تشییع جنازه‌ احمد شاملو

۲ مرداد ۱۳۹۶
یادداشتی از محمود گلابدره‌ای

بسم الله الرحمن الرحیم

تشییع جنازه‌ی احمد شاملو

سیدمحمود قادری گلابدره‌ای

تنگ غروب بود. غم غریبی کم کمک از کف تنگه حصارک، با نرمه بادک کلکچال و بوی پونه‌های هولِه شرونِ شمرون، شُرشُر، مث شُرشُر بارون، می‌ریخت روی سرم، که یکی از روشنفکران جمهوری اسلامی ایران، که به یکی ۲تا، ۳ تا از ۵۳ تا مرضای روشنفکری دوره‌ی شاه. آه. فرسودگی زودرس. افسردگی حاصل آسایش و آرامش بعد از طوفان انقلاب اسلامی. احساس عظمت ۹تا پست مدیر کلی. قائم مقام و مسئول وزیر. همه‌ش هم هر روز دیر. نشستن توی بنز لی لی. خوابیدن توی خونه‌ی شهناز پهلوی. خوردن خاویار حلال شده‌ی بندر انزلی. نوشیدن دوغ آبعلی. ذله شدن زیر زور حرفای حرمله‌ها و هوچی‌ها. لومپنای لوس آنجلسی. به اسم قدم زدن، در رفتن از خرده فرمایشات عقدموقت و عقد دایمی. دل درد. سردل و سوزش تیز، که حاصل حرص و جوش الکی خوردنه. دیسک کمر که نتیجه‌ی مدام پشت میز و پشت بنز نشستنه. جِزجِز سوزش درد چشم که چکیده‌ی ۲۴ ساعت سرسریِ و اجباری روزنامه خوندنه. بی‌خوابی که حاصل همه‌ش روی مبل لَم دادن و چرت زدنه. زخم معده که دلیل همه‌ش چلوخورشت و عدس پلوخوردنه. فکر خودکشی که حاصل بی‌حاصلی‌ی زندگی‌ی انگلی یه. یه ور یه وری و کمون وار، کمرکژ و سرافتاده پایین. غمگین. کاسه‌ی چه کنم چه کنم به دست و دست بر کاسه‌ی سرکه چرا کردم، چرا گفتم، چرا رفتم، چرا مث آیزنم نرفتم. غرق در غم شکم سیری. شکمی که مث مشک تلوتلو می‌خورد. اَخما توهم. عرق شرم عین لوله آفتابه از گل و گوش و گردن تا توی ریشاش. انگار که کوه کنده بود و کوه رو کولش بود. یواش یواش، جوری که آش تو دلش با ماش قاطی نشه. با بار درد بی‌درمون پشیمونی. پریشونی. حیرونی. سرگردونی. بوری عبوری. مث هر روز غروب به غروب که دکتر گفته بود قبل از رفتن به تختخواب واسه خواب باید بری قدم بزنی. حالا آمده بود قدم بزنه که می‌دید مُفتی مُفتی به دردا و مرضای روشنفکری که همه‌ی روشنفکرای دوره‌ی شاه، بدون استثنا، زن و مرد و دختر و پسر، به هر ۵۳ تا مرضا و دردا مبتلا بودن، مبتلا شده. خودش به خودش می‌گفت، چی شده که من مبتلا شدم. این درد و مرضایی که من مبتلا شدم، همون درد و مرضایی بود که ما می‌گفتیم روشنفکرای دوره‌ی شاه همه شون مبتلا بودن. خَلا بودن. طلا بودن. بلا بودن.

سنگین سنگین، سرافتاده پایین و غمگین، قدم می‌زد و از کف دره‌ی تنگه حصارک بالا می‌آمد. مث جغد جوجه مُرده. مث شاخه‌ی درخت بید مجنون. مث تورا. مث بورا. مث کورا. بی‌توجه به کوهنوردا، لبه بلند کلاه پهلوی‌یی که رضاشاه مُد کرده بود و حالا باز تو آمریکا مُد شده بود و همه، حتا دخترا، چون مادونا تو فیلم این بِدوید مادونا، سرش کرده بود و دُم اسبیش رو، از سوراخ دُم پشت کلاه پهلوی آورده بود بیرون و همه هم حالا مث اون و حتا پسرا هم تو آمریکا، موی دُم اسبی شون رو، از سوراخ پشت کلاه که جای بند و گیره و گشاد و تنگ کردنه، لبه‌ش رو تا توی چشم کشیده بود پایین. این. غمگین. اونم تو جمهوری اسلامی ایران. ران. اونم در تهران، شمیران، ران و ران. اینجا، این، اینم مبتلا شده بود به ۵۳ تا مرضای روشنفکری و رفته بود دکتر و دکتر به سکرترش، تشر زده بود و بهش گفته بود، بهش بگو، بره کوه. اوه. من که نمی‌تونم از اون یه میلیون تومن ویزیت بگیرم. بگیرم گیرم. بگو بهش بره وقت یه مریض دیگه رو هم نگیره. گیره. دیگه هم نیاد اینجا. باعث بشه بعضی از مریضا مبتلا بشن. بپرن دَر برن، برن. برو بهش بگو بره کوه. حالا کو. بگو بره کوه. اونم ته تنگه‌ی دره حصارک. حالا به زعم دکترش که گفته بود به جای حرف زدن و حرص خوردن قدم بزن با خودش حرف می‌زد. تا زیر پاش دید دارم می‌بینمش گفت، اوه. شاملو. احمد شاملو هم مُرد.

می بینی تز تو که گفتی به ضد تز خودتو که گفتی فردین ۳ داره، ۷ داره، ۴۰ داره، داره می‌خاره. به شب سالش برسه کار انقلاب دیوم به سامان، ساسان پسر علی زاغی، به ۴۰ فردین، به همین این قسم نرسه، کار آخوندا تمومه. تموم.

اول هوشنگ گلشیری و حالا هم احمد شاملو. لو. لو. لولو. آلو. یارو. پارو. همه‌ی شهدای ایران، نه دیگه تو مسجدا، تو خیابونا. تو بیابونا، ۳ و ۷ و ۴۰٫ به شب سال شاملو نرسیده، رسیده. پخته. دیگ بخار خلق قهرمان ایران ترکیده. دیده. کار تمومه. تموم.

تا گفت، احمد شاملو هم مُرد. نه گذاشتی و نه ورداشتی، پوست هسته زردآلوهایی رو که با آلبالو گیلاسای خشک خورده بودی، از دوروبر تخته پوستت پس زدی و مث دالی که بالی می‌زنه، از جا کنده شدی، دستات رو دراز کردی، مشتات رو مث کله گربه‌ی محمود کله گربه که به علی زاغی و عباس کیهان گفته بود، زکی، گوله کردی و گفتی به اسب حضرت عباس. راست می‌گی؟ یا حضرت عباس. خمینی که مُرد تو بند قتلیای قصر، ۴۰ شب و ۴۰ صب و ۴۰ ظهر و ۴۰ عصر و ۲۴ ساعت، ۲۴ ساعته سینه زنی و بر سر زنی و هوارزنی و دَم دادن، رفت ز دار فنا حجت الاسلام ما.

شور می‌گرفتی و می‌گفتی، حجت الاسلام ما رفت ز دار فنا. میان مرکز کانون نقطه‌ی مرکزی مرکز دایره‌ی دسته‌ی سینه زنای بندای ۹ و ۸ و ۷ و ۶ و ۵ و ۴ و ۳ و ۲ و یک، زیر ۸، غش می‌کردی. بی‌هوش می‌شدی. بی‌گوش می‌شدی. می‌رفتن کاهگل بیارن بذارن دَم دماغت. گلاب به روت بپاشن. به هوش بیای. بازم بگی تو سر زنون بگی، رفت ز دار فنا. بازم بیفتی به کندن موی سر و ریش و مژه و ابروهات. تا بازم غش کنی. بیفتی. دراز به دراز، کف زیر ۸ بخوابی در خواب ببینی. در خواب و بیداری بشنوی که دسته‌ی سینه زنای بند خالی بندا دم بدن، پر شده خالی شده. جام ما. جام ما و تو ناگهان باز از زیر ۸، از جا کنده بشی و باز دَم و باز داد و باز فریاد و باز بر سر و سینه و باز دَم دادن، رفت ز دار فنا، حجت الاسلام ما.

حالا صدای شُرشُر آب با بوی گلای گوله گوله‌ی گلپرای گُله به گُله لابه لای پونه‌ها،‌ها.‌های و آهی کشیدی و گفتی، تو رو سنه نه. خجالت کشید. گردن کشید و خواست یه چیزی بگه که گفتم، منو منه نه برو بگو بگن، تو رو به حضرت عباس. نه به خاطر سر نه طاس که پر موی احمد شاملو، به خاطر اسمش، احمد، همین جمعه، تو نماز جمعه به همه یادآوری کنید یه حمد و سوره واسه‌ش بخونند. به ۴ طرف فوت کنند. بلکی سرازیری قبر، بلکی هنگامه‌ی خوردن پیشونیش به سنگ لحد، بلکی وقت آمدن نکیر و منکر که دست سهراب سپهری رو گرفتند و می‌گند این بود رفتی گفتی. گفت، سر آب سر می‌برند. آب خونی ست. برو دنگی دونگی‌ی بنگی بود ای‌ی دین باوری‌ی کاشی. آشی. برو شعر آب را گل نکنیدت رو هم مث تابلوهات که فروختی، بفروش. بزن توش. بریز روش. برو بکوش. شعر باید بوی خون بده. بچه. خون باید از هر نقطه‌ش بچکه. برو کارور ببین. نرو دار رو ببین. مایا کوفسکی رو کوفت کن. روزا لوگزامبرگ رو بخون. برو کاشون. شمرون. تهرون. بلکی برگای درختان چنار دانشگاه تهران، بلکی با باد، بلکی باد بوی حمد و سوه رو به گوش نکیر و منکر که دست امیر پرویز پویان، عزیز سرمدی، بیژن جزنی، ۴ تا دستای ۲ تا احمدزاده‌ها، آه. آمدند پیش تو. گفتند گفتی، برید ایران رو سراسر سیاهکل بکنید. شعرای چه گوارارو که به لورکا تقدیم کرده حفظ بکنید. ترجمه چی‌یه نشستید می‌کنید. خودتون رو مسخره نکنید. داستان و حکایت نشستی و نوشتی که چی؟ کلمه ت بوی باروت باید بده. قلمت باید کلاشینکف بشه. رائول داداش فیدل رفیق چه گوارا رو ببین. نرودا رو ببین. برو اوین. دستمال رو از چشات بکن. تو تخم چشمای جلاداش. داداش نگاه کن. لباس زندان نپوش، بکوش. سر تپه اوین. این. اون. جون بده در راه خلق، بزن تو گوش شاه شتلق. رگبار تیر بارون. تق تق تق. ترق. ترقه در کن. زر نکرده، پاره کن.

بلکی حمد و سوره‌ی شما، نه به خاطر احمد شاملوی شما، که به خاطر اسمش، احمد، به گوش نکیر و منکر برسه تا به کارگردان ایتالیایی نگه بیا بریم با شاملو شاگرد نرودا رو به روت کنم. بلکی فیلمساز ایتالیایی نگه، مگه فیلم زندگی نرودا رو ندیدی که پستچی‌ی ساده‌ی صادق معصوم بی‌گناه عاشق شعر و هنر و ایتالیاش، مث آش، مث ماش، مث دونه‌های خشخاش، آخر فیلم، مث میم. مث ۹ نفر سر تپه اوین. مث اون و این، تو یکی از کوه‌های چین چین جبال سلسه جبال جنوبی اِوِرست ایتالیا، مث چه گواراهای ایران توی کلاکیا، که تو به همه شون گفتی، تو دفتر مجله و کانون نویسندگان دیگه نیا. همه تون برید ایران را سراسر سیاهکل بکنید. شعر اگه بنا بود ایران رو نجات بده تا حالا داده بود. شعر چی‌یه. شعر و ادبیات ینی چی.

و اِن یکاد بخونید. بلکی نکیر و منکر نرودا رو نیارند با شاملو روبه رو کنند. بگه، نه تو یه شب رفتی سیاهکل و نه من یه روز رفتم سیه را. نه تو یه روز بی‌زرورق موندی و نه من یه شب بی‌بطری. موهای تو، می‌بینی. الانم که سرت خورده به سنگ لحد، هنوز پرپشته. یه دونه‌ش هم حتا نریخته. موهای منم مث مال تو همه ش مونده، دل منم مث دل تو گنده. لوپای منم مث مال تو تپل تپل و گلگون. گردن منم مث مال تو کلفت. زندگی منم همه‌ش مفت مفت مفت بگی یه شب دنبال قاطرای به پشت کلاشینکف. اُف. اوف. بگی یه روز پی آب و نون و جا و جفت. همه‌ش جفت جفت، جلو چشم پستچی تو کوه‌های کنار دریاهای ایتالیا. بیا. منم لندن. منم لورکا. منم مث تو هر کی گفت، به هر کی گفت، شعر ینی چی؟ گفتم، خون. خشم. خنجر. دشنه. دود باروت. انقلاب. قیام. نفرت. کینه‌ی طبقاتی. منم مث تو با هیچ گروه و دسته یی، جز دسته و گروه صلاحکارا نشدم قاطی. به حافظ هم که گفته بود «صلاح کار کجا و من خراب کجا. ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا» گفتم بگه «صلاحکار …» طی ۳۰ سال هیشکی هم هیچی به من نتونست بگه. حتی شفیعی کدکنی هم هیچ نگفت. بلکی خدا به داد احمد شاملو برسه وقتی که سریع الحساب به حسابش برسه. بخونید. یه حمد و سوره بخونید. فوت کنید. یه توده‌یی عضو شاخه‌ی جوانان حزب توده، واسه ۲ تا ختنه نکرده‌ی ارمنی، ۲ تا شعر پُر معنی، و ۵۳ تا شعر بی‌وزن بی‌بوی‌ی بی‌پایه و اساس و اثاث و بی‌میز و صندلی سروده. ولی ۸ سال جنگ با صدام، ۲ تا کلمه واسه صدها هزار ختنه کرده و مته نکرده که شهید شدند نسروده. توده. خلق. خدا. آ. یه حمد و سوره بخونید. بلکی مامان و باباهای دختر و پسرایی که تو مسگرآباد زیر خروارها خاک بی‌سنگ و بی‌لحد خوابیدن و هنوز دستشون از دنیا کوتاه نشده. ببخشنش. اگه اینا هم بمیرند و برند پشت صف لورکا و نرودا و نکیر و منکر و همه اونایی که به حکم سریع الحساب، حساب بشند، شاملو چی می‌شه؟

بلکی یه کلمه‌ی شما باعث بشه خدا خودش یه کلمه‌یی از کتاب کوچه که یک کلمه‌ش رو هم خودش ننوشته برداره بذاره تو دهن نکیر و منکر و به جای فرستادنش به جهنم بفرستش به زمهریر. به بهشت، پیش سهراب و حافظ که غیر ممکنه بره. بخونید و فوت کنید و به ۴ طرف فوت کنید. بلکی بهش برسه. بلکی جلال آل احمد ۲ پاره استخون بگه، اون. اون چاق و چله و سفید و بلور رو بذارید بیاد خجالت کشید. گردن کشید و خواست باز یه چیزی بگه که گفتم، احمد شاملو مرد، تو رو سنه نه. منو منه نه.

تا دیدم دیده پریده خلوت خونه‌ی رود خونه‌یی رو دریده و حالا خودش به خودش خندیده که چرا به چنین خبری رو نسنجیده گفته، گفتم، یه شعر از شاملو بخون. عین این و اون گیر کرد. هر چی مُخ ۵۰ سال پر شده از شعر و شاعریش رو ریش ریش کرد یه مصرع، یه کلمه از شاملو تو کله‌ش نبود که بگه و از بر بخونه.

خوابیده کف رودخونه‌ی تنگه حصارک، یکی ۲تا از ریگای کف رودخونه رو جابه جا کردم گفتم، بیا بشین ببین بخون روی صفحه‌ی سفید کرم رنگ کامپیوتر کَمر ۳ قاچ. ماچ. می‌بینی. می‌خونی. بخون. خون آلود بخون. بخون.

حالا غروب غروب شده بود. بادک گرمی که از پایین بالا می‌رفت حالا از بالا با نسیم خنک می‌خزید و از کف رودخونه می‌پیچید لای برگای پونه و فرو می‌رفت لابه لای شاخه‌های درختای گردو و انجیر. بوی برگای درخت گردوها با بوی گلای گوله گوله‌ی گلپرا با صدای شُرشُر آب، حالا که هوا تاریک شده بود خوش بوتر شده بود. مرغ حق نشسته گَل درخت اِشنکا حق حق می‌زد. روشنفکر داغون شده، خم شده. تا شده. گفت، حفظ که نیستم. تا دیدم پریدم یه کپی گرفته شده از اینترنت آوردم.

ـ می‌تونی بخونی، اروش؟

ـ پس چی که می‌تونم.۳

ـ عین خودش می‌تونی بخونی؟

ـ من می‌خونم بعد تو عین خودش بخون. گزارش. اسمشه.

ـ حالا نمی‌شه نخونی.

ـ حمالان پوچی

مرزهای دشوار تحمل را شکستند

تکبیر، برادران!

همسرایان وحدت

با حنجره‌های بی‌اعتمادی

حماسه‌های ایمان خواندند.

تکبیر، برادران!

کودکان شکوفه

افسانه‌ی دوزخ را تجربه کردند.

تکبیر، برادران!

***

ما با نگاه ناباور

فاجعه را تاب آوردیم.

هیچ کس برادر خطاب مان نکرد

و به تشجیع ما تکبیری برنیاورد.

تنهایی را تاب آوردیم و خاموشی را

و در اعماق خاکستر

می تپیم

۱۲/۹/۶۳٫ بیا بگیر حالا تو بخون.

تا دیدیم گفتم شاملو که هیچ کس رو که اول جمله باشه «ه» رو عین آمریکایی‌ها کپیتال لِتر رو و کلمه هیچ کس رو سرهم می‌نویسه. عین صلاح کار که صلاحکار نوشته و «صلاح کار کجا و من خراب کجا»‌ی حافظ رو «صلاحکار کجا و من خراب کجا» تو «حافظ شاملو» نوشته. حالا چرا جداست. نکنه کار خداست.

گفت، دیشب مرده. شبونه از فردیس کرج آوردنش ۲ راهی قلهک. حالا تو سردخونه‌ی بیمارستانه تا فردا یک شنبه و پس فردا ۲ شنبه و پس اون فردا و پس اون فردای پس اون فردا که ۴ شنبه باشه و فردای ۴ شنبه، ساعت ۹ صب روز ۵ شنبه، ۶ روز بعد از فوتش تشییع جنازشه. این بیمارستان کجای جاده قدیمه شمرونه شمرونی؟

ـ همونجایی ست که فروغ ۳۶ سال پیش پیچید به پیچه میون بُر بزنه زودتر برسه به دَرروس که در راه رسیدن شهید راه ابراهیم گلستان شد.

ـ مِن شهرستونی‌ی تهرونی و حالا شمرونی شده نمی‌دونم و نمی‌تونم پیدا کنم. میای بیام با هم بریم. ببینم. دیدنی یه. حتم تمام تهرون راهبندون می‌شه. رادیو آمریکا که من سر تیتراشو از رادیو تو این ۳۳ سال همه‌ش دنبال کردم شنیدم. شنیدم گفته، تهران ترافیک جم می‌شه. غوغا می‌شه. شایدم انقلاب بشه.

ـ از ۲ راهی قلهک تا کرج که کم کمش ۶۰ کیلومتر و از کرج تا فردیس کرج بگیر ۱۰ کیلومتر و با کوچه پس کوچه‌های کرج و فردیس کرج و پیچ و واپیچای تپه‌های الهیه و زرگنده و قلهک و ۲ راهی یخچال که یخچال قلهکی‌ها بوده، تو سفرنامه‌ی ناصرخسرو، نوشته ۳ روز راه بوده. ۱۰۰ کیلومتر هست. به نظر تو که یکی از روشنفکرای جمهوری اسلامی ایران هستی چند تا مسجد و چند تا سردخونه از ۲ راهی قلهک تا فردیس کرج خونه شاملو هست؟

ـ تازه از اینجا باز می‌برنش کرج، امامزاده طاهر کرج کنار گلشیری که هنوز آب کفنشم خشک نشده چالش کنن. من که می‌گم در این مسیر هزاران نفر کشته می‌شن. رادیو آمریکا می‌گن گفته ارتش آمریکا به کوماندوهاش تو خلیج فارس آماده باش اعلام کرده.

ـ حالا چرا ۶ روز بعد؟ تو که می‌گی یکی از روشنفکرای بچه مسلمونای جمهوری اسلامی ایران هستی چرا نمی‌گی حکمه هر جا یه مسلمون مرد همه‌ی مسلمونا سریع باید ترتیب کفن و دفن رو بدن که میّت مسلمان یه آن، یه ساعت، یه روز و یه شب هم حتا نمونه که بمونه و بو بگیره. مگه احمد شاملو مسلمون نیست؟

ـ تو سردخونه ست.

ـ اِ.

ـ آره.

ـ ۶ روز. ۶ شب. اونم شب جمعه. اونم جاده قدیم.

ـ میای؟

ـ حالا تا ۶ روز دیگه کی مرده و کی زنده.

ـ این پیشت باشه، باشه. من می‌زنم تو اینترنتم. چند تایی تکثیر می‌کنم، می‌ذارم تو جیب کُتم. ۵ شنبه که میام میدم با هم می‌ریم میون تشییع جنازه کنندگان تُقس می‌کنیم.

ـ تُقس با صاد یا با سین.

ـ این. ببین ۲ تا مصرع مونده به مصرع آخری، مصرع ۱۴ چی می‌گه. ـ«به تشجیع ما تکبیری بر نیاورد.» تشجیع ینی چی؟

ـ اول تشیع بوده. یه جیم از جام جم تو جورابش مونده بوده.پای شاملو رو که قطع کردن که قان قاریای قمی به کمرش نرسه کمرشو بزنه، از جاسازی توی جورابش افتاده میون «ی» و «شین» این. ببین. تشیع آبستن شده، شده تشجیع.

ـ تو رو اروای خاک جلال آل احمد شوخی نکن. بگو ینی چی؟

ـ تو ۲۳ یکی از مسئولیتای کم کمت قائم مقام وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی جمهوری اسلامی ایران بوده و بودی و حالا هم هستی. از من می‌پرسی؟ گیوه پاته یا اورسی.

ـ شوخی نکن. این بیت ۱۴ رو واسه من معنی کن.

ـ مگه من دیک شنری ام؟

ـ بکن. تو رو خدا بکن. همین این، ببین این بیت…

ـ برو جوجه‌ی بدبخت. تشجیع ینی جرأت دادن. کسی اگه از ۷۲ میلیون ایرانی، هر ۷۲ میلیون ایرانی هم ایرانی حرف بزنن و هیشکی هم رشتی و مازندرانی و لری و کردی و ترکی و عربی و مَربی هم حرف نزنه، یکی هم حتا این واژه‌ی تشجیع رو نه می‌دونه و نه می‌تونه بدونه و به کار ببره. این واژه رو هم شاملو مث بقیه‌ی واژه‌های شعراش از دیک شنری درآورده که مترجمای جمارونی شعراش گُه گیجه نگیرن.راحت واژه‌ی آمریکایی رو از دیک شنری فارسی ور داره بذاره. مث صلاح کار حافظ که شاملو صلاحکار، مث طلبکار، بدهکار، جوشکار، بیکار، کار. کارکرده شاملو. رو واژه‌های فارسی کار کرده شاملو. شفیعی کدکنی و زرین کوب هم حتا تشجیع نکردن، ینی جرأت نکردن، ۴۰ سال پیش که ۴۰سال در دانشگاه تهران حافظ درس دادن به شاملو که حافظ درآورده بود بگن، چرا «صلاح کار کجا و من خراب کجا»‌ی حافظ رو «صلاحکار» سرهم نوشتی. این یه جفت هم جرأت نکردن به شاملو بگن کسی که صلاح کار می‌نویسه به کسی اعتقاد داره که اسمش خداست و صلاح کار همه دست خداست. جداست. اگه حافظ خرابه، صلاح کار این بوده که می‌گه «ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا.» این یه جفت هم حتا تشجیع نکردن بگن حافظ حسرت کار صلاحکار که هر طرف باد بیاد، بادش می‌ده رو نمی‌خوره که خود خرابش رو با آدم صلاحکار بسنجه. این ۲ تا هم طی این ۴۰ سال جرأت نکردن بگن شاملو چرا در حافظ شاملو صلاح کار رو صلاحکار نوشتی. این یه جفتی که زیر مدرک دکترای ادبیات فارسی رو در طول این ۴۰ سال ۴۰ هزار بار امضاء کردن هم حتا جرأت نکردن به شاملو بگن. اینه که حالا خود شاملو به خودش می‌گه، هیچ کس برادر خطابمان نکرد، و به تشجیع ما تکبیری بر نیاورد.

وقتی ۲ استاد ادبیات و حافظ درس بده‌ی دانشگاه و نون از بغل حافظ خور تشجیع نکنن بگن دیگه کی تشجیع می‌کنه روی حرف شهبانو فرح که ازش فیلم ورداشتی که پشت بنز پشت چراغ قرمز منتظر چراغ سبز فرمون به دست می‌گه، پشت چراغ قرمز منتظر چراغ سبز، پشت فرمون که هستم شاملو گوش می‌کنم. شاملو می‌خونم. تا فردا که ۴۰ سال پیش بود همه‌ی زنای افسرای ارتش برن حافظ شاملویی بخرند و بخونن که صلاح کار کجا و من خراب کجای حافظ صلاحکار کجا و من خراب کجای شاملو شده.

شهبانو و حالا شاملو هم پشت شهبانو رفت. حافظ شاملو و شمرون اما هست. هنوز هم از دم در کاخ نیاوران که شهبانو با شوهرش و ۴ تا بچه‌هاش زندگی می‌کرد و هفته‌یی ۳ بار به کاخ سعدآبادی می‌رفت که تنیس بازی کنه، ۴ راهی نیست که چراغ قرمز داشته باشه. هنوز هم بعد از ۲۳ سال گذشتن معلوم نشده که شهبانو فرح رو پشت بنز پشت کدوم ۴ راه تهرون و کدوم چراغ قرمز پشت فرمون بنز نشوندن و این مصاحبه رو که اخبار شبکه‌ی سراسری سراسر ایران پخش شده، باهاش کردن.

حالا امروز، ینی این ۱۲۴ هزار جفتی که جفت این یه جفت استاد شفیعی کدکنی و زرین کوب جفت جفت پای پی. اچ. دی‌هاشون امضاء کردن همه شون مردن که بگن «مرزهای دشوار تحمل را» حمالان پوچی، نشکوندن. پوچی که پوچه دیگه حمال نداره که حملش کنه. اونایی که از میدون فوزیه تا شهیاد داد می‌زدن «مرگ بر شاه» و تکبیر می‌گفتن، حمالان پوچی نبودن، پس کیا بودن؟

اگه اونایی که ۲۳ سال پیش «حمالان پوچی» و «کودکان شکوفه» و «تکبیر برادران» گو بودن این تو بودی که شاملوی کبیر شاعر شهیر ملی ایران بودی که «با نگاه ناباور، فاجعه را تاب آوردی» و حالا تنهایی را هم تاب آوردی و در اعماق خاکستر خاموشی تپیدی و حالا هم مُردی. پس اون کی بود ۲ سال قبل از سال ۱۳۵۷ رفت لندن و ۴۰ سال قبل از انقلاب همه‌ش همه جا گفت، برو بگو مرگ بر شاه. تو کی و کجا تنها بودی؟ تو در تمام طول طویل بعد از ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، در عمق زمستان سرد اخوان، می‌ریختی روی زرورق تو بار کولی و میترا و بار هتل مرمر، می‌دادی دست میم آزاد و دستغیب واسه ت شب و روز تو روزنامه‌ها مجله‌ها نقد و معرفی می‌نوشتند. تو کی و کجا تنها بودی که حالا این حرف تنها رو که مال میلیون تن‌هاست می‌گی «تنهایی را تاب آوردیم و خاموشی را» تو خاموش بودی؟ پس کی بود وقتی خسرو گلسرخی تیربارون شد می‌رفت کتابخونه‌های کانون و می‌رفت لندن و استکهلم و آمریکا. تو تنهایی رو نه با تنت که گوشت آلود بود و تخته تخته و لَخته لَخته گوشت لُخم بی‌استخون با اون دمبه‌ی گنده که عین گوسفندای لُری و مهربونی و سنگسری، پشت سرت و روی سرت، روی قفس نفس روحت که عین آلبالو خشکه، خشک شده بود تو قفس تنت، کجا تحمل کردی؟ کی تو تنها بودی؟ کجا؟

عمران صلاحی و صدرالدین شجره تو رادیو، فارسی و ژاله کاظمی و گرگین تو تلویزیون، ۲۴ ساعت از ساعت ۳ بعدازظهر فردای روز ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ تا ساعت ۹ صب روز ۱۹ بهمن ۱۳۵۷، هفتاد هزار بار با تو مصاحبه کردن.

احمدرضا احمدی کارش تو کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان لی لی امیرارجمند ندیمه‌ی فرح پهلوی، جفت جور کردن تدارکات چک و پول و کاست و برو بیای تو بود. همه‌ش هست.

تو تو سویدی که سراسر سوید همه عین خدا تنها هستن و تنهایی زندگی می‌کنن، تو طرح گدایی جایزه‌ی نوبل رو ریختی، زیرزمینی به تمام سازمان‌های سیاسی و احزاب یواشکی اعلام کردی که یکی میاد فلان جا طرح سرنگونی جمهوری اسلامی ایران رو می‌گه. همه با اتوبوس و مینی بوس و ماشین و قطار و هواپیما، همه‌ی ایرانیا، از سراسر سوید اومدن تو سالن و تا تورو دیدن همه شون وارهیدن. ۴۰ تا سویدی اگه بخوان یه جا جمع بشن ۳۰ سال صحبت می‌کنن که کجا جمع بشن و جمع بشن چی بگن.

۴۰۰ هزار ایرانی، که یکی شون هم حتا نمی‌دونست بناست احمد شاملو علم بشه، جمع شدن. یکی از اون ۴۰۰ هزاری هم که تو سوید جمع شدن، یه مصرع شعر تورو حفظ نبودند. بعد تو به زن سویدی سابق محمود گلابدره‌یی نوشتی که ترجمه کنه همه به خاطر شعر تو و شاعری تو و شهرت تو در شهر شلاس یوت بوری استکهلم جمع شدن. بعد از شهید شدن پالمه، ۴۵ سال بعد از جنگ جهانی دیوم، این دیومین بار بود که یه انبوه عظیمی از آدم، اونم آدم ایرانی، یه جا در شهر سوید جمع شدن. همه‌ی اونا خیال کرده بودن متینگ سیاسی ست. همه سیاسی بودن. یکی شون هم به خاطر شعر نیومده بود. این طرح تو بود. تو تو سوید هم که همه تنها هستن، تنها نبودی.

تو چه توقعی داری به تویی که همه رفیق خطابت می‌کردند حالا برادر خطابت کنند و به تشجیع تو تکبیر برآوردند.

تو که به تکبیر توجه‌یی نداشتی و نداری. تو که بهشت و جهنم رو «افسانه‌ی دوزخ» می‌دونی و می‌گی حالا این کودکان دوزخ رو تجربه می‌کنند، می‌دونی که خودت این شیوه‌ی بیانی و این جمله‌ی «افسانه‌ی دوزخ را تجربه کردند» عین جمله‌ی زبان انگلیسی ست که مترجمای فارسی ندان نادان در بُعد زبانی فارسی وارد کردند که هر کی که هر کاری می‌خواد بکنه می‌گه، یه تجربه بود. تجربه کردم. تجربه‌ی تازه، می‌خوام دست به یه تجربه‌ی نو بزنم. در حالی که همون ۷۲ میلیون ایرانی فارسی گو، یکی شون حتا نمی‌گه، تجربه کردم، که می‌گه، شاگردی کردم. طلبگی کردم. یه مدتی هم دنبال این کار رفتم. یه زمانی هم تو این راه افتادم. یه ۳۰-۴۰ سالی هم اینجوری عمرمون طی شد. اگه این شکستن مرزهای دشوار تحمل فاجعه بوده که تو تاب آوردی، این تو بودی که فاجعه رو به فاجعه فراخواندی. وگرنه سهراب سپهری که تو طرد و دورش می‌کردی که می‌گفت، آب را گل نکنید.

ـ ول کن بابا. حالا میای تشجیع کنی تا که تشییع کنی؟

ـ امروز که شنبه ست. تا ۵ شنبه ۵ تا ۲۴ ساعت که هر ساعتش، اونم کنار این شُرشُر آب و زیر این درختای بید و این بوی گلای گوله گوله‌ی گلپرا و پونه‌ها.‌هاه. آه. برو بابا قدم بزن. برو به دکترت بگو می‌رم کوه که بگه اوه، بیا مسئولیت این یکی رو حالا که می‌ری کوه سالم شدی قبول کن. هفته‌یی یکی ۲ ساعتم برو این اداره رو بگردون. بذار بگرده یکی بیکار نشه. مث شاملو بگه «در اعماق خاکستر می‌تپیم» برو برادر شاملو که پشت هر ویترینی ۵۰ ساله همه آثارش هست و هم عکسش همه جا هست و هم همه جا جاش هست و هر کلمه‌یی هم که ازش خارج می‌شه، همون شب و همون صب تو همه شبنامه‌ها و روزنامه‌ها هست در اعماق خاکستره. ما که ۶۳ ساله خود خاکستریم.

ـ حالا میای یا نمیای؟

ـ تو پیامی رو که رادیو آمریکا رسونده تا ته تنگه حصارکم رسوندی. تو کارت رو کردی. آمدن  و نیامدن من نه دست تویه و نه دست من. هر جا بنا باشه باشم به قول شمرونیا می‌شم. کیشم. ماتم. مبهوتم که توی که بنا بوده دشمن خونی‌ی شاملو باشی، چطور حالا سنگ به سینه زن شاملو شدی.

ـ شاملو حالا دیگه دستش از دنیا کوتاه شده.

ـ شاملو شده. شعراش که نشده.

ـ ببین به قول جلال آل احمد رییس برو تو که می‌تونی.

***

از سر ۲ راهی قلهک تا سرپیچ حسینیه ارشاد ۶ دفعه رفتی تا سر صف و برگشتی تا آخر صف، صف به صف دخترا دست به دست هم زنجیروار، یکی یه گل گلایور به دست، دور تا دور بیضی دسته، سردسته تابوت احمد شاملو، پشتش محمود دولت آبادی روی یه نیسان، از روی آخرین کتاب شعر شاملو، شعری رو مث مرده‌یی که تازه زنده شده، از شدت درد غم دروغی‌ی دوست و رفیقی که تا چند سال قبل قبولش نداشت، گاهی یکی، گاهی ۲ کی، گاهی هم کشککی می‌گفت، آنک خون. خنجر. خشم. نفرت. آنک هرگز کلمه به کلمه، یه کلمه از کلمه‌های رفیق شفیقشم که شفق رو خونی کرده بود از حفظ نبود. مث گله‌های ۵ نفری که هر یکی، یکی یه کتاب شعر شاملو رو رو دست داشتند، هر یکی، یکی، ۲ تا شعر از روی صفحه‌ی وسط کتاب می‌خوند و بقیه با هم همون شعر رو از روی همون صفحه‌ی وسط کتابشون که دستشون بود، گاهی هم نمی‌تونستند بخونند، با هم می‌خوندند. هر کی از کنار فیلمی می‌گرفت، کتاباشون رو می‌گرفتند جلو صورتاشون به هم می‌گفتند، از مانیست. حزب اللهی ست. مواظب باشید. با هم همگی پشت به دوربین، با هم از سر صف تا ته صف، یکی ۲ جمله سرود ای ایران ای مرز پرگهر رو که اونم حفظ نبودند، غلط و غلوط، مث یه مشت غورباقه که افتاده باشند تو دهن یه مشت مار، با هم و جداجدا یکی ۲ بندش رو می‌خوندند. دختر پسرایی تشییع می‌کردن که شاملو ۶۰ سال بهشون گفته بود، مادونا و مایکل. همه شون لباشونو ماتیک مادونایی، همه شون به پاشون، لی‌ی مایکلی. همه شون شیک و پیک.

جواد طالقونی خادم مسجد پاچنار که مرده بود تشییع جنازش شلوغ تر بود. ۲ طرف جاده قدیم و ۲ طرف اتوبان، اتوبوسای شیک، همگی یکی یه عکس شاملو به شیشه منتظر تشییع جنازه کنندگان کنار جاده قدیم و ۲ طرف اتوبان پارک کرده بودند. سر حسینیه‌ی ارشاد هر کی که آمده بود سوار ۱۳ تا اتوبوس و ۱۳ تا اتوبوس پشت آمبولانس و بقیه صدها دستگاه اتوبوس همگی خالی و ۱۳ تا اتوبوس سر اتوبان کرج، پشت سر هم پارک کردند. یکی هم حتما بی‌جا و بی‌صندلی نبود. همه‌ی صندلی‌ها پر بود. هر یکی، یکی یه ضمیمه‌ی روزنامه رو که وانت وانت ۲ طرف جاده قدیم مفتی می‌داد و تشییع جنازه کنندگان، به خاطر خلق، هر یکی یکی یه صد تومنی داده بود و خریده بود، حالا تو اتوبوس که نشسته بود، می‌خوند. از ده‌ها وانت ضمیمه که در دسته‌های ۱۰۰ تایی بسته بندی شده بود، یه وانت هم حتا ضمیمه‌هاش تمام  و کمال فروش نرفت. کجا رفت روزایی که دسته‌ی شمرونی‌ها تهش قلهک بود و سرش سر پیچ شمرون منتظر ته دسته‌ی تهرونی‌ها بود. یکی هم حتا از روی یه کتاب شعر و یه ورقه زرورق شعر نمی‌خوند. یکی هم حتا غلط و غلوط و درهم و برهم نمی‌خوند. یکی هم حتا به یکی که کنار جاده عکس می‌گرفت نمی‌گفت نگیر. یکی هم حتا به یکی که تو پیاده رو پیاده می‌رفت و هی حرف می‌زد و می‌گفت، یه مشت مذهبی‌ی متعصب شی پی شوی شام غریبان حسین امشب است، امشب است. فاطمه در شیوَن است و شِن امشب است، امشب است. همین امشب، فردا شب است که شب بگیر بگیر و سولاخ موش گیر گیر گیر. یکی هم حتا از تو دسته به دسته‌ی پیاده روها نمی‌گفت، از ما نیست. اپوزی سیونی نیست. احمد شاملویی و شعر شاملویی نیست. روسری‌هاتون که رفته بالا پایین نکشید. بذار هر چی بناست بشه همین امروز قبل از ظهر، همین جا همه مون تیربارون بشیم. همین طوری که احمد شاملو که حالا تو آمبولانسه، شعراش مث آش از دهن محمود دولت آبادی، مث دونه‌های ماش، با دلی آش و لاش، می‌ریزه روی کف خیابون جاده قدیم شمرون که حالا شده شریعتی، به همان شکلی که شاملو گفت، شعرای منو هنگامی که دشمن خلق لوله‌های تفنگ و تیربارون با چشمان باز، خیره به دهانه‌ی ۲ لول تفنگ، نگاه. آه. شعرای منو با چشمان باز بخونید و بگید زنده باد خلق. زنده باد حزب توده. مرگ بر جلاد. روسری‌هاتون رو که رفته بالا پایین نکشید. کتابای شاملو رو جلو صورتاتون بگیرید که شناخته نشید. اینا از ما نیستند. اینا حزب اللهی هستند. خلقی که در پیاده رو بود گیر کرده بود که چی بگه. بگه لا اله الا الله یا بگه چی؟ کی. چی. حالا نگو یکی هم حتا، شانسی، الابختگی، همین طوری کشکی، یکی از اون حزب اللهی‌هایی که چنگ می‌زد از ۲ طرف، مث ۲ تکه پارچه‌ی کربدوشین، ۲ طرف تکه‌های ۲ طرف پیرهنش رو می‌گرفت، سینه‌ش مث ماهی که یه هویی ابرای سیاه پس می‌رند. تو دل آسمان شب ابدی، شب ۱۴، شبی که ماه مث یه مجمعه‌ی نقره یی، نور، رنگ مهتابی، آسمان آبی، ستاره‌ها و صدای برادر ارتش چرا برادرکشی. بزن. مردی بزن. خالی کن. همه‌ش رو خالی کن. نامردی اگه خالی نکنی. زنی اگه نزنی. تو سربازی. تو ته بازی. باز باز باز بزن به سینه م. خمینی‌ی عزیزم، اگه بگی خون می‌ریزم. شتلق. رگبار. صدای تیر.

یکی از این حزب اللهی‌ها اگه روز تشییع جنازه‌ی احمد شاملو تو پیاده روی جاده قدیم شمرون بود چه رونو، چه اونو، چه اینو، چه اوینو، چه قزوینو، چه قشقرقی، چه چرق و چرق و جر و پاره و پوره و ترق و تروقی چه بوقی. چه دروغی. تمام دسته از سرش تا تهش ۵۰۰ متر هم نبود. طرف دیگر جاده قدیم ماشینا  به طرف بالا جاری بود. پشت و جلوی دسته هم ماشین در حال حرکت بود. هیشکی هم تو پیاده رو وانمیستاد. همه هم حرفی می‌زدند و می‌رفتند. از صدها اتوبوس ۱۳ تا اتوبوس، تو هر اتوبوس، روی هر ۱۳ تا، پشت آمبولانس، دم دهنه‌ی دروازه‌ی پول بگیری، کنار اتوبان تهران کرج، رج، رج، پشت سر هم، همه که پیاده نشدند، روی هم، همه شون به اندازه‌ی یه دقیقه که نه، یه ثانیه، یه ثانیه هم نه، یه آن آدمایی که از دهنه‌ی کوچه پشت شهرداری هی می‌رند تو دهنه دهنه دکونای کوچه شهرداری و در میان و باز در می‌رن. می‌رن تو لاله زار و تو فردوسی و باز یه دوری دور توپخونه دور می‌زنند و بر می‌گردند و باز میان می‌رن تو کوچه پشت شهرداری. آری. از اون تعداد هم کم تر بودن.

همه نشستند زیر درختای خشک کاج گردوخاک و خاشاک و پلاستیک و کاغذ و دستمال کلینکس و بادکنک گرفته و گردوخاکی برگای سوزنی‌ی تیز و تمنه‌یی و خشک درختای کاج کنار اتوبان تهران کرج. رج. رج. رج.

یکی می‌گفت، رفقا صبر می‌کنیم رفقا هم به ما بپیوندند. با هم با آمبولانس حامل احمد شاملو ردیفی راهی کرج، جایی که ۵ شنبه گذشته، همین ۵ شنبه قبل و جمعه و شنبه و تا غروب یکشنبه شاملو در پردیس کرج، همین کرج و شبانه مخفیانه در تاریکی شب سیاهی که جایی برای آویختن تن تکه تکه شده‌ی شاملو و پاهای زیر شکنجه‌ی جلاد شب شوم سیاهی که به کجای این شب تیره بیاویزیم. شاملو در سیاهی شب همین یکشنبه گذشته به بیمارستان ۲ راهی قلهک، جاده قدیم شمرون کجا و پردیس کرج کجا و تا صبح همین ۵ شنبه شهید ما در بیمارستان در سردخونه‌ی خون آلود خونی خنجر، خشم جلاد شب تیره بر سر شهدای همه به سردخونه‌ی ابدیت، آه. تو خود پردیس صدتا بیمارستان و صدتا مسجد و تو کرج هم صدتا و صدتا از کرج تا تهرون هم صدتا و صدتا و همه رو ول کردن نعش رو آوردن ۲ راهی قلهک، ۵ روز بعد، ۵ شنبه که شاید طبق گفته‌ی صبر کنید رفقا هم بیان به ما بپیوندند. همه‌ی ما زیر کاج‌های اتوبان کرج نشسته بودیم. اتوبوس اما نیامد. تمام اتوبوس‌های منتظر تشییع کنندگان احمد شاملو خالی خالی، همچنان منتظر در خیابان شریعتی و اتوبان همت تشییع جنازه کنندگانی که نبودند، بودند که ما زیر درختای کاج ننشسته بودیم. همه منتظر آنها بودیم و رفقای ماشین دار بوقی می‌زدند، پولی می‌دادند و وارد اتوبان تهران کرج می‌شدند و شاملوی عزیزم، شاملوی عزیزم گویان و گریه کنان به طرف کرج می‌رفتند. ما منتظران اتوبوس‌های حامل تشییع کنندگان صدایشان را می‌شنیدیم و از پشت اتوبوس‌های پارک کرده کنار اتوبان برایشان دست تکان می‌دادیم و می‌گفتیم، شاملو، شاملو، شاملو همه مون ۶۰ نفر نبودیم. رادیوها اما گفته بودند از قول رادیو آمریکا تهران تعطیل شده. شاید هم به خاطر فروغ فرخزاد چون همین جا تو ۲ راهی قلهک بود که فروغ تو ماشین ابراهیم گلستان درجا مُرد.

این کاش حالش رو داشتم تمام دیالوگ‌های تمام روشنفکرای موجودی که حاصل ۶۰ سال حاکمیت حزب توده بودند و حالا حی و حاضر و ناظر و زنده و هنوز هم بعد از ۲۲ سال بعد از سال ۱۳۵۷ سالی که حزب توده ۲۴ ساعت هر شب و هر روز خونه‌ی جمال میرصادقی چکیده و عصاره‌ی سیاوش کسرایی و فریدون تنکابنی و فریدون شایان و طبری و کیانوری، مث چراغ توری، مث چراغ زنبوری، ۲۴ ساعت، نور هدایت حزب توده و مأموریت حزب که هر کی و هر چی، هر چی و هر جا، هر جوری و هر شکلی و هر نوعی یه کلام، یه جا یه قدم یه آن یه صدا یه حرکت یه نگاه چپ به خط ضد امپریالیستی انقلاب خمینی کرد خونه‌ش رو شناسایی و خودش رو نامنویسی و آدرس ننه و بابا و آبجی و داداشش رو هم شناسایی کنید تا کیانوری و طبری و دولت آبادی و شاملو بعد بگند باهاشون چی کار کنیم. حالا همه شون زیر درخت کاج کنار قبر کنده شده‌ی شاملو جمع بودند و یکی یکی می‌رفتند پشت میکروفون می‌گفتند، شب شوم سیاه سرد قیرگون جلاد و تیر به سر سنگ مروارید و دُر گهر کلام گُربار و نگین انگشتری دُر کلام شاملو شهید شده‌ی جایزه‌ی نوبل و خانم سویدی از سوید سکرتر زن سابق محمود گلابدره‌یی و منشی زن سابق شوهر زن سابق محمود گلابدره‌یی هم از سوید فکس فرستاده به دفتر کمیته‌ی مرکزی حزب توده که حالا اسمش شده کانون نویسندگان. آن. آه.

کاش می‌شد کلمات یه چلاقی مث جواد مجابی رو که ۵۰ سال سر بابا گیلک قزوینی رو زیر آب و خاک قزوین کرد بازگو کرد که هنگام گذاشتن شاملو در گور گریه کنان با صدای رسای لهجه‌ی قزوینی می‌خوند. تو احمد با ما ۲ تا محمود ۳ تایی با هم به اندازه‌ی امامزاه طاهر ته دره‌های پشت توچال اگه ارزش داشته باشیم، یه مسافرکش، که ۳ تا مسافر تو توپخونه سوار می‌کنه، زیر ظل آفتاب داغ صلات ظهر چله‌ی تابستون، که تخم مرغ تو توپخونه عوض نیمرو، ایکی ثانیه سنگ می‌شه، تا سر میدون فردوسی ۳ تا ۵۰ تایی، ۱۵۰ تومن، ۳ تا هم سر سعدی، ۹۰ تومن، یه طرفه باز با ۳ تا مسافر تا ته سعدی و باز از تو توپخونه تا فردوسی تا غروب چند هزار تومن که اگه هم جریمه‌ی ۵ هزار تومنی نشه کار می‌کنه که شب جمعه با زن و بچه‌ش ۳ تا ۲۰۰ تومنی تا شمرون و ۳ تا هزار تومنی تا آهار و کوله به کول، بچه‌ش رو کول کوله، زنش دنبالش ۳ ساعت بعد با هم یکی یه ۱۰۰۰ تومنی از تو پنجره‌های آهنی‌ی آهنی، فولادی، آلومینیومی، چوب گردویی، زیر گنبد، تو حرم، ۳ تایی با هم، اونم ته دره‌ی پشت توچال، یکی یکی، یکی نه هزاری. واسه چی، اونم ۱۰۰۰ ریی که مسافرکش، چی چی کشی، چی باید بکشی، که کوله به کول، سینه کش سینه سرخی سینه‌های کرا و کمرا رو بالا بکشی برسی به امام زاده طاهر. تو احمد با ما ۲ تا محمود ۳ تایی با هم به اندازه‌ی این امامزاده طاهر اگه ارزش داشته باشیم. لاشیم. آش و لاشیم.

ای کاش می‌شد شعری که آتشی رفیق شفیق حشمت کامرانی مترجم آثار مارکسیست لنینیستی دوره‌ی شاه و مترجم آثار آلوین تافلر آمریکایی دوره‌ی خمینی رو بازگو کرد که آتشی آتشی به پا کرده بود و گریه می‌کرد و می‌گفت، جلاد باد و داد و بی‌داد تا زیر سر این خفته‌ی خون و خنجر و این من و تیغ تیز لیز، سپهر را فرود آورد و شاملوی ما را از ما گرفت که کنایه اش به دوره‌ی گذشته بود و دوره‌ی حالا و حالا فراموش کرده بود که دوره‌ی شاه شب‌ها در بارهای کولی و میترا و روزها در اتاق مجله‌ی سروش، روش. توش. اوش.

کاش می‌شد حرفای محمود دولت آبادی را که تا قبل از با شاملو رفتن به آمریکا تا ۳ سال پیش، به هر کی که پیشش می‌رفت می‌گفت، همه‌ی شعرای شاملو یه صفحه‌ی کلیدر نمی‌شه. اگه مثل صفحه‌ی کلیدر چاپ بشه. تا آمد بگه رفقا نگفت و تا آمد بگه برادران باز نگفت و گه گیجه گرفته بود که چی بگه که گفت،‌ بچه‌ها که دوست محمد قاضی مترجم که وکیل پایه یک دادگستری هم بود و رفیق دکتر کورش کاکوان وکیل پایه یک دادگستری وکیل پایه یک فرح و لی‌لی امیرارجمند در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان بود با ۱۲۴ وکیل و مترجم معروف همه‌شون بهشون برخورد و محمود دولت‌آبادی هی گفت، آوخ. آخ. واخ. شاخ. شوخ.

کاش می‌شد خانواده‌ی توده‌یی که با زن و ۴ دختر و ۳ پسرش آمده بودند و هی دور معاون قائم مقام مقام معظم رئیس کانون نویسندگان ایران علی اشرف درویشیان، نویسنده صفرخان را می‌گرفتند و هی امضاء می‌گرفتند و باز هی دور قائم مقام می‌گردیدند و باز هی امضاء می‌گرفتند و به کسانی که می‌خواستند امضاء بگیرند اجازه نمی‌دادند که امضاء بگیرند. یکی‌شون که دختر ۱۴ ساله‌یی بود ۲۴ بار امضاء گرفت و هر بار وانمود کرد که دختر دیگری و یکی از عاشقان ادبیات رئالیستی‌ست و اجازه نمی‌داد که عاشق شاملو که او هم ۳۳ سال دشمن خونی شاملو بود بیاید و مثل رئیسش محمود دولت‌آبادی بره سر گور امام و مراد و مرشدش بگرید و بگوید، آوخ. اوخ. لاش. آش. آه. آه. آه. آیدا. آیدا بگذارید آیدا بیاید. بذارید آخرین بار احمدش را ببیند.

محمود دولت‌آبادی که ۳۳ سال دشمن خونی شاملو بود حالا شُرشُر عرق می‌ریخت و کسی که روی سن تماشاخانه‌ها، ۳ ساعت با پوری بنایی و عباس جوانمرد قصاب همبازی بود، حالا از شدت غم مرگ ناگهانی شاملو زبانش بنده آمده بود و به مترجمین بزرگ و وکلای پایه یک دادگستری می‌گفت، بچه‌ها بی‌پدر شدیم.

کاش می‌شد وقتی که عمامه‌ی متولی امامزاده طاهر که وقتی که دوید افتاد گفت، میت رو بیارید برای نماز میت، که ناگهان نعش شاملو روی دوش مترجم‌های معروف به طرف قبر و شعار از ما نیست، از ما نیست. نفوذی‌ست و عمامه و عبای متولی افتاد و شاملو بی‌نماز میت به طرف گور به دوش مترجم‌ها و وکلا دادگستری رفت.

کاش می‌شد گریه‌ی ۴ جوان ۲۲ ساله که در مدت ۲۲ سال بعد از ۲۲‌ی بهمن هزار بار شنیده بودند که میت مسلمان را باید ۲۴ ساعت با گفتن لااله‌الا‌الله به خاک سپرد را نوشت که تا با هم داد زدند، بلند بگو لا‌اله‌الاالله. مترجمین و محققین و مفسرین و منتقدین و وکلای پایه یک دادگستری همه عاشق شاملو با هم میت شاملو رو به کول گرفتند و ۴ جوان را پس زدند و نعره زدند از ما نیستند. نفوذی هستند.

اوه. آه. آه. تا آخر که همه‌ی ما همه‌مون توی یک اتوبوس مچاله شدیم و شاهرخی لب صندلی جلوی من آویزون به در و دکتر مهندس عباس مشهدی‌زاده معروف به میکلانژ ایران آویزان به من و منی که مثل وکلای دادگستری رفقای دکتر کورش کاکوان وکیل پایه یک دادگستری ماشین نداشتیم. همچنان ادامه‌ی همین چیزی را که شما حالا دارید می‌خوانید زیر درخت، ۷ درخت دورتر از درختی که سر گور هوشنگ گلشیری بود نشسته بودیم جدا شده بودم حالا باز آویخته به در از توی میدان انقلاب که همه‌مون را ریختند پایین از همه جدا شدیم.

فاتحه

***

کلیه حقوق مادی و معنوی این اثر متعلق به آقای علی خلیلی است و هرگونه تکثیر و استفاده‌ از این متن منوط به اجازه‌ی کتبی از ایشان می‌باشد. 

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (26)