ماهیان سرخ در آب سبز

۶ فروردین ۱۳۹۶

سید حسن موسوی: چیزی طول نکشید که آب همه جا را فرا گرفت و خاطره‌ها را در خویش غرق کرد. خیابان‌ها و مغازه‌ها، کوچه‌هایی که هنوز از هیاهوی کودکانهٔ غروبگاهان لبریز بودند، حیاط خاکی مدرسه، کلاس‌های درس با نوای مکرر الفبای کودکی، آن حصارهای پیچیده حول مزرعه‌ها و طویله‌ها و خانه‌های مملو از زندگی با گوشه‌کنارهای خاطره‌انگیز آدم‌هایی که در سایهٔ دیوارهای آن به دنیا آمده و زیسته بودند و غم‌ها و شادی‌هایشان را در حصارهای خاکی آن چال کرده بودند. یادگارهای سنگی و خاکی مردگان روستا، آن قبور با سنگ‌های سفید و سیاهشان که روزی مأمن داغ دیدگان بود و جایی نفس‌گیر برای از دست دادن عشق‌ها و زندگی‌ها، همه و همه در چشم بر هم زدنی زیر آب رفت و زندگی‌ها را با خود برد. کوچه‌های "بهارآباد" با آن خاطرات خاک خورده‌اش، با همهمهٔ عصرگاهانش، در میان درهٔ عمیق کوه‌های سر به فلک کشیده و سرسبز زاگرس، در نقطه‌ای که هیچکس جز برای زیستنی چند در سبزه‌زاران بهار، هوای سفر به آنجا را نمی‌کرد، تنها در دقایقی چند به زیر آب رفت. بی‌آنکه کسی با خویش بگوید، راستی کسی از مردم روستا در خانه‌اش، در گوشه‌ای، در پستویی، در حالت خواب یا بیداری، کسی که هشدارهای تلویزیون برفکی را نشنیده باشد، کسی که همهمهٔ شایعات روستا را باور نکرده باشد، کسی که آمدوشد ماشین‌های سفید و سیاه رنگ بر کوچه‌های تنگ منتهی به مسجد محل را ندیده باشد، کسی که از بلندگوی مسجد در شب پیش صدایی نشنیده باشد، هست؟ آیا کسی هست که درنیافته باشد باید امروز از این ده کوچک رخت بربندد و برای همیشه به مکانی دیگر برود؟ چرا که لباس مشکی‌های صورت سفید خواسته بودند برای عمران کشورشان سدی بر روی رود حاشیهٔ روستا بزنند و گفته بودند" یک روستا فدا شود بهتر از یک شهر است، که شهر یعنی همهٔ کشور". همه‌ای که بهارآباد انگار جزئش نبود. زنان چادر به سر و مردان دستار بر کمر، بر بالای تپه ایستاده بودند تا به زیر آب رفتن خاطراتشان را تماشا کنند. بعضی‌ها که جایی داشتند، آشنایی، دوستی، فامیلی در شهر یا روستای دیگری، روزهای پیشین، طعم تلخ برای ابد رفتنشان را چشیده بودند، کسانی که خیلی زود خانه‌هایشان را از اسباب ریز و درشت خویش خالی کرده بودند، با همسایه‌های مهربانشان خداحافظی کرده بودند و در صبحی سرد، یا ظهری گرمی از روستا، از کوچهٔ منتهی به مسجد کوچکش، از کنار همین تپه که در بلندای کوه بود گذشته بودند و بی‌آنکه به پشت سر، به انبوه خاطرات برجای‌مانده نگاهی بیندازند برای همیشه رفته بودند. اما آنان که جایی برای رفتن نداشتند، آنان که تنها مأمن و خانه‌شان همین زادگاه کوچکشان بود تا دم آخر ماندن، آنان که هر روز با حسرتی آغشته به کین، به ماشین‌های غول‌پیکر بتن ریز می‌نگریستند و از یک سو بر دل خویش فریاد می‌زدند که، باید برای کشور خویش و برای آبادانی سرزمینشان، سرزمینی که لباس مشکی‌های صورت سفید می‌خواستند آبادش کنند، از آنچه داشتند بگذرند و از سویی بر زمانه فریاد می‌کشیدند که حالا باید به کجا بروند. حالا چطور باید از سرزمینشان دل بکنند و بگذارند این آب، این آب گل‌آلود لعنتی جانشان را برای همیشه در خویش ببلعد. چراکه آنان بی بهارآبادشان انگار که زنده نبودند، گویی کوچه‌های تنگ این روستای کوچک رگ‌های زندگی بود که هجوم غروبگاهان کودکانه در آن خون زندگی‌بخش را به سراسر وجودشان منتشر می‌کرد اما حالا، دیگر وجودی نمانده بود که خونی در آن بدود، زندگی‌اش بخشد و برای یک عمر زندگی سرپا نگهش دارد.

حوالی ۱۱ صبح بود و آخرین گروه از ساکنان "بهارآباد" بر بالای تپه جمع شده بودند تا به زیر آب رفتن زندگی‌شان را نظاره کنند. ماشین‌های سفید و مشکی در جاده‌های خاکی پشت روستا همان راه‌های کوچکی که برای عبور ماشین‌های بزرگ سدساز عریض شده بود، در رفت‌وآمد بودند، کسانی که آمده بودند تا پر شدن آن سد عظیم را ببیند و از آباد شدن شهر و کشورشان حظ ببرند و شادمان شوند. همه ایستاده بودند، اینان و آنان، هرکدام با اندیشه‌ای، فکری، افکاری عمیق ، دردناک و شادمانه. ظهر بود و گرم، از آن گرمای شهریوری که خرمالوها را سرخ می‌کرد و خرماهای بزرگ شده را رنگی روشن می‌بخشید. اهالی روستا می‌دانستند که این پاییز دیگر در خانه‌هایشان نیستند، اما کجا، در کدام نقطه سکنی خواهند گزید. به خانه‌هایی که لباس مشکی‌های صورت سفید از مدت‌ها پیش قولش را داده بودند اطمینانی نداشتند و به دستان توانمندشان نیز. دیگر زمان از ابتدا شروع کردن نبود، زمان آن نبود که بشود در جای دیگر فکری پروراند و زندگی جدیدی ساخت. همه در سکوت ایستاده بودند و پشت به آیندهٔ نامعلومشان به گذشتهٔ در حال غرقشان خیره شده بودند.

در همین اثنا، در میانهٔ سکوت غرق کننده ناگهان "جمیله خاتون" سراسیمه از جای جهید و فریاد برآورد" یوسف، یوسفم را نیاورده‌ام". ولوله‌ای در جمع افتاد، جمیله بی‌آنکه مکثی کند دوان‌دوان در حالی که با صدایی سرشار از وحشت و ترس یوسف را صدا می‌زد از سراشیبی تپه پایین دوید. تا جمع به خود آمد زن پیر در میان تپه ماهوری‌ها در حال دویدن به سمت روستا بود. زنان سراسیمه چادر انداخته و نینداخته به دنبالش دویدند. خاتون با چنان سرعتی از میان بوته‌های سرسبز و بلند می‌دوید گویی که درد و رنج از پاهای لرزانش رخت برکشیده بود. جمیله یوسف را بی‌وقفه صدا می‌زد و کسی از میان جمع زنان، کسی که همسر عزیزش را سال‌ها پیش از دست داده بود، بی‌اختیار با صدای بلند جانش را فریاد کشید و از پی او، دیگرانی نیز کس خویش را فریاد زدند تو گویی همه یوسف خویش را جا گذاشته بودند. تنها چند دقیقه طول کشید که زنان فریاد زنان به سوی روستا روان شدند. جمعی که هر کدام کسی را لابه‌لای دیوارهای بلند کاه‌گلی، در میان کوچه‌های تنگ سنگی و خاکی، زیر قامت بلند نخل‌ها، در میان درختان انبوه میوه‌های کوچک و بزرگ، جا گذاشته بودند. در چشم برهم زدنی، فوج فوج زنان در پی کسان جامانده از خویش به روستا سرازیر شدند. مران اما، غرق در سکوتی سنگین، به این تصویر مبهوت‌کننده می‌نگریستند، بی‌آنکه حرکتی بکنند، بدوند یا فریادی بزنند. هیچ، انگار منتظر بودند. زنان که به روستا رسیدند، هرکسی به گوشه‌ای دوید. یک نفر به سوی خانه‌اش، آن یکی به سوی گورستان، یکی به سمت مدرسه، دیگری به سمت مسجد کوچک محل، هرکسی به جایی پناه برد، دوان دوان، در جست‌وجوی آنچه جا گذاشته بود. مردان که همچنان بر فراز تپه ایستاده بودند و به زنان می‌نگریستند، کم‌کم صداهایی از داخل روستا به گوششان رسید، صدای پچ‌پچ کر کنندهٔ زنانی که هرکس با خویش روایت می‌کرد. نه با خویش که با آنکه جا گذاشته بود. " جانان من تو در لابه‌لای این همه خاک، تو بر زمین نشسته در این سرای غم‌آلود، تو تنها میان این همه خاطرات تلخ و شیرین، تو با جسم و جان بربادرفته‌ات، تو در این سرای، پشت انبوه خاطرات خاک خورده ، تو مظلومانه در اینجا مانده‌ای. در پس این همه سال دوری، این همه سال درد و رنج" روایت‌ها لحظه‌به‌لحظه بیشتر شدند، اوج گرفتند و چون غرشی مشت گونه بر درد و دیوارهای روستا خوردند، آن‌چنان سهمگین و قدرتمند که در آنی همه چیز درهم فرو ریخت. زمزمه‌ها به فریاد و فریادها به‌به غرشی عظیم مبدل شدند، غرشی که از خروش اسم‌ها، نام‌ها و یادها چونان سیلی دیوانه‌وار لحظه‌به‌لحظه همه چیز را در خود فرومی‌برد.

چیزی طول نکشید که آب همه جا را فرا گرفت و خاطره‌ها را در خویش غرق کرد. خیابان‌ها و مغازه‌ها، کوچه‌هایی که هنوز از هیاهوی کودکانهٔ غروبگاهان لبریز بودند، حیاط خاکی مدرسه، کلاس‌های درس با نوای مکرر الفبای کودکی، آن حصارهای پیچیده حول مزرعه‌ها و طویله‌ها و خانه‌های مملو از زندگی با گوشه‌کنارهای خاطره‌انگیز آدم‌هایی که در سایهٔ دیوارهای آن به دنیا آمده و زیسته بودند و غم‌ها و شادی‌هایشان را در حصارهای خاکی آن چال کرده بودند. یادگارهای سنگی و خاکی مردگان روستا، آن قبور با سنگ‌های سفید و سیاهشان که روزی مأمن داغ دیدگان بود و جایی نفس‌گیر برای از دست دادن عشق‌ها و زندگی‌ها، همه و همه در چشم بر هم زدنی زیر آب رفت و زندگی‌ها را با خود برد. ماشین‌های سفید و سیاه، بی‌آنکه بیندیشند آیا کسی از مردم روستا، در خانه‌اش، در گوشه‌ای، در پستویی، در حالت خواب یا بیداری، جا مانده باشد، از کنار بهارآباد که در چشم برهم زدنی سدی عظیم مملو از آب سبزرنگ شده بود، گذشتند. لباس مشکی‌های صورت سفیدی که در آخرین نگاه تصویر خروش ماهیان سرخ در آب سبز را ندیدند، ماهیانی که این‌سو آن‌سو، در هر گوشه و کنار، به دنبال جاماندگان خویش می‌گشتند.

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (11)