در سوگ روسفیدان سودازده سرزمین من

۲۴ تیر ۱۳۹۶
یادداشتی به قلم میراصغر موسوی
با یاد مریم میرزاخانی و تقدیم به دو دخترم؛ هانا و مانا

همه را می‌بخشم، همه را. چه آنهایی که به حبس و حصر بردند ما را، و چه آنهایی که کتک زدند و آزار دادند؛ و حتی آن برادر روسیاهِ مسخ شده‌ی نوکر و عمله‌ی قدرتِ فربه شده، که لبه تیز قمه‌اش را گذاشته بود روی گلوی باریک و نازک گردن دو دختر خردسالم، که اگر به کسی خبر دهید مامان و بابایتان را بردیم، می‌آیم با همین سرتان را می‌بُرَم.

و کودکان خردسال من پنج روز تمام در یک زیرزمین پنهان شده بودند، و هنوز کابوس‌های آن زیرزمین به خواب و بیداریشان چنگ می‌اندازد و رهایشان نمی‌کند. هر یک از دو دخترکم، روزگاری اگر دست به کاری زدند و خود را نفله و مرا شکستند، مسبب اصلی و واقعی‌اش این جنایتکار است، که حکم تیر مستقیم داد و درِ زندان و انفرادی و شکنجه‌گاه را بر روی فرزندان این مملکت گشود. او که عقده گشوده بود، با راه‌اندازی شبه‌کودتایی برای تخم‌کشی اسلامی که کینه‌ی بیش از بیست سالش بود، جوانان کم سن و اما فرهیخته کشور را به دست اراذل و اوباش که از حاشیه سفره قدرت حضرات اندکی نان خشک سهم‌شان است، سِپُرَد و در نتیجه جمجمه‌ها خرد شد و دختر و پسر مورد تجاوز جنسی واقع شدند و از پی این، حکم‌های طولانی مدت زندان برای مردم عادی و مدیران خوش‌سابقه‌ی سالم و دلسوز، و بعد … حصر تنی چند از بهترین انسان‌ها رقم خورد.

مملکت که چپاول شد و میلیون‌ها انسان به گرسنگی افتادند و کیسه چنان خالی شد که ممکن نبود این ید بیضا را حفظ کرد و نان خشک اراذل و شکم سیری‌ناپذیر مقربین را تامین نمود، ورق پاره‌های تحریم به سند جنایت آمریکا تغییر ماهیت داد و حضراتی که با بهانه انقلابی بودن، سُرنا را از سر گشادش می‌دمیدند موزیک لایت نرمش را نواختند. این نرمش اما حقارت‌بار بود درست از نوع و جنس رقص ملایمی که شاه سلطان حسین با نواختنی چونان نواختن محمدافغان می‌رقصید.

تعدادی جان باختند و هنوز که هنوز است از ماجرای ۱۸ تیر دانشجوی مفقودی داریم و ازحوادث ۸۸ نیز. رهبران ما در حصرند، گروهی هنوز در زندانند و دیگران هم راه خودشان را می‌روند.

آن دیگرانی که صناری ارزش شخصی ندارند و صرفاً به دلیل نسبت کذایی که با رهبران جنبش سبز، اصلاحات و تحول‌خواهان برقرار کردند سر در آخور رانت‌خواری برده‌اند و روزگار می‌گذرانند؛ حرف هم البته می‌زنند:

بله این گونه شود بهتر است… نباید شرایط را نادیده گرفت… بله انتقادهایی وارد است این اما همه‌ی مسئله نیست… این سوی مسئله نیز مورد توجه باید قرار گیرد… واقعش این است، که چنین رفتارهایی شایسته ملت بزرگ ایران نیست… ملت ما بالغ و با فرهنگ است و باید در خور شأن این ملت رفتار کرد… تاریخ همواره نشان داده که سانسور نتیجه عکس می‌دهد، نباید دامنه سانسور گسترده شود… دولت محترم باید به فکر وضعیت معیشتی مردم نیز باشد و هزاران حرف‌ پوشالی… قشنگ اما توخالی …

این جریان روی دیگری نیز دارد، که مدعیانش بی‌مسئولیت و فرصت طلب‌تر هستند، و با نام چپ و رادیکالیسم اقدام به عمل اجتماعی را محکوم و در راستای منافع حاکمیت تلقی می‌کند. گروهی که محافظه‌کاری و ترس، و بی‌عملی‌شان را با جمله‌ای انقلابی توجیه می‌کند:

 انجام هر کاری بازی کردن در زمین دشمن است.

و سال‌هاست که دارند با افتخار بیلیارد جیبی بازی می‌کنند.

 بگذر از این‌ها که قصدم در آغاز نوشتن این سطور نبود، خواستم بگویم، همه را می‌توانم ببخشم،‌ «ژان پل سارتر» را اما نه!

 سارتر بسیار یاوه گفته بود و بیشتر ما سال‌های سال اسیر ذهنیتی بودیم که از این یاوه‌اش شکل گرفته بود که: «انسان قادر است و می‌تواند، اگر یک افلیج مادرزاد قهرمان مسابقه "دو" نشد، خودش مقصر است.»

و او با همین صراحت گفت آن را!

گوینده این سخن اما در کهنسالی نمی‌توانست ادرار خود را کنترل کند. گربه‌اش را روی پاهایش می‌گذاشت و بعد به دوبوار می‌گفت: «گربه‌ام مرا خیس کرد.»!

سارتر اول نابینا شد و بعد کنترل خود را از دست داد، کنترل بر خیلی چیزها را که از جمله‌ی آن ادرارش بود…

 او این سوی وضعیت انسان را نادیده گرفته بود. موجودی بی‌نهایت ضعیف و ناتوان و اسیر. موجودی که با یک زمین خوردن ممکن است در جا بمیرد. یا در حال شنا کردن تمام کند.

این موجود توانا و قدرتمند و معجزه‌گرِ سارتر قادر نیست هیچ کاری برای خودش انجام دهد. نمونه‌اش آن چیزی است که امروز رخ داد. چیزی که نام فاجعه می‌توان بر آن نهاد…

 بانوی اول ریاضی جهان در اوج جوانی در گذشت. مریم میرزاخانی افتخار ما و افتخار جهان ریاضیات رفت.

این انسان ضعیف، ناتوان و نابود شونده است. هیچ زمان فرصت کافی برای زیستن ندارد و قادر نیست برای خودش کاری کند، هر چند که کهکشان‌ها را می کاود ولی فرصت کافی برای زیستن ندارد و مرگ بر او مسلط است.

نصرت گفته است:

 زندگی یعنی این

پرتاب از رحم به ته گور…

 از رحم تا گور چقدر مگر فاصله است، چقدر!!

بی‌گمان که این راه بس اندک و کوتاه است.

با این حال مریم میرزاخانی این راه را با دقت و توجه کاوید. او کاوید تا رازهای عالم بَرََش گشوده شود، اما چه زود تا انتهای مسیر را طی کرد. چه زود، چه نابهنگام…

او که طی کرد تا انتهای راه را اینچنین …

اما آنها که دست‌هاشان را به خون این مردم آغشتند، و شکم‌های قلبمه‌شان را انباشته از نان یتیم و زیردست کردند، همه‌ی آنهایی که شلاق زدند و کودکانمان را با قمه‌هاشان سال‌هاست که گرفتار کابوس ساخته‌اند و آن متجاوزان به روح و جسم و روان‌مان … با چه کارنامه ای این راه را طی خواهند کرد…!!؟

از رحم تا گور مگر چقدر فاصله است، چقدر!!؟

نظر شما چیست؟

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (4)