سیمای شر زیر نقاب روشنفکرانه

۱۸ اسفند ۱۳۹۵
شیطان که عقیم نیست!
روشنفکر ایرانی با ایستادن در جایگاه همه‌چیزدانی و دانای مطلق و بخوانیم عقل کل اگر پایش به بارگاه کبریایی قدرت کشیده شود که گاه کشیده شده است به جباری تیغ در دست بدل می‌شود که کالیگولاوار می‌خواهد ماه را از آسمان به زیر بکشد. او انگار هیچ وقت به نظام بیناذهنی باور ندارد. فهم بین‌الاذهانی برای او کشکی نیست که بخواهد وقت بر سر آن بگذارد و آن را بسابد. تفسیر او همواره بهترین و کاراترین تفسیر است. فهم او برین است و ایستاده بر چکاد بر ریش همه می‌خندد که چرا از دشت بی‌فرهنگی و جهالت خارج نمی‌شوند. نگاه او حتی به جامعه‌اش هم ترحم‌برانگیز است.

قربان عباسی: بگذارید بحث خود را با یک مفهوم کلیدی در باب فهم انسانی آغاز کنیم. مفهوم افق انتظار (Horizon of Expectation) که هانس روبرت یاس از چهره‌های اصلی مکتب کنستانس در نگره «زیبایی‌شناسی دریافت» به کار برد. اصطلاحی که جز او فیلسوفی چون کارل پوپر و جامعه‌شناس مشهور، کارل مانهایم هم آن را به کار برده‌اند. درواقع کاربست این اصطلاح ما را با میراث غنی پدیدارشناسی و هرمنوتیک گره می‌زند. میراثی که در چارچوب آن ادموند هوسرل، مارتین هایدگر و هانس گئورگ گادامر برداشت نویی از مفهوم افق به کار گرفتند. گادامر به ما یاد داد که «افق» جزو اساسی یک موقعیت تفسیری است. افق بیان‌گر جایگاهی است که امکان دیدن را محدود می‌کند و از موقعیت‌مندی ناگزیر و لاجرم ما در جهان ناشی می‌شود. ما همواره در یک جایگاه یا در یک افق قرار نمی‌گیریم افق جایگاهی ثابت و ایستا نیست بلکه موضع مدام تحول‌یابنده‌ای است که ما به آنجا حرکت می‌کنیم و البته این افق نیز مدام و مکرر با ما در حرکت است. افق است که پیش‌داوری ما نسبت به موقعیت را تحت تأثیر قرار می‌دهد زیرا این پیش‌داوری‌ها افق را بازنمایی می‌کنند که ورای آن را ما نمی‌توانیم ببینیم. درک این موضع نباید چندان غامض باشد که روشنفکر ایرانی با دستپاچگی تاریخی‌اش عاجز از فهم آن باشد. جواد نامی را در نظر بگیرید که در اتاق کارش نشسته و از پنجره رو به غربش به بیرون نگاه می‌کند او همزمان نمی‌تواند پشت سرش را هم نگاه کند و اگر بخواهد چنان کند باید گردن خود را کامل بچرخاند. صدای آژیر آمبولانسی را می‌شنود که از حوالی خیابان به گوش می‌رسد جواد به هیچ‌وجه نمی‌تواند با قطعیت اعلام کند که دقیقاً چند نفر زخمی و بیمار در آمبولانس است، پیر هستند یا جوان، زن هستند یا مرد و اگر جسورانه احتمال بدهد که به هر حال آمبولانسی هست نمی‌تواند با ضرس یقین ادعا کند که صدا صدای آمبولانسی است که بیمار یا زخمی به بیمارستان می‌برد چون از یک افق خاصی به بیرون نگاه می‌کند و درک ما از بیرون همواره در گروه این موقعیت‌مندی است. چه بسا راننده شیطان بلایی باشد که برای رسیدن به آغوش همسرش از سر شیطنت صدای آژیر را بلند کرده تا در ترافیک گیر نیفتد. ما همواره گرفتار موقعیت هستیم و همواره بیرون از موقعیت‌های دیگر؛ و لذا قضاوت ما درباره موقعیت‌های دیگر تا اطلاع ثانوی فقط در حد یک حدس و گمان است درک این مفهوم ساده می‌تواند ما را به یک فروتنی در حوزه دانش و شناخت رهنمون کند. گادامر فهم (verstehen) را به مثابه ادغام افق یک شخص در افقی دیگر تعریف می‌کند خواه این دیگری یک متن باشد و خواه یک شخص؛ و اساساً دکارت بسی بیش از همه این‌ها به پیچیدگی و غموض جهان پی برد فهمید که یک تن نمی‌تواند بار سنگین علوم و فهم جهان را به دوش بکشد. کاری است ناشدنی و باید این جهان را تکه تکه نمود و به هرکس بخشی را برای مطالعه و کشف آن اهدا نمود. فیزیک‌دان، شیمی‌دان، طبیعی‌دان، ریاضی‌دان و قس‌علی‌هذا هر یک از افق خاص خود به جهان می‌نگرند و تنها در سایه ادغام افق‌های این‌ها است که می‌توان به درکی نسبی از جهان نائل شد. در زمانه ما تخصصی‌شدن علوم و حتی در حوزه جامعه‌شناسی تخصصی‌شدن کار به قول ماکس وبر، افق‌های معنایی متعدد و کثیری را فراهم آورده است که درک جامعه و جهان را صد برابر پیچیده‌تر می‌کند. در جهان امروز و تخصصی‌شده علوم صحبت از متخصص انگشت بزرگ پا است و نه متخصص پا. متخصص کتف راست است نه متخصص کتف. دیگر گذشته است زمانی که پیرمرد عطار و رمال و دعانویس سر کوچه خود را حکیم و علامه الهی جا بزند. موجب ریشخند‌گری و تمسخر است کسی ادعای بحرالعلوم بودن را داشته باشد. روشنفکری ایرانی در درک این ساده‌ترین اصل حیات در جهان معاصر عاجز مانده است. از موضع علامه دهر بودن و همه‌چیزدانی به زمین و زمان نسخه می‌پیچید. هم تاریخ‌شناس است هم فیلسوف، هم جامعه‌شناس است و هم ادیب با ذهنی مغشوش و مشوش که تلاطمات مرگبار آن را در زبان مشوش، تهی‌مایه، لیچارگویی‌های بی‌حد و حساب می‌توان بازیافت. دانای کل مطلقی است که از آسمان خیال بر همه چیز می‌نگرد می‌تواند و حق هم دارد هرچقدر دلش می‌خواهد در آسمان خیال چون مرغان عطار در پی سیمرغ حقیقت بال بزند اما نباید فراموش کند که در عالم واقعیت افق دید او حتی در حالت ایستاده از قد چشمانش فراتر نخواهد رفت. آنچه روشنفکر ایرانی از آن رنج می‌برد همین واقعیت‌گریزی دهشتناک و تعجب‌برانگیز است. مطالعه تبار روشنفکری ایران نشان می‌دهد که این یک بیماری فراگیر بوده است. چیزی که در میان نبوده همین واقعیت بوده است. گریز از واقعیت و نادیده گرفتن آن عین بیگانگی است. روشنفکر ایرانی با ایستادن در جایگاه همه‌چیزدانی (Mr. Know all) و دانای مطلق و بخوانیم عقل کل اگر پایش به بارگاه کبریایی قدرت کشیده شود که گاه کشیده شده است به جباری تیغ در دست بدل می‌شود که کالیگولاوار می‌خواهد ماه را از آسمان به زیر بکشد. او انگار هیچ وقت به نظام بیناذهنی باور ندارد. فهم بین‌الاذهانی برای او کشکی نیست که بخواهد وقت بر سر آن بگذارد و آن را بسابد. تفسیر او همواره بهترین و کاراترین تفسیر است. فهم او برین است و ایستاده بر چکاد بر ریش همه می‌خندد که چرا از دشت بی‌فرهنگی و جهالت خارج نمی‌شوند. نگاه او حتی به جامعه‌اش هم ترحم برانگیز است نه از سر شفقت که از سر ترحم می‌نگرد و لذا نگاه او هم هیچ وقت نمی‌تواند زیبایی‌شناسانه باشد. خودمطلق‌انگاری خصیصه بارزی است که روشنفکری ایران نتوانسته است از آن بگریزد. نمره‌ای که داده است یا بیست بوده است یا صفر. دیگری یا سیاه است یا سفید، یا زنگی زنگ است و یا رومی روم، دوست است یا دشمن، زنده است یا مرده، خودی است یا بیگانه، مؤمن است یا کافر، حالت میانه‌ای در میان نیست. اگر موافق رأی عقل کل باشی دوستی در میان دوستان و اگر خرده انتقادی باشد به ابژه بیزاری بدل خواهی شد به موجودی دشمن‌خوی، نادان، ابله، بی‌سواد، نخوانده‌ملّا‌شده، مکتب‌ندیده و مصداق عینی این ضرب‌المثل فارسی که «بکوب بکوب همان است که دیدی». حقیقتی است امروزه عیان که علم روان‌شناسی و تربیت آن را بر ما آشکار کرده است. رابطه بین فکر (thought)، احساس (feeling) و کنش (acting) رابطه‌ای است که حقیقت وجودی ما را بیشتر عیان می‌کند. معلمی را در نظر بگیرید که وارد کلاس می‌شود. شاگردی را می‌بیند که نظم مد نظر او را به هم زده است. دو نوع فکر متفاوت در سر او می‌توان دو نوع احساس متفاوت و نتیجتاً دو نوع رفتار-کنش متفاوت هم ایجاد کند.
معلم: لعنتی باز می‌خواهد نظم کلاس را به هم بزند حالش را می‌گیرم (فکر). احساسی که این فکر در او برمی‌انگیزد عصبانیت است. عصبی می‌شود از کوره در می‌رود؛ و این احساس عصبانیت باعث می‌شود که وارد رفتار خشونت‌آمیز بشود و احتمالاً دانش‌آموز بخت‌برگشته را به بیرون از کلاس پرت کند یا در نمونه مدرنش که اخیراً دیدیم مداد را در سر دانش‌آموز بکوبد و فروبرد؛ اما مورد دومی هم هست.
معلم: من نمی‌دانم چه چیزی او را عذاب می‌دهد که دانش‌آموز من چنین متلاطم است. (فکر) احساسی که معلم با گفتن این جمله خواهد داشت احساس محبت و شفقت و همدردی است؛ و عمل یا رفتاری که از او سر می‌زند تقاضا از دانش‌آموز برای هم‌صحبتی و دیالوگ و احتمالاً کشف درد و رنج‌مویه‌های او خواهد بود. اندیشه احساس برمی‌انگیزد و احساس به کنش یا رفتار منتهی می‌شود. روشنفکر ایرانی نشسته بر جایگاه کبریایی و موضع همه‌چیزدانی خود نگاهش از بالا به پایین است. دیگری همواره پست و فرومایه است. دیگری کسی است که می‌خواهد او را از تخت و اریکه خود پایین بکشد. جاهلی است که می‌خواهد ادا و اطوار آدم‌های دانشمند را دربیاورد؛ و این البته ریشه‌ای تاریخی دارد. ستیز بین وزرای عاقل و دعوای دیرینه مشاوران پادشاهان سرنمون خوبی است برای مطالعه این نوع رفتار و کنکاش در چرایی دیگری‌ستیزی در میان عقلای قوم. ابتدا به زبان نرم وارد کارزار شده است تا به مداهنه رقیب از میدان به در برد. اگر سن و سالی داشته است مکرر تکرار کرده است احترام بزرگ‌تر واجب است. بزرگ‌تری گفته‌اند و کوچک‌تری. آنچه جوان در آیینه می‌بیند پیر آن در خشت خام بیند. موهایش را در آسیاب سفید نکرده است. آری بی پیر مرو در خرابات، گر اسکندر زمانی و اگر هیچ یک افادتی نکرده است به ریشخندی تکرار کرده است که دود از کنده برخیزد. زبانی غیر دموکراتیک و ایلیاتی و شبانی. احترام واجب است اما کدام احترامی می‌تواند یک‌سویه باشد. احترام مبتنی بر شناسایی و شناخت طرف مقابل و به رسمیت‌شناسی اوست. تو که دیگری را به رسمیت نمی‌شناسی چگونه انتظار داری دیگری در برابر تو به حرمت عمل کند؛ اما به ظاهر روشنفکر ایرانی به تأسی از رفتار شاهانه و ارباب خود راه‌حل این را نیز یافته است. راه ارعاب و تهدید. یک آشی برایت بپزم یک وجب روغن رویش باشد. به روز سیاه می‌نشانمت. حالا به من دندان می‌نمایی. ظاهراً سرت به تنت زیادی می‌کند. کاری نکن تکه بزرگتان گوشتان شود. داغش را به دلت خواهم گذاشت و البته شخص او هم کافی نیست. مادرش را هم باید به عزا بنشاند.

 مشکلات اقتصادی را باید به اقتصاددانان سپرد. مشکلات فرهنگی و تربیتی را بایست به متخصصان این عرصه واگذاشت. مشکلات روان‌شناختی جامعه را باید به روان‌پزشکان و روان‌شناسان اجتماعی سپرد. تخصیص کار خصیصه جامعه مدرن است و اگر روشنفکری و فیلسوفی هنوز این واقعیت مدرن را درنیافته است و اگر هنوز خود را در کوچه‌های بن‌بست سیاست‌نامه و قابوس‌نامه و کلیله و دمنه و در عالم مثال و انوار سهروردی به کشف عجایب و غرایب اشتغال داشته است باید به حالش زار گریست

دور نرویم از زمانه محمدشاه قاجار بیاغازیم که چون به پادشاهی می‌نشیند وزارت خود را به پیشکارش میرزا ابوالقاسم قائم مقام فراهانی می‌دهد وزیری با تدبیر که در انشای نثر فارسی بعد از سعدی بی‌نظیر بود حسودان و رقیبان و معاندان او غرور او را بهانه قرار داده و درصدد از میان بردن او افتادند آن‌قدر به گوش محمدشاه خواندند که حاج میرزا عباس ایروانی معروف به حاج میرزا آقاسی فرمان کشتن او را از شاه گرفت محمدشاه قائم مقام بخت‌برگشته را از باغ لاله‌زار که مقر صدراعظم بود به باغ نگارستان احضار کرد و بی‌آنکه او را به حضور پذیرد در آنجا حبس نمود و در شب آخر صفر همان سال به حکم شاه وی را با دستمالی خفه کردند و جالب‌تر این‌که او را در کنار مرقد حضرت عبدالعظیم در محلی که معروف به قبر ابوالفتح رازی است به خاک سپردند. سرنوشت امیرکبیر نیز از یاد نرفته است که چگونه دشمنان وی و سرسلسله ایشان مهد علیا در گوش شاه خواندند و خواندند تا حاج علی‌خان حاجب‌الدوله که مأمور ابلاغ حکم قتل او بود وی را در حمام فین کاشان با گشادن شریان بازوی او به قتلش رساند و باز هم جالب‌تر جسدش را به عراق برده و در کربلا به خاکش سپردند. رقابت و ستیز بر سر تصاحب قدرت است؛ و در این راه هر قساوتی ممکن است. باید همواره تیغت برّا باشد؛ که سعدی‌اش نیک یادشان داده است «برو شیر درنده باش ای دغل، مینداز خود را چو روباه شل» که دنیا دنیای زور است و جنگ دو سر دارد؛ که جنگ اول به از صلح آخر و دمی نیندیشیده است که چرا صلح اول بهتر نباشد. کوچک‌ترین مخالفتی مستوجب مرگ بوده است. قبل از آن‌که دشمن بر تو شام خورد تو بر وی چاشت بخور؛ که دشمن هرگز دوست نگردد! و جواب ناخدا با ناخدا توپ است در دریا؛ و چو دشمن چوبه دست آمد و مغلوب تو شد حکم خرد آن است که امانش ندهی. چرا؟ چون «چو نرمی کنی خصم گردد دلیر» و دشمن به ملاطفت دوست نگردد بلکه طمع زیاده کند. کوچک‌ترین مجالی برای گفتگو و هم پرسه نیست. چون هر کس خود را عقل کل می‌داند و دانای مطلق تیغ هم که در دست دارد رسانه هم که دارد باید یکی را به خنجر گلو برید و دیگری را ز خانمان افکند. فقط نباید به دیگری مجال داد سر بلند کند و اعلام حضور کند لجن مالش کنید. آفتاب را به گل ‌اندود کنید. تهمت بزنید اگر همسو و موافق نیست و جهان را از منظر و افق خاص خود نگاه می‌کند باید از میدان بدر برد. مزدکی، زندیق، گبر، مرتد و کافر، غرب‌زده، اجنبی، چپ، عامل نفوذ، عامل بورژوازی، عامل سرمایه‌داری غرب، و… افترا که کنتور ندارد. تا می‌توانی نعل وارونه بزن. شیطان که عقیم نیست. این قصه سر دراز دارد.
رقیب دشمن است. مخالف و حتی منتقد را باید به گرزی گران سر بکوفت. این اگر منطق بنیادین اصحاب قدرت بوده است لکن فقط محدود و معطوف به تاجداران نبوده است. در خوی و خصلت وزرا و مشاوران دربار نیز ریشه دوانده است. در صاحبان رسانه‌های انحصاری نیز نمود عینی دارد. کسانی که از موضع علامه دهر بودن مکرر بر شیپورهای حقیقت کاذب خود می‌دمند؛ اما بخت با آن‌ها یار نبوده است که این بار میلیون‌ها شیپور در سراسر جهان هم‌زمان به صدا درآمده است دیگر کسی گوشش بدهکار ادعاهای مضحک فیلسوفی علامه دهر نیست و نتواند بود. یا روشنفکری که بخواهد نسخه بپیچد و بر هزاران درد بی‌درمان یکجا یک نسخه شفابخش صادر کند. مشکلات اقتصادی را باید به اقتصاددانان سپرد. مشکلات فرهنگی و تربیتی را بایست به متخصصان این عرصه واگذاشت. مشکلات روان‌شناختی جامعه را باید به روان‌پزشکان و روان‌شناسان اجتماعی سپرد. تخصیص کار خصیصه جامعه مدرن است و اگر روشنفکری و فیلسوفی هنوز این واقعیت مدرن را درنیافته است و اگر هنوز خود را در کوچه‌های بن‌بست سیاست‌نامه و قابوس‌نامه و کلیله و دمنه و در عالم مثال و انوار سهروردی به کشف عجایب و غرایب اشتغال داشته است باید به حالش زار گریست. جامعه‌شناسی علم بحران است بحران‌های مدرنیته. کارل مارکس، ماکس وبر، امیل دورکیم، زیمل، و ده‌ها جامعه‌شناس کلاسیک و مدرن دیگر در پاسخ به بحران‌های مدرنیته و وجه تخریب‌گرایانه آن هشدار داده‌اند. فیلسوف ما محدود به افق خاص خود یکجا گردن همه را به تیغ می‌زند و با تمسخر علم جامعه‌شناسی را به لاطائلات روشنفکرانه تقلیل می‌دهد؛ و استاد را به شبه استاد. خودبزرگ‌بینی و نخوت روشنفکرانه کار خود را کرده است جامعه را با میدان نبرد یکی گرفته است. هل من مبارز می‌طلبد و رجزخوانی می‌کند که قوت پشه نداری چنگ با پیلان مزن؛ و چون خود را مهتر و سرور همه علوم می‌پندارد اعلام می‌کند هرآن کهتر که با مهتر ستیزد چنان افتد که هرگز برنخیزد و جوانک‌های خام بی‌تجربه و سفره‌نشین عظیم‌الشأن نیز در گروه کر هماوایی می‌کنند که مشت به سندان نزنید و نشیمن خود را با شاخ گاو درنیندازید؛ و چون عاشق سنت و ادبیات کلاسیک ایرانی هم هستند یک‌صدا رجز می‌خوانند که گرچه کس بی اجل نخواهد مرد تو مرو در دهان اژدها. بله ابله آن‌کس که به خواری جنگ با خارا کند. چه خواجه‌اش نیز گفته است «پنجه نهان کن چو به شیران رسی». هم پرسه، گفت‌وگو و حتی گفت‌وشنود محلی از اعراب ندارد مگر اینان کیست‌اند که با عنقا پرواز کنند. مورانی هستند که به مصاف مار شتافته‌اند و به قول فرخی معلوم است که نیاید ز صد مورچه فعل ماری؛ و گاه آن‌قدر شأن خود را والا می‌بینند که با زبان بی‌زبانی خطاب به دیگری که فقط از زاویه دید خاصی به معضل نگاه می‌کند به ناخن تحقیر صورت منتقد می‌خراشد. زبان روشنفکران ایرانی زبان ستیز و مخاصمت بوده است زبان تخریب و ویرانی. گاه خود را چنان در مقام و مرتبت بالا می‌بیند که بیان می‌دارد «با اهل زمانه صحبت از دور نکوست» چرا؟ چون بسی ابلیس آدم‌روی هست پس به هر دستی نشاید داد دست؛ که از قدیم گفته‌اند دیگ شراکت نمی‌جوشد و دلا خو کن به تنهایی که از تن‌ها بلا خیزد. روشنفکر زمانه انگار هیچ فرقی با گدای سر کوچه نداشته است که گدا گدا را نمی‌تواند ببیند و حمامی حمامی را. روشنفکر ایرانی کر است نه در معنای فیزیولوژیک آن‌که در معنای روان‌شناختی و جامعه‌شناسانه آن. هر آنچه را که لازم است می‌داند. پس گزافه سخن را نباید شنید. دیگری یک گزافه‌گوست. چپ باشد یا راست فرقی هم نمی‌کند. دیگری سفله تمام عیار است و چو با سفله گویی به لطف و خوشی/ فزون گرددش کبر و گردن کشی. بزرگان را نشاید که با خردان نشینند. باید همواره چند پله‌ای بالاتر بنشینند و جلوس کنند. تنوع، تکثر، دگراندیشی و اشتباه دید در قابوس و قاموس این‌ها معنا ندارد انسان یا چون خود او معصوم است و علامه دهر و همه‌چیزدان یا بخت‌برگشته‌ای سفله و ابله و بی‌سواد و بی‌ذوق. زبان زبان تهدید است و ارعاب. کافی است به اساتید عظیم‌الشأن نقدی وارد کرد چوب و فلک آماده است و در انتظار تو. این فقط شاه و استبداد و عمله‌اش نیست که چوب در آستین می‌کند روشنفکر ایرانی نیز شتر را با نمد داغ می‌کند کاری می‌کند که آهو سم بیندازد. داغ و درفش مهیاست و آخر گذر پوست به دباغ‌خانه. شمع آجینت نکند پوست از سرت خواهد کند. مهم نیست در سده بیست و یکم میلادی به سر می‌برد ذهن او به جهانی افسون‌شده بند است او هنوز قرابتی با مفهوم جهان افسون زدایی شده ندارد. هیچ‌چیز هم مقدس نباشد استاد که مقدس است. گفتند کی آمدی؟ گفت پس‌فردا. گفتند که پس‌فردا که هنوز نیامده گفت پیش افتادم که پس نیفتم. روشنفکر ایرانی هنوز از کوچه خانقاه بیرون نیامده است. مرید می‌طلبد و مراد. مهم نیست فلسفه خوانده یا نخوانده بی‌پدر که نباید بود. نوچه بودن بهتر از هیچ‌کس نبودن است. باید آنی را بلغور کرد که استاد می‌فرمایند. باید بر مراد مریدان سخن گفت و مریدان نیز باید تابع مراد باشند که امیر خسرو گفت هرچه پسندیده آید آن خوش است. مگسی که استاد پروار دهد شاهین است؛ و اگر آقایت را سوار الاغ دیدی بگو عجب اسب قشنگی است که چاپلوسان را هم در عزا جا است و هم در عروسی. باد در آستینش بکنید شاه و فیلسوف و روشنفکرش هم فرقی نمی‌کند که پیر نمی‌پرد مریدان می‌پرانند. پس ریش و قیچی را بسپارید به دست ایشان، به دست دیگری بزرگ. ما حلقه‌به‌گوشیم و جان‌نثار. خاک پای همایونی و نوکر خانه‌زادیم و چاکر آستان. باز کز دست استاد پرد صید او عنقا بود قدمش همیشه روی تخم چشم ماست.
دموکراسی از برابری خیزد و از شأن و حرمت برابر. نظمی است افقی و نه عمودی. اختیار ما هم دست شماست. امر بفرمایید قربان شما بروم تصدق شما بشوم فدای شما بگردم نوکرم نمک‌پروده‌ام و امر امر شماست بنده‌نوازی فرمودید این زبان نه زبانی است که دموکراسی از دل آن برخیزد زبانی است مریدپرورانه و مرادستایانه.
تاریخ روشنفکری ایران پر است و مملو است از همین نوچه پروری. فردید و جلال و شریعتی و سروش و سید جوادش هم فرقی ندارد و تضمینی نیست که فردا نیز جز این باشد به قول بیضایی ما همه کرم‌های یک لجن‌زاریم لجن‌زار استبداد. خودرأیی. خودخداپنداری. زبان ما در بهترین و شفقت‌آمیزترین حالت زبان اندرزست و پند و نصیحت. دیگری همواره صغیر است. من قیم او هستم. باید این‌ها را به صراط مستقیم هدایتشان کرد این مغضوبان علیهم را. به پند و اندر و نشد با توپ و تشر!
زبان زبان ایلیاتی است و فلسفیدن هم فلسفیدن به زبان شبانی. استعاره چوپان و گله چنان‌که بود حاکم است. استعاره شبان و رعیت. یک سر و یک تن. زبان روشنفکر ایرانی هنوز از این عارضه رنج می‌برد از عارضه خودبزرگ‌بینی، خودعلامه‌دانی و بسیار با فروتنی فلسفی فاصله دارد. لوگوس از آن کسی نیست از آن همگان است. تصور این‌که همه دانش جهان در ذهن من چپانده شده است تصوری است که سر به جنون می‌ساید به بلاهت و دستاورد آن جز ریشخند خدایان نیست که بر دو کس نبخشیده‌اند آن‌که راه غرور پیمود و آن‌که راه انزوا. روشنفکر ایران ملعون این بارگاه است. نشانه‌های این لعن را پی خواهیم گرفت.

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (31)