سانسورچی، قاضی ادبی نیست

۳۰ اسفند ۱۳۹۵
گفت‌وگو با جمشید برزگر شاعر و روزنامه‌نگار
هیچ مشخصه‌ای، چه ویژه و چه ناویژه، نمی‌تواند و نباید دلیل سانسور شود یا باشد. از آن فراتر، اصولاً نباید مقوله‌ای به نام «اخذ مجوز» در کار باشد. سانسورچی، قاضی ادبی- هنری نیست و ذاتاً و اساساً حق قضاوتی ندارد، چه اثر واجد مشخصات ویژه باشد و چه نه.

فیروزه رمضان زاده: جمشید برزگر، شاعر، نویسنده و روزنامه‌نگار ایرانی، زاده ۲۹ مرداد ۱۳۵۰ در همدان است. این نویسنده که روزنامه‌نگاری را از سال ۱۳۷۰ آغاز کرد نخستین کتابش در سال ۱۳۷۳ منتشر شد.
از او سه کتاب شعر «در آفتاب دویدن»، «یک‌عمر راه بر خود بریدم» و «مثل پرنده درخت را فراموش می‌کنی»، ده‌ها داستان و نقد ادبی، صدها مقاله و تحلیل سیاسی منتشر شده است.
او همچنین هفت فیلم مستند درباره زندگی و آثار شاعران و نویسندگانی چون سیمین بهبهانی و محمود دولت‌آبادی ساخته است.
 چهارمین کتاب شعر جمشید برزگر، «روزنامه تعطیل» که در سال ۱۳۷۹ موفق به دریافت مجوز نشر نشده بود در اردیبهشت ۱۳۹۵ از سوی نشر «اچ اند اس مدیا» در لندن منتشر شد.
به بهانه انتشار این کتاب، درنگ با این شاعر گفتگویی انجام داده است که می‌خوانید:

 

آقای برزگر، کتاب «روزنامه تعطیل» چه مشخصات ویژه‌ای دارد که وقتی در ایران بودید موفق به دریافت مجوز انتشار آن نشدید؟
خب، این سؤالی است که وزارت ارشاد اسلامی و اداره سانسور آن و مسئولان سانسور در جمهوری اسلامی باید به آن جواب بدهند. پاسخ دادن به این سؤال، کار نویسنده، شاعر، یا هیچ هنرمندی نیست که کارش فقط و فقط آفرینش خلاقانه آزاد است یا باید باشد. درواقع، نه‌تنها پاسخ دادن بلکه اندیشیدن به این سؤال، تداوم سانسور در ذهن نویسنده و آفرینشگر است و تکمیل آن؛ زیرا ناخودآگاه به سانسور رسمیت و مشروعیت می‌بخشد و می‌پذیرد که «مشخصات ویژه» یک اثر می‌تواند دلیل و توجیه سانسور باشد؛ یعنی چه؟ یعنی در این وضعیت، خواسته یا ناخواسته بحث بر این سر خواهد بود که آیا اولاً آن مشخصات ویژه در یک اثر وجود دارد یا نه؛ و ثانیاً، آیا این مشخصات ویژه می‌تواند یا باید مشمول سانسور شود یا خیر. از نگاه من، هیچ مشخصه‌ای، چه ویژه و چه ناویژه، نمی‌تواند و نباید دلیل سانسور شود یا باشد. از آن فراتر، اصولاً نباید مقوله‌ای به نام «اخذ مجوز» در کار باشد. سانسورچی، قاضی ادبی- هنری نیست و ذاتاً و اساساً حق قضاوتی ندارد، چه اثر واجد مشخصات ویژه باشد و چه نه. خب، این پاسخ من به عنوان کسی است که شعرهای روزنامه تعطیل را نوشته؛ اما ورای این پاسخ، شوربختانه واقعیت سهمگینی وجود دارد.
من، نه به عنوان کسی که آن شعرها را نوشته، بلکه به عنوان یک نفر سوم، فرض کنید خواننده آن شعرها، می‌توانم نظر و حدس و گمان خودم را بگویم و آرزو کنم که ذهن من این توانایی را داشته باشد که جای این دو، یعنی نویسنده و خواننده را با هم درنیامیزد و از نتیجه فاجعه‌بار تداوم سانسور در نویسنده بپرهیزد.
حالا که سال‌ها از زمان سرودن شعرهای روزنامه تعطیل گذشته، وقتی که این شعرها را می‌خوانم می‌بینم آن شعرها روایت دیگری از آن روزگار و در معنایی عام‌تر از تاریخ ما هستند؛ روایتی یکسره در تضاد با روایت رسمی غالب. از چیزهایی سخن می‌گویند که گفتن از آن‌ها ممنوع بود. شاید اگر ما در موقعیتی بودیم که می‌توانستیم این روایت را به طور رسمی، مثلاً فرض کنید در روزنامه‌هایمان گزارش کنیم، نیازی به سرودن این شعرها نبود یا این شعرها این‌گونه سروده نمی‌شدند. مسئله درست همین است. همان دستگاه و نگاهی که نمی‌خواهد و نمی‌گذارد که روایت‌های دیگری در کنار روایت رسمی وجود داشته باشند، هر نوع رد پای روایت‌های ناهمخوان با روایت رسمی غالب را حذف می‌کند زیرا پایندگی و برجایی روایت رسمی غالب در گرو حذف روایت‌های ناهمخوانی است که اصالت و صحت آن روایت رسمی را زیر سؤال می‌برند.
شعرهای روزنامه تعطیل، همان ممنوعه‌ای را می‌گویند که امکان گزارش، مثلاً فرض کنید در روزنامه را ندارند، و درست به همان دلیل که امکان انتشار در روزنامه را ندارند، اجازه انتشار در هیچ قالب دیگری، فرض کنید کتاب را، هم ندارند. شعرهای این کتاب، و به همان اندازه کولاژهای تصویری از روزنامه‌های توقیف‌شده، اصل این نگاه حذفی را انکار می‌کنند.

آیا این مجموعه حال و هوای زمان خاصی را تداعی می‌کند یا مشمول زمان حال هم می‌شود؟
شاید اگر و البته این اگری است که به همان دلایلی که گفتم امکان تحقق نداشت، این کتاب در همان سال‌ها، یعنی سال ۱۳۷۹ یا ۱۳۸۰ منتشر می‌شد، می‌توانستیم به این سؤال پاسخی متفاوت بدهیم؛ اما شوربختانه، به دلیل تداوم همان وضعیت تاریخی سانسور در ایران، باید بگویم، باز هم به عنوان یک خواننده این شعرها، که هرچند شعرها حال و هوای زمان خاص سروده‌شدنشان را روایت می‌کنند، اما مطلقاً به آن دوران محدود نمی‌مانند. بازتاب این کتاب و نقدهای بسیاری که بر آن نوشته شد، نشان می‌دهد که احتمالاً من در این داوری خطا نمی‌کنم. مسئله و مشکل اصلی هنوز به قوت خود باقی است. درست است که مثلاً دیگر شاهد ادامه قتل‌های سیاسی به شکل آنچه به قتل‌های زنجیره‌ای معروف شد نیستیم، اما قتل و حذف روایت‌های مخالف، چه در قامت انسان و چه در قامت کلمات، هنوز که هنوز است ادامه دارد. شاید به همین دلیل است که امروز هم خواننده این شعرها، آن‌ها را وصفی از شرایط امروز خودش می‌بیند و نه صرفاً بازتابی از دورانی سپری‌شده.

مهاجرت و غربت تا چه حد بر جغرافیای ذهن و اشعار شما تأثیر گذاشته است؟
نمی‌دانم؛ یعنی درست‌تر بگویم می‌دانم که تبعید و غربت بر ذهن و روان و در نتیجه کارهای من، از شعر و داستان گرفته تا روزنامه‌نگاری تأثیر گذاشته، اما واقعاً و به‌درستی نمی‌دانم تا چه حد. مسئله همین حد است و من خودم داور خوب و مناسبی نیستم که بتواند به این سؤال پاسخ دهد. تا آنجا که به من مربوط می‌شود من به دلایل متعددی تحت تأثیر این تبعید و غربت اجباری و اکنون دیگر طولانی‌شده قرار گرفته‌ام. گاهی این تاثیرات آشکار است و گاهی پنهان؛ اما می‌دانیم که گاه و اغلب، این تاثیرات پنهان هستند که گرچه در لایه‌های زیرین یک اثر مخفی هستند، اما نقش اصلی را در پدید آمدن و شکل بخشیدن به آن اثر دارند. من اگر خیلی بر کار خودم آگاهی داشته باشم، حداکثر می‌توانم از همان تاثیرات آشکار سخن بگویم؛ مثلاً اینکه دیگر سانسور، یا آن سانسور صریح و بی‌پرده و بی‌پروا در مقابلم نیست، یا اینکه با آدم‌ها و زندگی‌هایی آشنا شدم که در ایران امکان آشنا شدن با آن‌ها را نداشتم، یا با ادبیات و هنری مواجه شدم که در ایران امکان مواجهه و آشنایی با آن‌ها را نداشتم. در خودم غم و تنهایی کشنده و متفاوتی را تجربه کردم که احتمالاً در ایران نمی‌توانستم تجربه کنم، در همین غربت به میان‌سالی رسیدم. در همین غربت پدر شدم و با فرزندم، ناگزیر گاه به زبانی دیگر سخن گفتم. این‌ها همه، چه بخواهید و چه نخواهید بر کار شما تأثیر می‌گذارد. از اینکه این تاثیرات مثبت است یا منفی، خودم خبری ندارم؛ ولی از یک چیز مطمئن هستم. هر صبح وقتی به آینه نگاه می‌کنم می‌بینم و دوباره درمی‌یابم که همان کسی نیستم یا نمی‌توانم باشم که تبعید و غربت را تجربه نکرده است. اینکه این‌ها چطور در کارم بازتاب پیدا می‌کند، این را نمی‌دانم. فقط می‌توانم بگویم که اگر مثلاً این تجربهٔ غربت را نداشتم، احتمالاً هرگز رمان «با دهان خاک» را نمی‌نوشتم که روایتی است از تاریخ معاصر ما که نقطه شروعش شهریور ۱۳۶۷ است و خاوران.

اگر در تهران بودید دوست داشتید چه کار نیمه‌تمامی را انجام بدهید؟
چه سؤال غم‌انگیزی. دوست داشتم در تهران بودم و کارهای نیمه‌تمام را رها می‌کردم و کارهای تازه می‌کردم. دوست داشتم تهران بودم، دوستانم را می‌دیدم و از آن‌ها می‌پرسیدم حالا که هستم چه باید بکنم. این سؤال شما، در بهترین حالت، هفته‌ها خواب مرا خواهد آشفت.

در پایان شعری از این مجموعه شعر آمده است که می‌خوانید:

بی‌آنکه از تلفن استفاده شود
سرطان خبر تمام شهر را گرفت
و روزنامهٔ تعطیل
 در شمارگان ناپیدا
به روی زبان‌ها
تکثیر شد
تند می‌زند
نبض قرمز ماهی
به روی کاشی خون سرد

نظر شما چیست؟

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (20)