گنگِ خواب‌دیده

۲۷ فروردین ۱۳۹۶
تکمله‌ای بر «زمانی برای زاییدن صندوق‌های رأی» به قلم نویسنده این داستان
درنگ اگر چه همچنان مخاطبان را در ارائه تفاسیر و قرائت‌های متفاوت نسبت به این داستان، دارای حق می‌داند اما توضیحات و رمزگشایی‌های «زمانی برای زاییدن صندوق‌های رأی» به قلم نویسنده‌ی این داستان را منتشر می‌کند تا خواننده، خودش در نهایت به قضاوت نهایی بنشیند.

درنگ| چند روز پیش داستان کوتاهی با عنوان «زمانی برای زاییدن صندوق‌های رأی» به قلم لیلا سمیعی در سایت درنگ انتشار یافت که با واکنش‌های متعددی از سوی مخاطبان روبرو شد. شرایط سیاسی و اجتماعی حاکم در سال‌های اخیر کشور، روایت‌های ادبی و هنریِ متعهد به زیست اجتماعی و سیاسی جامعه‌ی ایرانی را ناگزیر به سمت و سویی برده است که نقادی‌های ادبی همراه با استعاره‌ها و تمثیل‌هایی به روایت در می‌آیند؛ این ناگزیری مختص جامعه ایران و یا زمان حال حاضر نیست؛ چه آنکه تاریخ ادبیات ایران و جهان مملو از خلق آثاری از این دست است که به اقتضای قرار گرفتن در زیر تیغ نظارتِ «چشم‌ِ سراسر‌بین قدرت» راه خود را از رهگذر ایهام، استعاره، تمثیل و دیگر آرایه‌ها و ظرافت‌های ادبی و هنری باز می‌کنند. با این حال، داستان مورد اشاره که می‌توانید آن را در اینجا (زمانی برای زاییدن صندوق‌های رأی) بخوانید، زاییده‌ی چنین شرایطی در ایران است؛ هر چند برخی معتقدند که نویسنده پس از انتشار اثر، حق تفسیر و رمزگشایی از ساز و کارهای روایی اثرش را ندارد، اما موج واکنش‌های متعدد مخاطبان نسبت به این داستان، به هر جهت نویسنده را بر آن داشته است تا دوباره دست به قلم ببرد و ضمیمه‌ای ناگزیر برای داستانش بنویسد. درنگ اگر چه همچنان مخاطبان را در ارائه تفاسیر و قرائت‌های متفاوت نسبت به این داستان، دارای حق می‌داند اما توضیحات و رمزگشایی‌های «زمانی برای زاییدن صندوق‌های رأی» به قلم نویسنده‌ی این داستان را منتشر می‌کند تا خواننده، خودش در نهایت به قضاوت نهایی بنشیند.
آنچه در ادامه می‌خوانید توضیحات لیلا سمیعی در مورد داستان « زمانی برای زاییدن صندوق‌های رأی» است:

 


لیلا سمیعی: پس از انتشار داستان «زمانی برای زاییدن صندوق‌های رأی» در ابتدا کامنت‌هایی از بعضی دوستان دریافت کردم، که شاخصه اصلی آن‌ها شکوه از ابهامی بود که بعضاً در برخی نوشته‌های من وجود دارد؛ اما داستان از آنجایی شروع شد، که تعداد این کامنت‌ها افزایش یافت؛ و گاه دوستان تا جایی پیش رفتند که متن را کلاً پیچیده، سربسته و فاقد ارزش ادبی دانستند.
این‌که «متن دارای خصیصه‌های یک متن ادبی هست یا نه» را به دوستان صاحب فن می‌سپارم؛ اما آنچه من را بر این داشت که این مطلب را ضمیمه این داستان بیاورم، این بود که انتظار چنین بازخوردی را نداشتم، زیرا نثر بسیار سبک و متن بسیار عینی است. آنچه دوستان آن را ابهام یا دو پهلو بودن و یا لایه‌ای بودن متن می‌دانستند برایم جای سؤال داشت. همین باعث شد تا داستان را برای افراد بیشتری بفرستم و نظر آن‌ها را بدانم؛ زیرا به یک واقعیت تلخ اجتماعی رسیده بودم که وضوحش را تا این حد لمس نکرده بودم. البته شاید دوباره این خرده بر من گرفته شود که مشت نمونه خروار نیست؛ و یا با یک جامعه آماری محدود نمی‌شود قضاوت کرد.
اما این جامعه آماری هرچند محدود تا حدودی از استانداردهای خاص آن بهره‌مند است و تقریباً هرگونه تیپ اجتماعی، شخصیتی، تحصیلی، در آن لحاظ شده و اینکه منحصر به شهر تهران نمی‌شود؛ بلکه دوستانی لطف کردند و حتی از کوچک‌ترین شهرهای ایران هم نظر خود را بیان کردند. همان‌طور که انتظار می‌رفت بیشتر کسانی که جواب دادند، معتقد بودند داستان مبهم است یا چیزی از آن نفهمیدند.
تا این‌که تصمیم گرفتم تا آنجا پیش بروم که فقط بگویند شخصیت «لالو» به نظرشان نماد چه شخصیتی است. خیلی از دوستان به این سؤال اصلاً جواب ندادند، که این خود نیز جای بسی بحث دارد؛ اما جواب‌هایی که می‌آمد من را واقعاً دچار حیرت کرد. بیشتر دوستان «لالو» را نماد جریان چپ، یا شخص آقای موسوی، و عجیب‌تر از همه شخص «احمدی‌نژاد» می‌دانستند.
تنها کسانی که از میان این جامعه آماریِ صدنفری که به سؤال پاسخ صحیح دادند، یک خانم دیپلمه از شهر ری، یک خانم با تحصیلات لیسانس کشاورزی از دانشگاه پیام نور و یک آقا با تحصیلات دانشگاهی لیسانس عمران از دانشگاه خواجه نصیر بودند.
اما می‌پردازم به داستان. در ابتدای داستان خواننده آخر قصه را می‌خواند.
«وقتی صبح روز بعد صندوق‌ها می‌زایند، 
همه به هم نگاه می‌کنند:
– بیست و چند سال است که حرف نزده است.
مأمور شمارش آراء با صدای بلندی نامش را می‌خواند:
– لالو »
این خود نشان می‌دهد که شما مخاطب یک موضوع سیاسی هستید؛ و برعکس نظریه گنگ و مبهم بودن داستان، داستان در همان سطر اول لو می‌رود:
«همه به هم نگاه می‌کنند.»
کلمه «همه» کلیتی از مردم را به تصویر می‌کشد.
«بیست و چند سال است که حرف نزده است.»
با یک حساب سرانگشتی خواننده می‌فهمد که از منظر سیاسی، اجتماعی مردم ایران بیست و چند سال است که نسبت به حوادث سیاسی و اجتماعی و اقتصادی که در کشور رخ داده است، سکوت کرده‌اند.
«ترس می‌گوید:
یک نفر همیشه تعقیبت می‌کند»
و این سکوت خود به دلیل همان ترس از گرفتار شدن است که فردیت ایرانی آن را همیشه با خود به دوش می‌کشد.
«و اغلب اوقات که کسانی از او می‌پرسند به چه فکر می‌کنی؟
همه به هم نگاه می‌کنند:
بیست و چند سال است که حرف نزده است!»
دوباره بر کلمه همه تأکید می‌شود؛ و اینکه هرکس رازهای ناگفته بسیاری دارد؛ زیرا شخصیت ایرانی از اینکه دیگران بفهمند در ذهن او چه می‌گذرد واهمه دارد.
و داستان به مسیر خود ادامه می‌دهد. کاراکتر داستان از چند گذرگاه تاریخی عبور می‌کند و خاطراتی را به یاد می‌آورد که برای ذهن ایرانی آشناست. ولی ذهن ایرانی که مخاطب این داستان است، نمی‌پذیرد که خود اوست که این خاطرات را مرور می‌کند؛ زیرا فردیت ایرانی چندین سال است که به یغما رفته است. این ذهن درگیر، و سردرگم در دایره افکار خویش، که از یک‌سو ترسی مبهم و از سوی دیگر مناسبات سیاسی و اجتماعی آشفته‌اش کرده است، نمی‌تواند با داستان همذات‌پنداری کند و به مکانیسم‌های دفاعی ـسرکوب و در بعضی مواقع حتی انکارـ روی می‌آورد. این مکانیسم‌ها اغلب به‌طور ناخودآگاه اعمال می‌شوند. معمولاً با تحریف، انکار و تبدیل واقعیت توأم بوده و موجب خودفریبی می‌شوند. در واقع او خود را به هیچ وجه نمی‌بیند. در کشوری که اپیدمی سرکوب سال‌هاست بر سر مردمان دلبری می‌کند، شخص نه دیگران، بلکه دیگر خود را هم نمی‌شناسد، و این سرکوب را به درون خود نیز تعمیم می‌دهد؛ و آنجا آسیب‌زا می‌شود که توانایی درک واقعیت را ناممکن می‌سازد.
 فرافکنی سازو کار دفاعی دیگری است که ذهن ایرانی سال‌هاست گرفتار آن شده است. او خود را عاری از هرگونه نقص و عیب می‌بیند، تا با این ذهنیت خود را از اضطراب و در آخر از احساس گناه برهاند. آنجاست که مخاطب داستان انگشتش را به طرف جریان چپ و یا حتی احمدی‌نژاد نشانه می‌برد.
فردیت ایرانی با برجسته کردن و اغراق‌آمیز کردن صفات منفی در دیگران، از اضطراب خود می‌کاهد. مغازه‌داری که جامعه روی او حساب باز کرده است، چون به شدت طمع‌کار است، بر سر مشتریانش کلاه می‌گذارد و بر این باور است که همه می‌خواهند سر او کلاه بگذارند؛ و امثال این‌که نتیجه‌اش پرخاشگری در جوامع می‌شود.
«جوانکی سر بلند می‌کند، نگاهش می‌کند، اسکناسی فرسوده را نشانش می‌دهد:
– همه‌اش همین است
بوسه‌ای به اسکناس می‌زند، با دو چشم سیاه غمگین خیره نگاهش می‌کند:
– کم است؛ اما همه‌اش همین است می‌دانی
و با همان کمر خمیده برای برداشتن اسکناس دیگر شیرجه می‌رود
ترق!
انگار صدای شکستن کمر خمیده جوانک است.»
پسر جوان در اینجا، در واقع خود کاراکتر داستان است. خود اوست که از آن دو چشم مغموم و صدای شکسته شدن کمرش فرار می‌کند.
مخاطب داستان این را هم نمی‌بیند و خیلی سطحی از آن عبور می‌کند؛ زیرا به شدت دچار مکانیسم واپس‌رانی (سرکوب) است. واپس‌رانی به معنی جلوگیری از ورود افکار، خاطرات، آرزوها، امیال و تجارب دردناک، ناخوشایند، شرم‌آور و ناپسند به سطح خودآگاه و هوشیار است.
«یادش می‌آید در جایی از زبانِ زنی خوانده است:
برای فراموش کردن یک مرد، برای نجات خودم، بدنم را تسلیم همه مردان کرده‌ام»
به عنوان نویسنده داستان، بر خلاف نظر دوستان، در تنها بخشی از داستان که می‌شود گفت از زبان استعاره استفاده شده است، در همین سطور بوده است. در اینجا کلمه «مرد» به جای هدف یا آرزویی که از دست رفته است، به کار گرفته شده است؛ و خودفروشی صرفاً نمی‌تواند فقط خودفروشی جنسی باشد، بلکه در اینجا خودفروشی اخلاقی مدنظر نویسنده است. ملتی که برای نجات خودش دست به خودفروشی اخلاقی زده است.
«و
وقتی صبح روز بعد صندوق‌ها می‌زایند

مأمور شمارش آراء با صدای بلندی نامش را می‌خواند:
«لالو»
و آن را داخل سطل زباله می‌اندازد.»
همان‌طور که گفته شد، متن بسیار صریح و به نظر شخص بنده رک و گزنده است. در واقع «لالو» تو، من، و فردیت ایرانی است، که در زباله‌دان تاریخ گم شده است. رأی آن ملتی که در فراز و نشیب‌های کشورش خاموش باشد، فاقد هرگونه ارزشی است و فقط به درد زباله‌دانی می‌خورد. سالی که گذشت متأسفانه سالی تلخ به هر جهت بود. از آلودگی هوا، تصادف قطار گرفته، تا ساختمان پلاسکو و عزیزانی که به خاطر اشتباهات پزشکی جان خود را از دست دادند؛ و همه و همه همراه با یک سکوت تلخ ملی همراه بود!
اگر کاپیتان یک کشتی در دنیا بی‌نظیر باشد، اما عده‌ای با میخ و چکش کشتی را سوراخ کنند و صدای اعتراض کسی بلند نشود، بی‌شک آن کشتی غرق خواهد شد.
تنها انداختن نام یک نفر در صندوق رأی مهم نیست. این روزها شنوای شکوه‌های بسیاری از دولتمردان هستیم، آن هم در حد همان پچ‌پچ‌های غیبت‌گونه. رییس‌جمهوری که از حمایت مردمی برخوردار نباشد، «کلید» که هیچ، چراغ جادو هم داشته باشد راه به جایی نمی‌برد.
کاش آن روز که دلار هزار تومانی به چهار و پانصد رسید، «لالو» نبودیم، که امروز بخواهیم شاهد رقص کوتوله‌ها باشیم.
دوست دارم این جمله را به آخر داستان اضافه کنم.
«آن شب مرد لال خواب دید که لال است.»
 

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (8)