خنیاگر عشق، رهایی، جاودانگی: ا. بامداد

۹ مرداد ۱۳۹۶
م.ح (نازلی)
شاعرانگی را پیوند می زند به آزادی، آنچنان پیوندی که گسستش را نه به ظلم، نه به دشنه، نه به تاریکی، نتوان کرد. چه خود معتقد بود شعر گویا ترین سند تلقیات اجتماعی هر شاعری است. الگوی شعر شاعر امروز را زندگی معرفی میکند. او حضور انسان را آبادانی میداند و هراس میکند از مردن در سرزمینی که بهای آزادی آن به افول رفته است. نامش را وقتی عشق صدا میزندش زیبا ترین کلام جهان میداند و زاییده می‌شود از نخستین نگاه عشق! 


در اوایل قرن ۱۴ چشم به جهانی گشود تا سالهای نوجوانی و جوانی اش نظاره گر جنگ‌های ویرانگری باشد که انسانیت نه به کام مرگ بلکه توسط انسان‌ها بلیعده شد. او یگانه آفریننده شعر منثور بود. شاعری چموش که بر دیوار‌های گرد گرفته شعر شلنگ انداخت. همانگونه که واژه‌ها را از قید میرهانید، آزادی را برای دختران انتظار و آزادگی را برای مردان پایبند به عشقی زرین و مردمی که سهمناک تر از بیشترین عشق نداشته اش دوست میداشت، تصویر میکرد. مترجم و محقق و روزنامه نگاری بود که راوی و پیشگوی اول دفتر بود! سالروز رخت بر بستنش بهانه ای شد برای بیان دلتنگی‌ها، شکایت‌ها، امید‌ها و انتظار … 
او چنین است که خود میخواند: 
 قصه نیستم که بگویی 
نغمه نیستم که بخوانی 
صدا نیستم که بشنوی 
یا چیزی چنان که ببینی 
یا چیزی چنان که بدانی 
من درد ِ مشترکم 
مرا فریاد کن …
روزهای گرم و کلافه کننده ایست، از هر طرف که میروی جز وحشت و کابوس، چیزِ دندان گیری نصیب ِاین انسانِ دوپایِ سراسر تناقض نمیشود! میخواهی دندان خشم بر جگرِ خسته ببندی تا آبروداری کنی، میبینی دیگر نه جگری مانده نه توانی برای آه و فغان سر دادن. 
مرور اخبار کاری بس بیهوده مینمایاند، وقتی سالهاست در یک سراشیبی ناهموار دستمان چوب خشکی را گرفته است تا مگر امید را زنده نگه دارد. روزهایی سخت که پیکره حقیقی انسان در خلواره‌های ناراستی می‌سوزد اما هنوز ساختنی ققنوس وار در کار نیست. این مجسمه‌های دروغین زهد و ریا و چپاول و تعصب حقیقت انسان را به سکوتی جاودانه مسخ کرده اند و در پس پرده به هر چه انسانی است تف میکنند! هیچ سلاخی دل در گرو قناری نداده است. سلاخان مانکن‌هایی برای خود تراشیده اند، به پهلو غلتیده از ابتذالی به ابتذال دیگر روان شده اند. 
باری اینها همه از پیچیدگی‌های زندگی است که ارابه‌ها، بی غوغای آهن‌ها از آن سوی شهر‌ها برایمان آورده اند و اربابهایشان در طول تاریخ همواره بر ناقوسِ بی قراری مرگ مینوازند و در کوچه‌های تاریک که نورش در پستوی خانه‌ها نهان شده، بهار را چشم بسته به دوزخِ آرزوهای بی رنگ سوق میدهند؛ به آنجا که چار زندان است، به هر زندان دو چندان نقب، در هر نقب چندین حجره، در هر حجره چندین مرد در زنجیر !  و میخوانند : دنیای ما قصه نبود … پیغوم سر بسته نبود… دنیای ما عیونه … هر کی می‌خواد بدونه، دنیای ما خار داره … بیابوناش مار داره …. هر کی باهاش کار داره …. دلش خبردار داره! …. دنیای ما بزرگه …. پر از شغال و گرگه!
 دنیای ما – هی هی هی! 
عقب آتیش – لی لی لی !
آه ما را بِه که چشم فرو بسته باشیم چونان اسفندیار مغموم!
حال، نجابت فروتنانه این انسان را نگاه کن! 
انگار برگ برنده اش را جسته باشد. سرود رهایی از زیر سنگچین دیوار‌های زندان بدی میخواند و طلسم شکست آن را کلام کوچک دوستی میداند و آفتاب را وعده میدهد !
حیرتا! این سنبله سبز، دِروگر را به حسرت کشانده و میگوید:  ابلها مردا عدوی تو نیستم من … انکار توام!
شاعرانگی را پیوند میزند به آزادی، آنچنان پیوندی که گسستش را نه به ظلم، نه به دشنه، نه به تاریکی، نتوان کرد. چه خود معتقد بود شعر گویا ترین سند تلقیات اجتماعی هر شاعری است. الگوی شعر شاعر امروز را زندگی معرفی میکند. او حضور انسان را آبادانی میداند و هراس میکند از مردن در سرزمینی که بهای آزادی آن به افول رفته است. نامش را وقتی عشق صدا میزندش زیبا ترین کلام جهان میداند و زاییده می‌شود از نخستین نگاه عشق! 
او دستان بسته اش را از زنجیرهای خواب آزاد میکند و آرزو میکند کاش یک لحظه میتوانست این خلق بیشمار را بر شانه‌هایش بگرداند و آفتاب را نشانشان دهد. او خنیاگری است که برای آزادی و عشق پیکره ای میتراشد، جانش می‌بخشد و میگوید کاش سرود بخواند و سخن بگوید! 
او طلیعه ی آفتابی است که آغاز جاودانگی اش را  عشقی میداند که هرگز به خواب نمیرود. 
او حماسه سرای زندانی ایست که بهای شرفش را در مصاف با خطر می‌بیند و با انسانیت در ابدیتی پرستاره گام میزند و سرود میخواند: خوشا اگر نه رها زیستن ، مردن به رهایی!
او آفریننده واژه‌های بکر و راستی است … صلت قصیده ایست که در نظر بازی معشوقه اش سرود و به ما وعده داد: 
روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
 و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت
روزی که کمترین سرود
بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادری ست
روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند
قفل افسانه ایست
و قلب
برای زندگی بس است…
 

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (26)