عقیق بوسه

۲۰ آبان ۱۳۹۵
متن یک گفت و گوی تلگرامی

میراصغر موسوی:

عقیق بوسه متن گفت وگوی تلگرامی یک پدر و فرزند است. پدر متولد نیمه دوم دهه سی است و دختر نیمه دوم دهه هفتاد. رویا شرقی بین این دو قرار دارد. او حلقه واسط این دو نسل است. مرا ببوس اما، نه حلقه واسط که میراث مشترک این سه نسل است. 
پدر بر دست و پا و صورت و لبهای خونین زیادی بوسه زده است و لبهایش هرچند رنگ پریده است ولی هنوز طعم گس خون دارد.
رویا خود اما ماننند خون است. جهنده، پرشتاب و تهییج کننده است. آدم معرکه است و همیشه در وسط آن می ایستد. او جنون دارد و جنونش ترکیبی از عشق و خون است.
رویا جوان و پرآرزو است ولی سال هاست که کمرش خمیده است. میراث شکست پی در پی پدران و مادران این سرزمین در همه ی دهه ها، روی دوش و شانه های او سنگینی می کند. وزن بار قرن ها شکست هرکمری را می شکند. رویا اما چون فولاد است و فقط اندکی خمیده است. او پرنفس و پرآرزو است ومایل نیست، این میراث (شکست) را بر دختران و پسران دهه هفتاد و هشتاد تحویل دهد.
رویا بذر امید می پاشد، گیرم که این سرزمین بیشتر شوره زار است.
دختر اما در آغاز است. حس های او چون تنش هنوز کال و نارس است. پدر را با تمامیت دیده و احساس همدردی با او می کند. ولی به رویا دلبسته است، رویای او آزادی، عدالت، نان، بهداشت، تحصیل، مسکن و … برای همه ی انسان هاست.
لب های او بکر، کال و نارس است. بوسه را هنوز مزه نکرده اند ولی از این گفت وگو می توان فهمید، که دارد آن را مضمضه می کند.
با امید به اینکه روزی فرارسد که همه لبها  هنگام بوسیدن، داغی خون را در لبهای  معشوق حس کند و به شور و وجد آید، نه طعم گس خون شهید را مزه کند، که وزن بار سنگین تاریخی را روی دوش بوسه کننده سنگین تر می کند.
پدر با حسرت به پشت سر نگاه می کند. رویا میان گذشته و آینده پل زده و شاخه ی گل سرخ به دست دارد. دختر دارد می آید تا بر شاخه ی گل سرخ رویا بوسه زند.

عقیق بوسه/ رویا شرقی

صدایِ من به مادرم رفته. این را همه ی فامیل می گویند. نه…به قدرت صدای او نیست. اما یادآور آن صدای قوی است. وقتی بچه بودم، سه چهار ساله، پشت هم آواز می خواند…بی وقفه. مثل این روزهای من که بی وقفه می خوانم. می خواند "چرا عاشق شدم؟" یا می خواند" مرا ببوس" و مرا ببوس را در نتی بالاتر از نراقی می خواند. خصوصیت "مرا ببوس" این است که تمام نمی شود، یعنی نقطه ی پایانش شبیه نقطه ی شروع است و می توانی دوباره و دوباره بخوانی. می خواند دوباره و دوباره و من یکبار پرسیدم "که را ببوس؟". داستان عجیبی گفت از سرهنگی اعدام شده و این شعر که جوری از زندان بیرون فرستاده. بعد من شعر را آموختم اما با نتی بالاتر از آنچه بعدها شنیدم گل نراقی می خواند. مادرم در واقع نسخه ی نویی از مرا ببوس خلق کرده بود. نسخه ای حماسی تر. انگار کنید که سرهنگ اعدام نشده باشد یا شده باشد در جان یک دیگری حلول کرده باشد. من آن نسخه را آموختم و بعد یک شب خواندم. شبی که پدر رفت. نیمه شبی که رفت و من از بالای پنجره دیدم و خواندم و فهمیدم آن شعر یعنی چه. از درون فهمش کردم. 
من عاشق شدم، و یک شب درست در عنفوان جوانی ام، در میانه ی آتش و خون کوی دانشگاه در بهت و حیرت و بغض بر سر معشوق فریاد زدم که مرا ببوس. او برگشت و خیره شده در چشمهای من که لابد آن زمان درشت تر و جان دار تر بوده است. "منو ببوس" و مرا بوسید. بوسه در میان خون و فرار. در میان بهت و وحشت. در میانِ ترس …
"مرا ببوس" یک میراث است، میراثِ ما که از انقلابی به انقلابی پرت می شویم از این نسل به آن نسل. مایی که میراثمان از میانه ی خون و هجرت و در به دری منتقل می شود. "مرا ببوس" را از من بپرسید مردی در تهِ زندگی ننوشته، کسی نوشته در میانه ی زندگی در بیغوله که ویرانی اش ناتمام است. مردی که میخواهد به دریا بزند. آدمی که می داند مرگ و زندگی در این سرزمین همه ش به خونابه حاصل می شود. مردی که می داند از این جهان جز یک بوسه نخواهد برد و نخواهد گذاشت. مردی که تاریخ می داند. تاریخ سرزمینی که مردگان هر سالش عاشق ترین زندگان بوده اند. تاریخی که قرضِ راستنش را حافظ قرنها پیش دو سه بوسه دانسته است. این مرد…که تاریخ بوسه را در این سرزمین می داند. که گفته او را کشته اند؟ او زنده است در صدای زن همسایه که درد سبب شد هیچ از گذشته به یاد نیاورد و من/ما حالا گذشته ی اویم. دوستِ من امشب به دخترت راز "مرا ببوس" را بیاموزان. هر چه جهان مدرن تر شود آموزش ما در "مرا ببوسها" مدرن تر خواهد شد. بدان که ما آفتاب لبِ بومیم اینان را نسلِ پیش رویمان را باید "مرا ببوس" بیاموزانیم پیش از آنکه دیر شود.

 

 

********************

 

 

 july 15

AM 2:35

دختر:           

 

بابا

 

بابااااا…

 

پدر:

 

جانم

 

سلام بابا

 

دختر:

 

سلام جینگول…

 

پدر:

 

سلام عزیزم…

 

دختر:

 

 قصه‌ی «مرا ببوس» چی بود ؟

 

پدر:

 

 سال های قبل از انقلاب، ما داستان‌های زیادی شنیده بودیم که  هنوز هم همین حرفها نقل می شود

 با اینکه گل نراقی در مراسمی که برای دومین بار در کل عمرش این رو خوند، روایتی رو که ما شنیده بودیم تأیید نکرد…

 می‌گفتن: این شعر را سرهنگ سیامک، رییس شاخه افسران حزب توده، شب اعدام برای دخترش سروده است.

 سرهنگ سیامک از افسران مبارز و کمونیست بود.

سرهنگ بعد از کودتای بیست و هشت مرداد دستگیر و اعدام شد. در واقع در تاریخ شفاهی، هنوز هم این گفته می شه که سرهنگ سیامک،‌ شب اعدام، برای تنها فرزندش (تنها دخترش) این شعر رو گفته است.

مرا ببوس/ مرا ببوس/ برای آخرین بار…

 

دختر:

 

 یعنی سال سی و خرده ای؟

 پس کلاً این آهنگ دوبار خونده شده…

 بعد چجوری تبدیل به آهنگ میشه…

 یعنی چطوری این شعر میاد بیرون؟

 

پدر:

 

چون فرد اعدامی حق داره پیش از اعدام هر کسی رو که می خواد ببینه؛ همسر، خواهر، پدر، و…

این‌طوری می‌شه که شعر از زندان میاد بیرون

یادم نیست کی آهنگ می‌ذاره روش …

گل نراقی هم که مبارز و توده‌ای بود اینرا می‌خونه و ضبط می‌کنه.

دیگه هم هیچ‌وقت نمی‌خونه تا چند ماه قبل از مرگش که  مراسم بزرگداشت برایش گرفته بودند، برای دومین و آخرین بار، با حنجره ای که سرطان داشت، خوند.

  ‌ما ولی هنوز هم دوست داریم همان طورکه گفتم فکر کنیم. چون شیرین و زیبا است!

 

دختر:

 

آره داستان جالب و شیرین و جذابی است

 

دیگه کسی نخونده؟

 

این آهنگشه…

…….

 

پدر:

 

ممنون بابا

 

دختر:

 

 من هم فقط همینو شنیدم

 

پدر:

 

 بهرحال اگر این غیرواقعی هم باشه از هر واقعیتی شیرین‌تر، زیباتر و جذاب‌تره

 

دختر:

 

 آره داستان خیلی جالبیه

 

 دیگه کسی نخونده؟

 

پدر:

 

 جالب

 

جذاب

 

 زیبا

 

تخیلی

 

انقلابی

 

شبِ تاریک…

 

پادگان زرهی تهران…

جوخه آتش آماده برای تیرباران سرهنگ سیامک…!

 و سرهنگ صورتش را در زیر نور ماه به صورت دخترش چسبونده و زمزمه می‌کنه:

مرا ببوس…/ مرا ببوس… برای آخرین بار…!

گریه‌های پدر و دختر…

و اشک داغ دختر می چکد روی گردن پدر

و او دوباره آتش می‌گیرد

و آنگاه کسی فریاد می‌زند:

به نام نامی شاهنشاه، آریامهر، محمدرضا پهلوی…

آتش!

و سرهنگ سیامک جاودانه می‌شود!

 

دختر:

 

فقط تیرباران می کردند

 

دار زدن و اینا نبوده؟

 

پدر:

 

 کمیته نظامی و افسران را تیرباران کردن

البته همه را تیرباران کردن

 چون سرشان شلوغ بود و متهم هم زیاد بود، عجله هم داشتند…

 

دختر:

 

سال ۳۲؟

 

پدر:

 

شهید فاطمی را هم در حالی که زخم‌هایش عفونت زیاد و تب بالایی داشت

به نام نامی شاهنشاه  تیر بارانش کردند

 

پدر:

 

 بله، سی و دو

 

دختر: مرگهای شیرینی داشتن

 

پدر:

 

 بله…

 

خوب…

 

می‌دونی بابا، اینها آدم‌های معتقدی بودن

 یعنی به چیزی اعتقاد داشتند

 به یک چیز بزرگ

 و رهایی‌بخش…

 به یک چیز آزاد کننده…

 عدالت‌گستر…

 چیزی که

 سیرکننده شکم گرسنگان و رفع کننده عطش تشنگان باشه

 

دختر:

 

شاید اینا چون اولین نسل بودند که این مسیرو میرفتن. واسه همینم اونقدر معتقد بودن

 

پدر:

 

بهرحال معتقد بودند

به یک  چیزی اعتقاد داشتند

 گیرم که چنین چیزی نیست و نبوده و نخواهد هم بود. اما تصورش زیباست! شکوهمنده…

همون که فروغ میگه

من خواب دیده ام کسی می‌آید

کسی که جلوی آمدنش را نمی‌توان گرفت و به دستش دستبند زد

کسی می‌آید

کسی که سینمای فردین را تقسیم می‌کند

شربت سیاه‌سرفه را تقسیم می‌کند

رخت‌های دختر سیدجواد را تقسیم می‌کند

من خواب دیده‌ام که کسی می‌آید

کور شوم اگر دروغ بگویم

میدونی بابایی

او هر که هست

و نامش هر چه که باشد

از هر کجای دنیا هم باشد

با شکوه…

 خواستنی…

 دوست داشتنی…

 و انتظار کشیدنی است

به انتظارش می‌ارزه بابایی. می ارزه

 

دختر:

 

 تصورش که امید میده… مگه نه؟

 

پدر:

 

 کسی که قراره سینمای فردین رو تقسیم کنه

 تصورش هم زیباست بابا.

همه‌ی ما محسور این تصوریم

 

دختر:

 

 ولی به شکلای مختلف

 

پدر:

 

 بله…

 

بسته به شرایط  زمان و ضرورت‌ها و نیازها

‌وظیفه‌ی او رهایی‌بخشی است

 آزاد کننده از همه چیز

 

دختر:

 

 اون بخشی از خودمونه، وجود خودمون…!

 

پدر:

 

 بله. او همین نیروی آزاد شده خود ماست

 

دختر:

 

 اتفاقاً من امشب داشتم به همینا فکر میکردم

 خیلی عجیبه!

 

پدر:

 

تا انسان وجود داره، قدرت اسارت و میل به آزادی هم در جریانه

 همیشه این کشمکش بوده و خواهد بود.

 هر چند خیلیا به هدفشون دست پیدا نمی‌کنن؛ چون هدف در دور دسته

 اما شکست در کمین نشسته است.

 

دختر:

 

این بازی تا ابد هست!

 

پدر:

 

 بله

 

دختر:

 

هیچوقتم آروم نمیگیره

 

پدر:

 

 نه

 چون ذات انسان همیشه میون این دو قطب نوسان داره.

 یکی به این سو

‌ یکی به اون سو…

 گروهی اسیر این طرفیا، گروهی اسیر اون طرفیا

 و گروهی اندک که می‌جنگند برای رهایی همه

 

دختر:

 

کتاب در رابطه با کودتا بعدا بهم بده بخونم

 

پدر:

 

حتما. چشم

 

دختر:

 

از شهید فاطمی هم بده

 

پدر:

 

حتما

 

دختر:

 

ممنون بابایی

 

پدر:

 

ممنونم / دوستت دارم.

 

 

****************

 

متن ترانه ی مرا ببوس

 

مرا ببوس ,مرا ببوس

برای آخرین بار

تو را خدا نگه دار

که می روم به سوی سرنوشت

بهار ما گذشته

گذشته ها گذشته

منم به جستجوی سر نوشت

در میان کوهها آن پیمان با قایقران ها

گذشته از جان باید بگذشته ر طوفان

به نیمه شب ها دارم با یارم پیمان ها

که بر فروزم آتش ها بر کوهستان ها, آه

شب سیاه سفر کنم

ز پیر راه ,گذر کنم

نگه کن ای گل من

سرشک غم به دامن

برای من ملادم

مرا ببوس, مرا ببوس

برای آخرین بار

تو را خدا نگه دار

که می روم به سوی سر نوشت

بهار ما گذشته

گذشته ها گذشته

منم به سوی سرنوشت

دختر زیبا

امشب بر تو مهمانم

در پیش تو می مانم

تا لب بگذاری بر لب من

دختر زیبا

از برق نگاه تو

اشک بی گناه تو

روشن سازد یک امشب من

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (30)