نور درون برپرده سینما

۲۲ آذر ۱۳۹۵
دانش اقباشاوی
سلام. خدا شاهد است که به شکل ترسناکی در حال فراموش کردن خاطرات نور بر پرده ی سینما بودم.
و پس از این که قرار شد یادداشتی بنویسم ، حسی شروع کرد به عتاب کردنم که : نگران باش و بترس . نور سینمای درونت در حال خاموشی ست گویا .
و سپس همان حس شروع به سرزنش هایی بیدارگرانه کرد . نوشته ی زیر به قلم عتاب آلود آقا یا خانم همان حس درونی ست خطاب به من

 

سلام.  خدا شاهد است که به شکل ترسناکی در حال فراموش کردن خاطرات نور بر پرده ی سینما بودم. 
و پس از این که قرار شد یادداشتی بنویسم  ، حسی شروع کرد به عتاب کردنم  که :  نگران باش و بترس . نور سینمای درونت در حال خاموشی ست گویا .
و سپس همان حس شروع به سرزنش هایی بیدارگرانه کرد . نوشته ی زیر به قلم عتاب آلود آقا یا خانم همان حس درونی ست خطاب به من :

 دانش سلام.
  بر تو چه رفته است که حتی دیگر قادر به یادآوری خاطرات ، جادوی نوری نیستی که سالها تو را وادار به قمار  زندگی ات ، جوانی ات و داشته هایت کرده است؟ چه شده است که نیاز است آنقدر تلاش کنی تا بیاد بیاوری تجربه ی اولین مواجهه ت را با سالن تاریک سینما در چهار سالگی در جنگ زدگی؟ ،همان سالن سینما سعدی شیراز را که دائی ابراهیم ت تو را در آنجا به دیدن عیسای ناصری زفیرلی برد . همان سالنی که نگاهت مدام از پرده اش به همراه نوری که پت پت کنان از پشت سرت می آمد به عقب بر می گشت و متعجب به دریچه ی آپارات می افتاد . 
چه پیش آمدی می تواند خاطره ی نور آپارات روی ملحفه ی سفید چسبیده به دیوار مسجد اردوگاه مهاجرین را از ذهت دور کند؟ خاطره ی همان فیلمی که درباره ی کامیکازه ها بود و خاطره ی تو ی پنچ ساله را که چسبیده به آپارات بیشتر چرخدنده ها و عبور فیلم از جلوی لنز و نور را نگاه می کردی تا پرده را و کامیکازه ها را که برای وطن شان جانفشانی می کردند .
اصلا شاید چون دیگر در سالنهای سینما سیگار نمی کشند فراموش کرده ای که بابا جبارت که تو را زیاد به سینما و تاتر می برد ، هیچ وقت اجازه نمی داد که بلیط بالکن را بگیرید و به بالا بروید چرا که معتقد بود تمام دود سیگار سیگاریهای سالن به بالا و حلق و چشم تان می رود . اما بالاخره یک بار که اجاره نشین های مهرجویی را در سالن سینما قدس اصفهان دیدید جادوی بالکن نیز اضافه شد به جادوهای دیگر سالن.  چرا که بلیط های سالن همکف تمام شده بود و پدرت برای اولین بار  رضایت داد که بالاجبار به بالکن بروید . یادت می آید لذت تماشای دود غلیظ سیگارها  بر پت پت نور آپارات را ؟
یا شاید هم به خاطر همه گیر شدن این گوشی ها و آن شبکه ها و آنهمه تبلیغات تصویری مهاجم به ذهنت دیگر به یاد نمی آوری سالن سینمای تابستانی پیروز آبادان را که پس از پایان جنگ و بازگشت به شهر و دیارت جهیزیه برای رباب را در آن دیدی همان جا که نگاهت بین ستاره های آسمان و صندلی های فلزی آبی رنگ و نور طولانی ای که از مسافت دور به پرده می تابید می چرخید. همان جا که بلیط ش برای شما شرکت نفتی ها مجانی بود و برای غیر شرکتی ها پنج تومن. همان جا که مردی با عینکی کائوچویی در ، ورودی فلزی سینما می ایستاد تا بچه هایی را که با دمپائی به سینما می آیند راه ندهد . همان جا که از دستشویی های تمیزش می ترسیدی چرا که دوازده سالت بود هنوز و فکر می کردی که سینما ها در آبادان آتش می گیرند و تو در دستشویی گیر خواهی کرد.
شاید هم بخاطر مشغله هایت، دیگر سالن زیبا و شیک سینما نفت آبادان را به خاطر نمی آوری؟ سینما نفت . همان سینما نفتی که در باجه بلیط فروشی اش پلاس بودید و دوستی می کردید . یادت رفته است ؟ بوی پیرهن یوسف را ؟سلطان را چه؟ اصلا لحظه ای که مادر شهیدی در اواسط فیلم آژانس شیشه ای فریاد برآورد و خدا را طلبید و گریست را چگونه است که فراموش کرده ای ؟ خاطرت نیست که همان لحظه آرزو کردی فیلم هایت طوری ساخته شوند که بر وجدانها تاثیری گذارند که حداقل صدای فغان یک نفر را در سالن سینمایی بشنوی ؟ همان زمان که هنرجوی سینمای جوان بودی و محصل دبیرستان.هجده سالت تمام شده بود و رویاهایت شروع.
این اتوبانها و پردیس ها و ترافیک ها و کمبود وقت ت است شاید که سینما کریستال تهران را به یاد نمی آوری اصلا.  همان سینما کریستال که مدیری با معرفت داشت یادت رفته در زیر باران شلاقی با پوریا قرار داشتی که داستان استریت را ببینید و تو که تازه به تهران آمده بودی و بیست و یک سالت بود هنوز ، زود رسیده بودی به قرار . صابر رهبر به در سینما آمد و گفت بیا تو پسر داره بارون میاد . و تو گفتی من بلیط برای سانس بعد دارم و او گفت بیا .زیر بارون نایست . برو توی سالن و سانس بعد هم با بلیطت بیا. یادت که نرفته گرمای لذت بخش بخاری های نفتی اش را؟
گرفتاری های فیلمسازی ات یا درگیری های صنفی ا ت است که دائی دوستت علی را فراموش کرده ای ؟ همان دائی اکبرش را که بدون بلیط می فرستادت توی سالن سینما مرکزی تهران تا مسیر سبز و هیوا را بر پرده ببینی . 
راست ش برادر من ، انگار دیگر سینما برایت جادو ندارد چرا که حتی نمایش اولین فیلم سینمایی ات را که با بازی پدرت ساختی در سالن سینما آزادی تهران و در حضور خاطره ساز ترین فیلمسازانی که افتخار شاگردی شان را داشتی هم به یاد نمی آوری . من دارم از تو ناامید می شوم چرا که تصور می کنم تو پیش نرفتی تو فرو رفتی .

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (30)