خرده خاطرات (۲ ) کاسترو در نگاه میرحسین موسوی

۱۱ آذر ۱۳۹۵

 میراصغر موسوی یادداشت سردبیر /  میراصغر موسوی: مشهور و پرافتخارترین انقلابی نیمه دوم قرن بیستم، درگذشت. فیدل کاستروخیلی دیرتراز آنکه دشمنان و مخالفانش آرزو داشتند، جهان ما را ترک کرد. از دوران جان. اف. کندی تا بوش پسر، او در قامت یک رهبرتیزهوش ، مقاوم و پایبند به آرمان های رهایی بخش، سرزمین کوچک کوبا را از دست درازی امپریالیزم جهانی مصون نگه داشت. سیطره استبداد جهانی دهه ها پشت دروازه های کوبا خیمه زد، ولی روزنه ای برای نفوذ به درون آن پیدا نکرد. به همین جهت نام کاسترو یک داغ است بر دل پنتاگون و سیا ، و پرچم امید است برای همه آمریکای لاتین و کشورهای هم سرنوشت آن.
کاسترو از جهان ما رفت و هیچ راه بازگشتی برای او وجود ندارد.  این تنها واقعیت مسلم و تردیدناپذیر در باره این رهبر تسلیم ناپذیر است و هیچ چون وچرایی نمی پذیرد. در بقیه موارد دیگر از زندگی او، اما، باید چون و چرا کرد وبعد به داوری نشست.
بدون چون و چرا کردن به داوری نشستن خطاست. مگر اینکه مانند " ترامپ " در آمریکا ، طرحهایی برای صدور سرمایه شرکت های فراملیتی خود به  نقاط بکر جهان داشته باشی تا بدون آنکه دقایقی از خبر درگذشت کاسترو گذشته باشد، او را دیکتاتور و خونریز بخوانی!
 قضاوت دو رئیس جمهور – دموکرات و جمهوری خواه – آمریکا در باره او،  حرفهای تکراری، کهنه و نخ نما شده و فاقد ارزش است. ترامپ به روش پیشینیان خود سخن گفت و اوباما قضاوت در باره اعمال و رفتار کاسترو را به تاریخ حواله کرد. او گفت: در باره رفتار کاسترو تاریخ قضاوت خواهد کرد، مهم این است که دوران جنگ سرد تمام شده است. روشنترین معنا در کلام اوباما این است: گذشته گذشته است، مهم این است، که کاسترو مرده است.
کاسترو مرده است، بله، او مرده است. این اما به این معنا نیست که خواب کابوس زده ایالات متحده در آمریکای لاتین به صبح روشنی منجر می شود. در همین سه دهه اخیر شیوهای جدیدی از مقاومت در آمریکای لاتین رواج پیدا کرده است. و کوبا اگر شصت سال زیر تحریم جهانی است و انقلاب نیکاراگوئه با دخالت نظامی مستقیم آمریکا کمرخم کرد، و اگر ده ها هزارنفر از مردمان کوبا، شیلی ، بلووی، ال سالوادو،آرژانتین، اروگوئه و..، به دست شرکای آمریکایی این کشورها کشته شدند، در نتیجه، مدتهاست که حکومت سرهنگ ها در آمریکای لاتین، که در قتل و غارت بی همتا بودند برچیده شده و مزدوران جنایتکاری مانند پینوشه درآوارگی و دربدری ودر اوج ذلت و نکبت توسط مرگ بلعیده شدند.
امروزه ایالات متحده قادر نیست دیگر پشت دروازه های کوبا اردو بزند، زیرا که مدتی است کلیت آمریکای لاتین پشت دروازه آمریکای شمالی اردو زده است. با درک این موقعیت تاریخی خاص بود، که بعد از بازدید اوباما از کوبا، کاسترو نوشت: ما به این بزرگ منشی آمریکا نیاز نداریم.
او حالامرده است. سنت مقاومت اما پابرجاست و همه آمریکای لاتین را دربرگرفته است. میلیونها نفر در این روزها فریاد زدند: من فیدل هستم. و فیدل یعنی، مقاومت.

* * *                            
روز رحلت آیت الله طالقانی در ابتدای خیابان پیروزی در میان انبوه جمعیت افتادم. بعد از چند ساعت راه رفتن و در بیابانهای عباس آباد و پیشوای ورامین اینسو و آنسو گشتن به جاده خاوران برگشتم و از آنجا به میدان خراسان آمدم و بعد میدان امام و سپس روزنامه. چند ساعت از ظهر گذشته بود ولی شهر هنوز خالی از مردم بود. در نگهبانی ورودی ساختمان روزنامه یک نفر از بچه ها فقط حضور داشت. و در طبقات بالا – اداری و تحریریه – نیز فقط رضا آمده بود. او به رادیو گوش سپرده بود و هر از چندگاهی دست به پیشانی و گونه هایش می کشید. در صندلی کنار رضا نشستم و به رادیو گوش می دادم. تقه به در خورد و بعد مهندس موسوی داخل اتاق شد و سلام کرد. همان کنار در ایستاده تکیه داد به فایل فلزی ای که رادیو بالایش قرار داشت. هیچ کدام حرف نزدیم. صدای گوینده رادیو اوج گرفت و بعد وصل شد به پخش مستقیم از بهشت زهرا:
عزا عزاست امروز / روز عزاست امروز . ..
رضا با صدای بلند هق زد و من هم بغضم ترکید. هر دو داشتیم زار می زدیم. مهندس موسوی گفت: او بزرگ بود…
ما که سبکتر شده بودیم آرام گرفتیم. ومهندس موسوی در ادامه گفت:
من و مهندس عبدالعلی – بازرگان – مسئله دار شده بودیم. مواردی وجود داشت که نمی توانستیم آنرا هضم کنیم. با خیلی ها صحبت کردیم ولی راضی نشده بودیم. دنبال آیت الله طالقانی می گشتیم. می خواستیم مسائل را با ایشان طرح کنیم، ولی آقا تهران نبودند. مدتی بود مخفی شده بودند. بعد از پرس و جوی زیاد و دیدن چندنفر از اطرافیان آقا، رابطی یک شب سراغ ما آمد و ما را نزد ایشان برد. آقا در یک باغ در اطراف کرج بودند. ما سئوال می کردیم و ایشان جواب می دادند. صحبت به مرور به مسائل عینی ترکشیده شد. ما مطرح کردیم، چطور ممکن است آدمهایی مانند فیدل کاسترو و چه گوارا که برای عدالت و آزادی می جنگند و همطراز با مردمان عادی زندگی می کنند، در آن دنیا به جهنم بروند و عده ای فقط به صرف اینکه ادعای اسلام دارند و در عمل مال مردم را هم می چاپند به بهشت بروند؟ ما شاهدیم بعضی از روحانیون ما در خانه های مجلل و با پول مردم زندگی می کنند و در پیری با دختران جوان ازدواج می کنند و درتمام عمرشان  یک روزحتی کار نمی کنند، ممکن است این افراد فقط به صرف مسلمان بودن بهشتی باشند و افرادی مانند کاسترو و چه گوارا که مانند مردمان عادی زندگی می کنند وبرای برقرای عدالت مبارزه می کنند چون با اسلام آشنا نبودند، جهنمی باشند؟ ( این ذهنیت معطوف است به یکی از آیات قرآن کریم، که می فرماید: جزاسلام دینی از شما پذیرفته نمی شود.) مهندس موسوی گفتند:
آیت الله طالقانی در جواب ما گفتند: آنها از اهالی بهشت هستند. همه آنهایی که برای آزادی مردم از زیریوغ استبداد و سلطه با جان و مال شان مبارزه می کنند، هر کجای این جهان که باشند، از اهالی بهشت هستند. درآن مورد دیگر اما فقط خدا می داند جای اینها کجاست.
مهندس موسوی از این دیدارشان با آیت الله طالقانی چند مورد دیگر ذکر کردند که در جای خود به آنها اشاره خواهم کرد.
در ادامه از کاسترو و چه گوارا سخن گفته شد. مهندس موسوی تاکید داشتند، یک چریک حرفه ای مانند چه گوارا و کاسترو و…، جانش باید مالامال از عرفان باشد و الا نمی تواند در شرایطی به این دشواری طاقت بیاورد. بعد اشاره کردند به تجربه های شخصی چه گوارا که پر از درخشش های عرفانی است. همان نکات که دهه بعد در خاطرات ترجمه شده چه گوارا به فارسی خواندیم.
و گفتند: کاسترو و چه گوارا در شبانه روز فقط یک وعده غذا می خوردند. و در جواب اصرار رفقایشان مبنی بر تغذیه کافی جهت حفظ سلامتشان گفته بودند:
در آمریکای لاتین انسانهای زیادی وجود دارند که یک وعده غذا گیر نمی آورند، بخورند. چطور ممکن است در چنین شرایطی یک انسان چند وعده غذا بخورد.

 

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (14)