سوء تفاهم

۲۶ بهمن ۱۳۹۵
لیلا پاپلی یزدی


خانم نون کلیشه‌ی طراحی را بالا پایین کرد. – دورش رو یه کم رنگی کن از این کارت ویزیتا نمی‌خوام که همه دارن. طراح سرش را تکان داد -یه کارتِ تک برات طراحی می‌کنم. خانم نون لبخند کش‌داری زد. کلیشه را گذاشت روی میز. ساک خریدش را برداشت و کُند و لنگ‌لنگان در مغازه را باز کرد و رفت توی خیابان. زنگ کوچکی که آقای طراح بسته بود به در مغازه جلنگ‌جلنگ صدا داد. خانم نون ناخودآگاه برگشت و خیره شد به در مغازه و یکهو چشمش افتاد به آسمان که دمِ غروبی شده بود ارغوانی تند و رگه‌های زرد طلایی تویش برق برق می‌زد.
-سلام خانم نووون… – اوه! آقای عنکبوت! منو ترسوندین. آقای عنکبوت در واقع یک رطیل نیم تُنی بود اندازه‌ی یک بچه فیل ولی برای اینکه خشونت هیبتش را کم کنند «عنکبوت» صدایش می‌زدند. – چرا چشمتون قرمز شده؟ منظورم اون چشم کنار پیشونیتونه؟ آقای عنکبوت سرش آورد پایین کنار گوش خانم نون. – یکی از دستهام هم خورد شده…- شما از بس دست دارین آدم دیر متوجه می‌شه. هشت تا…- حالا هفت تا…- چی شده؟ آقای عنکبوت زمزمه‌وار گفت: با خانم روباه حرفمون شد…سر غذا. همه‌ش دلش گوشت تازه می‌خواد و من گوشت کهنه… – خب من از اول هم به ازدواج یک موجود از عنکبوتیان با یک پستاندار خوش‌بین نبودم، آقای عنکبوت! گمونم اینو صادقانه گفته بودم بهتون. – ولی خود شما در جوانی با یک دوزیست ازدواج کردید… -اووه…بله! آقای لاک‌پشت! خب خوبیِ آقای لاک‌پشت این بود که شش ماه در سال می‌خوابید و شش ماه بعدی رو هم می‌خورد تا برای شش ماه خواب آماده بشه نه حال بحث و دعوا داشت نه وقتشو… – خانم نون! شما خیلی مهربونید! واقعاً نمی‌دونستم مشکلمو به کی بگم! چه خوب شما رو دیدم! می شه بیشتر با هم حرف بزنیم؟  – منظورت اینه بیشتر با هم معاشرت کنیم؟ – هوووم… -خب! خانم روباه؟ فکر می‌کنید به من توجهی داره؟ – اوووه! عنکبوت بیچاره! براتون وقت‌های خالیم رو در نامه‌ای خواهم نوشت…
خانم خارپشت، طبق روال معمول پنج انبه و سه هلو توی سبد خانم نون گذاشت. –می دونم خوشتون نمی‌آد به میوه‌های نشسته دست بزنین. چیز دیگه‌ای لازم ندارین؟ دیگه کاکتوس نمی‌خورین؟ – نه کیفیتش بد شده! – برای درد پاتون خوبه ها. خانم نون دستش را کشید روی ماهیچه‌ی آماس کرده‌ی ساق پایش. –همه‌ش درد می‌کنه لعنتی. دارو دوا هم افاقه نمی کنه. – میوه‌ها رو براتون بیارم؟ – نه می‌خوام برم پیش آقای کرگدن. خودم یواش‌یواش می‌برم…
کافه‌ی آقای کرگدن مثل همیشه شلوغ بود. خانم نون چشم گرداند و خیره شد به هشت‌پایی که لنگ‌های دراز چسبناکش را از توی تنگ پر از آبش درآورده بود و با خرچنگ پیر بدقواره‌ای کارت بازی می‌کرد و همزمان با پای دیگری سیگار چاق می‌کرد. – تو هم سیگار گل سرخ می‌خوای؟ داریم ها! – سلام آقای کرگدن… – سرخوش به نظر می‌آیی… آقای کرگدن به پادوی کافه چیزی گفت و برگشت سمت خانم نون و از پشت پیشخان باهاش دست داد. – دارم یه بیزینس کوچولو شروع می‌کنم باز…یه کم حالم بهتره… – همون کار قبلی؟ – آره… – خوب شد نونِ عزیز…من همیشه میگم با اینکه دست زیاد شده هنوز که هنوزه هیچ‌کس رو دست تو بلند نشده. کارت همیشه خیلی تمیز بود من کیف می‌کردم. عین یه کارِ دستی فوق‌العاده. هنر به خرج می‌دادی… – خب! الآن تجربه‌ام بیشتر هم شده. طرح‌های جدیدتری تو سرم هست…دارم رو یه سری پروژه جدید کار می‌کنم. رو یه سری نمونه… – فوق‌العاده. کارِت که راه افتاد خبر بده یه سفارش دارم… -عالی. دشتِ اول. حسابی بهت تخفیف می‌دم آقای کرگدن.
 آقای کرگدن سعی کرد لبخند بزند ولی صورت چرمی‌اش فقط تکان خورد. بعد دستش را برد سمت شاخ جلویی سرش و خاراندش. –الان براتون چیز کیک با طعم آبغوره آماده می‌کنم…آه می دونم! تو ظرف ضدعفونی شده – واقعاً گشنمه. دید کرگدن‌ها کم است. همین بود که خانم نون فکر کرد تا آقای کرگدن یواش‌یواش چیز کیک آماده کند او وقت دارد که روزنامه را ورقی بزند و چرتی هم روش. دستمالی از جیبش درآورد صندلی و میز را پاک کرد و نشست. روزنامه را برگرداند. صفحه‌ی حوادث. – خود را در مقابل جنون ملخی مصون کنید! این بیماری کشنده چند روزی است به شکل اپیدمیک در شهر گسترش یافته. … دل خانم نون آشوب شد. روزنامه را تا کرد و انداخت روی صندلی کناری. بعد از میان دود و همهمه‌ی کافه خیره شد به خیابان که یواش‌یواش تاریک می‌شد. ارابه‌های نقره‌پوش توی آسمان رژه می‌رفتند…آه کشید.


***


یک ساعت و سی و نه دقیقه طول کشید تا خانم نون راه کوتاه کافه تا خانه‌اش را لنگ‌لنگان طی کند. جلوی آپارتمان زهوار در‌رفته نفسی تازه کرد و آرام‌آرام سعی کرد از پله‌ها بالا برود. راه‌پله همیشه بوی شاش و رزماری با هم می‌داد. همین دل و روده‌ی خانم نون را توی هم پیچ می‌داد. هر عصر یک بار ماده‌ی ضدعفونی می‌ریخت روی پله‌ها ولی باز کثیف بود و باز همه چیز بو می‌داد. دیوارها طبله کرده بود. هیچ‌کس نبود که بخواهد همچین خانه‌ی کهنه‌ای را بازسازی کند. کسی هم اگر بود پولش را نداشت اگر داشت که اینجا زندگی نمی‌کرد. خانم نون فکر کرده بود بیزینسش که راه بیفتد سر شش ماه می‌تواند جمع کند و از این خوکدانی بزند بیرون. – هشتاد و سه…هشتاد و چهار… هشتاد و پنج …هشتاد و پنج پله تا در خانه‌ی خانم نون. خانم نون در را باز کرد خودش را کشید وسط تاریک‌روشنی اتاق و سبد سنگینش را انداخت روی زمین. عرق صورتش را پاک کرد و دستی کشید روی موهای خاکستری در هم فرو رفته‌ی روی پیشانی.
نگاه کرد به رویِ کابینت‌ها. – باز لک افتاده…دستهاش را شست و روی کابینت را پاک کرد. نشست روی صندلی کنار پنجره. کسی خیلی دور ساز غریبی می‌نواخت. خانم نون فکر کرد شبیه سازهای ضربی است اما نه! سیم دارد انگار. سیم داشت یا نداشت؟ این را دویست و نود و سه بار از خودش پرسید. باد کم‌حالی می‌وزید. درز پنجره را باز کرد و خیره شد به لاک همسرش آقای لاک‌پشت که گذاشته شده بود توی یک آکواریوم به نهایت تمیز روی طاقچه. – من از یه لاک‌پشت هم بیشتر عمر کردم ها… بعد نفسش را سخت داد توی ریه‌اش. – اوووف… بلند شد از روی میز کنار آشپزخانه تکه‌ای کاغذ برداشت و چیزی نوشت رویش. پنجره را کاملاً باز کرد و آویزان شد ازش. – هووووووووی کبوتر! کبوتر چابکی نشست روی رف پنجره. – حواست باشه دیروز رف‌ها رو شستم ها… – امری بود؟ – بیا این یادداشت رو برسون به خانم روباه…به خود خودش‌ها… – الان که نصفه شبه. باشه خب…


***


با تق‌تق در از خواب بیدار شد. – الان می‌آم… این «الان می‌آم» نیم ساعت طول کشید. تا دستهاش را پاک کرد و لنگ‌لنگان رساند خودش رو دمِ در. صبح به خیر… پیغام داده بودین حالتون خوب نیس… – آه خانم روباه! خیلی مریضم! خوب شد اومدی… خانم روباه پالتو پوستش را پرت کرد روی کاناپه. – تو هیچ‌وقت مرتب نمی‌شی… برو دستات رو بشور… تا خانم روباه دستهاش را بشورد و رختش را بگذارد روی جالباسی؛ خانم نون یواش‌یواش بساط قهوه‌ی نیلی‌رنگ وارداتی از مناطق حاره را جور کرد. – خب چی کارم داشتین؟ – آقای عنکبوت خوبه؟ – اووووه دست رو دلم نذارین همه‌ش دعوامون می‌شه… -‌من از اول هم به ازدواج یه عنکبوت با یک پستاندار خوش‌بین نبودم… – در واقع مدت‌هاست به هم کاری نداریم جز همین که دعوامون بشه… – قهوه با شکر؟ -‌بله… –‌من دستام می‌لرزه خودت از توی اون قفسه شکر رو بردار… – این؟  – بله…
خانم روباه ظرفی که با خط کج و کوله‌ای روش نوشته بود: «ج.م.ک» برداشت و یک قاشق از محتوی تویش ریخت توی قهوه‌اش. – عنکبوت‌ها غذای گندیده می‌خورن، هر چی می‌خورن، هر جا کارشون رو می‌کنن…گاهی این‌قدر عصبانی میشم که با همین پنجه‌هام… آه… باید زودتر از دستش خلاص شم… – زبونتو گاز بگیر… –چقدر شکمم درد می کنه…
خانم روباه خم شد روی بدنش. – اوووه اگه می خوای استفراغ کنی اینجا این کارو نکن… لطفاً… دیر شده بود اما مایعی لزج و صورتی از گوشه‌ی لب پشمالوی خانم روباه چکه کرد و بعد تلپی ولو شد روی زمین. – آه…خونه مو کثیف کردی. خانم نون دستش را کش داد و لوله‌ی بزرگی که به گوشی بزرگ‌تری ختم می‌شد را گرفت توی دستش. – آمبولااااااانس…


***


آقای سوسریِ مأمور اورژانس برای خانم نون توضیح داد که مهمانش دچار جنون ملخی شده و احتمالاً تا سه ساعت و پانزده دقیقه دیگر خواهد مُرد. خودِ مأموران اورژانس با دستکش‌های مخصوص کثافت‌کاری خانم روباه را از روی زمین جمع کردند. –خانم نون! شما هم زیاد حالتون خوب نیست‌ها… چرا پاهای آماس کرده تون رو درمان نمی‌کنید؟ راستی! شش روز دیگه مراجعه کنید برای آزمایش باکتریایی ویروسِ جنون ملخی… – آخرش باکتریه یا ویروس؟ – اوههه…پیش خودتون باشه! ناشناخته است و به شدت واگیردار. – چرا تلویزیون چیزی نمی‌گه در موردش؟ فقط روزنامه‌ها… – خب می‌ترسن باعث هراس عمومی بشه! حالا دوزیست‌ها و خزنده‌ها یه طرف ولی وال‌ها و فیل‌ها و شیرها رو نمی‌شه کنترل کرد… – چه خوب… – چی؟ -آآآه همین‌که به فکر هراس عمومی هستن…- بله! مواظب خودتون باشید.
خانم نون در را بست و از توی سینه‌بندش لوله‌ی کوچکی درآورد که رویش نوشته شده بود «ضد جنون م.». دو قرص را یکجا انداخت بالا، جوید و فرو داد.


***
 

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (19)