هفت ترانه از: «چرکین جامگان»

۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۶
ترانه‌هایی از کارگران معدن/ مترجم: جابر عناصری
هر چند از مرگ گزیری نیست، اما خفتن به گورگاهی کنده شده بر دل صخره‌های سیاه زغال‌سنگ هم چندان دلپذیر نیست. چراکه چشم گشوده‌ای به بوم سیاهِ نقّاشی سرنوشت و تقدیرت که جان کندن است و چشم دوخته‌ای بر سنگ‌های سیاه زغال و آيا انصاف است که بمیری و چالت کنند در آغوش همان سیاهی‌ها؟


مقدمه‌ای از مترجم ترانه‌ها

 

 

مقدمه[۱]:

دیرگاهی است که از عمق جان به مفهوم عدالت می‌اندیشم که چه بی‌مُسّمی لفظی است و بی‌اعتبار مصداقی که جز در ذهن جمعی خوش‌باور، در تار و پود اندیشه‌ی احدی نمی‌گنجد یا لااقل در ذهن من نمی‌پاید ـ جز به ایّام رهایی موقت گریبانم از پنجه‌های خوفناک اندیشیدن در باب عدل و عدالت و عادل. چراکه نه مائده‌های آسمانی در سفره‌ی انسان خاکی بی‌کسان به بخش و تقسم می‌نشیند و نه نعمات زمینی در چهارچوب لفظ واحدی بر همگان بذل و بخشش می‌شود.

انسان بندی و اسیر زندان، انسانی نیست که در کُنج عزلتکده‌ای از دیدار آفتاب عالمتاب محروم شود … انسان محروم انسانی نیست که به اختیار در به روی خود ببندد و در گوشه‌ای بخسبد و از استشمام هوای جان‌بخش و عطرآمیز بهاری و بوی خوش و دلنشین ریاحین چمن‌زارها عاجز بماند.

انسان بندی انسانی است که در اندیشه‌ی لقمه‌ای نان در قعر گنداب فاضل آب‌ها بیافتد یا به استشمام هوای دودانگیز تونل‌های کور و بی‌انتها در معادن زغال‌سنگ دل ببندد. انسان محروم انسانی نیست که دیدگانش قدرت بینایی از خویشتن رهانده باشد بلکه انسان بدبخت انسانی است که دو چشم نورانگیز و پرفروغش را در عمق زمین بر رگه‌های زغال بدوزد و جز سیاهی، راهی به جایی نبرد.

چشمان را به چه کاری می‌توان گرفت؟ ریه‌ها را به چه عنوانی از دمیدن هوای دودانگیز باز داشت؟ … چه تلاش عبثی است که خوش‌باورانه در انتظار آزادی بنشینی. از این معدن هم نجات یابی، سیاهچال دیگری در انتظار توست. اگرچه دیواری به ضخامت پولاد برای گریختن تو از زندانِ جای خوش کرده در دل سنگ‌های زغال نساخته باشند، گاهِ فرار سنگ‌خاره‌ها بر سینه‌ات خواهند کوبید و دژخیمان معدن رمق از جانت خواهند ستاند و در آرزوی آزادی تشنه کامت خواهند گذاشت.

گیرم که راهی برای فرار از معدن یافتی، آیا سیه‌چهره و چرکین‌جامه در جمع پاکیزگان اذن حضورت خواهند داد؟ آیا جگرگوشه‌ات از خفتن بر گهواره‌ای از تخته‌سنگ زغال خواهد گریخت و بر گهواره‌ای از چوب صندل خواهد غنود؟ زهی خوش‌باوری.

آیا قادر خواهی بود جانت را از دست امواج دود رهایی دهی؟ تو خود نیک آگاهی که خونت در رگ‌هایت به چرخش با این دود انس و الفت یافته است و چشمانت به تماشای سیاهی عادت کرده است. و اگر از معدن بیرونت بیاورند و در برابر آفتاب جایت دهند، شب‌کوری را خواهی ماند که دیدگانش از دیدن عاجز است. چه بدبخت است و پرزحمت آن غسّال و مرده‌شوری که گاهِ مرگ غُسلت می‌دهد. چراکه زدودن زنگار از آیینه چهره ات به صیقل‌گری ماهر نیازمند است. اما چه خوشبختی در آن لحظه که خلعت سفید مرگ بر تن پاره‌پاره گشته و به سیاهی نشسته‌ی تو می‌پیچد و کافور بر زانوانت می‌ریزند.

گوییا حنای سعادت بر دست و پایت می‌بندند و جامه‌ی عروسی بر تنت استوار می‌سازند. الحق که پاکیزه‌ترین جامه‌ی عمرت خواهد بود و گورگاه آسوده‌ترین مأمنت و بر کنار از دود کشنده‌ی شکاف‌های تنگ و باریک تخته‌سنگ‌های زغال.

هر چند از مرگ گزیری نیست، اما خفتن به گورگاهی کنده شده بر دل صخره‌های سیاه زغال‌سنگ هم چندان دلپذیر نیست. چراکه چشم گشوده‌ای به بوم سیاهِ نقّاشی سرنوشت و تقدیرت که جان کندن است و چشم دوخته‌ای بر سنگ‌های سیاه زغال و آیا انصاف است که بمیری و چالت کنند در آغوش همان سیاهی‌ها؟

آیا در قاموس کارفرمایان، سفیدی رنگی است که باید از فرهنگ زندگیت بیرونش سازند؟

آیا به امید همرهی اربابان پیراهن حریرِ دست‌نازک، نشسته‌ای؟ و چشم دوخته‌ای به سازمان جهانی کار و به اجلاس بین‌المللی در آن سازمان که سخنرانانش از ینگی دنیا آمده‌اند و هرگز درد چرکین جامِگان را نفهمیده‌اند و دستان نازک‌تر از گلبرگ‌های بهاری‌شان خاکی را لمس نکرده و هرگز کلنگی بر دست نگرفته‌اند؟

زهی خیال خام.

و تو به فکر مدرسه هستی و در آرزوی فراگیری الفباء که شاید راهگشایت باشد به بهشت آزادی؟! که دربست به سرقفلی به اربابان تن فربه سپرده شده است و تلاش و جنبش تو همانند جنبش و تحرّک آن شیر توتم قبیله‌ات منقش بر بیرق چرکین ایل و تبارت که جنباننده‌اش قدرت‌های قوی پنجه‌ی اجنبی است و تو دل خوش ساخته‌ای که شاید به نیروی اراده‌ی تو آن شیر زبان‌بسته یال و کوپالش را به حرکت در می‌آورد.

شوراهایت بسرکردگی اربابان ـ اتحادیه‌هایت به ریاست شکم‌سیران ـ کلید صندوق‌های تعاونیت به دست بی‌نیازان.

بسترت گسترده بر تختگاهی از نقره اما چشمانت نظاره‌گر حسرت‌آمیز گنج‌های بربادرفته‌ی سرزمینت و … هزار زخم کهنه بر کف دستت و برگ‌های مخدّر به زیر دندان‌هایت و دود معدن در حلقومت.

باشد!

بگذار به ذرّات دود معدن تیمُمّت دهند که آسان از این جهان بگذری و با سیاه‌جامه‌ات دفنت کنند که سالیان دراز سخت بدان انس و الفت یافته‌ای.

بگذار در گورگاهی میان تخته‌سنگ‌های زغال چالت کنند تا مبادا سیاهی بخت تو در گورستان نیز به مردگان غسل یافته و مُعطّر گشته برسد.

تنها و غریب می‌مانی اگر از گورستان ناشناس خفته در سینه‌ی معدن‌ها بیرونت بیاورند. بی‌همزبان خواهی بود اگر از کارگران مُرده در شکاف‌های تخته‌سنگ‌های زغال دورت سازند. بی‌همنوا خواهی ماند اگر از هم‌آوازی با یاران دل به خون نشسته‌ات جدایت کنند و ترانه‌ی حزن‌انگیز آنان به گوشَت نرسد.

میان گهواره‌ی نونهالیت تا گورگاهی از تخته‌سنگ سیاه خُرد گشته بر زیر تیغه‌ی کلنگت چندان راهی نیست.

شامگاه معدن را به خاطر بیاور و ترانه‌های معدن‌چیان را. یا همسرایان و هم‌آوازان آشنا را که ترانه‌ی مرگ سر می‌دهند و خفتن بر گهواره‌ای از تخته‌سنگ زغال را برای نوباوگان معدن بشارت می‌دهند و مردن به زیر تخته‌سنگ زغال را روایت می‌کنند:

 

(۱)

ترانه‌ای از کارگران معدن در انگلستان

بر گهواره‌ای از تخته‌سنگ زغال

در مکانی تیره و تار

و در میان خس و خاشاک

در «معدنی» به دنیا آمدم

با چهره‌ای سفید

در معدنی دوردست زاده شدم

نخستین خوشامدگویانم

ذرّات گرد و غبار سیاه زغال‌سنگ بود.

بر گهواره‌ای از تخته‌سنگ زغال لمیدم

و چشم بر سقف اطاقک‌مان دوختم.

در مکانی تیره و تار

و در میان خس و خاشاک پرورانده شدم

دندان درآوردم و قد کشیدم

و با انگشت ناتوان خود

سقف اطاقک‌مان را شکافتم

امّا

راهی به فرارگاهی نیافتم

تنها روزنه‌ای بر تخته‌سنگ زغال

برجای نهادم

آنگاه

سقف خانه را بس کوتاه یافتم

و به جای راه رفتن ـ در زمین خزیدم

تنها از روزنه‌ای که انگشتم

به جای نهاده بود

نور ضعیفی به اندرون خزید

در این آشیانه‌ی ما

خون‌مان با فشار گرد و غبار زغال

در حرکت است

خون در عروق ما ـ با این قوّه می‌چرخد

من فرزند کارگر معدنم

که بنوبه‌ی خویش

زاده‌ای از رحم مادری از نسل کارگران معدن

بوده است

و کلنگ بر دست last northumberland

در معادنِ ‘Durnham’

بسیار گشته است.

ما در معدن به دنیا آمده‌ایم

و در معدن مدفون خواهیم شد

«اینجا»

میعادگاه مرگ با ما است

من فرزند کارگر معدنم

او

آنجا

به زیر تخته‌سنگ زغال

در گورستان موعود ما

افتاده است

و خون‌ِ سیاهِ او

همراه دوده‌های زغال سنگ

از جنبش و پویش بازمانده است

آنجا

در گورستان موعود ما

به زیر تخته‌سنگ زغال

 

(۲)

ترانه‌ای از کارگران معدن در آفریقا

بیم و هراس از فرار

آهای Booker !

دوست عزیز من

پرده بر رؤیای روزانه‌ات برکش

پلک‌ها را از هم بگشای

کار روزانه‌ات را از سر بگیر

به سلامت باد دوست عزیزم John

و سپاس که از خویشتنم رهاندی

آهای Booker !

گمانم در فکر تو فراسوی فرسنگ‌ها نقش بسته است

در عمق چشمان تو منظره‌ی آن سوی معدن

مُصّور است.

آری دوست عزیزم John

نقش «مدرسه» در نظرم مجسّم است

Booker کلنگ را بر تپه‌ای از زغال‌سنگ

کوبید

و ادامه داد:

JOHN !

آیا امیدواری که روزی بتوانیم به مدرسه برگردیم؟

آیا شانس با ما همرهی خواهد کرد؟

صدای آهنگین Booker با ضربه‌ی کلنگ

در هم آمیخت

John آهسته گفت:

… اما خیلی دیر است

از وقت و فرصت فرار ما

بسیار گذشته است

وانگهی

کارفرمای معدن

آشفته و خشمناک برگشته است

سایه‌ی بر سر Booker سنگینی کرد

سایه‌ی فربه ارباب را شناخت

Booker با دست‌های لرزان

کلنگ را بر تپّه نشاند و به پشت سر نگریست

ارباب فریاد زد:

خاموش باش Booker

من از قماش تو

کارگران ناراضیِ بسیاری داشته‌ام

اما به خاطر بسپار

که هیچکدام جان به سلامت نبردند

تو از  سپیده‌ی صبح تاکنون

به پُرگویی نشسته‌ای

من این رؤیای تو را در هم خواهم شکست

من این رشته‌ی الفت تو را با John

خواهم گسست

آهای John تو با من بیا

من تو را با کارگران دیگر

به معدنی دیگر خواهم برد.

تو Booker

می‌توانی بمانی و در رؤیای خویشتن

فرو روی

رؤیایی که در این خاکریز و تپّه‌ی زغال

مدفون خواهد شد

رؤیای فرار از معدن

و رؤیای بازگشت به مدرسه

 

(۳)

ترانه‌ای از آفریقا

هزار زخم کهنه بر کف دست

درخت نظرکرده‌ی ما

شاهد است

جاد و پزشک ما

شاهد است

شاهد دلمه‌های خون

نقش بسته بر فرق شکسته‌ام

به زیر تخته‌سنگ‌های زغال

تو نیز ای غریبه

خواهی که شهادت دهی؟

پس تو نیز به طاول‌های دستانم بنگر

بنگر که خونم از رنگ سرخ شفق

رنگین‌تر است

اما چهره‌ام سیاهی شامگاه را

شهادت می‌دهد

ای غریبه

در اینجا ـ در معدن تنگ و تاریک زغال

آب

این نعمت خدا و طبیعت را

جرعه‌جرعه باید نوشید

اما

آتش‌خانه‌های کشتی‌های اقیانوس‌نورد

به دستان کبره بسته‌ی من

در سوزش و جنبش‌اند

اگر بر کف دستانم بنگری

هزار زخم کهنه بر آن خواهی دید

اگر بر چهره‌ام بنگری

ظلمت شب بی‌ستاره را نظاره خواهی کرد

که فقط

کورسویی از چشم خسته‌ام

آن را به روشنایی می‌کشاند

ای غریبه

اگر خواهی که شهادت دهی

به تو گویم

که جانم بی‌رمق

دستانم خسته

و چشمانم بی‌فروغ گشته است

جنباننده‌ام شلاق اربابان

و امیدبخش زندگی‌ام پیک مرگ است

ای غریبه

خواهی که شهادت دهی؟

شاهد باش که چشم‌انتظار مرگ نشسته‌ام

که همچون مرغِ غریب‌ِ شب‌آشنا

به سراغم بیاید

و جانم را بستاند

و غبار تیره‌بختی را

از جبینم بزداید

 

(۴)

ترانه‌ای از کارگران معدن در پرو و بولیوی

نارکُتین (Narcotin)[2]

چهار قرن است

که نیاکانِ من

فرزندان

سرخ‌چهرگان

در معادن «پرو» و «بولیوی»

اجیر گشته‌اند

تو گویی دینامیت همان سان که تمدن ما را درهم کوبید

ما را به بوی خود انس و الفت داد

و به قعر معدن‌ها کشاند

کار سخت و جان‌فرسا در عمق زمین

جان کندن و مسلول بودن

نوشیدن «نارکتین»

و جویدن برگ‌های مُخّدر

از سر ناچاری برای احساس کرختی و گریختن از رنجِ تَن

و از سرگیجه

کدامین انسانی به فکر ما است؟

کدامین چشمانی گریان ما است؟

هیچکس

کدامین قانونی مدافع ما است؟

پس باید به «نارکتین» پناه برد

باید درد و غم به زیر دندان ـ به همراه رگ‌های مخدّر ـ جوید

برای احساس لختی و کرختی

برای گریز از رنج تن و بی‌تکیه‌گاهی

برای رهایی از اندیشه درباره‌ی بی‌پناهی

 

(۵)

ترانه‌ای از آفریقای جنوبی (۱)

جویندگان الماس

در ساحل رودخانه‌ی «والی» در «کیمبرلی»[3]

خاک را می‌شوییم

و به همراه کیمیاگرانِ گسیل گشته بر معدن‌ها

به دنبال سنگ درخشانِ الماس می‌گردیم

خاک را در الک می‌ریزیم

و همراه آب رودِ والی به خونابه‌ی چشمانمان

خاک را می‌شوییم

تا الماس از خاک برگریم

و غروب‌هنگام در صف‌های طویل تفتیش جسمانی شویم

تا مگر قطعه سنگ کوچکی از الماس را

به  یغما نبرده باشیم

با شکم گرسنه و تن خسته

باید در صف‌های طولانی انتظار کشید و سوگند خورد

که دستی

به تطاولی

نیالوده‌ای

جان و تن از تو

دستان زخم‌آلود از تو

و کیسه‌های پر از الماس از آنِ غارتگران

باشد

ارزانیشان باد

اما چگونه خفّت تفتیش را

خواهی پذیرفت

خفته بر گنج خدادادی خاندان

اما کودکانت خفته بر پوستین پاره‌ی اطاقک‌های تنگ و تاریک معدن

با شکم‌های گرسنه

                     و نظاره‌گر گنج‌های بربادرفته

 

(۶)

ترانه‌ای از کارگران معدن در مکزیک

بر بستری از تختگاهِ نقره

چهار قرن است

که به دست ما کارگران

گمانه‌های فراوان

در معادن نقره‌ی مکزیک

به وجود آمده است

بستر پاره‌پاره‌ی ما گسترده بر معادن نقره

اما

جیب‌هایمان خالی ـ شکم‌هایمان گرسنه ـ پوشاکمان چرکین

و دستانمان پُر از طاول است

چهار قرن است که غارتگران بر تختگاهی از نقره

بر گرفته از معادن ما در مکزیک

به سکوت و آسایش ـ به خواب خوش غنوده‌اند

و چشمان ما حسرت‌زده و خیره بر گنجینه‌های سرزمین‌مان

بر معادن به یغمارفته‌ی قوم و تبارمان

 

(۷)

ترانه‌ای از آفریقای جنوبی (۲)

در چهارچوب قفس معدن

به شامگاه حُزن‌انگیز ما

بیاندیشید

که برای لقمه‌ای نان

در قلمرو وسیع افریقا

در جنوبی‌ترین نقطه‌ی این قارّه

در قلمرو اربابان سفیدچهره

و در اعماق زمین

رگه‌های زغال‌سنگ را پی‌جویی می‌کنیم

اگر گذرت به اقامتگاه ما بیفتد

دوام ماندگاری در محبس را ترجیح خواهی داد

اگر دو سال آزگار از خانواده دور بمانی

و در جان‌پناهی همانند بازداشتگاه

محبوست کنند

می‌توانی درد ما را دریابی

که هر جنبشی و هر لحظه خروج از معدن را

خواهند پایید

و رخصت‌نامه طلب خواهند کرد

به چهارچوب قفس ما بنگر

به دستان کبره‌بسته‌ی ما بنگر

به قلب مالامال از اندوه ما بنگر

آنگاه رنج زیستن در معدن را

احساس خواهی کرد

 


گردآورندگان:

(ترانه‌ی شماره ۱)      

Evan m ac coll

(ترانه‌ی شماره ۲)      

Lillie Patterson

(ترانه‌های شماره ۳ ـ ۵ـ ۷) 

G.D. Sack

(ترانه‌ی شماره ۴)      

Janet Searle

(ترانه‌ی شماره ۶)      

Philip stenens

 

 

 

 

 

 


[۱]. مقدمه به قلم مترجم ترانه‌ها نوشته شده است.

 

 

[۲] . جوهر مخدر افیون = جوهر خواب‌آوری که بی‌حسی و کرختی به همراه دارد.

 

 

[۳] . واقع در افریقای جنوبی.

 

نظر شما چیست؟

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (26)