تراخم

۷ آذر ۱۳۹۵

لیلا پاپلی یزدی

داشتم گوشت خرد می‌کردم. مهمان داشتیم…که پیدایش شد. مگس احمق مزاحم را می‌گویم. دور سرم وزوز می‌کرد. ساطور را بلند کردم و نشانش دادم که هر لحظه ممکن است بزنم توی کله‌اش اما از رو نرفت. من هم دهانم را باز کردم و گردنم را دراز کردم و یک دفعه‌ای محکم قورتش دادم. فکر کردم خب راحت شدم. فکر کردم قطعات گوشت و جگر گوسفند را با هویج مخلوط کنم و بعد سیب‌زمینی بزنم تنگش و اینطوری بشود یک خوراکی که جلوی مهمان گذاشتنی باشد.
داشتم هویج‌ها را خرد می‌کردم که یکهو حس کردم یک چیزی توی شکمم خودش را به در و دیوار می‌زند. درست سه دقیقه بعد از اولین احساس سوراخ شدگی در معده‌ام. صدای وزوز قطع ناشدنی‌ای گوش‌هایم را پر کرد. چاقو را گذاشتم روی کابینت و ولو شدم کف زمین آشپزخانه. حس می‌کردم توی سرم دهها موجود بالدار دارند بال می‌زنند. روی زانوهای لرزان خودم را رساندم به گوشی تلفن و زنگ زدم به همسایه.

خانم همسایه به سرعت آمد. کمک کرد تا لباس بپوشم و مرا سوار اتومبیلش کرد و رفتیم بیمارستان. سرم گیج می‌رفت. پزشک کشیک، مرد کچلی بود با کک و مکهای قهوه‌ای پررنگ روی گونه هاش. عینکش را جا به جا کرد. آب دماغش را بالا کشید و دست‌هایش را محکم روی شکمم فشار داد. حس کردم جانم دارد می‌رود توی انگشت‌های پزشک و می‌دود توی کک و مکهاش. درست وقتی شکمم را فشار داد حس کردم کک و مکهاش پررنگ تر شده است.

-خب. شما ششمین مریضی هستید که از صبح با این علائم مراجعه کرده. مگس قورت دادید؟

من تن بی‌حالم را روی تخت تکانی دادم. خواستم چیزی بگویم اما نتوانستم. حس کردم توی حلقم پر است از موجودات بال زننده. با سر زورکی حرفش را تایید کردم.

-این مگس‌ها حامله‌اند. وارد شکم آدم‌ها می شن و بچه می زان. الان شکم شما پر از بچه مگسه.

-مگس که تخم گذاره…

این جمله را خانم همسایه پراند. پزشک که حالا احساس عقل کلی بهش دست داده بود. لبخند زد. دیدم که دندانهاش رنگ کک و مکهاش است.

-اوه بله خانم محترم. مگسها تخم‌گذارند. اما اینها گونهٔ جدیدی هستند. یک جور حشرهٔ پستاندار.

– چرا اخبار چیزی در موردش نمی گه؟

-برا اینکه مردم نترسند خانم…

– حالا چی می شه همسایهٔ من؟.

پزشک سعی کرد صدایش را در حد زمزمه بیاورد پایین. شاید هم فکر می کند که بچه مگسها حالا تعدادشان توی گوشهای من اینقدر زیاد شده که صدایش را درست و حسابی نمی شنوم.

-فوقش ده ساعت دیگه زنده اس. شاید هم کمتر. اینا اینقدر تعدادشون زیاد می شه که شکمش می ترکه.

-پناه بر خدا…بعد چی می شه؟

– جسدشون رو می اندازیم تو اسید که مگسها پخش نشن تو هوا و آدمهای دیگه نخورنشون. یه جور اقدام پیش گیرانه است.

قبل از اینکه دید چشمهایم تار شود. خانم همسایه را دیدم که اشکهایش را پاک کرد.

-اوووه، نگران نباش. می رم به مهمونات زنگ می زنم و می گم مریض شده ای. به شوهرت هم خبر می دم.

بعد هق هق کنان از اتاق رفت بیرون.

***

اتاق قرنطینه تماما از کاشی آبی پوشانده شده بود. دو سویش را شیشه پوشانده بود. یک سو پنجرهٔ بزرگی بود رو به شمال شهر. آنجا که دریاچهٔ آبی زنگاری جا خوش کرده بود و دورش پر بود از درختهای کاج. یک طور بود انگار تهِ این پارک را دوخته بودند به آبی آسمان. من و شوهرم وقتی نامزد بودیم یک بار رفتیم روی این دریاچه قایق سواری. راستش من نه شنا بلدم نه پارو زدن. این بود که وقتی شوهرم از پارو زدن خسته شد و پاروها را داد دست من، من هم داشتم قایق را واژگون می کردم. دعوایمان شد ودیگر هرگز نرفتیم قایق سواری. بعدها می رفتیم دور دریاچه به گشت و گذار. از این لوس بازی های اول ازدواج. ولی از وقتی شوهرم شد مدیر یک شرکت بزرگ فروش جگر مارماهی خشکی زی روزی دو ساعت هم نمی بینمش. برخلاف آن سالها که استخوانهای دنده هاش را از روی پیراهن هم می شد شمرد، الان، شکمش زده بیرون از توی تنه اش و دکمه های پیرهنهاش همه اش در حال پاره شدن هستند. شبها تا صبح خرناس می کشد و من یاد گرفته ام کنار رختخواب دو تا گلدان اسطوخودوس بگذارم. شبها گیاه را از ریشه در می آورم و می کنم توی گوشهام تا خوابم ببرد.

آن سوی دیگر اتاق شیشه ای بود که اتاق قرنطینه را به راهروی بیمارستان وصل می کرد. جایی برای سوگواری پیش از مرگ. آدمهای هنوز نمردهٔ توی قرنطینه می دیدند که اقوامشان می آیند پشت شیشه و های های گریه می کنند. شوهر من هم آمد. گمانم وسط دو تا جلسه بود. جلسهٔ ساعت دو و چهار ظهر. خانم همسایه لابد خبرش کرده بود. پشت شیشه برایم دست تکان داد. بعد مدتها خوب نگاهش کردم. چشمهام تار شده بود ولی دیدم که چروکهای دور چشمهاش درازتر شده. رنگش هم پریده بود. شنیدم که با تلفن همراهش حرف می زد. هی می گفت که "الان می آم". بعد با صدای بلند گفت عصر برمی گردد.

توی اتاق سه بیمار دیگر هم دراز کشیده بودند. روی تختهای بی ملحفه. انگاری پرستارها می دانستند ما زور بزنیم چهار ساعت دیگر زنده ایم و حتی تختهامان را ملحفه نکرده بودند یا رویمان پتو نمی انداختند. ما باید در واقع شش نفر می بودیم. اما چهار نفر بودیم. یکی قبل از من مرده بود و یک نفر هم به محض ورود من مُرد. زن بلند قدی بود با موهای تنک قهوه ای که از زور عرق چسبیده بود به سرش. از لای چشمهام دیدم که رنگش شده بود عین گچ و صورتش کش آمده بود. یکهو شکمش با صدای قرتی ترکید. دو پرستار با لباس شبیه فضا نوردها زود پریدند توی اتاق، همراهشان چیزی بود شبیه سطل زباله. ته و سر جسد زن را گرفتند و انداختند توی اسید توی سطل. مایعِ توی سطل قل قل کرد و زن و مگسهاش را قورت داد. بعد هم سطل را برداشتند و بردند بیرون. انگار نه انگار که ما می ترسیم یا آدمیم. یک جوری بود که انگار ما از قبل مرده ایم.

روی تخت کناری پسر بچهٔ شش هفت ساله ای دراز کشیده بود که به تناوب ناله می کرد. چشمهای درشتش بسته بود و شکمش هی باد می کرد و هی کوچک می شد. مریضهای تختهای رو به رو. یک زن و شوهر پیر بودند که چروکهای پوستشان گشاد می شد و تنگ. انگار مگسها نفوذ کرده بودند زیر پوستِ پیرشان. درد توی شکمم هی بیشتر می شد و من حس می کردم پوست روی نافم کش می آید و چیزی توی تنم هی می میرد. درد از توی دندانهایم می زد به مهره های پشتم. حس گرسنگی داشتم و سیری توامان. بیشتر یک طور حس نا متوازن بود. انگار دو نفر باشم در تن مگس خوردهٔ یک نفر. سردم بود و گرمم. حس می کردم وضع جوری است که پزشکها یا اصلا بیمارستان شاید ترجیح می دهند سِرُم هم به ما نزنند که یک وقتی خرج روی دستشان نگذاریم حتی اندازهٔ یک سرم.

چقدر در آن وضع بودم نمی دانم. چیزی که بیدارم نگه می داشت حس عجیب باد کردن شکمم بود که تلاش می کردم با کنترل نفسهایم نگذارم به مرحلهٔ ترکیدگی برسد و دوم ناله های پسرک که با وز وز توی گوشم مخلوط می شد و نمی گذاشت خوابم ببرد. مادر پسر آمد پشت شیشه. سیاه پوشیده بود و تور سیاهی انداخته بود روی سرش و پشت هم دماغش را پاک می کرد. شنیدم که شوهرش –پدر پسرک- گفت باید بروند فامیلهایشان را از خارج دعوت کنند برای مراسم کفن و دفن. پسرک ولی هنوز نمرده بود. فقط ناله هایش تند و کند می شد.

من هیچوقت بچه نداشته ام. شوهرم فرصت نداشت، هیچوقت. یکبار بهش گفتم بچه دار شویم و من حاضرم همهٔ کارها را بکنم ولی گفت که حتی وقت ندارد بیاید مرا ببرد بیمارستان که بزایم. خواستم گولش بزنم و داروی ضد حاملگی نخورم اما بعد فهمیدم شب به شب توی غذا یک جور شربت ضد بارداری مردانه می ریزد برای خودش. یکبار هم گفت که برجی که دارد می سازد عین دخترش است. من دیگر باهاش بحث نکردم. حالا درست وقتی فقط سه ساعت با ترکیدن فاصله داشتم یک بچه که او هم سه ساعت با مرگ فاصله داشت کنارم بود شبیه بچه ای که دوست داشتم داشته باشم.

نزدیکهای غروب شوهرم برگشت. پزشک کک و مگی هم آمده بود. داشتند ما را نگاه میکردند. پیرزن داشت نفسهای آخر را می کشید شکمش عینهو طبل باد کرده بود. گوشهایم پر شده بود از صدای وز وز اما هنوز چیزهایی می شنیدم. مغزم هنوز کار می کرد و می توانستم بین کلمه هایی که می شنیدم و نمی شنیدم پل بزنم. شوهرم پرسید: این مگسها از کجا پیداشون شده؟. پزشک سرفه کرد: معلوم نیست. یهو از دیروز پیداشون شده. یه فرضیه اینه که از روی دریاچه می آن. شاید هم زیرش آخه آب خفه شون نمی کنه. عین ماهی شنا می کنند. عجیبه که عین آدمها بچه می زارن. زیاد می شن. می رن توی جریان خون. بعد شکم آدما باد می کنه. پر هوا می شه و مگس و می ترکه. شوهرم دستهایش را قلاب کرد. – ای بابا! خب می شه چند ساعته اون دریاچهٔ لعنتی رو خشک کرد و روش پنج تا برج ساخت…همه راحت می شیم از شر پاروهای خراب قایقهای زپرتی و مگسها. معلوم نیست فردا این مگسهای پستاندار بخوان چه کنند با ما. یهو دیدید هوای ورود به انتخابات هم زد به سرشون. هر حال همیشه باید مواظب گونه های رشد گونه های پستاندار بود.

 پزشک دماغش را توی دستمال بزرگی خالی کرد: درسته. مدتهاست یک گونهٔ پستاندار نو کشف نشده. فکر کنید مگسهای متفعن پستاندار…. باید جلوشون رو گرفت. دریاچه باید خشک بشه. به نظرم با شهردار حرف بزنید! شما مرد قدرتمندی هستید. حتما می تونید این اقدام انسان دوستانه رو به سرانجام برسونید!

پوست شکمم برآمده بود. من برخورد چیزی را به دیواره های شکمم حس می کردم. انگار کنید توی شکمم پر باشد از آب به جای هوا. یک ساعت از غرب گذشته پیرزن مرد. من دیگر خوب نمی دیدم. یعنی گاهی خوب می دیدم و گاهی بد. انگار چیزی جلوی دیدم پر می زد. اما بعد برمی گشت توی لانه اش. خوب پیرزن را ندیدم. اما این را دیدم که پرستارها چطور تنش را انداختند توی اسید. پرستارها داشتند از پشت لباسهای فضانوردی با هم حرف می زدند.

-دو تا مریض دیگه دارن می آرن اینجا…. خواب و خوراک نمونده برامون.

-هوم…. این یکی پیرمرده تا یه ساعت دیگه می میره اون دو تا، زن و بچه هه هم تا دو ساعت دیگه. دو تا مریض دیگه…ااااه…

– چرا موهای پیرزن حل نمی شه تو اسید…چاقو داری؟

یکی از پرستارها چاقوی کوچک ضامن دار آن یکی را گرفت و باقی مانده موهای پیرزن را از کناره های سطل اسید بُرید و انداخت توی سطل. وقتی خواست سطل را بکشاند توی بخش چاقوی توی دستش را پرت کرد روی تخت و سطل سنگین شده را با هر دو دستش کشید. آسمان تاریک شده بود.

-دوساعت دیگه می میرم.

نمی توانستم گریه کنم. یک چیزی سخت و سفت جلوی اشکم را گرفته بود. تعداد مگسهای توی شکمم حالا اینقدر زیاد شده بود که صدای وزوزشان را می شنیدم. دلم می خواست برگردم به بیست سال پیش و هرگز با شوهرم ازدواج نکنم. می رفتم و زن پسر سرخ موی همسایه می شدم که همهٔ محل می گفتند دیوانه است و کارش این بود که پروانه های یتیم را بزرگ کند و بفرستد هوا. یک بار ده سال پیش سراغش را گرفتم. دلم می خواست از شوهرم طلاق بگیرم و بروم با پسر سرخ موی ازدواج کنم. اما بهم گفتند که عاشق یک پروانه شده با هم فرار کرده اند و حالا توی باغ گلهای همیشه بهار روی یک گل نارنجی پررنگ زندگی می کند. بدبخت من!. اصلا اگر دوباره جوان می شدم با شوهرم می ماندم ولی مجبورش می کردم بچه دار شویم یا حداقل یک جفت تمساح بیاوریم و بزرگ کنیم. حداقلش اینطوری بود که حالا که دارم می میرم دو نفر بودند برایم اشک تمساح بریزند.

مرگ، آدم را یاد آرزوهای مُرده اش می اندازد و این از خود مرگ بدتر است. دلم می خواست پاروزنی قایق یاد بگیرم یا شنا. اما همهٔ بیست سال گذشته را منتظر مانده بودم شوهرم از کار برگردد شام بخورد، خرناس بکشد و من غر بزنم…. آرزوها پیش از من و مگسهایم مرده بودند.

تنم زق زق می کرد. دستهایم می سوخت. ناله های پسر بچه تند تر شده بود و لابد بلندتر. من صداها را کم می شنیدم. این را می فهمیدم که گوشهای هوا گرفته. چشمهایم هم. تصاویر حالا تار نبودند. بزرگ و کوچک می شدند. زور زدم و دستهام را گرفتم بالا. زیر پوستم توی رگهای آبی مچم چیزهای ریزی بالا پایین می رفتند. یکهو چیزی آمد توی مغزم. یادم آمد دکتر کک مکی به شوهرم گفته بود که مگسها می روند توی خون…

-خون…
باید کاری می کردم. همین من که همهٔ عمرم هیچ کاری نکرده بودم. همین من …به زور دستم را گرفتم به لبهٔ تخت و خودم ر انداختم روی زمین. کشان کشان و نفس زنان با ته ماندهٔ جانم خودم را رساندم به تخت پیرزن مرده. پیرمرد هم نفس نمی کشید. صدای نفسش یا ناله اش نمی آمد. شاید هم گوش من زیادی هوا گرفته بود. دستم را دراز کردم. چاقو را برداشتم. دستهایم می لرزید. چند بار امتحان کردم و آخرش توانستم ضامن چاقو را بکشم. تلقی صدا داد و باز شد. توی تاریک روشنی اتاق لعنتی قرنطینه لبهٔ چاقو درخشید. تیز بود. عین مداد گرفتمش توی دستم و کشیدمش روی رگ آبی ای که مچم را وصل می کردم به آرنجم. رگم باز شد. خون، تنبل و کشدار ریخت کف زمین. بعد مگسهای کوچک زردنبو افتادند بیرون. تا می افتادند بیرون عین قطرهٔ الکل بخار می شدند و می رفتند هوا و بعد می چسبیدند به کاشی های آبی قرنطینه.

درست صد تا مگس که دود شدند من حس کردم بهتر شده ام. درد شکمم آرام شده بود. جان دویده بود توی تنم. فقط گرسنه ام بود. خیلی زیاد. سعی کردم امتحان کنم و روی پاهایم بیاستم. توانستم. می لرزیدم ولی ایستاده بودم. یواش یواش خودم را کشاندم سمت تخت پسرک. نفسهایش به شماره افتاده بود و پوستش زیر نور مهتاب می درخشید. رنگش پریده بود و دستهاش باز افتاده بود دورش. شکمش باد کرده بود. الان بود که بترکد. نوک تیز چاقو را لای دندهایش فشار دادم. خون گرم ریخت روی تشک بی ملحفهٔ تخت و پشت بندش صدها مگس چاق و چله زدند بیرون از تن پسرک شبیه یک ابر. بعد بی اینکه حتی فرصت وز وز پیدا کنند دود زرد شدند و چسبیدند به کاشی.

شکم پسر عین بادکنکی که سوزن خورده باشد صدایی داد و خالی شد. بچه چشمهایش را باز کرد.

-چشمات…

-چشمای تو…

چشمهای بچه شده بود عین چشم مگس. یکسره، رنگ رنگی. یک جور عجیب. بغلش کردم. دستهایمان را توی هم فرو کردیم.

-من مرده ام؟

-نه پسرم…

– مامان گفت می میرم…

-اشتباه کرده خب. داروی این مریضی ده دقیقه پیش کشف شده…

داشتم موهایش را نوازش می کردم که یک دفعه سر و کله پرستار فضایی پوش پیدا شد. می دانستند که پیرمرد باید مرده باشد. مریضهای جدید را هنوز نیاورده بودند توی قرنطینه و لابد می خواستند تخت خالی شود و بعد بیارندشان. پرستار در را که باز کرد و سطل اسید را داد توی اتاق چشمم افتاد به من و بی مقدمه شروع کرد به جیغ کشیدن.

-دکتر…. دکتر…دو تا مگسِ گنده…

سی ثانیه طول نکشیده دکتر و شش مرد چلچماق با ماسکهای فضانوردی با اسپری های بزرگ ددت سر رسیدند.

-چیزی که نباید می شد شد. خون گندیدهٔ اینا با ژن مگس قاطی شده…لعنتی ها.

بچه پشت من پنهان شد. لباس آبی بی روح بیمارستان من را چنگ زده بود. هر دوتامان ترسیده بودیم. به خودم گفتم که من باید از این بچه محافظت کنم. – من مادرش هستم. یک لحظه توی مغزم گذشت که مگسی هم که قورت داده ام داشته از بچه هاش محافظت می کرده.

-چه دیر فهمیدم…

مردها اسپری های ددت شان را گرفتند سمت ما. ناخنهایم را به کف دستم فشار دادم. بی اینکه هیچ حساب و کتابی کرده باشم دویدم سمت سطل اسید. مردها ترسیدند. دویدند پشت در اتاق قرنطینه. من سطل چرخدار را هل دادم و با همهٔ قدرتی که توی بازوهام مانده بود پرتش کردم سمت پنجره. اسید ریخت روی شیشه و شیشه عین آبی که در حال جوش باشد، بخار شد. بچه نشسته بود روی زمین و پایهٔ تخت خودش را گرفته بود. با ترس من را نگاه کرد.

-حالا چی می شه؟

– اگه ما مگس شده ایم. مگس گنده. حتما بال هم داریم.

سعی کردم لبخند بزنم. عین مادرم که وقتی می ترسیدم لبخند می زد که دیگر نترسم. پسرک خندید.

-آره تو بال داری…. من دارم می بینم از لباست زده بیرون.

همهمه ای از توی راهرو به گوش می رسید.

-امونشون ندید. به سرعت اسپری رو بزنید.

صدای شوهرم هم وسط صداها بود.

-زن من هم مگس شده؟ مگس پستاندار؟…

باید عجله می کردیم. بچه را زدم زیر بغلم. خودم را کشاندم روی رفِ پنجره. سعی کردم تنم نخورد به اسیدها. صداها نزدیکتر شده بود. دیدم که بخارهای زرد تن مگس چه ها از روی کاشی ها دارد یواش یواش شکل می گیرد و بلند می شود. نگاه کردم به اتاق. توی این همهمه تن پیرمرد ترکیده بود و توی اتاق پر شده بود از مگس که عین ابر داشتند می دویدند توی راهرو و خودشان را به در و دیوار می زدند. آب دهنم را قورت دادم و نگاه کردم به سفیدی ماه.

از پنجره پریدم بیرون. بالهام بی اینکه بخواهم باز شدند و ما عین یک پرندهٔ بزرگ به سمت شمال پرواز کردیم.

***
ده سال است که ته دریاچه زندگی می‌کنیم. آن شب وقتی چراغ‌های ماشین پلیس را دیدیم که دنبال ما لای درخت‌های کاج می‌گشتند پریدیم توی دریاچه و رفتیم پایین. وقتی آمدند دریاچه را خشک کنند ما آنقدر از کف دریاچه بال زدیم که گردآب درست شد و همهٔ دستگاهای خورندهٔ آب را بلعید. درست شش روز بعد، دویست و چهل و هشت مارماهی خشکی زی که از سلاخ خانهٔ بزرگ زردِ شوهرم فرار کرده بودند آمدند توی دریاچه و ما توانستیم شهرک کوچکی درست کنیم. بعدتر آدم‌های مگسی بیشتری به ما پیوستند. آدم‌هایی که یاد گرفته بودند با پاره کردن رگ‌هایشان نترکند و بیایند اینجا.

پسر من حالا برای خودش مردی شده. پسرکم می‌خواهد آخر همین زمستان با یک مارماهی خشکی زی ماده ازدواج کند. پیش خودتان باشد من اول کمی مخالف بودم. مارماهی‌ها کمی دندان‌گردند، ما هم نسبت بهشان سر هستیم. اما بعد که دیدم پسرکم دلش رفته راضی شدم. به فکر اینم که جشن عروسی‌ای برایش بگیرم که همهٔ دریاچه انگشت به دهان بمانند. به مادر عروس گفته‌ام که حتماً توی منوی شام جگر آدمِ مگس نشده از شهر گیر بیاورد…با ترکیب هویج و سیب‌زمینی خوراک فوق‌العاده‌ای خواهد شد. راستی کارت دعوت به دستتان رسیده؟ اگر نرسیده پیام بدهید بفرستم خدمتتان.

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (16)