پرنده‌هایی که پرپر شدند

۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۶
به یاد معدن‌چیان جان‌باخته در فاجعه معدن یورت آزادشهر
لیلا سمیعی

گلستان ما حتی قناری هم نداشت.
من همیشه با خودم حرف می‌زنم!
همیشه وقتی با همه تنها هستم. هر شب تا صبح آفتاب را معنا می‌کنم و صبح خسته به شب می‌رسم.
 آه باز هم تمام پریشانی‌ها و سردرگمی‌هایم سلام.
یک‌بار هم مرا عاقل نبینید!
من برای همیشه پر از شعرم و عشق.
خیال من قفس ندارد.
هر شب جمعه غم‌های کهنه دلم را در سینی چینی بندزده مادربزرگ می‌چینم و برای خیرات به امامزاده می‌برم.
شاید کسی برای تنهایی غم‌های من فاتحه بخواند.
این امام‌زاده را سال‌هاست می‌شناسم و این‌قدر از آن نوشتم که در او نوشته شده‌ام. از درخت توت جلو خانه مش حبیب که بشماری و بروی گنبد طلایی‌اش را می‌بینی. خانه مش حبیب هم که آدرس پستی نمی‌خواهد. مش حبیب توی همهٔ کوچه‌های شهر ما خانه دارد. درست است، درخت توت حالا خشکیده. شاید هم وقتی احمد مش حبیب می‌رفت آخرین توت را از شاخه چید و رفت.
حالا به هر امامزاده‌ای که می‌رسم چشم‌هایم را می‌بندم، تا صد می‌شمارم و عقب عقب بر می‌گردم، شاید به درخت توتی برسم که مش حبیب زیر سایه گسترده آن روی پیت حلبی جلو دکانش نشسته چرت بزند و احمد مش حبیب پشت دخل دکان کتاب بخواند.
چشم‌های مش حبیب هرچند یخ‌زده و شیشه‌ای، راز نگاهش را پنهان نمی‌کند:
انتظار.
خیال نکنید من این چیزها را برای شما می‌گویم. من فقط چیزهایی را می‌گویم که یادم بماند. گنبد طلایی امامزاده محله ما پر از ارواح فروزانی است که شب‌های آشفتهٔ زمین را روشن می‌کنند.
و من در سحرانگیزترین ساعات شب به حقیقتی می‌رسم مانند او…
جایی که طلسمی در کودکی جادویم می‌کند.
و آن کلاغکی است که بر شاخه خشکیده درخت توت محله لانه کرده.
پرهایت سیاه کلاغک!
اندوه زمستانی‌ات را در نگاه خسته‌ام مریز.
من!
ایران!
هنوز شاید دخترکی باشم نشسته بر بلندترین شاخه درخت توت محله.
چشم به راهت.
این چشم‌به‌راهی را، اما مش حبیب یادم داد وقتی خندید و گفت:
«اگه احمدم بیاد این دوتا سکه رو مژدگونی می‌دم به کسی که خبرشو برام بیاره.»
حالا سال‌هاست منتظرم تو از خم کوچه بپیچی تا من بدوی‌ترین لذت باشم برای بزرگ‌ترین خواهش پدری فرسوده. اولین لذت وقتی از چشمه شادی بجوشد نوایی می‌شود و نوایی…
و هیچ کلاغکی دیگر قارقار نمی‌کند.
اما نگاهم در پیچ کوچه پیچ می‌خورد و صدایی می‌شنوم:
بامب!
پرهایت سیاه کلاغک!
اندوه زمستانی‌ات را در نگاه خسته‌ام مریز!
دیواری می‌ریزد و من باز در زمان بی‌زمانی گم می‌شوم.
شهر پر می‌شود از هیاهو…
نه هیاهوی تو که خسته- درمانده- گم شده‌ای در سیاهی. نه سیاهی آن معدن که طعم آب‌نبات رنگی را برای دخترت به یک آرزو تبدیل کرد.
تو گم شدی در هیاهوی دل‌های سیاهی که تو را ندید. تو دیگر نیستی!
حالا نه یارانه، نه کارانه، نه هیچ‌چیز دیگری نمی‌خواهی. حالا شدی چیزی در حد چند کلمه پیام تسلیت که آن هم در هیاهوی این همه یارانه و کارانه و اشتغال و مسکن و برجام و فرجام…گازانبری شدی!
تو تا آن‌وقت ارزش داشتی که قد و قوارهٔ نیرومندت در یک برگه رأی خلاصه می‌شد. حالا حتی به قواره یک نوار سیاه در حاشیه رسانه ملی نبودی که این روزها پر شده از شومن‌هایی که با بگم‌بگم‌هایشان دوباره می‌خواهند حماسه‌ای دیگر خلق کنند؟
زمانی معدنچی‌ها با خودشان قناری به معدن می‌بردند تا اگر بوی گاز استشمام شد، آگاه شوند
. الآن همه دنیا مجهز به حس‌گرهای پیشرفته هستند؛ اما افسوس که گلستان تو یک قناری هم نداشت.
و دیگر هیچ.
و من بعد از این همه هیاهو و یارانه و کارانه، اندوه نگاه آن دخترک را می‌بینم که شیرینی آن آب‌نبات را به شتاب از نگاه این رهگذران طلب می‌کند؛ و هر بار به نقطه‌ای می‌رسد شبیه به صفر. صفری همانند آن‌که معلم انشایم پای اولین زایمان تجسم خیالم گذاشت.
می‌دانم!
سرانجام طوفانی خواهد وزید و مرا از شاخه پرت خواهد کرد.
این سایه انتظار که بشکند من هم می‌فهمم:
مش حبیب سال‌هاست که مرده و احمد مش حبیب هم دیگر هیچ‌وقت نیامد.
و- این سؤال هر روز در من تکرار می‌شود:
«مش حبیب بالاخره با اون دوتا سکه چی کار کرد؟»
 

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (13)