در آستانه فروپاشی یک ملت

۴ مرداد ۱۳۹۶
علی سروش

 

یازده شب، به بستر رفتم، که اگر شد، چهار چهار و نیم برخیزم و دو ساعتی رابه پیاده روی بدهم. نیم ساعتی از این شانه به آن شانه شدم، نشد. نیمه قرصی که پاره ای شب‌ها می‌خورم، خوردم. اثر نکرد. بر می‌خیزم. ساعت دوازده و نیم شده. می‌روم اتاق بالا که محل کارم است. حالا مانده ام چه کنم. انگیزه ی کار دارم. اما چرا حتی این وقتِ شب را بدهم به کار. از ذهنم می‌گذرد " سرمایه " را باز کنم و از جایی که مانده، ادامه دهم. اما می‌دانم آنقدر ذهنم به هر سو کشیده می‌شود که چون هر بار، از پی خواندن چند باره عبارا ت و پاراگراف‌ها، ناگزیر از کنار گذاشتن اش می‌شوم. تلگرام را باز می‌کنم. چیز تازه ای پیدا نمی‌کنم. رقص زوربا را که آنتونی کوئین در حضور و با تئوئراکیس که آهنگ آن را ساخته، به نمایش می‌گذارد، می‌بینم. نقش آفرینی اش در فیلمی که از بحران اقتصادی ۱۹۲۹ موضوع گرفته، به خاطرم می‌آید. و بازی اش در عمر مختار. و همین طور زاپاتا. بعد نمی‌دانم چرا چهره ی بهروز در گوزن‌ها پیش چشمم می‌آید. آن جا که می‌گوید نمردیم و تیر هم خوردیم. بعد سوته دلان. وقتی مشایخی می‌گوید همیشه کمی دیر رسیدیم. بعد، فکر می‌کنم، در جایی که همیشه همه کمی دیر راه می‌افتند، آن‌ها که کمی زود راه می‌افتند، چه رنج‌ها که نصیب نمی‌برند. کلیپ را برای بعضی دوستان می‌فرستم. خب حالا چه کنم ؟ شاید وقت خوبی است برای چیزی نوشتن. اما از چه و چرا؟ به بسیار چیزها می‌توان اشارات کلی کرد و ناتوانی از فهم جزئیات را لاپوشانی کرد. ولی به هر شکل و کیفیت، لزومی هم می‌توان برای طرح شان سراغ کرد؟ تنها انگیزه، شاید تمهیدی باشد برای گریختن از شبی که چنین روی دست ا م مانده. نخستین چیزی که به ذهن ام می‌آید، بی ر یختی شهرهایِ‌مان است. شهرهایی که خیابان و ساختمان‌هایش از داخل شیلنگ نفت بیرون آمده اند. طوری که انگار به شتاب، در پاسخ به نیازهای آنی روز مره. و چه تخریب‌هایی که بر آن آوار نکرده اند. مثلا مشبک‌های فلزی آقای قالیباف در میدان فوزیه. انحلال غوغای لاله زار در قره قره‌های کابل و انواع روشنایی‌های پر شده در ویترین. یا خشکاندن صفای کوچه ی مروی در بوی مواد آرایشی و نوشیدنی. یا رد شدن از درهمیِ کتاب فروشی‌های جلوی دانشگاه، یا رها شدگی حوالی میدان آزادی، برای احساس عینی بی هودگی. و این شهر، که روزش عرصه ی زد و خورد و بند و بست مالی و سیاسی است، شب هم دارد ؟ شب اش چگونه است؟ روشن و شاد و در بر گیرنده ی مردمانی که آسودگی و راحت شب را می‌جویند. به قول سروش لشگری، این جا تهران ا ست. از شهرستان‌ها چه خبر؟ آموزشِ‌مان چیست و چگونه؟ حداکثر تلاش والدین برای خرج کردن در سیستم آموزشی ای که رایگان اعلام شده. رساندن آن‌ها به مراتب عالی تحصیلی و بعد به هر دری زدن برای فرستادن شان به آن سوی آب، به مثابه ی موفقیتی که می‌تواند مایه ی افتخار باشد. چه تقسیم کاری. هزینه کردن برای مستعدترها تا مرحله ی قوام گرفتن. و بعد رفتن به بیرون برای ثمر دادن. هر سه سوی معامله – والدین، مدیران کشور مبدا و گردانندگان کشور مقصد – هم راضی. بانک‌ها چه؟ محل اخذ سپرده‌ها، وام کردن آن‌ها برای دارندگان ژن برتر، ناتوان ماندن در باز پس گر فتن آن‌ها و پرداخت سود سپرده‌ها از پشتوانه‌های اسمی. تا وقتی که ناگزیر از اعلام ورشکستگی شوند. ناراستی و منفعت طلبی هم در تمام سطوح چنان فراگیر شده که شده عرف جامعه. در سایه ی تهدید جنگ زیستن، چندان از درجنگ زیستن فاصله ندارد. و دهه‌ها است زیر این سایه، امنیت گرفته ایم و شاکریم که اگر هیچ نداریم، آن را داریم. در یک دهه، پایتختی ویران شده را می‌توان در هیات شهری مدرن سامان داد. در این جا اما، مصلایی هست که از پس گذشت چهار دهه، هنوز به فرجام نرسیده. ده‌ها یا شاید بیش از صد روزنامه داریم تیراژ جمع شان زیر یک میلیون است. و تازه بعضی‌هایِ شان عمدتا در بعضی نهادها و سازمان‌ها توزیع می‌شود. ده یا دوازده میلیون کارگر قراداد موقت داریم که با احتساب خانواده‌های شان سر به چهل میلیون می‌زند. یعنی نبود امنیت کاری و معیشتی برای نیمی از جمعیت. نیمی از جامعه را زنان تشکیل می‌دهند و حالا جامعه مهیای آن است که اگر رییس جمهور یک، دو یا سه زن را به عنوان وزیر معرفی بکند، هورا بکشد. و این در حالی است پیش زمینه‌های عدم اقدام به این کار، در حال تزریق شدن است. مرجع تقلید، فتوا به بد تر بودن بی حجابی نسبت به ربا می‌دهد. دانشجویان را که مصرف کننده فرهنگ باید باشند، در ارقام میلیونی گسترش می‌دهند و در عین حال تشخیص می‌دهند مجاری توزیع و تولید فرهنگ را مسدود کنند و بعد هم وامصیبتای تهاجم فرهنگی سر دهند. فلش نفوذ را به سمت مولدین فرهنگ می‌گیرند، بعد اعلام می‌شود این و آن مداح ولایی، جاسوس اسراییل بوده اند. و…

ظاهرا همان طور که خوانده شده، همه چیز چقدر آرومه، من چقدر خوش حالم. آنقدر که خواب از چشمان‌مان می‌گریزد. گفتن این که اوضاع بسیار بد است، چه چیزی را می‌تواند توضیح دهد. و تراژدی، این که در چنین وضعی، به هر دلیل و علتی که وضع دست خوش نابسامانی شود، هیچ چیز نه خوب تر، که شاید همه چیز بدتر شود…

 

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (7)