چهار شعر از سیدحسن فاطمی نیا

۱۸ تیر ۱۳۹۶
سیدحسن فاطمی نیا

 

 

در انتهای دیوار باغ

پنجره اتاقم رو به صبح باز می‌شد

بوی خوش رنگ اقاقی پرده‌ها را تکان می‌داد

وچشمان گرم مادربزرگ از پس کوه بلند گیسوان بیدمجنون کناری را نرم نرمک می‌بافت

سرود سلام چلچله‌ها آخرین نوای هزاردستان را بدرود می‌گفتند

چشمه در باغ قدم می‌زد

هنوز همه آسمان مسحور سحر نور نبود و باغ هنوز مبهم بود

چشمه نور فوران می‌کرد و من در فراق شب می‌گریستم خیره به در که آرام آرام بسته می‌شد.

■■■

 

چراغ

خیره به خط کشی عابران پیاده نگاه می‌کرد

وماشین‌ها در اطاعت او

خشک و محکم

با چراغ‌هایی غضب آلود

بدون صدای هیچ بوقی

نشسته‌اند.

صندلی‌ها وزن راننده‌ی اخمالوی عجول خندانی که

با موبایلش وِل و ماجراهای مَردِ

بذله گوی بی ارزش

تلخ تر از قهوه‌ی پریشب را

در فضا پخش می‌کرد

بین خود تقسیم می‌کردند

بدون توجه به صدایی که از آن گوش مرد بیرون می‌جهید

وچراغ

چندثانیه‌ای دکان گدای سوخته از آفتاب داغ مذلت را

گشوده بود

ناگهان صدای گریه‌ی یک ترمز افسار گریخته

چراغ مرد موبایل از دست افتاده را خاموش کرد.

■■■

 

دلم گرفته از این فریاد خشم خاموشی

که در دل کوچه‌های بی تحرک پریشان

حتی به درد مرد بازیافت جمع کن هم نمی‌خورد

کسی نمی‌فهمد

حتی آنکه خشن بود هم نمی‌داند

سرم شکست

نعره‌های چماق به جایی نمی‌رسد

سرهارا نمی‌توان لمس کردن

اگرچه پایش را روی آن گذاشته بود

جوان در بزم اشک گرم گیسوانش

درد خود را قهقهه می‌کرد

با سنگریزه‌ها نجوا داشت

 به شهیدان زیرخاک بگو

شما که از اعماق زمین

 هفت آسمان را به زیر پر دارید

شما که پشت همه‌ی دیوارها، حسّ را می‌شناسید

اینها همه کورند

دنیای بزرگ آدم ها

یک تعفن بسیار کوچک است.

■■■

 

آسمان فریاد زد

برگرد

اما برق رفته بود

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details.