از رنجی که می‌برد

۱۷ فروردین ۱۳۹۶
از مجموعه‌ی خرده‌خاطرات/ این بخش با یادی از سیروس طاهباز


میراصغر موسوی: در خیابان یکی از دوستان قدیمی را دیدم، او گفت، چند روز قبل دیدار مهندس رفته بودم، سراغ تو را گرفت. حتماً یک سر برو پیشش.
بار آخر در سال ۱۳۶۵ در دفتر کار بسیار کوچکش در ساختمان نخست‌وزیری که همه‌جا از جمله روی میز کار کوچکش از کارتابل و پوشه و پرونده و … پر بود، دیده بودمشان. سه صندلی و یک میز عسلی کوچک در تنگنای این اتاق کوچک جا داده شده بود. قرارمان شش و نیم صبح بود و گفتگویمان تا ساعت هشت طول کشید. حرف‌ها همه درباره مطبوعات، اهمیت مطبوعات، نقش مطبوعات، وضعیت مطبوعات، کارکردهای مطبوعات و اینکه مهم و تأثیرگذارترین ابزار رسانه‌ها هستند، بود. در این جلسه مسعود عزیز و من گلایه و شکوه‌هایی که از آنچه بر مطبوعات و رسانه‌ها می‌گذشت، و فشار سنگین و طاقت‌فرسایی را که از طرف نهادها و مراکز غیررسمی بر روزنامه‌نگاران و اصحاب رسانه اعمال می‌شد با راحتی و زبان غیرسیاسی و رسمی به نخست‌وزیر گفتیم. او نه از موضع نخست‌وزیر – و حتی استادی که حق زیادی بر گردن ما دو نفر داشت و دارد – بلکه چون یک دوست صبور و همدرد و هم‌نظر با ما به گفتگو نشسته بود، شکوه و گلایه‌های ما را می‌پذیرفت و ضمن بیان و یادآوری ضرورت‌ها و موقعیتی که کشور در آن قرار داشت از ما می‌خواست به رغم همه مشکلات سنگر مطبوعات را ترک نکنیم و ناملایمات را تحمل کنیم و عقب‌نشینی نکنیم.
آن‌هایی که میرحسین موسوی – نخست‌وزیر ایران در دوران دفاع مقدس و رئیس‌جمهور منتخب ما در انتخابات سال ۸۸ – را می‌شناسند می‌دادند که حرف زدن درباره کسی که حضور ندارد، در نزد او کار دشواری است و او بی‌فاصله عکس‌العمل نشان می‌دهد و ممکن است حتی با صریح‌ترین بیان گوینده را مورد خطاب قرار دهد؛ او از نشانه‌ها و علائم و ماهیت جریان‌های سیاسی، فرهنگی، اقتصادی و اجتماعی حرف می‌زند و شیوه‌ها و روش‌ها را مورد تحلیل و نقد قرار می‌دهد. چنانکه دیدیم و شاهد بودیم در سال ۸۸ و ۸۹ از افراد نام نبرد و به تحلیل ماهیت جریان قدرت پرداخت. افراد پشت پرده را می‌شناخت و با اینکه می‌دانست چه کسانی در خیابان تیر مستقیم می‌زنند و چه کس و کسانی حکم و دستور تیر مستقیم را صادر کرده، ولی به شناسایی و شناساندن جریانی که مست قدرت است و برای حفظ قدرت به مردم تیر مستقیم می‌زند، می‌پرداخت و شاخصه‌های رفتاری، اخلاقی و سیاسی آن را مورد توجه و تحلیل قرار می‌داد. در ساخت قدرت، فرد تابع مکانیسم قدرت است؛ حتی این فرد اگر در رأس هرم قدرت باشد.
او ساختارها خوب را می‌شناخت و از شرایط و وضعیت تحلیل بسیار دقیق و روشن داشت. چنانچه پیش‌بینی او در سال ۸۸ از اوضاع کشور معجزه‌گونه بود. چه فرق و تفاوتی هست که احمدی‌نژاد اختلاس کرده و بکند یا معاونش بقایی و یا آن دیگری (مشایی)، که عنوان ریاست اتاق فکر احمدی‌نژاد را یدک می‌کشد. مهم این است که میرحسین با اشاره به شیوه مدیریت و شناخت دقیق از این‌گونه روش برای اداره کشور بود که اعلام کرد: بانک‌ها به حیات خلوت دولت تبدیل می‌شود و سرمایه این ملت به تاراج می‌رود، که رفت. حال در وضعیت ما چه فرقی دارد، که خاوری – رئیس‌کل بانک ملی، همانی که در ۹ دی‌ماه سال ۸۹ کفن‌پوش شده بود – سرمایه این ملت و مملکت را چپاول کرده و با خود برده و یا بابک زنجانی و یا این حضرت که یک هزار میلیارد تومان از آستان قدس رضوی اختلاس کرده و از کشور خارج شده است.
روش و شیوه و موقعیتی که زمینه را برای دزدی و چپاولگری مهیا و آماده می‌کند مهم و اصل است، نه افراد دزد و چپاولگر و آدم‌کش. این‌گونه افراد در همه جای دنیا وجود دارند. ساختار و قوانین قدرتمند و شفاف و طرح‌های روشن که آغاز و پایان مشخص و مجری و ناظر تعیین‌شده دارد مانع دزدی و چپاول می‌شود. یک پروژه عمرانی مشخص طرح روشن و واضح باید داشته باشد و آغاز و فرجام آن تعیین شود. پروژه بی‌ناظر و بی‌سامان و بی‌سرانجام بستر و زمینه هرگونه فساد، سوءاستفاده و دزدی و اختلاس را آماده می‌کند. حدود چهل سال است که پروژه بازسازی، نوسازی و گسترش وسعت «بارگاه ملکوتی حضرت رضا (ع)» کلنگ خورده و هنوز که هنوز است وضعیت آن روشن نیست و گویا پایانی برای آن مشخص نشده است. پروژه‌های این‌چنینی که طراح، مجری و ناظر آن یک سازمان و نهاد است و مسئول و مدیرانش به احدی پاسخ‌گو نیستند و تحقیق و تفحص از آنان غیرممکن است، مسلم و قطع یقین دزدپرور می‌شود. اینکه چه کسی دزدیده و برده مشکلی از ما حل نمی‌کند. وقتی ساختار، معیوب و فردمحور و بی‌‌نیاز از پاسخ‌گویی باشد زیر هر عنوانی که باشد – بنیاد شهید، بنیاد مستضعفان، آستان قدس رضوی، صداوسیما و… – ویروس فساد در آن بارور می‌شود و می‌گنداند؛ و عضو هیئت امنای آستان قدس رضوی یک هزار میلیارد پولِ یک نام و مکان مقدس و ملتِ معتقد و مؤمن به امامت را برمی‌دارد و می‌برد. اینکه این فرد چه کسی است از نظر میرحسین چندان اهمیتی نداشت و ندارد. چرا که هرکس دیگر می‌تواند جای او باشد. این سیستم دزد و چپاول‌گر است. این گربه را به هر شکلی رهایش کنی روی دست و پایش پایین می‌آید.
نگاهش به عاملیت سیستم به جای افراد در موارد دیگر نیز به این صورت بود، برای مثال سال ۱۳۸۹ که برای دیدار عید خدمت میرحسین رفته بودم از مسئول دفترشان وقت گرفتم تا برای ارائه گزارش از وضعیت بازداشت‌ها، بازجویی، انفرادی و زندان دیداری با مهندس داشته باشم. این قرار شب قبل از روز قرار توسط مسئول دفترشان – همان دفتر کوچه فردوسی در خیابان کارگر شمالی – طی تماس با بنده لغو شد و بنا شد در فرصت بعد مجدد هماهنگ کنیم. پس آن من پیگیر تعیین قرار جدید نشدم. تا روزی که مهندس را در منزل محسن آرمین دیدم، گفتم: آقا مهندس می‌خواستم گزارشی از وضعیت زندان و… خدمتتان عرض کنم. گفتند، اینجا که نمی‌شود. عرض کردم، در دفتر خدمتتان می‌رسم. فردای این روز مسئول دفترشان زنگ زدند تا زمان ملاقات را که برای ساعت ده صبح روز بعد تعیین شده بود اطلاع دهند.
مهندس در اتاق کنفرانس نشسته بود و بانو رهنورد نیز حضور داشت. مهندس نگاهی به بالا سر انداخت و بعد گفت: هر چیزی را که صلاح می‌دانید و می‌خواهید نگویید، نگویید. به نظرم آمد حالا که حرف‌ها ضبط و شنود می‌شود، فرصت مغتنمی است تا همه‌چیز را بگویم. به‌هرحال شاهد پاره‌ای از مسائل و اتفاقات و فجایع غیرانسانی و غیراخلاقی بودم. بگویم تا ضبط شود و چه‌بسا روزی و روزگاری به کار آید. مشروح و بی‌پرده حرف می‌زدم. واژگانی را ناگزیر نقل می‌کردم که باعث خجالت و شرمساری‌ام می‌شد.
او با دقت گوش سپرده بود و حرف نمی‌زد، چند بار که واژه‌هایی چون «فاحشه»، «ج..ده خانم»، «بچه‌ک..ی»، «الآن می‌دهم یک ک…ر ک…فت ب…دت تا جر بخوری» و «تا نگویی زیرخ…ب چه کسانی بودی از انفرادی بیرون نمی‌روی» و…را بر زبان آوردم، نگاهی تند و سریع به چهره مهندس انداختم تا وضعیت را بسنجم و برای ادامه دادن ارزیابی‌ای از چگونگی بیان داشته باشم، دیدم و متوجه شدم هیچ دگرگونی‌ای در چهره او ایجاد نشده و همچنان با حوصله گوش می‌کند. همه دوستان می‌دانند که میرحسین حاضر به شنیدن حرف‌های خارج از ادب و عرف نیست. زود شرم می‌کند و چهره‌اش دگرگون می‌شود و سر را پایین می‌گیرد. حالا اما به روبرو – به سمتی که من و مادر و همسرم نشسته بودیم نگاه می‌کرد. اینجا ستاد فرماندهی بود و او در موضع فرماندهی استوار، بی‌ملاحظه، خونسرد و قرص و محکم بود. این فرمانده برای شنیدن واقعیت‌ها حوصله و صبوری به خرج می‌داد، چنانچه برای دیدن واقعیت‌های پیرامون خود هوشیار و دقیق‌ترین نگاه را داشت.
قبل از این دیدار با مهندس به خیلی از بزرگان و علما و بعضی از مراجع وقایع را گزارش کرده بودم. معمولاً وسط‌های گزارش بیشتر آقایان وا اسلاما می‌گفتند و دست بر صورت می‌گرفتند و از شدت تأثر گریه می‌کردند. او اما هیچ تأثری بروز نداد. وقت ما نیم ساعت بود و به مسئول دفتر قول داده بودم سعی می‌کنم زودتر از نیم ساعت تمام کنم تا مهندس برای قرار بعد چند دقیقه فرصت استراحت داشته باشد. چون‌که قرارها بی‌وقفه پشت سر هم تعیین شده بود. سر ساعت مسئول دفتر آمد داخل تا زمان را یادآوری کند. میرحسین گفتند: شما تشریف ببرید، کارمان تمام شد می‌آیم. گزارش مورد توجه او قرار گرفته بود و گفت: شما ادامه دهید. حالا با شرح و توضیح بیشتر موارد را بیان می‌کردم و تحلیل خودم از وقایع را نیز می‌گفتم. ساعت از ۱۲ ظهر گذشته بود که کار ما تمام شد؛ و میرحسین به بنده گفت: خودت این را کامل بنویس و بده من تا دستی به آن بکشم و منتشر کنیم. بعد بلافاصله ادامه دادند، تا آنجا که ممکن است اسامی را حذف کنید. اشاره‌اش به اسامی خاص بود نه نام قربانیان.
 مهندس به اتاق دیگر رفت و مادر و همسرم با خانم رهنورد حرف می‌زدند. من هم از اتاق خارج شدم. پائین که آمدیم در داخل ماشین مادر گریه می‌کرد. پرسیدم مادر چه شده؟ با گریه گفت: هر دو پای خانم رهنورد از پایین تا بالا کبود و سیاه بود. جای ضربه‌های باطوم ورم کرده بود و سیاه بود.
سال‌ها پیش، در آن جلسه نخست‌وزیری نیز ما که عصبانی بودیم و به شدت بغض داشتیم از بعضی افراد نام بردیم. از جمله آقای دکتر «کمال خرازی» که چنگ انداخته بود به تنها خبرگزاری کشور و با سمت و سوی خاص کار می‌کرد. همچنین از «کمال …» که با تکیه بر قدرتی غیررسمی مانع کار ما می‌شد. مهندس گفت: کارهای این آقایان را پیگیر هستم و مقالات و یادداشت‌هایشان را می‌خوانم. این دو نفر تلاش دارند وزیر خارجه شوند و همه کارهایشان در این راستاست. شما تحمل داشته باشید. برگردید سرکارتان و روزنامه را رها نکنید. بعد با تلفن سیاسی با سرحدی‌زاده حرف زدند و تأکید کرد: این دو از دوستان من هستند حتماً مشکلشان را رفع کنید.
مشکل اما رفع نشد. ابوالقاسم سرحدی‌زاده ما را در بن‌بست قرار داد و ما هم او را در وضعیتی دشوارتر. او اما آن‌قدر عزیز و بزرگوار بود و هست که ما به خود حق ندادیم با او رودررو شویم؛ و رفتیم پی کار خودمان، یعنی همان سماق مکیدن. همه‌مان اما نشان دادیم و ثابت کردیم، شاگردان و دوستان و همراهان خوبی برای میرحسین موسوی نبودیم و ضرورت زمان را خوب درک نمی‌کردیم.
به نظرم آن دیدار در پائیز سال ۶۵ انجام شد. حالا تابستان سال ۶۸ بود. وقت گرفتم و رفتم دیدارش. چند کتاب هم با خود برده بودم. کتاب‌هایی که در انتشارات بزرگمهر خودمان چاپ کرده بودیم. رمانی از رضا براهنی و رمان «کتاب آدم‌های غایب» زنده‌یاد تقی مدرسی که بعد از گذشت حدود بیست سال باز دست به قلم شده بود، و کتاب شعری از زنده‌یاد اخوان ثالث و نصرت رحمانی. دو جلد گزیده آثار نیما (شعر و نثر) با تدوین زنده‌یاد سیروس طاهباز نیز همراه این کتاب‌ها بود.
 کتاب‌ها را با دقت یکی‌یکی مرور می‌کرد و از حال و احوال صاحب اثر می‌پرسید. رمان تقی مدرسی را تورق کرد. روی جلد و پشت جلد را تماشا کرد. بعد مقدمه کتاب را که درباره مدرسی بود، خواند. درباره مدرسی کنجکاوتر بودند. از وضعیت و حال و احوال او پرسید و اینکه آیا غیر از این هم چیزی نوشته‌اند؟ کوتاه از سفر مدرسی به مناسبت چاپ کتابش به ایران توضیح دادم و آنچه از مدرسی شنیده بودم گفتم. ناگهان پرسید: حتماً موهای سرش ریخته و طاس شده؟ بعد سربالا گرفت و به سر طاس شده من نگاه کرد و خنده‌اش گرفت. دو جلد گزیده آثار نیما را کنار دستش گذاشته بود. موقع که بلند شدم تا بیایم دیدم گزیده آثار در دستش است. پرسید: آقای طاهباز را می‌بینید؟ گفتم بله، هر هفته می‌بینمشان. گفت: اوایل جنگ آقای طاهباز نامه‌ای برای من نوشته بودند و درخواست کرده بودند برای هزینه فرزندش که خارج هستند ارز دولتی اختصاص داده شود. آن نامه را من دیدم ولی نمی‌توانستم کاری بکنم. از قول من به ایشان سلام برسانید و بگویید: اگر آن را من امضاء می‌کردم باید درخواست دیگران را هم موافقت می‌کردم. نمی‌توانستم چنین کاری بکنم.


 

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (19)