هشت سال…خیلی بعد

۲۳ خرداد ۱۳۹۶
لیلا پاپلی یزدی

پیر شده‌ام به وضوح. دیگر آن آدم قبل نیستم. دسته‌دسته موهای سپید یک شبه لای شبق‌های پیشین می‌روید. از پله که بالا می‌روم نفسم می‌گیرد و چروک‌های ریز عرصهٔ زیر چشم‌هایم را ساحت تاخت و تازشان می‌کنند. برای زن‌ها، میان‌سالی معنای مشخصی دارد. به‌ یک‌باره جامعه برایت امن می‌شود. صدایت می‌کنند «مادر!» یا «حاج خانوم!». نگاه‌های وحشی رعب‌انگیز کم می‌شود. از آن‌سو امن می‌شود که تو، زنی میان‌سال بگویی «دوست داری»، بگویی همچنان عاشقی. گویی آن تابوبودگی واژه‌ها که از آنِ جوانی است کمرنگ می‌شود. 
من هرگز از پیر شدن نهراسیده‌ام. برعکس سپید شدن موهایم را به انتظار نشسته‌ام. می‌دانستم آن سوی این خاکستری شدن شکلی از زیست جهانی نو وجود دارد. زیست جهانی که من خوب نمی‌شناسمش اما می‌دانم شکلی از گذر است. از گذر یا گذار…
تنِ ما در گذار تغییر می‌کند. عکاسی بدن شاید به همین اعتبار هنر است. به این اعتبار که پیر شدنِ تک‌تک یاخته‌های ما را ثبت می‌کند. پیر شدن نگویم…دگردیسیِ بدن‌هایمان. گونه‌ای دیگر شدنمان. از آنجا که من باستان‌شناسم، بدنم را به مثابه مادهٔ فرهنگی می‌بینم، ماده‌ای که جامعه و تکنولوژی و روندِ زیست تغییرش می‌دهد، شکلش می‌دهد و سرانجام روزی مدفونش خواهد کرد.
انسان اما موجودِ غریبی است. حتی در مقابل این طبیعی‌ترین روند پیرشدنش می‌ایستد. پوستش را جا به جا می‌کند. چروک‌هایش را از هم باز می‌کند و سعی می‌کند عمری کند درازتر؛ اما ذهن وضعیتش متفاوت است…
***
هشت سال پیش از این، بسیاری از ما، آدم‌های نسلِ پس از انقلاب خو گرفته بودیم به وضعیت. همین من، شغلکی داشتم و دفتر کاری. وضعیتِ معمول. قرار بود سی سال بعد بازنشسته شوم و حقوق بازنشستگی برقرار شود تا آن وقت هر ماه این فرصت را داشتم تا قسط بدهم، خانه بخرم و زمین و ماشین. بعد فکر کنم به آیندهٔ دور که با همسرم بروم مسافرت یا بنشینیم دوتایی و فرایند مرگ را ببینیم. این همان وضعیتی بود که از منظرِ بسیاری آدم‌ها «خوشبختی» است. خوشبختی هر چه باشد و هر چه سلیقه‌های متفاوت بالا پایینش کنند معمولاً یک خصوصیت مشترک دارد و آن ثبات است. خوشبختی بی‌ثبات نیست، بالا پایین ندارد، پیش‌بینی‌شونده است. همین خوشبختیِ حداقلی را آدم‌های نسلِ من اما به سختی به دست آورده و مزه مزه می‌کردند. ما… نسلی که نه نسل جنگ بودیم نه انقلاب که بچه‌های انقلابیون بودیم و رزمندگان. ما… که آدم‌های حداقل، آدم‌های ترسو خوانده می‌شدیم. «چی کار کردیم بچه‌هامون این‌طور شدن؟» ما آدم‌های آرام بی‌عصیان که کودکی‌مان در میان نوای «دایه دایه وقت جنگ است» به نوجوانی بدل شده بود، مایی که آرزوی جوراب سفید لب توری پوشیدن به دلمان مانده بود، مایی که ناخن‌های نیمه لاک‌زده‌مان را از هولِ ناظم ترسناک مدرسه توی دستکش و جیب یونیفرم‌های بدشکل مدرسه قایم می‌کردیم. همین ما که همهٔ عمر ِ بچگی‌مان با حنای بی‌مادر مزرعه و آنت با برادر افلیج شده‌اش همزاد (و چه‌بسا همذات)پنداری کرده بودیم… این مایِ تحقیرشده که برای کاستِ دست سومِ لوس‌آنجلسی کتک خورده بودیم…همین ما…داشتیم با خوشبختی باسمه‌ای‌مان بازی بازی می‌کردیم. [گمانم خیلی معلوم است که می‌خواستم واژهٔ دیگری بنویسم که به دلیل همان تربیتِ مدرسه‌های دورهٔ کودکی جرئتش را ندارم هنوز]
همین ما…من…در یک آن باید تصمیم می‌گرفتیم. باید از این خوشبختی حداقلی می‌گذشتیم یا تا آخر همچنان نقش تحقیرشده‌ها را بازی می‌کردیم. ژنومِ خفتهٔ مغلوبی در نسل خفه‌شدهٔ من بیدار شده بود. بسیاری از ما از خوشبختی‌های حداقلی‌مان گذشتیم. ما که نمی‌دانستیم واژهٔ پناهنده را با کدام «ه» می‌نویسند، پناهنده شدیم، زندانی شدیم، اخراج شدیم از نان خوردن افتادیم. همین ما…نسلِ آرامِ ما…
***
سال‌هاست که از خوشبختی حداقلی خبری نیست، نه امیدی هست به حقوق تقاعد نه مسافرتِ آخر عمر. خیلی گذشته است. سال‌ها. این‌قدر که به پشت که می‌نگری باید به حافظه‌ات فشار بیاوری تا تکه‌ها را به هم بچسبانی؛ اما در وضعیت تغییری ایجاد نشده است. ما همان آدم‌های ترسو و حداقلی خوانده‌شده‌ایم که داریم با هم پیر می‌شویم، دست در دستِ هم، گاهی به خشم، گاه هم را کنار می‌گذاریم و گاه به هم می‌پیوندیم. می‌دانیم رویدادِ غریبی که به دست آمد سهم ما از زیستن است، همان که برایش از خوشبختی‌های حداقلی‌مان گذشتیم. می‌دانیم که هر چه را بشود از ما گرفت آن تجربه را نمی‌شود…تجربه‌ای را که آرام‌آرام به فرزندانمان می‌سپاریم.
***
هشتاد و هشت ابژهٔ نسلی ماست.
***
پیر می‌شوم، همان پله‌ها که چنین روزی هشت سال پیش به چهل ثانیه دویدم‌شان تا پایین و خودم را رساندم به خوابگاه بچه‌ها حالا پنج دقیقه طول می‌کشد تا سلانه‌سلانه طی کنمشان. هشت سال کم نیست. عمر یک کودک کلاس دوم ابتدایی است از لحظه به دنیا پا گذاردنش تا اتمام سال دوم دبستان. هشت سال یعنی اندازهٔ عمر هر دو جنگ جهانی را بگذاری روی هم… یعنی خیلی. برای ما بیشتر گذشته اما. رنج، زمان را کند می‌کند. این قانونِ نسبیت زمان است لابد…چه می‌دانم. لابد برای محصور –برای میرِ ما- هشت سالش هشتاد سال است و برای محبوس هفتاد سال و برای ما بیرون‌مانده‌های سرکوب‌شده، چهل سال. به نظرم اما مهمش این است که چیزی برای غبطه خوردن وجود ندارد…
***
اگر صدایمان را می‌شنیدند!…اگر می‌شنیدند فاجعه روی نمی‌داد اما روی داد. تاریخ پر است از صداهای ناشنیده -همانها که من با کلنگِ بی‌مجوز شدهٔ این سال‌ها از زیرِ خروارها فراموشی بیرون می‌آورم- اما این صداها به دو گونه‌اند: نخست آن‌ها که به واژه بدل شده‌اند و دوم آن‌ها که نشده‌اند. گونهٔ به واژه بدل‌شده‌اش برای گوینده‌اش غبطه‌ای به همراه ندارد که برای آن‌ها که نشنیده‌اند غبطهٔ محض است. ما پیر می‌شویم، بدون غبطه -‌موهایمان سپید می‌شود بدون آنکه بگوییم «کاش»…«کاش» ندارد ما هر چه شرط بلاغ بود گفتیم! حالا گیریم ناشنیده مانده باشد، غبطه‌ای نیست و حسرتی و افسوسی…شاید همین است که با لبخند به انتظار قضاوت تاریخ نشسته‌ایم.


 

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (26)