بله حق با شماست !

۱۸ دی ۱۳۹۵
دانش اقباشاوی

بله حق با شماست!

داماد سابق یکی از همکاران پیش کسوت م را چندی پس از ماجرای جدایی اش که خیلی بی سر وصدا هم مسیرش طی شده بود دیدم . او آرتیست تجسمی بود و من نویسنده . البته من زیاد هم از آقای داماد سابق دل خوشی نداشتم ، یکی به این دلیل که احترام و شاید اعتبار مادر زن سابق او که زنی فرهیخته و صاحب نفوذ در عرصه ی فرهنگ و هنر بود بسیار برایم ارجمندتر و تعیین کننده تر از یک آرتیست یک لاقبای جوان بود دلیل دیگر را اما خدا می داند ، شاید اصلا به او مشکوک بودم که این ازدواج و عشق و عاشقی اش با دختر آن زن  فرهیخته ؛ اوصولا از روی فرصت طلبی بوده است و شهوت پیشرفت در حرفه . یا شاید اصلا داشتم در ناخودآگاه م به او حسادت می کردم که داماد دردانه ی خانواده ای مهم شده در حالی که نه تنها مثل من نویسنده جوان پرشرشوری نیست بلکه یک تجسمی کار جوان لوس و بی نمک است . ولی خوشبختانه حالا دیگر هیچکدام از این دلگیری ها مناسبتی نداشت چون الان من هم مثل خیلی های دیگر از همکاران و آشنایان عروس و مادر تاثیرگذارش ، با خیالی آسوده نفس راحتی می کشیدم و خوشحال بودم که این پسرک ننر و بی فایده از زندگی این خانواده ی محترم و عزیز به بیرون پرتاب شده . پس تا مدتهای مدید مساله آنها از ذهن همه ما بیرون رفته بود و دیگر اولویت ش را از دست داده بود تا آنروز، همان روزی که اتفاقی در خیابانی شلوغ آقای داماد سابق را دیدم آنروز برایم به یاد ماندنی شد چرا که اولا دست تقدیر اینگونه پیش آورده بود که من با او در مسیری نسبتا طولانی و به تنهایی همراه شوم و دوم اینکه من که بنابر خصلت های حرفه ای ام سعی در حفظ حریم خصوصی افراد داشتم و حتما سعی می کردم تا پشت سر افراد حداقل در بین آنان که می شناسندشان و دوست شان دارند حرف نزنم و اوصولا مدام خودم را به شوت بودن درباره زندگی دیگران می زدم ؛ مانند اینکه در خواب باشم و مناسبات حرفه ای را از یاد برده باشم و یا اصلا انگار نویسنده ای کاردان و حواس جمع نیستم شروع به باز کردن صحبت درباره زندگی خصوصی آقای آرتیست و همسر سابقش کردم . بی پروا حرف می زدم و هر چه از رابطه اش با همسر سابقش می دانستم را با آب و تابی دراماتیک تعریف می کردم و تحلیل می کردم که نباید آنجور برخورد می کردی و مادر همسرت حق دارد که از تو خوشش نیاید و دوباره باز تمام اطلاعات م را جمع می کردم و می کوبیدم توی سرش که او را بمباران اطلاعاتی کرده باشم و تحت فشار قرار دهم. راستش نمی دانم انگیزه ی خودآگاه م از این همه پر حرفی و جزئی گویی و قضاوت چه بود ؟ شاید در حال خالی کردن حرص دلم بودم و لذت می بردم از اینکه بالاخره ثابت شد که این جهان صاحب دارد و صاحب ش نمی گذارد که هر رند و شیادی به سودای خوشباشی و جیب بری به اغفال دخترکان تربیت شده و رمانتیک طبقه ی برخوردار بپردازد و اینکه دیر یا زود ، یا دست تقدیر و یا شجاعت دختر و خانواده اش باعث لو رفتن قصد شیاد و اخراج تحقیر آمیزش از زندگی عاشقانه ی تقلبی که ساخته است خواهد گشت.

در واقع مثل یک بازجوی حرفه ای که تمام زیر و بم پرونده متهم را می داند از خوبی ها و بدی های زندگی گذشته اش آمار می دادم ولی فرق ش   این بود که این بازجویی نه در اتاق در بسته با نور موضعی و نه در سلول و نه حتی در لابی هتلی مجلل و دولتی بلکه در پیاده روی آزادانه و دوستانه دو همکار در حال انجام بود . از این می گفتم که تو اوصولا خانه ای در پایتخت نداشتی و پس از پایان دانشگاه ت و تحویل دادن اجباری اتاق کوچک و حقیرت در خوابگاه دانشگاه مجبور بودی بدون هیچ وسیله ای شبها را در خانه های مجردی ارزان قیمت دوستانت با عرق سگی و بنگ سر کنی تا مجبور نشوی که به شهرستان ت و خانواده ی از اسب افتاده ات که حالا فکر می کردند که فرزند برومندشان آرتیست شده برگردی .از اینکه بالاخره دوستانت نوبتی هم که شده ، با لفظ : ببخشید امشب مهمان دارم . برای خود این حق را قائل می شدند که شبی را بی سرخر با دوست دخترشان بگذرانند و تو مجبور می شدی به چند نفر زنگ بزنی و اعتبار موبایل اعتباریت  هم تمام می شد و در آخر ؛ بوده اند شبهایی که در سالن انتظارات فرودگاه و یا در لابی بیمارستان های شیک خوابیده ای . از اینکه چگونه اصلا با دختر یک زن مهم در لابه لای یک پروژه ی مستقل بدون درآمد آشنا شدی و با چه شیادی توانستی خودت را به او نزدیک کنی و شماره اش را با چه ترفند حقیرانه ای بگیری و شروع به دادن پیامک های ابتدا فلسفی ،سپس هنری ،بعد دراماتیک و در پایان عاشقانه کنی .

از آنجا گفتم که چطور با فرصت طلبی خود را فردی شجاع و حامی دخترک نشان دادی و یادم می آید که چطور با تحکم به آرتیست جوان یادآورشدم که تو با خباثت در جمعی خودمانی از خودتان دخترک تربیت شده را در رودربایستی انداختی و یک سیگاری بنگ به او دادی و در حالت نشئگی او را در آغوش گرفتی و برای اولین بار او را سفت بوسیدی . گفتم و گفتم تا رسید به اینکه یادت باشد حتی می دانم که دختر اغفال شده و رمانتیک چگونه پس از بازگشت از آن پروژه مستقل و بدون درآمد برایت خانه ای نقلی تهیه کرد و وسایل اولیه زندگی ات را فراهم کرد و ماه به ماه هم اجاره خانه ات را داد. نمی دانم چرا اینقدر بی ملاحظه شده بودم که حتی یکباره برگشتم و به جوان نهیب زدم که می دانم قبل از ازدواج هم یکبار کورتاژ کرده بودید که طبیعتا هزینه و دکتر معتمدش را هم خود دختر جور کرده بود و تو حتی اینقدر مرد نبودی که آشنایی داشته باشی یا حتی کاری نمی کردی تا پولی داشته باشی برای مدیریت گند خطرناک ت.

در خیابان راه می رفتیم و من از این می گفتم که  در تمام دوران رابطه و سپس ازدواجت تو کاری نمی کردی و فقط عرق می خوردی و گه گاهی بنگ می زدی و گل واژه های روشنفکرانه نوشخوار می کردی  از نیچه و هگل تا هایدگر ولاکان از شکپیر تا نولان از آنتونیونی تا فرهادی مزخرف سر هم می کردی تا رابطه ات را حفظ کنی و دخترک رمانتیک تربیت شده را همچنان مرعوب علم زدگی ا ت نگه داری و در تمام این مدت غافل بودی که بی مایه فطیر است و جوهر مرد همان کلمه ی سه حرفی ست که با حرف.ک.شروع می شود و با حرف .ر. تمام می شود و در کمال وقاحت به او عتاب کردم که یادت باشد حرف وسط این کلمه الف است نه .ی . پوزخندی زدم و گفتم که اصلا مادر زن سابقت حق دارد که پهن بار ابلهی مثل تو نکند که هنوز فکر می کنی اعراب تمدن ت را دزدیده اند و اعتبار دوهزارو پانصد ساله ی کشورتان را ده روزه ازبین برده اند و راه نجاتتان بازگشت به دوران برده داری ست .

تازه تو چقدر غریضه ات را گم کرده ای که هنوز نمی دانی زنها از مردهایی که شیون و مویه و چس ناله می کنند چندش شان می شود ؟ اصلا حق بده به این خانواده ی محترم و دختر تربیت شده شان که حالا دیگر حتی رمانتیک  هم نیست ، که از تو بیزار شوند چون در حالی که در تامین لباس زیر خودت وامانده ای در حالی که ادعای لادینی و لاقیدی هم می کنی مدام  در حال تحقیر دخترک  هستی و بعضا زیر مشت و لگدش هم می گیری. بابا والا خانواده ی دختر انسانهای خوبی نیستند و الا تا حالا سه هفت بار بیست یک بار دماغ ت را به جراح سپرده بودند .

دیگر دهنم کف کرده بود از دکه ی روزنامه فروشی آبجویی بدون الکل گرفتم و تا وسطش که نوشیدم سیگاری روشن کردم و گفتم با این همه از قبل اینها پروژه ها ی زیادی گرفتی، با رسانه ها مصاحبه کردی ، لباس های در شان هنرمندان پوشیدی، برایت نمایشگاه انفرادی ترتیب دادند ، ماشین زیر پایت افتاد ، حتی دندان های زرد و سوراخ شده و کج و عفونت کرده ات یکی یکی ایمپلنت شدند ، پر شدند ،جرم گیری شدند و یکی دو تایش هم که از دوران دانشجویی ات بوی الرحمن می دادند را کشیدند و در کل تو هم ظاهرا شدی جزئی از طبقه ی برخوردار .

اما مشکل همین جاست ؛ حالا می خواستی بگوئی من خودم هم هستم و تغییر نمی کنم .  اینها که دادید حق م بوده که ازم ربوده بودید. با اطمینان و تحکم گفتم که می دانم عربده می زدی که چیه منت می گذارید اصلا می دانم که دبه می کردی و مدعی می شدی  بیشتر اینها واقعیت ندارد مگر من گدا بودم که صدقه بدهید و آن دختر تربیت شده که هیچ انتظاری از تو نداشت جز آنکه آداب طبقاتی شان را رعایت کنی هاج و واج نگاهت می کرد و تائیدت می کرد که راست می گی ولی مشکل من رفتار توست.لطفا رعایت حال و روز و اعصاب و مناسبات من را هم بکن . و تو عرق می خوردی و او را می زدی. ودختر تربیت شده برای آبروداری میزان مصرف بنگ ش را بالا می برد تا آرام بخشی داشته باشد برای حفظ آبروی خود و خانواده ی مهم و محترمش و همین شیوه؛ خانه ی متاهلی تان را هم شبیه کرده بود به خانه ی مجردی چهارسال پیش دوستان ت که منویش عرق سگی بود و علف بزی .و تو احتمالا خوشحال هم بودی از اینکه بنگ و علف دختر تربیت شده را حالا بی تربیت کرده و الان از او آتوی خوبی داری که می توانی به اعتبار آن دختر را تهدید کنی که : تو را پیش خانواده ی به ظاهر محترم ت که احترامی هم برای افکار مرتجعانه شان قائل نیستم رسوا خواهم کرد . دختر حالا بی تربیت شده ساکت می شد و رشوه دادن هایش را بیشتر می کرد و مدام سعی می کرد با پول و هدیه و مهمانی دادن و سفر بردن ، حق السکوت هایش را نقدا پرداخت کند .

در اینجا پیاده روی را متوقف کردم . دست چپ داماد سابق را گرفتم و به نرده های آهنی و سبز رنگ دانشگاه تکیه دادم در چشمانش نگاه کردم و گفتم : اما . اما تو باور نداری که این جهان براساس صدفه و حادثه بوجود نیامده و ایمان نداری که همه چیز در این هستی علتی دارد و به احتمال قوی همانطور که من درباره ات شنیده ام حتما باور کرده ای که خدا مرده است .ضمنا علاوه بر عالم معنا گویا تو حتی شیمی ات هم خوب نیست . چرا که حتی اگر زبانم لال خدا هم مرده باشد و هستی هم بر اساس صدفه به وجود آمده باشد حداقل تو که علم را مبدا و مقصد می دانی  باید می دانستی که مصرف علف و بنگ تاثیر شیمیایی اش بر مغز این است که انسان را از حال طبیعی اش خارج کرده و غرق در خود می کند و در این حالت آن انسان ، آن تر ، می شود و بیشتر به خود می اندیشد و در اندیشیدن بسیار،ممکن است که آدمی به مرور بفهمد که در چه شرایطی است و در همان سکوت و آرامش ناشی از نشئگی یواش یواش به دنبال راهکار نجات و حساب و کتاب فرار بیافتد و روی آن تمرکز کند و خدا را چه دیدی که طبق ضرب المثل جوینده یابنده بود ، راه حل فرار را هم پیدا کند .در ضمن ، رهایی ذهن از مسائل روزمره یک نوع تهور و یا شجاعت غیر دوراندیشانه به فرد نشئه می دهد که امکان دارد او را به شدت متهور کند و انقلابی. و توی آرتیست روشنفکر علم زده که شیادی نامتصور بودی اینجایش را نتوانسته بودی بخوانی که هر چیزی که زیاد شود به ضد خود تبدیل می شود و امکان دارد که ، بنگ آرام بخش؛ بر اثر استفاده زیاد ؛ مصرف کننده را بی پروا و ساختار شکن کند و همین بود پاشنه ی آشیلت .

باور نداشتن. به نظام هستی هم نظام معنوی اش و هم نظام مادی اش حتی .

سیگار دیگری روشن کردم که می دانستم سیگار آخرم در ملاقات با داماد سابق و حالا خیلی تحقیر شده ی خانواده مهم و محترم است.

تسبیح ام را از جیب م درآوردم و همینطور که با دانه دانه اش بازی می کردم و به آن نگاه می کردم گفتم : ای پدیده ی جالب.اگر اعراب را قبول نداری. لا اقل آلمانی ها را که قبول داری؟ کمی شیمی و فیزیک بخوان . ضرر نمی کنی .

حالا می خواهید بدانید که داماد سابق چه جوابم داد؟ هیچی . سکوت کرد و همینطور معمولی به دوردست نگاه کرد . انگار تا حالا هیچ حرفی نزده باشم . درواقع در تمام طول مسیر و حرافی ها و پرده دری ها و افشاگری ها و بازجویی های من او همینطور ساکت بود و هیچ کلمه ای نمی گفت اصلا حتی هیچ عکس العملی هم در رد و یا تائید و یا ولو تعجب و یا شاید تاثر نشان نمی داد .

هیچ هیچ فقط تمام مسیر را کنارم راه می رفت و هیچ موضعی نمی گرفت و هیچ نشانه ای از تاثیر گفته هایم بر خودش نشان نمی داد . انگار مرده ای بود که کنارم راه می رفت. یک زامبی که چشمانش از حدقه بیرون نزده بود و صورت و بدنی سالم داشت. من دیگر ترسیده بودم. مات و مبهوت و شوک شده در حالی که داشت یواش یواش از خودم بدم می آمد که چرا اینهمه ناپرهیزی کردم و محافظه کاری مرسوم حرفه ای ام را کنار گذاشته ام ؟چرا اینقدر متهور شده ام که با یک زامبی در خیابان راه افتاده ام و نطق های انقلابی برایش می کنم؟ نکند خوابم و یا زبانم لال نکند من هم بنگ زده ام . من و اینهمه تهور؟!

در چشمان داماد سابق و آرتیست امروز زل زدم و آخرین جمله ام را گفتم : بله حق با شماست.

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (1)