دلهره‌های پشت خط نبرد

۲۷ تیر ۱۳۹۶
لیلا سمیعی

از اون صبح نحس، از اون حادثه مجلس، کهن ساختمان بی زمونه حال، از اون پرپر شدن قناری های معدن، از اون دورتر، دورتر، از اون خونین شهر- از اون صداهای پر هراس، از اون آوار ترس، از اون جنگ، از اون بامب!

خدایا.

باز داره آوار میشه غم روی شانه هایمان!

روزگارش سیاه- سیاه باشد روز گارش غم. 

آن دور تر ها مصیبتی بود از جنس دیگر، از نوع دیگر، حالا قصه چیز دیگریست، نگاه شوک زده کودکی، حالا همین حوالیست آنقدر نزدیک، نزدیک تر از خانه پیرمرد دستفروش، آن نگاه شوک زده دخترک که امشب در خانه اش سفره ای پهن نیست در همین حوالیست.

کابوسش را نداشتیم حتی! حالا خودش آمده و من دلهره زبان های زنگ زده را دارم!

کابوسم حجم دارد. رنگ دارد. بعد دارد.

کابوس به این پر رنگی چرب و چسبنده است، خودش را به هر جا می چسباند، ردش را می گذارد!

همیشه در لحظه غافلگیرم می کند، زیر پایم خالی می شود و سقوط می کنم.

وقت اتفاقی رسیده است، همان وقتی که قرار نبود اتفاق بیفتد. سنگین است، انگار داغی است سنگین که به شب هایمان چسبیده.

آمدی!

بد آمدی!

حافظه ما پر از یک کینه تاریخی است، وحافظه ای که مرده اش را زنده می داند، از کینه اش دشنه ای می سازد و آن را آنقدر زیر گلویت می فشارد که زبانت چون سگی که گوش هایش را از ترس گرگ بریده اند از حلقت بیرون خواهد زد.

و

تو به سان سگی آمدی که مبتلا به مرض هاری است.

پر از جنون است.

دل می خواهد فراموش کردنش، در شهری که دلش این روزها پر از داغ از دست دادن هاست.

بوی تعفنش همه جا را گرفته است.

هعی هعی چوبان هم دیگر رنگی ندارد وقتی گله به زمین چسبیده، وقتی گله زمین گیر شده!

گرگی آمده، بلدها شب ها رد پایش را روی زمین زده اند، و مردمان صدای زوزه اش را شنیده اند.

حال شهرمان بد است.

نفس بلند، نفس آخر،

تو صدای آخر بودی، صدای خر خر نفسهایت وقتی جان می دادی.

آتنا!

دختر زئوس!

انگار تو مانده بودی و خستگی قفس!

انگار تو مانده بودی در جایی که که دیگر جا نیست!

آسوده بخواب دخترک!

چیزی که ما را ترسانده ترس از مرگ نیست، وحشت از تمام لایه های به هم فشرده یادهای گذشته است.

آسوده بخواب دخترک!

حتی اگر در شهرمان نکبت دارد عریان می شود،

حتی اگر سایه های نفرت از پشت دیوارهای خانه های شهرمان بالا می رود،

تو برای این شهر زیادی زیاد بودی،

زیادی زیاد بودن تو را بعضی ها کوچک کردند!

 می دانم!

ببخش به ما این خواری را، چونان نامت.

و

آسوده بخواب دخترک!

آسوده بخواب دخترک!

آسوده بخواب دخترک!

بگذار دلمان به همین خوش باشد،

 

حتی

اگر مرگ تو را هم قضاوت می کنند؟؟؟

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (12)