زمانی برای زاییدن صندوق‌های رأی

۲۴ فروردین ۱۳۹۶
لیلا سمیعی
وقتی صبح روز بعد صندوق‌ها می‌زایند،
همه به هم نگاه می‌کنند:
- بیست و چند سال است که حرف نزده است.
مأمور شمارش آراء با صدای بلندی نامش را می‌خواند:
- لالو


همه به هم نگاه می‌کنند:
– بیست و چند سال است که حرف نزده است!
لبانش پیچ خورده به هم دوخته شده است. انگار تلاش می‌کند جلوی فریادش را بگیرد.
در تنهایی چشم‌های دریده‌اش،
شیطان را می‌بیند که درد می‌کشد.
ترس می‌گوید:
– یک نفر همیشه تعقیبت می‌کند
با خود زمزمه می‌کند:
– هنوز دنبالم می‌کند؟
و گام‌های سنگین ترس، نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود.
شب پر از بوی آجرهای نمدار، بوی چرک و قیل و قال‌های ناموزون کوتوله‌هاست
و 
گربه‌ای قوز کرده کنار سطل زباله.
پیرمرد توی عکس لبخند می‌زند:
– من آمده‌ام، همه چیز آماده است!
روزی در ذهنش مجسم کرده بود با آمدنش، برتری خویش را به همه ثابت خواهد کرد،
و آنگاه نغمه بزرگ پیروزی سر داده خواهد شد.
گردن لاغر و چروکیده‌اش را دراز می‌کند، تا ته شب،
آنجا که زنانی در سیاهی رنجش را می‌زایند
ترس می‌گوید:
– یک نفر همیشه تعقیبت می‌کند
و اغلب اوقات که کسانی از او می‌پرسند به چه فکر می‌کنی؟
همه به هم نگاه می‌کنند:
– بیست و چند سال است که حرف نزده است!
با شتاب راه می‌پیماید مگر خود را در انبوه جمعیت گم کند.
مردها، جلوتر از همه، تب‌دار، با ظاهری آشفته فریاد می‌کشند
زنان، در پشت سر به برق دشنه‌های پنهان زیر پیراهن مردان نگاه می‌کنند
زمین زیر پای جوانان می‌لرزد
لرزش خفیفی در چنگالش می‌گیرد، وقتی به یاد می‌آورد
زنده‌ها، جنازه می‌شوند
جنازه‌هایی بادکرده که روی دست دختران می‌مانند
و 
او فریاد زده بود:
– می‌کشم می‌کشم
– آنکه برادرم کشت
فریادها چه زود گریخته بودند؟
جوانک توی عکس لبخند می‌زند:
– دفاع از اصلاحات…
ترس می‌گوید:
– یک نفر همیشه تعقیبت می‌کند
همه به هم نگاه می‌کنند:
– بیست و چند سال است که حرف نزده است
این بار با خودش حرف می‌زند:
– کوتوله‌هایی که به دست و پایش آویزان شده‌اند، روزی او را هم پایین می‌آورند
همان کوتوله‌هایی که همیشه در خاطرش می‌خندیدند:
– «استقلال، آزادی…»
یک مشت نخود سیاه توی جیبش می‌ریزد
از خم کوچه که می‌پیچد سایه لنگ‌هایی دراز انگار تا ته شهر راه گرفته و کشیده شده‌اند. رد سایه را می‌گیرد. شناختن صاحب این پاهای بلند، قلقلکش می‌دهد. او را در میان انبوه جمعیتی از زنان و مردان و جوانان می‌بیند. کوتوله‌ای که میان انبوه جمعیت ایستاده و از ته جیب‌های کت گل‌وگشادش بین مردم پول پخش می‌کند. جوانکی سر بلند می‌کند، نگاهش می‌کند، اسکناسی فرسوده را نشانش می‌دهد:
– همه‌اش همین است
بوسه‌ای به اسکناس می‌زند، با دو چشم سیاه غمگین خیره نگاهش می‌کند:
– کم است؛ اما همه‌اش همین است می‌دانی
و، با همان کمر خمیده برای برداشتن اسکناس دیگر شیرجه می‌رود
ترق!
انگار صدای شکستن کمر خمیده جوانک است.
به سرعت می‌گذرد. سکوتی غلیظ و خفقان‌آور شهر را به درون چاه تاریکی می‌کشاند
و، نطفه کوتوله‌ها در صندوق‌ها بسته می‌شود.
حتماً فردا صبح مردم بر فراز سر خویش این کوتوله‌ها را می‌بینند که از توی عکس لبخند می‌زنند.
یادش می‌آید در جایی از زبان زنی خوانده است:
– برای فراموش کردن یک مرد، برای نجات خودم، بدنم را تسلیم همه مردها کرده‌ام
و
وقتی صبح روز بعد صندوق‌ها می‌زایند،
همه به هم نگاه می‌کنند:
– بیست و چند سال است که حرف نزده است.
مأمور شمارش آراء با صدای بلندی نامش را می‌خواند:
– لالو
و آن را داخل سطل زباله می‌اندازد.
 

نظر شما چیست؟

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (1)