشم، امکان ندارد که در ارتباط با تشکیل «کنگره‌ی ملی نویسندگان ایران … در حضور علیاحضرت شهبانو» و تعریض عده‌ای از نویسندگان آن دوره، یا به قول آقای سپانلو، «جوانک‌ها» به تشکیل این کنگره، به عنوان نویسنده‌ای «مسن‌تر» از آقای سپانلو و همگنان او «انکار همراه با تمسخر و طنز» داشته باشم و یا طوری حرف زده باشم که شادروان جلال آل احمد از من بپرسد «این پیشنهاد به نظر تو چه عیبی دارد؟»، و بعد من، به زعم آقای سپانلو پس از برشمردن «مخاطرات احتمالی چنان اعلامیه‌ای» نتیجه گرفته باشم که این کار تحریک دولت است که «بیاید و ما را بگیرد»[2]، و بعد آقای آل احمد پس از شنیدن حرف‌های من گفته باشد: «بله، همه این مخاطره‌ها امکان دارد. ولی حرف زدن درباره‌ی آن که اشکالی ندارد»[3]، طبیعی است که اگر آدمی مثل من این مخاطره‌ها را برشمرده باشد یا باید دلایلی برای برشمردن این مخاطره‌ها داشته باشد، و یا باید از فعالیت در جبهه‌ی مخالفت با کنگره فرمایشی، و جبهه‌ی موافقت با تشکیل کانون نویسندگان، و شرکت در جلسات متعدد آن، اعم از سخنرانی و بحث و غیره امتناع کرده باشد، و یا حتی به جای مخالفت با این کنگره‌ها، در آن‌ها شرکت کرده باشد. در حالی که به تصدیق مقاله‌ی خود آقای سپانلو عکس این قضیه اتفاق افتاده است، و من نه تنها به صورت فردی، مثل هر نویسنده دیگر مخالف با سانسور به مبارزه با خفقان برخاسته‌ام، بلکه در کلیه‌ی حرکات جمعی مبتنی بر مخالفت با سانسور و خفقان، چه از طرف کانون و چه از طرف غیر کانون شرکت کرده‌ام و همه‌ی امضاهای لازم را هم در آن زمان و هم بعد از آن کرده‌ام، و همیشه قدر همه‌ی کسانی را که با سانسور مخالفت کرده‌اند و امضا پای اعلامیه‌های مخالفت با سانسور گذاشته‌اند ـ حتی قدر همین آقای سپانلو را ـ دانسته‌ام. حالا اگر آقای سپانلو در تاریخ تیر ۶۹، نسبتی را به من می‌دهد که در طول بیست و چهار پنج سال گذشته نداده است، باید دقت کرد در نوع ذهنیتی که امروز آقای سپانلو را مجبور به دادن چنین نسبتی کرده است. من و آقای سپانلو فاصله‌ی سنی چندان زیادی با هم نداریم و تقریباً معاصر یکدیگر هستیم، و از نظر سنی من معاصرتر با او هستم تا فرضاً آقای احمد شاملو. چگونه یک معاصر من به من نسبتی را می‌دهد که سراسر زندگی من که در برابر او هم گسترده بوده است، این نسبت را رد می‌کند؟ این ذهنیت از کجا برمی‌خیزد؟ ما حق نداریم قضاوت‌های روان‌شناختی درباره‌ی آقای سپانلو بکنیم. این قضاوت از یک کل سرچشمه می‌گیرد. در ذهن آقای سپانلو، و به‌طور کلی در ذهن همه‌ی سکتاریست‌ها و فرقه‌گرایان، همیشه مسئله‌ای هست به نام گروه ما، و گروه دیگران. هر کسی که در گروه ماست با ماست و لو خائن از آب درآمده باشد. و هر کسی که در گروه ما نیست، بر ماست، ولو هزاران خدمت کرده باشد.

راجع به ملاقات ما با هویدای نخست‌وزیر، آقای سپانلو می‌نویسد: «جریان آن را من از دهان شخص آل احمد، در یکی از آن دوشنبه‌ها شنیده بودم.» و به دنبال این حرف می‌نویسد که آل احمد «یکی از جمله‌های تیپیک» خود به هویدا گفته است، و بعد آن به اصطلاح جمله‌ی تیپیک آل احمد را که در واقع چیزی است مرکب از چند جمله، از حافظه، پس از بیست و سه چهار سال داخل گیومه می‌گذارد. حرف‌هایی که از آل احمد نقل می‌کند، این‌هاست: «شما نماینده‌ی امرید، و من نماینده‌ی کلام. امر وقتی می‌تواند بر کلام مسلط شود که در این مملکت دو نفر حکومت کنند، یا محمدبن‌عبدلله (ص) یا ژوزف استالین. شما کدامش هستید؟» و بعد چون به این جمله‌ی تیپیک قانع نیست، تفسیری هم از آن جمله به دست می‌دهد:

«… آل احمد که تسلط امر بر کلام را منوط به بازگشت خاتم‌النبیین یا سلطه‌ی جباران دانسته و در حقیقت آن را تعلیق بر محال کرده بود،‌ بدین طریق اعتقاد خود را در مخالفت تام و تمام با هر نوع سانسور نشان می‌داد. البته هویدا با پراندن یک جمله‌ی «اختیار دارید» از پاسخ سؤالی که جوابش آب برمی‌داشت، طفره رفته بود. پیداست که آل احمد برای مصالحه نیامده بود، آزادی بیانی که او می‌خواست با یکی از پایه‌های اساسی رژیم، یعنی سانسور و به ویژه محرمات سلطنت معارضه داشت.»

مسئله این است: چطور یک نفر می‌تواند عین جملات یک شخص دیگر را که او بیست و سه چهار سال پیش گفته، حفظ باشد، آنها را داخل گیومه بگذارد و حتی بر آن تفسیر هم بنویسد؟ متأسفانه آقای سپانلو خود را در موقعیت بسیار مأیوس کننده و شکننده‌ای قرار داده است. در اینجا شیوه چنان خودسرانه است که حرف‌های بیان شده با آن شیوه کلاً مجعول می‌نماید. گاهی شیوه سر محتوا را می‌خورد، و این کار آقای سپانلو دقیقاً مصداق همان شیوه است. در تاریخ‌نویسی، هر چیزی که ما فقط از «دهان شخص» یک نفر بشنویم، فاقد ارزش است، مگر اینکه چند شاهد، و یا سند مکتوب و مضبوط برای آن حرف داشته باشیم.

آقای سپانلو گرچه نهایتاً از حرف‌های منتسب به آل احمد چنین نتیجه می‌گیرد که او مخالف سانسور است و برای مخالفت با سانسور پیش هویدا رفته است، ولی با پیش کشیدن حرف‌هایی از نوع «خاتم‌النبیین (ص) و ژوزف استالین»، در واقع به آل احمد نسبت‌هایی را می‌دهد.

جلال آل احمد را در دو منتهی‌الیه یک خط بی‌پایان قرار می‌دهد، چنین نتیجه می‌گیرد که آل احمد به دنبال بحث ایدئولوژیک در آنجا بوده است و اصلاً مسئله‌ای به نام واقعیت اجتماعی و فرهنگی آن دوره مطرح نبوده است. کندن یک عقیده از خاستگاه واقعی آن در یک عصر، و آوردن آن به زمان حال، و کشت دادن آن در موقعیت امروز، همانقدر نادرست است که بردن حرف‌های داخل گیومه‌ی آقای سپانلو به داخل دهان آل احمد و نسبت دادن آن حرف‌ها به جلسه‌ی ما نویسندگان با هویدا.

اسناد چه می‌گویند؟ از چکیده‌ی حرف‌های جلال آل احمد، چند سند مکتوب وجود دارد. و از آن جلسه چند شاهد عینی زنده وجود دارند که از آن میان من و آقای سیروس طاهباز در ایران هستیم. در عصر خود، جلال آل احمد، غرق در تلالؤ واقعیت بود. به دلیل اینکه خصومت حاکمیت با او، او را واقعیت می‌داد. اصلاً واقعیت جلال آل احمد در مخالفت حکومت با او بود. حکومت می‌گفت ملت وجود ندارد، فقط شاه و حکومت و قدرت وجود دارند. جلال آل احمد می‌گفت واقعیت غیر از این است. فقط یک قدرت وجود دارد و آن قدرت ملت است و منتهای تجلی آن در فرهنگ ملی است. امیرعباس هویدا را نخست جلال آل احمد و جمعی که در آنجا بودند محاکمه کردند، و بعد از انقلاب، دولت انقلاب. در برخورد جلال با او، و مشتی که جلال بر روی میز صدارت او کوبید و او ناگهان بالا پرید و زنگ زد و پیپش را روشن کرد، درست در آن لحظه کانون، با رسمیت تمام زاده شد. درست از حلقوم نجات‌بخش جلال آل احمد، موقعی که او مسلسل‌وار حرف‌های توفنده‌اش را بر سر و روی او ریخت.

چند سند مکتوب وجود دارد. یکی نامه‌ای است به خط روانشاد غلامحسین ساعدی که به عنوان گزارش ماجرای ما با هویدا نوشته شده است. این گزارش بار اول در ظل‌الله (شعرهای زندان) در سال ۵۴ توسط انتشارات ابجد در نیویورک چاپ شده است. (صفحات ۲۲ تا ۲۴ این کتاب). متن انگلیسی آن در «آدمخواران تاجدار» (چاپ رندوم هائوس نیویورک) در بخش مربوط به اختناق نویسندگان ایران چاپ شده و تا سال ۱۹۷۹ به بیش از ده زبان زنده‌ی دنیا از همان زبان انگلیسی ترجمه شده است. بار سوم متن در سلسله انتشارات موسوم به «گزارش کشور» که انجمن قلم جهانی، شعبه‌ی آمریکا چاپ می‌کرد، منتشر شده است. (در جلد مربوط به ایران که من نوشته‌ام) همان ظل‌الله انتشارات ابجد، در سال اول انقلاب توسط انتشارات امیرکبیر در ۵۵۰۰۰ نسخه چاپ شده است، و گزارش ساعدی و مطالب مربوط به هویدا آن تو هست. مقدمه‌ی ظل‌الله در سال ۱۳۶۷٫ در «جنون نوشتن، گزیده‌ی آثار رضا براهنی» مجدداً به چاپ رسیده است. مطالب این مقدمه و مطالبی که من در گزارش‌های کمیته برای آزادی هنر و اندیشه در ایران از سال ۵۳ ـ ۵۷ نوشته‌ام، و جامعیتی که این مطالب از هر لحاظ دارد، مرا به صورت نخستین مورخ تاریخ کانون نویسندگان، حداقل تا سال ۱۳۵۷ در می‌آورد. کتاب‌های فوق، همگی به قلم من است. سند دیگر راجع به این مسئله، بلافاصله پس از مرگ ساعدی، در الفبای شماره هفت چاپ شده است. دانشگاه هاروارد سلسله مصاحبه‌هایی دارد تحت عنوان «تاریخ شفاهی ایران» و با ساعدی نیز در این سلسله مصاحبه‌ها،‌ مصاحبه شده است. تاریخ مصاحبه، پنجم آوریل ۱۹۸۴ است، محل مصاحبه، پاریس، فرانسه و مصاحبه‌کننده آقای ضیاء صدقی. مصاحبه‌ی مربوط به کانون نویسندگان ایران از صفحه ۹۹ تا ۱۰۵ «تاریخ شفاهی ایران» در مجله الفبای شماره هفت را تخصیص داده است.

گزارش ساعدی که پس از مأیوس شدن از جانب هویدا در سال ۴۵ برای درج در جهان نو نوشته شده است، به‌طور کامل و نیز بخشی از مصاحبه‌ی ساعدی در سال ۱۹۸۴، ذیلاً به عنوان اسناد مهم مربوط به مسئله درج خواهد شد. ولی لازم است درارتباط با حرف‌های جلال با هویدا، حرف‌هایی جداگانه زده شود. من در میان جمعی بودم که با هویدا ملاقات کرد. و همچنین آقای طاهباز. خبر ندارم آقای شریعت (درویش) کجاست. ولی می‌دانم که احمد شاملو و یداله رویایی در خارج هستند. من خود می‌دانستم که آنچه آقای سپانلو از قول جلال آل احمد نقل کرده است، فاقد ارزش است. ولی برای آنکه، به رغم این همه سند، بی‌گدار به آب نزده باشم به آقای طاهباز مراجعه کردم. او گفت، یعنی جمله‌اش را دیکته کرد و من نوشتم، «صد در صد، آن مسائل مطرح نبوده است: "آقای طاهباز این جملات را هم دیکته کرده است تا من به اطلاع عموم برسانم:" فکر کانون در همان پاییز ۴۵ در مطب ساعدی به پیشنهاد آل احمد مطرح شده است. بنده آل احمد و ساعدی را بنیانگذار کانون نویسندگان ایران می‌دانم."‌اگر این گفته مبالغه‌آمیز باشد ذیلاً روشن خواهد شد. در ضمن تا آنجا که من به یاد دارم ما در پاییز سال ۴۵ بود که با هویدا ملاقات کردیم، چون در آن سال من سردبیر جهان نو بودم و گزارش ساعدی برای چاپ در آن مجله نوشته شده بود. مسئله را با طاهباز در میان گذاشتم. طاهباز با مراجعه به اسناد و مدارک خود گفت: حتم دارم سال ۴۵ بوده است.» ساعدی در «تاریخ شفاهی ایران» سال را ۴۶ می‌نویسد. به زعم هر دوی ما ساعدی اشتباه می‌کند. ممکن است او تاریخ رفتن ما پیش هویدا را با تاریخ تشکیل عملی کانون در پایان سال ۴۶ اشتباه کرده باشد. هم به زعم من و طاهباز، و هم به گفته ساعدی در تاریخ شفاهی، رفتن پیش هویدا، پیش از بحث تحریم کنگره علیاحضرت شهبانو توسط گروه آقای سپانلو و طرفه بوده است. ما می‌گوییم حدود یک سال پیش‌تر و ساعدی قضیه را به حدود شش ماه پیش‌تر می‌رساند. در مجله فردوسی یادداشتی راجع به سانسور کتاب وجود دارد و در آن به وساطت داود رمزی و هویدا اشاره شده است. این یادداشت در اردیبهشت ۴۶ چاپ شده است. به هر طریق رفتن ما پیش هویدا، و اعتراض به سانسور، پیش از بحث جشن هنر و کنگره و غیره صورت گرفته است. چراکه در گزارش ساعدی کوچک‌ترین اشاره‌ای به هیچکدام از این حوادث نیست. و اما ماجرای «امر» و «کلام» و هویدا.

در گزارش ساعدی آمده است که: «عالم امر» در خیال بندگی «عالم کلام» است ولی نمی‌داند که نه سانسور و نه بهانه‌های دیگر نمی‌تواند در برابر سیلان فرهنگ یک ملت مانعی باشد.»

در مصاحبه‌ی با ساعدی در سال ۱۹۸۴ چنین آمده است:

«ج (از ساعدی) … آل احمد بدجوری به هویدا حمله کرد.

«س (صدیقی) ـ چه گفت آقا؟

«ج (از ساعدی) ـ مسئله را درست عیناً مثل نوشته‌های خودش مطرح کرد. مثلاً مسئله شمشیر و قلم. شما شمشیرتان در مقابل ما شکست می‌خورد و اینها …»

هیچ حرفی از اینکه «شما نماینده‌ی امرید» و «من نماینده‌ کلام» به میان نیامد. آل احمد به دنبال زرنگی کردن با هویدا نبود. حرفش بسیار صریح بود. شمشیر حکومت در برابر قلم نویسنده به زانو در خواهد آمد. آل احمد سخن از نویسندگان ملتی می‌گفت که حرف حقش را چهار تا سانسورچی مزدور در گلو خفته کرده بودند. اگر کسی از ما معترض به این حرف‌ها بود، می‌توانست در طول این همه سال اعتراضش را عنوان کند بیست و سه چهار سال از آن ماجرا گذشته است، چهارده سال از ماجرای چاپ اولیه آنها سپری شده است. تاکنون یک نفر از شهود ماجرا در آن حرف‌ها به آن صورت که بیان شد، شک نکرده است. در طول این همه سال آقای سپانلو هم که مدعی است «از دهان شخص آل احمد»‌این حرف‌ها را شنیده بوده، کوچک‌ترین حرفی راجع به آنها نزده بود. تحریف سخنان آل احمد، در جهت تحقیر خدمات آل احمد به فرهنگ ملت خود صورت گرفته است. آل احمد دیروز را، اگر حکومت هم در سایه‌ی امروز ببیند، ما نمی‌توانیم در سایه‌ی امروز ببینیم. و متأسفانه آقای سپانلو با دید برداشت‌های امروزی خود از حرف و سخن جلال آل احمد، برنوشته و گفته‌ی او تفسیر نوشته است.

آقای سپانلو پس از اشاره به جشن هنر شیراز، کنگره فرمایشی، «ما نسل معترض آن روزگار»، پیشنهاد تحریم آن کنگره، و اینکه براهنی گفته است که این کار تحریک دولت است که «باید و ما را بگیرد»، و تغییر پیشنهاد ایشان و دوستانش توسط ساعدی و ارایه آن به به‌آذین، و امتناع به‌آذین از امضای آن، و به بن‌بست رسیدن کوشش ساعدی، می‌نویسد:

«فکر می‌کنم که در همین ارتباط ملاقات معروف با امیرعباس هویدا، نخست‌وزیر آن روزگار، پیش آمد. گویا آن متن را ساعدی برای امضا کردن به «صادق چوبک» ارایه داده بود. البته چوبک یا گلستان چنین حرکت آشکارا مخالف رژیم را نمی‌پسندیدند. اما چوبک، در برابر، پیشنهاد کرده بود که چون با شخص نخست‌وزیر آشناست، پیش از هر اقدام تندی، بهتر است که چند نفری به نمایندگی از هواداران آن بیانیه، مستقیم با خود نخست‌وزیر روبه‌رو شوند و حرف‌شان را به او بزنند. آل احمد که سرش برای این قبیل جدل‌ها درد می‌کرد، پیشنهاد را پذیرفت و اطرافیان نیز به او اقتدا کردند.»

آل احمد و ساعدی و من، سر پاره‌ای مسائل توافق‌هایی کرده بودیم. جلسات ما تا زمان مرگ جلال، تنها محدود به آن روزهای دوشنبه نبود. ما جلال را یا با هم، یا تنها در خانه‌اش می‌دیدیم، در یکی از کافه‌های دربند می‌دیدیم، در کافه‌ای مشرف به یک خرابه در مقابل سینما پاسیفیک می‌دیدیم و در مطلب دلگشا می‌دیدیم.

در دو سه سال پیش از رفتن ما به نخست‌وزیری، دولت شاه، پانزده خرداد را قلع و قمع کرده بود. حرکت مذهبی منصور، دولت هویدا را که نخست‌وزیر بلافصل او بود، ترور کرده بود. هویدای نخست‌وزیر به دنبال همه‌ی آن هیجان‌ها، قدرت را به دست گرفته بود. جلال آل احمد ناگهان در سال ۴۵ از برابر هویدای نخست‌وزیر سر درآورده بود. آل احمد قوم و خویش روانشاد طالقانی و دوست او بود، و شبکه‌ی عظیمی از ارتباطات در جامعه‌ی اپوزیسیون درست کرده بود، با هزارخانی که در پاریس بود و هنوز نیامده بود و با روانشاد دکتر علی شریعتی ارتباط داشت، و به وسیله دوست و آشنا و نویسنده و مرید و شاگرد و سفرهای طولانی‌اش به دور ایران و به دور جهان از همه جا خبر داشت. این آدم در آن زمان نیروی سومی هم نبود. یکی دو سال بعد از دیدار ما با هویدا آل احمد پیشنهاد کرد (نخست به جمع سه نفری ما، ساعدی و من و خودش و بعد به دیگران) که از آیت‌الله طالقانی و دکتر شریعتی هم دعوت کنیم که به جمع ما بپیوندند. به‌آذین با این قضیه مخالفت کرد. حزب توده قبلاً با پانزده خرداد هم مخالفت کرده بود. جلال می‌خواست ببیند ریشه‌ها در کجاست و این ریشه‌ها را به یکجا جمع کند.

اما در آن سال ۴۵ که ما به دیدن هویدا رفتیم، او پرچمدار بلامنازع فرهنگ متعهد ایران در برابر فرهنگ غربی و فرهنگ سلطنتی بود و هویدا پرچمدار فرهنگ غربی و فرهنگ سلطنتی. من در این تردید ندارم. یک صف‌آرایی واقعی و اورگانیک تاریخی بود. این فرهنگ متعهد، که جلال آل احمد پرچمدار آن بود، ممکن بود به وسیله ده‌ها چیز مختلف، مثل جشن هنر شیراز و کنگره شعر و غیره در آینده به خطر بیافتد، ولی حالا به صورتی جدی با رسمیت دادن به سانسور به خطر افتاده بود.

برای بیان واقعیات اجتماع، فرهنگ متعهد احتیاج به قلم آزاد، چاپخانه‌ی آزاد و روزنامه‌ی آزاد داشت. آل احمد علت‌العلل را یافته بود و داشت با آن مبارزه می‌کرد. مجموع چنین چیزهایی فرهنگ ملی مملکت را تشکیل می‌داد. و آل احمد در آن جمع،‌ نمایندگی آن را بر عهده گرفته بود.

و حالا پیش‌درآمد من بر گزارش ساعدی، عین گزارش ساعدی با حواشی‌اش، و حوادث بعدی تا پیدایش کانون از زبان ساعدی و از زبان خود من.

«در سال ۴۵، وقتی که دولت به تمام ناشران مملکت دستور داد که کتاب را پس از چاپ و پیش از انتشار به اداره سانسور وزارت فرهنگ و هنر نشان دهند، و به همین علت تعداد زیادی از چاپخانه‌ها تعطیل شد و کارگران چاپخانه‌ها بیکار شدند، گروهی از نویسندگان کشور در تهران در مطب دکتر غلامحسین ساعدی، در خیابان دلگشا به دور هم گرد آمدند و دسته‌جمعی تصمیم گرفتند که پیش نخست‌وزیر رفته، به وجود سانسور اعتراض کنند. داور رمزی مأموریت یافت که از نخست‌وزیر، هویدا، وقت بگیرد، و بدین‌ترتیب چند روز بعد، جلال آل احمد، احمد شاملو، درویش (شریعت)، ساعدی، سیروس طاهباز، یداله رویایی و من، رفتیم به دیدن نخست‌وزیر. داود رمزی هم آمده بود. از این جلسه، دکتر ساعدی، که گویا از پیش به عنوان منشی جلسه تعیینش کرده بودیم، گزارشی نوشت که قرار شد من در «جهان نو» چاپ کنم. گزارش را حسین حجازی، مدیر مجله، نگذاشت چاپ شود. من خوشحالم که قسمت اعظم این گزارش از دست خناسان زمانه مصون مانده است و بخشی از آن را در همین جا نقل می‌کنم تا ببینید جریان از چه قرار بود و اعتراض به چه صورتی.

سانسور کتاب به صورتی که این چند ماهه معمول شده در هیچ دوره‌ای از تاریخ معاصر وجود نداشته است. در دوره‌ی بیست ساله که با مهر «روا» یا «ناروا»‌ تکلیف اهل قلم را روشن می‌کردند، سانسور کاری بود علنی و رسمی. برو برگرد نداشت، تشریفات اداری مفصلی هم در کار نبود. همه می‌دانستند که چه چیزهایی برای چاپ و نشر مجاز است و چه چیزهایی نیست. در آن دوره که سانسور مخالف قانون اساسی و اعلامیه حقوق بشر یا فلان اصل قانونی است یا نه، مطرح نبود. چراکه خیلی چیزها مطرح نبود. ولی فعلاً که همه چیز مطرح است، قانون اساسی، اعلامیه حقوق بشر و ادعای همه‌گونه آزادی، سانسور کتاب به این حدت و شدت چه معنای گویایی که نمی‌تواند داشته باشد. این کار را با یک نامه یا به اصطلاح بخشنامه‌ی وزارتخانه‌ای انجام داده‌اند. و چاپخانه‌ها هم از ترس تخته‌شدن بساط‌شان هیچ کاری را برای چاپ قبول نمی‌کنند.

در این مختصر ما با هدف سانسور کاری نداریم که خود روشن است. همان سانسور تئاتر که از چند سال پیش وزارت فرهنگ و هنر سعی دارد معمول کند: یک نمایشنامه آنچنان الک شود و به چنان صورتی درآید که دیگر به هیچ چیز و هیچ جا برنخورد (ادبیات، دین، عرف، طبقات محروم اجتماعی). حال قضیه‌ی کتاب هم چنین شده. در یک کار ادبی، مسائل سیاسی، ناموسی، عرف و شرع، اروتیسم، زبان عامیانه ـ مخصوصاً اگر ادب معمول طبقه‌ی بورژوازی مرفه‌الحال را مراعات نکرده باشد ـ تماماً قدغن است. البته انشاء و املاء و خط و ربط را هم در نظر می‌گیرند که زبان شیرین فارسی فاسد نشود. چراکه وزارت فرهنگ و هنر وظیفه‌ی پاسبانی هنر و فرهنگ این ملت را دارد. و همه‌ی این‌ها به عهده‌ی دو سه مأمور است که تکلیف آثار ادبی و فکری دوره‌ای از تاریخ یک ملت را معین کنند، و معیار سنجش همه‌ی کارها ذوق و سلیقه و معتقدات کلیشه‌های حضرات است که هر کاری را باید مسخ کنند و به صورت پالوده‌ی بی‌خاصیتی درآورند. و نمی‌دانند که خاصیت هر قلم، به هم ریختن ارزش‌های گذشته و عرضه‌ی ارزش‌های تازه است. و بالاخره آخرین نتیجه‌ی سانسور از دست رفتن ناشرین خرده‌پا و ناشرین کم‌سرمایه‌ی روشنفکر و پاگرفتن ناشرین بزرگ و تشکیل «کولونی»های نشر بزرگ است که همیشه در جهت وزش بادها حرکت خواهند کرد. و چنین است که دست و قلم نویسنده‌ی امروزی حسابی بسته می‌شود و معلوم است که هر بلایی سر هنر و ادب این ملک بیاید دل ناشر بزرگ و مأمور سانسور نخواهد سوخت. چراکه هیچکدام سهمی درساختن هیچ چیز ندارند. مسئولیتی هم حس نمی‌کنند. و اگر هم مسئولیتی هست باز به عهده‌ی همان جماعت دست به قلمی است که نمی‌خواهند از پا درآیند و همین مسئولیت بود که ماه گذشته عده ای از شعرا و نویسندگان را به سراغ نخست‌وزیر کشاند[۴] به جهت اعتراض به سانسور و این‌که سانسور کتاب به هیچ صورت و بهانه‌ای قانونی نیست. از حضار مجلس، جلال آل احمد به نمایندگی از طرف حاضرین خاطرنشان ساخت که «عالم امر» در خیال بندگی «عالم کلام» است ولی نمی‌داند که نه سانسور و نه بهانه‌های دیگر نمی‌تواند در برابر سیلان فرهنگ یک ملت مانعی باشد. آقای هویدا خود را از وجود سانسور بی‌خبر نشان دادند. به این جهت مدارکی که همراه بود نشان داده شد که پذیرفتند و گفتند برای همین وضعی که پیش آمده باید فکری کرد و طرحی ریخت که چه بهتر خودتان ترتیب این کار را بدهید، که آل احمد گفت: ما برای اعتراض به سانسور آمده‌ایم نه کمک به دستگاه سانسور. آقای هویدا مطرح کردند که چه پیشنهادی برای حل این مشکل دارید؟ جواب داده شد که چاپ کتاب به وضع قبلی برگردد و دستگاه‌های سانسور وزارت اطلاعات و وزارت فرهنگ و هنر دست از سر کتاب و اهل قلم بردارند. آقای هویدا به معاونشان سفارش کردند که هر چه زودتر گزارشی از وضع سانسور به ایشان داده شود و کمیسیونی جهت رسیدگی و بررسی سانسور ترتیب داده شود و مشکلات پیش‌آمده به نحوی حل شود.

حال نزدیک دو ماه از تاریخ آن ملاقات گذشته و سانسور کتاب هنوز هم با همان وضع قبلی روبه‌راه است. در شماره‌ی اول بولتن سندیکای چاپخانه‌ها خبر بسته شدن تعدادی از چاپخانه‌ها چاپ شده بود و از دولت برای رفع این محظور تقاضایی کرده بودند. در شماره‌ی دوم این بولتن خبر دیگری است حاکی بر این‌که چاپخانه‌های تعطیل نشده هم به حالت نیمه‌تعطیل درآمده‌اند و کارگران چاپخانه‌ها اکثراً بی‌کار شده‌اند. از وزارت فرهنگ و هنر خواسته بودند که فکری به حال کارگران و چاپخانه‌ها بکند. راه‌حل‌هایی هم نشان داده بودند که از جمله بررسان کتاب وزارت فرهنگ و هنر چندین برابر شود تا شاید وضع چاپخانه‌ها به حال عادی برگردد …»[5]

در ادامه‌ی همین مباحث و به عنوان سابقه برای کانون در صفحه بعدی مرجع فوق چنین آمده است:

«بعدها هویدا جواب‌ها و پیغام‌های سر به هوا داد، ولی ما هم جمع شدیم به دور هم و فکر کردیم که کانونی به نام کانون نویسندگان ایران تشکیل بدهیم. بر سر اسم، تشکیلات، اساسنامه، بیانیه و ده‌ها موضوع دیگر در ارتباط با موضعی که نویسنده باید بگیرد، بحث‌های مختلف در گرفت، که تقریباً یک سالی طول کشید و آخر سر اساسنامه کانون نویسندگان ایران در تاریخ ۲۲ فروردین‌ماه ۱۳۴۷ به تصویب اعضاء مؤسس کانون رسید …»[6]

بیانیه کانون و مطالب مربوط به بگیر و ببندها، من‌جمله گرفتار شدن خود آقای سپانلو به دنبال، مطلب فوق آمده است. حالا اگر آقای سپانلو باور نمی‌کند که جریان دیدار ما با هویدا اساس کار را تشکیل می‌دهد، می‌تواند به متن کامل مصاحبه‌ی ساعدی در الفبای شماره هفت در ارتباط با کانون مراجعه کند. در جلسه‌ی با هویدا، ساعدی به عنوان نماینده‌ی ما انتخاب شد تا با نمایندگی نخست‌وزیر راجع به از بین بردن سانسور مذاکره کند. در طول آن مدت ساعدی ما را در جریان می‌گذاشت. مذاکرات با دکتر محمد یگانه، با علی‌پاشا بهادری. و نویسندگانی که گویا خود دستگاه پیشنهاد کرده بود که در مذاکرات شرکت کنند و گویا شرکت هم کرده بودند. همه‌ی این مسائل مدتی طول می‌کشد و مدام ساعدی را سر می‌دوانند. ساعدی که دیگر از این جلسات و آمد و رفت و مذاکرات بیهوده خسته شده بود، روزی عصبانی می‌شود:

«آخرین جلسه‌ای بود که من بلند شدم و آن کاغذ را پاره کردم و آمدم رفتم کافه فیروز نادری و به بروبچه‌ها اطلاع دادم که اصلاً چیزی نمی‌شود. آن‌موقع یک‌دفعه به فکر افتادم که ما یک تشکیلاتی ترتیب بدهیم. هسته‌ی کانون نویسندگان آنجا بسته شد.»

همه‌ی این مطالب مقدم بر وقایعی است که آقای سپانلو در ارتباط با گروه «طرفه» عنوان می‌کند. تازه موقعی که او این مسائل را عنوان می‌کند، مسئله مربوط می‌شود به تحریم جشن هنر شیراز در ارتباط با مهرداد صمدی «و کنگره شعر علیاحضرت شهبانو» و هنوز در بحث ایشان حرفی از کانون نویسندگان نیست. پس چگونه جلال آل احمد می‌توانست برگردد و از من سؤالی بکند تا من آن جمله‌ی دولت «بیاید و ما را بگیرد» را بگویم. جلال، ساعدی و من، از همه آن مطالب پیش از حرف و سخن آقای سپانلو در ارتباط با طرفه خبر داشتیم.

برای این‌که معلوم شود گزارش غلامحسین ساعدی و محتوای فکری جلسه با هویدا تا چه اندازه در تشکیل عملی کانون نویسندگان ایران اهمیت داشت کافی است چند جمله از متن و حاشیه گزارش ساعدی با اصل اول بیانیه‌ی کانون مقایسه شود. در گزارش، ساعدی می‌نویسد: «ولی فعلاً که همه چیز مطرح است، قانون اساسی، اعلامیه‌ی حقوق بشر و ادعای همه‌گونه آزادی، سانسور کتاب با این حدت و شدت چه معنای گویایی که نمی‌تواند داشته باشد.» و در حاشیه‌ی دوم گزارش می‌نویسد: «اصل سیزدهم قانون اساسی، اصل بیستم متمم قانون اساسی، ماده‌ی ۱۹ اعلامیه‌ی حقوق بشر (اصل کلی حقوقی: هیچ قانون و آیین‌نامه‌ای ممکن نیست مخالف قانون باشد.)» و اصل اول بیانیه‌ی کانون نویسندگان این است: «دفاع از آزادی بیان با توجه و تکیه بر قوانین اساسی ایران ـ اصل ۲۰ و اصل ۲۱ متمم قانون اساسی ـ و اعلامیه‌ی حقوق بشر ـ ماده‌ی ۱۸ و ماده‌ی ۱۹ آن.» خواننده‌ای که این مطلب را می‌بیند بلافاصله نتیجه می‌گیرد که بیانیه کانون نویسندگان براساس سابقه‌ی گزارش ساعدی نوشته شده است، و یا مکمل مفهومی و عبارتی آن است. ولی آقای سپانلو در مقاله‌ی خود بحثی از حضور من در جلسات نمی کند، ساعدی را به بهانه‌ی دعوا با عباس پهلوان از جلسه‌ی دعوا و جلسات بعدی مرخص می‌کند. و چون خودمحوری و گروه‌گرایی بدجوری درونی نهادش شده، راجع به جلسه‌ای که در منزلش تشکیل شده است، چنین می‌نویسد:

«… ناهمگونی میان برخی از حاضران به پایه‌ای بود که بیم داشتیم حسابرسی‌های خصوصی نگذارد به اصل مطلب برسیم. مثلاً آل احمد بنابر خوی بازخواست‌کننده‌اش نرسیده، نادر ابراهیمی را به مؤاخذه گرفت که چرا در روزنامه آیندگان (که معروف بود نزدیک به نخست‌وزیر است) مطلب می‌نویسی؟ (ابراهیمی آنجا نقد ادبی می‌نوشت). نادر هم به درشتگویی برخاست که ما نیازی به شیخ و مرشد نداریم. داشت قال چاق می‌شد. من که نگران موجودیت جلسه بودم به آل احمد اعتراض کردم که این حرف‌های اینجا موضوع ندارد، و آل احمد، برخلاف انتظار ـ با خودداری به موقعی کوتاه آمد، کوتاه‌آمدنی که در ذات او نبود. اما دعوایی که نتوانستیم به سادگی متوقف کنیم، با طرح خود مسئله پا گرفت. من پس از ذکر مقدمه پیشنهاد کردم که بیانیه‌ای بنویسیم و یادآور شویم که آزادی‌های مصرح در قانون اساسی و اعلامیه‌ی حقوق بشر درباره‌ی قلم و اندیشه و بیان در این کشور مراعات نمی‌شود …»

آقای سپانلو بدون در نظر گرفتن مقدماتی که قبل از آن جلسه و ماه‌ها پیش از آن راجع به پیش کشیدن موادی از قانون اساسی و اعلامیه‌ی حقوق بشر چیده شده، و بحث آن هم در جلسه‌ی ما با هویدا و هم در حرف‌های ساعدی و گزارش او مطرح گردیده، تازه پیشنهاد می‌کند «که بیانیه بنویسیم و یادآور شویم که …» ولی چنین چیزی قبلاً صورت گرفته است. سابقه در همان زمان در برابر اکثریت قریب به اتفاق روشنفکران متعهد جامعه وجود داشته است. پیشنهاد شما، پیشنهاد شما نیست. پیشنهاد عده‌ای است که در مطب دلگشا نشسته‌اند و عقل‌هایشان را روی هم گذاشته‌اند، نقشه کشیده‌اند، پیش از آن‌که روح شما از ماجرا خبر داشته باشد به استناد همان اصول و قوانین، هویدا را در برابر بن‌بست قرار داده‌اند. آقای سپانلو در ادامه حرف‌های فوق، می‌نویسد: «هر اجتماع اهل قلم را باید اتحادیه‌ی اهل قلم تشکیل دهد، نه دولت. بنابراین …» بنابراین چون تز شما متعلق به جمع دیگری است، آنتی‌تز آن و ترکیب آن هم متعلق به همان‌هاست. حداکثر امتیازی که از این بابت به شما می‌توان داد این است که شما یکی از یک مجموعه هستید. و باور کنید خود این امتیاز بزرگی است.

آقای باقر پرهام، در دوم اسفند ۵۸، در شماره ۲۷ کتاب جمعه می‌نویسد:

«فکر تأسیس اتحادیه‌ای برای اهل قلم در یکی از همین گردهمایی‌های هفتگی نویسندگان با جلال آل احمد در «کافه فیروز» عنوان شد. اواخر سال ۱۳۴۶ بود و صحبت از تشکیل «کنگره‌ی شعرا، نویسندگان، و مترجمان ایران» که رژیم شاه می‌خواست به عنوان تظاهری از همکاری اهل قلم با خود به راه اندازد …

«ماحصل گفت‌وگوی جمعی از روشنفکران با جلال آل احمد در آن جلسه‌ی "کافه فیروز" در اواخر زمستان ۱۳۴۶، این شد که اولاً باید "کنگره‌ی شعرا و نویسندگان و مترجمان ایران" را که رژیم سرگرم تدارک آن بود تحریم کرد، ثانیاً باید تبادل نظرها را برای متشکل کردن اقدام نویسندگان ایران بر ضد سانسور ادامه داد. در آن جلسه عده‌ی حاضر عبارت بودند از: جلال آل احمد، داریوش آشوری، محمدعلی سپانلو، بهرام بیضائی، نادر ابراهیمی، فریدون معزی‌مقدم، اسماعیل نوری علاء، اسلام کاظمیه، هوشنگ وزیری، و احتمالاً یکی دو تن دیگر.»

آقای باقر پرهام از من اسمی نمی‌برد. ولی آقای سپانلو ضمن بحث کنگره، و اشاره به قصد تحریم آن از سوی اعضای گروه طرفه از طریق امضای یک بیانیه، می‌نویسد: «حتی هنگامی که من با دیگرانی که مسن‌تر از ما و خارج از گروه ما بودند از چنان بیانیه‌ای صحبت کردم جوابی که گرفتم «انکار همراه با تمسخر و طنز» بود. یکی از این کسان دکتر براهنی بود که دست بر قضا بر سر همان میز، در آن نیم‌روز دوشنبه، جزو اطرافیان جلال حضور داشت. «آقای سپانلو در ادامه‌ی حرف‌های خود اشاره به سؤالی می‌کند که جلال آل احمد در مورد مخاطرات احتمالی امضای چنین بیانیه‌ای کرده است و من ضمن برشمردن مخاطرات احتمالی چنان اعلامیه‌ای گفته‌ام که «این کار تحریک دولت است که بیاید و ما را بگیرد.» و بعد آقای آل احمد پس از شنیدن حرف‌های من،‌ خطاب به آقای سپانلو گفته است: «رئیس، یک عصرانه‌ای درست کن. می‌آییم به خانه‌ات و صحبت می‌کنیم.» و بعد جلسات متعدد تشکیل می‌شود که در گزارش احوال آن‌ها نه توسط آقای پرهام و نه توسط آقای سپانلو،‌ اسمی از من نیست، و بعد آقای سپانلو می‌نویسد: «از حدود بیست نفری که در جلسه‌ی اول، در خانه من، حضور داشتند اینک در خانه‌ی آشوری، در روز اول اسفند ۴۶ فقط ۹ نفر ته غربال باقی مانده بودند.» و این نه نفر که بیانیه درباره‌ی کنگره‌ی نویسندگان را نوشته و امضاء کرده‌اند، عبارتند از: «جلال آل احمد، داریوش آشوری، محمدعلی سپانلو، بهرام بیضائی، نادر ابراهیمی، فریدون معزی‌مقدم، اسماعیل نوری علاء، اسلام کاظمیه، هوشنگ وزیری.»

آقای سپانلو تلفنی به من گفته است که مدارک مربوط به مقاله‌ی آقای پرهام توسط ایشان به آقای پرهام داده شده است. من اصلاً در این قضیه تردیدی ندارم. فقط دو سؤال برای من مطرح شده است: از آنجا که اسمی از من در این ارتباط در مقاله‌ی آقای پرهام نیست، باید چنین نتیجه گرفت: یا آقای سپانلو اسم مرا هم به آقای پرهام داده است، ولی آقای پرهام از بردن اسم من خودداری کرده است، که در این صورت باید از آقای پرهام پرسید:‌علت امتناع از بردن اسم من چه بوده است؟ و یا آقای سپانلو در آن زمان اسم مرا نداده است و حالا در مقاله‌ی خود اسم مرا می‌آورد، که در این صورت باید از آقای سپانلو پرسید: چرا در آن زمان اسم مرا به آقای پرهام نداده بودید، و چرا حالا در مقاله خود از من اسم می‌برید؟

سؤال دوم این است: چطور ممکن است از اواسط بهمن ۴۶ تا اول اسفند همان سال جلسات متعدد با شرکت آدم‌های مختلف، در خانه‌های مختلف، با تمایلات مختلف، تشکیل شود، ولی در اول اسفندماه در مقاله آقای سپانلو همان نه نفری باقی بمانند که در اواسط بهمن‌ماه در کافه فیروز با جلال آل احمد مجلس انس تشکیل داده بودند؟

چطور یک نفر کم و زیاد نشده است؟ در مورد نه نفری که سند را امضاء کرده‌اند، سند وجود دارد. آقای سپانلو اسم همان نه نفر را به عنوان کسانی که مسئله تحریم کنگره را در حضور جلال مطرح کرده‌اند، یعنی در اواسط بهمن در کافه فیروز حاضر بوده‌اند، بی‌کم و کاست به آقای پرهام داده است. محال است نه نفر اول اسفند، همان نه نفر یکی از دوشنبه‌های اواسط بهمن باشند. ولی چرا اسامی یکی است؟ علتش حافظه‌ی آقای سپانلو است. آقای سپانلو قطعاً نمی‌دانسته است که آدم‌های اطراف جلال در آن دوشنبه اواسط بهمن ۴۶ چه کسانی بوده‌اند، به همین دلیل ترجیح داده است که همان نه نفر امضاءکننده‌ی برگ‌ها را به عنوان همان نه پیشنهاد دهنده‌ی تحریم کنگره به آقای پرهام پیشنهاد کند. ولی در مقاله‌ی آقای پرهام، عبارت «احتمالاً یکی دو تن دیگر» گذاشته شده است تا بعد اگر کسی اعتراض کرد، گفته شود منظورمان شما بودید!

پس، اگر نام مرا به آقای پرهام نداده است، چرا در مقاله خود از من اسم می‌برد؟ علتش بحث‌هایی است که در تیرماه شصت‌ونه در گرفته است، یعنی زمانی که در ارتباط با برگزاری شب‌های ادبیات معاصر ایران، آقای سپانلو خود را در برابر منطق من به ظاهر مجاب شده یافته حتی به من رأی داده است، ولی در باطن برای آن‌که عدم رضایت خود را نشان دهد، مقاله‌اش را نوشته، و علیه من دست به جعل سند زده است. و علیه چنین کاری همه‌ی دوستداران آزادی باید فریاد اعتراض خود را بلند کنند.

مسئله‌ای که من دقیقاً به یاد ندارم و امیدوارم دیگران برای اطلاع عموم روشن کنند، این است که آیا دولت می‌خواست در همان اواخر سال ۴۶ کنگره‌ی خود را تشکیل دهد و یا در سال بعد. آقای سپانلو در این‌باره می‌نویسد:

«با این‌که تعداد امضاهای این ۹ در قد «اعلامیه» یا «بیانیه» به پنجاه و دو رسیده بود، اما مسلماً از همان هفته‌ی اول یعنی حتی پیش از این‌که ثلثی از امضاها را بگیریم، دستگاه دولتی از قضیه مطلع شده بود. بنابراین پیشدستی کرد و رسماً از خیر تشکیل کنگره‌ی نویسندگان گذشت.»

تصور من این است که دولت می‌خواست این کنگره را در آبان‌ماه برگزار کند، به دلیل اینکه هم تولد شاه، و هم پسرش در آن ماه اتفاق افتاده بود. همان‌طور که بعدها همیشه کنگره را در همان ماه برگزار کرد. به گمان من دولت اعلام کرده بود که کنگره‌ای در سال آینده برگزار خواهد کرد، همچنانکه برگزار هم کرد. منتها دعوت‌شدگان عضو کانون از شرکت در آن کنگره خودداری کردند.

آقای سپانلو مسئله دیگری را هم عنوان می‌کند که اهمیت دارد: «البته ما نسل معترض آن روزگار، بی‌گفت‌وگو می‌دانستیم که در این کنگره شرکت نخواهیم کرد، و می‌دانستیم که دولتیان نیز همین موضع‌گیری ما را می‌دانند. پس در اصل از ما دعوت نخواهند کرد.»

در این تردیدی نیست که آقای سپانلو جزو «نسل معترض آن روزگار» بود. ولی در داوری خود اشتباه می‌کند. دعوت به کنگره از سوی دولت، تنها برای کسانی که قرار بود حتماً به کنگره بروند، فرستاده نشده باشد، تا اگر برای کسانی فرستاده نشده باشد آنها نتیجه بگیرند که دولتیان از موضع‌گیری مخالف آن‌ها خبر دارند. این سخن آقای سپانلو توهین به کسانی است که در عرصه‌ی شعر و ادب دارای تشخصی شده بودند و به همین دلیل دعوت شده بودند، ولی به رغم دعوت، به علت موضع مخالفشان حاضر نشده بودند به کنگره بروند. گاهی، حتی در چنین دعوت‌هایی ممکن است عده‌ای را به حق به جایی دعوت نکنند.

در حاشیه مقدمه‌ی ظل‌الله چاپ ابجد، سال ۵۴، نیویورک، اشاره‌ای به دعوت‌شدگان به کنگره آمده است. آن را در اینجا نقل می‌کنم، با توضیح مختصر.

«اول بیست نفر را دعوت کردند. بعد تخفیف دادند و به دوازده نفر. بعد به هشت نفر، و بعد به شش نفر و بعد به چهار نفر. اسم من در هر پنج مورد جزو لیست بود. و در نوبت آخر پهلبد، برای ما چهار نفر، احمد شاملو، نادر نادرپور، مهدی اخوان ثالث و من، نامه خصوصی نوشته بود. و این، آن نامه است تا شما به درجه‌ی وقاحت دستگاه پی ببرید. ما هیچ‌کدام نرفتیم.

دو روز قبل از شروع کنگره، آقایان احمد شاملو و نادر نادرپور و من، در کافه‌ی قنادی با هم ملاقات کردیم. در آن زمان سبب همکاری دوستانه‌ای که برای اداره‌ی شب‌های شعر خوشه به پیشنهاد شاملو، کرده بودیم، روابط ما سه تن بسیار حسنه بود. بحث مختصری راجع به ماهیت کنگره کردیم. به آقای اخوان ثالث دسترسی نداشتیم. تصمیم گرفتیم نرویم. و نرفتیم.

در همان سال دکتر رعدی آذرخشی یک تقسیم‌بندی سلطنتی از شعر فارسی کرد که من در مجله‌ی فردوسی خدمت او و کنگره یک‌جا رسیدم. یکی دو سال بعد، کنگره را به تبریز انداختند و ریاست افتخاری آن را به مرحوم شهریار دادند. مقاله‌ی من علیه او در روزنامه‌ی اطلاعات چاپ شد، و شهریار با آن روح مالیخولیایی خود در شعر بلندی که اسم همه شعرا را برده بود، به من بد گفت،‌گرچه بعدها از این بدگویی عذر خواست.

آقای سپانلو در مقاله‌ی خود از شب نیما در دی‌ماه ۴۷ به تجلیل یاد می‌کند و حتی اشاره می‌کند که شاملو در آن شرکت کرد، و آن شب را پیش‌درآمدی برای شب‌های شعر شکوهمند انجمن ایران و آلمان می‌داند که در سال ۵۶ برگزار شد. به گمان من درست است که شب شعر نیما بسیار خوب برگزار شد، و بدیهی است که من به عنوان یکی از سخرانان اصلی آن بزرگداشت، نمی‌توانم با برداشت آقای سپانلو مخالفتی داشته باشم، ولی اگر می‌خواهیم سابقه‌ای جدی برای شب‌های شعر انجمن ایران و آلمان پیدا کنیم، باید آن را در شب‌های شعر خوشه در باشگاه کارمندان شهرداری چندین ماه قبل از شب بزرگداشت نیما بیابیم. همت اصلی از آقای احمد شاملو بود، و تنظیم برنامه‌ها از نادر نادرپور، روانشاد اسماعیل شاهرودی، و من و خود آقای شاملو. سابقه‌ی این کار جمعی درخشان منتهی به کارهای جمعی درخشان دیگر گردید.

باید از آقای سپانلو تشکر کنم که خاطراتش در مورد فصل اول حیات کانون نویسندگان ایران، به من این فرصت را داد که نظر خودم را راجع به مسائل کانون و آدم‌های دخیل در ایجاد امکان تنفس آزاد در جامعه‌ی آن روز بیان کنم. اگر در پاره‌ای موارد خیلی جدی در این مقاله در جهت مخالف آقای سپانلو قلم زده‌ام، نباید موجبات رنجش او را فراهم آورد. حقیقت جایگاهی والاتر از افراد دارد.

۱۰/۵/۶۹ تهران

 

 


[۱] . ماهنامه‌ی کلک،‌ شهریور ۱۳۶۹، شماره ۶٫

 

 

[۲] . آقای سپانلو «بیاید و ما را بگیرید» را داخل گیومه آورده است، طوری که انگار در آن موقع حرف‌های مرا ضبط می‌کرده است تا بیست و سه چهار سال بعد از من مچ‌گیری بکند. با چه منطقی می‌توان این‌ها را سند خواند، نمی‌دانم.

 

 

[۳] . باز هم گیومه!

 

 

[۴] . «این عده با هم تصمیم به کار گرفتند: جلال آل احمد، احمد شاملو، درویش، براهنی، طاهباز، رویایی، ساعدی، و داود رمزی هم حضور داشت.» حاشیه‌ی خود ساعدی

 

 

[۵] . ظل‌الله، رضا براهنی، شعرهای زندان، چاپ اول، چاپ ابجد، نیویورک ۱۳۵۴، صفحات ۲۲ ـ ۲۴٫

 

 

[۶] . همان کتاب، ص ۲۵٫

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (31)