تسلیم صحنه‌آرایی خطرناک نمی‌شوم

۹ فروردین ۱۳۹۶
نگاهی به کتاب «نه‌چندان زیبا، با هوشی متوسط» اولین رمان محمدجواد صابری

کاوه میرکاویانی| «مبارزه کردن دیگر خیلی سخت شده» آن هم در زمانه‌ای که مبارزان یا خاموش شده‌اند، یا آن‌گونه که راوی رمانِ «نه‌چندان زیبا، با هوشی متوسط» می‌گوید به سندرم بدبینی دچار هستند. بدبینی‌ای که بعد از حوادث سال ۸۸ و انتخابات آن سال، سراغ خیلی‌ها آمد تا از امکان‌های اصلاح و تغییر ناامید شوند و فلسفه‌بافی‌های شوپنهاوری را دنبال کنند. محمدجواد صابری نویسنده رمان «نه‌چندان زیبا، با هوشی متوسط» در طول روایتش در این رمان، نقش همان فیلسوف بدبین را بازی می‌کند. اگر چه شوپنهاور هوش را آلت دستِ اراده می‌داند و به نظر می‌رسد صابری بر خلاف آن در طول روایتش بر محوریت هوش تأکید بیش از اندازه دارد؛ اما تکیه کردنِ راوی بر هوش ۱۴۱ بیش از هر چیز یک شوخی است؛ همان‌طور که از نظر او تصور آدم‌های زنده از مرگ هم شوخی است.
با این حال روایت رمان، شوخی نیست و راوی بیش از دیگران، زندگی را با تمام جزئیاتش جدی می‌گیرد و برای هر حرکت و هر کلامی فلسفه می‌بافد و دلایلش را بیان می‌کند تا از رهگذر آن به شک برسد؛ شکی که حاصل روزهای پس از مبارزه است تا از روزگار سرخوردگی بگوید. روزگاری که دست بر قضا از نظر راوی، نوشتن در آن رهایی‌بخش نیست و تنها نقش مرهمی را بازی می‌کند که می‌تواند از درد و رنج‌ها اندکی بکاهد. او می‌نویسد: «روزگار بدی که باشد و آدم نداند در مبارزه پیروز شده یا شکست خورده، نوشتن التیام‌بخش است.» البته که این سخنان این‌گونه ادامه پیدا می‌کند: «نمی‌دانم پیروز شده‌ام یا شکست خورده‌ام. احساس می‌کنم اگر شکّم را بیاورم روی کاغذ، بالاخره قاضی عادلی پیدا می‌شود و می‌گوید جزء کدام دسته‌ام.» قاضی عادلی هم در کار نیست چرا که قضاوت‌کننده در گور خفته است و حالا راوی می‌ماند و شک کردن به نتیجه‌ی تمام آنچه جنگیدن برای زندگی می‌داند.
رمان «نه‌چندان زیبا، با هوشی متوسط» در چنین اتمسفری روایت خود را آغاز می‌کند تا همزمان که قرائت نویسنده از مرگ را به رشته تحریر درمی‌آورد، از تفاسیر انتزاعی محض هم دوری کرده باشد. روایت رمان دقیقاً در بستر شرایط اجتماعی و سیاسی پیرامون راوی می‌گذرد؛ شرایطی که در آن «بردیا» پدر و خواهرش را در یک تصادف رانندگی از دست داده؛ آن هم در سال‌هایی که انتخابات سال ۸۸ شرایط سیاسی و اجتماعی کشور را دگرگون کرده، تیغ آن شرایط تن بردیا را هم زخمی کرده است؛ او مدتی را هم زندانی می‌شود؛ به سربازی می‌رود؛ فعالیت سیاسی‌اش آنجا هم دردسرساز می‌شود و همیشه نگران است که کار این سربازی به پایان نرسد؛ اما سربازی تمام می‌شود و بردیا می‌ماند با رابطه‌ای که لابیرنتی از تردیدها و عذاب‌ها در آن پیونده خورده است.
در این نوشتار قرار نیست چندان به نقد ساختاری و فرم‌های روایی داستان و مشابهت‌ها و نیم‌نگاه‌هایش به آثار ادبی بزرگ دنیا پرداخته شود که اگر مجال بود می‌توان به همان روایت‌های سربازی رمان و همپوشانی‌هایی با برخی فضاسازی‌های «سال‌های سگی» از یوسا رسید؛ یا حتی قرار نیست ملاحظات روانشناختیِ صرف از درونیات راوی مورد تحلیل قرار گیرد، بلکه بیش از آن، تفاسیر اجتماعی و سیاسی از روایتِ «نه‌چندان زیبا، با هوشی متوسط» مدنظر قرار خواهد گرفت.
راوی در این رمان سرخورده است؛ ناامید است؛ همزمان فلسفه‌بافی‌های خاص خودش را برای مرگ دارد و در کنار آن، زخم سیاست را بر پیکرش احساس می‌کند؛ رابطه‌اش با بنفشه نمی‌تواند فارغ از این دو دغدغه باشد. این در حالی است که مختصات روحی و روانی و فردی شخصیت‌ها نیز گره‌گاه دیگری بر روایت اضافه می‌کند؛ وسواس‌های بنفشه و پلشتی‌های بردیا در خدمت همان شرایط اجتماعی و سیاسی، روایت را در آستانهٔ مرگ پیش می‌برد.
نویسنده اگر چه تزهای سیاسی‌اش را گاهی خیلی شفاف از زبان راوی بیان می‌کند اما همان شرایطی که راوی را بر باد داده است، اقتضا می‌کند که نویسنده هم خط اصلی داستانش را بر استعاره‌ها و تمثیل‌ها بنا کند؛ آن هم زمانی که علی‌خان و امارت او به تم اصلی بخش مهمی از رمان تبدیل می‌شود.
علی‌خان همسایه خانه پدری بردیا است. او باغ بزرگ و قدیمی دارد و خانه‌اش را هم وسط آن باغ بنا کرده است. بنا بر روایتی که راوی بر آن تأکید می‌کند، کاسه مرگ هر کسی دست علی‌خان است؛ دخمه‌ای که از سقف آن آب می‌چکد و کف آن کاسه‌هایی با اندازه‌های متفاوت گذاشته‌اند که آب در آن‌ها می‌چکد. این کاسه‌ها، کاسهٔ عمر انسان‌هاست و هر کدام که پر شود، عمر آن فرد هم به سرآمده است. بردیا مرگ عزیزانش را زیر سر علی‌خان و کاسه‌های او می‌داند و از همین‌جا مبارزه‌اش را با او شروع می‌کند تا خط سیاسی رمان، دیگر از فرم‌های خبری و سیاسی روز خارج شود و روایتی استعاره‌ای را دنبال کند.
هر چند راوی، تزهای سیاسی شفاف را این‌گونه روایت می‌کند: «بعضی‌ها می‌گویند اصلاحات با شبه‌انقلاب اتفاق می‌افتد یا انقلاب‌هایی هستند که اصلاح‌طلبانه‌اند. حتماً درک می‌کنی همه چیز تا چه حد مبهم است؛ آدم دارد روی طناب راه می‌رود و من از همان وقتی که تصمیم به مبارزه گرفتم، فهمیدم بندبازی روی شاخم است…»
با این حال او همین خط را ادامه می‌دهد تا به استعاره‌هایش پیوند بزند و در قالب شخصیت‌های نمادین، داستانش را دنبال کند و بگوید: «…در شرایط بدی قرار دارم، سربازی‌ام تمام شده، کاری ندارم انجام دهم و مبارزه با علی‌خان شده است یک جور بندبازی بدون این‌که خبری از مهارت خودم داشته باشم و مثلاً بدانم روی طناب تا آخر می‌روم و صحیح و سالم به مقصد می‌رسم یا پرت می‌شوم پایین.»
البته او در گوشه و کنار روایت‌های دیگرش هم اشاراتی نابهنگام به حوادث سیاسی سال‌های اخیر کشور دارد؛ در جایی می‌نویسد: «…آفتاب بعدازظهر پاییزی کمتر از نصف کوچه را زرد کرده بود. به نظر می‌رسید خورشید اصرار دارد بگوید هر چند ابری جلوم را نگرفته و من همچنان می‌تابم اما هوا سرد است. بردیا کاملاً توی سایه بود اما بنفشه نصفش توی آفتاب بود؛ کمابیش تسلیم صحنه‌آرایی خطرناک خورشید شده بود…» تا یادآور سخنان میرحسین موسوی باشد که گفته بود «اینجانب ضمن اعتراض شدید به روند موجود و تخلفات آشکار و فراوان روز انتخابات هشدار می‌دهم که تسلیم این صحنه‌آرایی خطرناک نخواهم شد.»
هر چند اشارات سیاسی به حوادث سال ۸۸ همه جای روایت در پوشش تمثیل و استعاره و تلمیح و آرایه‌های ادبی نیست؛ نویسنده گاهی با صراحت بیشتری، بستر شکل‌گیری روایتش را به تصویر می‌کشد و از زبان راوی می‌گوید: «فقط در یک باکس لید خبر نوشته بود: «همسر این وکیل زندانی در صفحه فیس‌بوک خود نوشته است: در دیدار روز دوشنبه، او گفت تا برآورده شدن تمامی خواسته‌هایم به اعتصاب غذای خود که از پنج روز پیش شروع کرده‌ام، ادامه می‌دهم.»
«نه‌چندان زیبا، با هوشی متوسط» به انتهای روایتش که می‌رسد انتخابات شورای شهر را چاشنی کار می‌کند تا بردیا تزهای سیاسی‌اش را آنجا به سخره بکشد؛ چرا که مبارزه اصلی او با علی‌خان است که قرار است کاسه عمر همه در دست او باشد؛ بردیا در خلسه‌های سیاسی‌اش به دخمهٔ علی‌خان راه پیدا می‌کند و زیر کاسه‌های علی‌خان می‌زند؛ او بازی مرگش را خودش تعیین می‌کند تا دیگر نیازی به سازش با علی‌خان نباشد چرا که سازش‌کاران هم در نهایت کاسه‌هایشان پر خواهد شد و این میان، علی‌خان می‌ماند و ریش‌های سفیدش.
بردیا در وضعیتی آنتیگونه قرار دارد که مبارزه‌اش برای تطبیق نیافتن با شرایط رقت‌بار کنونی است، بی‌دلیل نیست که خطاب به بنفشه می‌گوید: «در زندگی چیزهایی هست که عوض‌شدنشان بر هم خوردن تطبیق، آن هم به معنای دقیق کلمه است.»
اینکه او در نهایت پیروز می‌شود یا شکست می‌خورد دیگر مسئله نیست؛ بستر سیاسی و اجتماعیِ روایت، دیگر از قرائت‌های پیروز و بازنده خارج شده، چرا که همه‌چیز صحنه‌آرایی خطرناکی است که نباید در برابر آن تسلیم شد؛ همین و بس.

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (19)