برادرم اکبر!

۱۶ بهمن ۱۳۹۵
لیلا سمیعی
تو که بنشینی آن طرف علقمه، باد بوی عطر دودت را می‌آورد...!

برادرم اکبر!

چرا به فکرت نمی‌رسد که من دیوانه‌ام. دیوانه‌ام که فکر می‌کنم ردپایی از تو پیدا کرده‌ام. اینجا در کنار علقمه. در یک عصر خاکستری سرد، مثل همان آخرین عصر خاکستری سرد که تو را در آخرین گور گذاشتند. آخرین گور اما در ذهن یخ‌بسته من! این همه سال انتظار کشیدم و یک کلمه از تو نگفتم. راستی کجا آن آخرین لبخندت را جا گذاشتی؛ خرمشهر، هویزه، یا مرصاد؟ آخرین گور… آخرین عملیات!

تو که بنشینی آن طرف علقمه، باد بوی عطر دودت را می‌آورد. سایه‌ات می‌افتد بر آب. این طرف اما بوی درد و عرق است. عرق شرم است یا لرز، بوی ناخوشایندی است. بوی دود هم هست… اما…، بوی دود تو بوی دود سوز است، اینجا اما بوی نحسی آتش!

نحسی آتشی که ترس حقارت از درونش زبانه می‌کشد و- نه- آن آتشی که تو از درون آن ابراهیم‌گونه پرکشیدی.

مگر قرار نبود مرصاد آخرینش باشد. مگر قرار نبود آن گلوله آخرینش باشد. آخرین گلوله در بدن تو، تو مگر از گوشت و استخوان آنها نبودی، مگر آنها طعم آن درد را نچشیدند که انگشت در زخمی کردند که گلوله سال‌ها پیش آن را درانده بود.

نپرس چه هست، چه می‌گویی؟ آنچه هست بود دیگر نیست شده است. و، مرگ اینجا دیگر آن اطوارهای معمول را ندارد.

حالا من اینجایم!

در آن صبح پر نکبت شهرم!!!

کنار علقمه، بر بالای تل زینبیه، جای‌جای قتلگاه…

حیرانم… حیرانم از خودم! حیرانم از اشک‌هایم! حیرانم از حسین! حیرانم از زینب! حیرانم از عباس! من کجا و تاب این غم کجا؟!

تاب این شرمندگی… بی‌تابم… بی‌تاب…

و این سفرنامه درد است. درد من – نه – درد عباس و علی‌اکبر و علی‌اصغر، این درد دل من است. درد هراس، نه درد فراق. با شوق آمدم با درد باز می‌گردم برای شفا آمدم. بیمار باز می‌گردم و … خاک تربت است در دستم!

از نجف تا کربلا، از ازل تا یوم‌الحسرت. مانده‌ام در این راز، خدایا این چه احوالی است دیگر در حرم آقا…!

قصه چیز دیگری است آخر اینجا کرب و بلاست.

کرب و بلا همیشه عاشوراست. شایدم شب تاسوعاست. نجف روشن است، مسجد کوفه و سهله. باید بود و دانست قرارش را، درک زمزمه‌های عاشقانه‌اش را. کربلا اما تاریک است. تاریکی‌اش هم از سیاهی روی ماست. این است تمام قصه‌اش، قصه‌ من و کربلا!

از کنار علقمه می‌گذرم هراسی به جانم می‌افتد. در می‌مانم از رازش. از راز این هراس. پس علقمه این است عجب، از نزدیکی‌اش درمی‌مانی. راه این همه نزدیک بود و علی‌اصغر آن همه تشنه؟!!

پایم می‌لرزد… این هم تل زینبیه…! حسینم را اینجا کشتند… بانویم زینب اینجا ایستاده بود… ای وای من!! این چه آواری‌ست که بر سرم خراب می‌شود… زانوانم سست می‌شود… زینبم نگاهش با من مهربان نیست آخر…

بر تل زینبیه ایستاده هنوز و فریاد می‌کشد – ما رایت الا جمیلا!

***

چه خوب است که اینجا هنوزم تاریک است.

چه خوب است کسی گریزم را نمی‌بیند…

گریزم را به تاسوعا…

برادرم اکبر!

آتش، کلمه است. دود، کلمه است. گور، کلمه است و اخبار پر شده است از این کلمات. باد بوی دود را می‌آورد. دود مرا یاد گور می‌اندازد. یاد آخرین گور. اما تو زیاد دلت شور نزند. درست است که مردم زود یادشان می‌رود. همانطور که آخرین گور یادشان رفت و فقط اسم‌هایی مانده روی یک سنگ قشنگ، اما رازهایی مانده هنوز در سینه‌ها. رازهایی از یک جنس. رازهایی که یک روز از خندق سینه‌ها بالا می‌آید.

آتش، کلمه است. دود، کلمه است. گور، کلمه است، تا وقتی که هن‌هن سینه‌ها بار این کلمات را به دوش بکشد… نفس که تنگ شود آن وقت دیگر آتش، کلمه نیست! دود، کلمه نیست! گور، کلمه نیست!…

آهی است که به یکباره رها می‌شود، و شهر که عروس آتش شده، به یکباره می‌ایستد.

به پاس اکبرهایی که در شعله‌های آتش پلاسکو…، شهرم را به سوگ نشاندند!

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (17)