بایگانی: خاطره‌ها و یادها

ساعدی به روایت ساعدی

بخش سوم
شکنجه‌ها خیلی زیاد بود. مثلاً از شلاق گرفته تا آویزان کردن از سقف و بعد شوک الکتریکی و تکه پاره کردن با میخ. اصلاً یارو یک میخ برداشت و شکم مرا جر داد. بعد تمام سر و صورت و اینها را ... هنوز هم این لب پایینم دوخته است حتی. هیچی، می‌خواستند آدم را به خوف بکشند مثلاً بگویند که تو باید موافق ما باشی و پدر در می‌آوردند. یک جور آدم را بی‌آبرو بکنند و بعد پیله کردن به این که تنها راه نجات تو مصاحبه است. من اعتصاب غذا می‌کردم و می‌گفتم باید به دادگاه بروم. آنها می‌گفتند «نه، باید مصاحبه بکنی». مصاحبه چی چی بکنم؟ چه مصاحبه‌ای بکنم؟ و به زور مرا به تلویزیون می‌کشیدند.
  آغاز کار من سال 1314 توی تبریز رو خشت افتادم. توی یک خانواده کارمند اندکی بد حال، فقیر مثلاً. تحصیلاتم در تبریز بود حتی طب را در تبریز خواندم. حدود 1340–1339 فارغ‌التحصیل شدم. برای دیدن تخصص به تهران آمدم و رفتم قسمت روانپزشکی. مدتی در بیمارستان روزبه کار می‌کردم. از آنجا هم ساواک و […]

ساعدی به روایت ساعدی

بخش دوم
من هر وقت از زندان بیرون می‌آمدم، به قبرستان می‌رفتم و برای خودم گریه می‌کردم چون سایر رفقا در زندان بودند. همین طور که در توی قبرستان می‌چرخیدم چشمم به سنگ قبری خورد که گود افتاده بود و روی آن پر از خاک و گل؛ آنرا تمیز کردم. رویش نوشته شده بود «آرامگاه گوهر دختر مراد». و از اینجا بود که نام گوهر مراد را برای نمایشنامه نویسی انتخاب کردم. انتخاب این اسم هیچ جنبه سیاسی نداشت.
من بچه يك كارمند بودم. مدت زيادي كتاب مي‌خواندم و از كلاس هفتم شروع به نوشتن كردم. معلم انشای من فکر می‌کرد که من انشاهایم را از کس دیگری می‌دزدم و به همین دلیل به من نمره کم می‌داد. روزی قصه‌ای از من به نام «آفتاب و مهتاب» در مجلة سخن چاپ شد و معلم […]

ساعدی به روایت ساعدی

از همان روزگار چشم من يك باره باز شد. نمي‌دانم، چيزي شكست و فرو ريخت و هجوم هزاران حادثه نوظهور و هزاران آدم و غوطه‌زدن در صدها كتاب و آشنائي با عشق، عشق به دهها نويسنده‌ي ناشناخته كه خود زير خاك پوسيده بودند ولي در خواب هم، بله در خواب هم مرا رها نمي‌كردند. من صدها بار چخوف را روي پله‌هاي آخري خانه‌مان، زير درخت به، لم داده در اتاق نشيمن ديده بودم، از فاصله دور، جرأت نزديك شدن به او را نداشتم، و هنوز هم ندارم. آيا «رؤياي صادقانه» همين نيست؟
من در ماه اول زمستان ۱۳۱۴ روي خشت افتادم. بچه دوم پدر و مادرم بودم. بچه اولي كه دختر بود در يازده ماهگي مرده بود. و از همان روزي كه دست در دست پدر، راه قبرستان را شناختم، هميشه سر خاك خواهر مي‌رفتم كه قبر كوچكي داشت، پوشيده با آجرهاي ظريف و مرتب. و من در […]

مرایی از بورخس

نقل خاطره‌ای از بورخس از زبان محمدعلی سپانلو
صبح وقتی تلفن زده بودم، خدمتکاری گوشی را برداشت و به زبان خودشان حرف زد. به انگلیسی شکسته ‏بسته گفتم با آقای بورخس کار دارم. آن وقت پیرزنی گوشی را گرفت که او هم مختصری انگلیسی ‏می‌دانست. گفت آقای بورخس کسی را نمی‌پذیرد. شاید بورخس گوشی دیگری را به دست داشت، چون وقتی گفتم: «من از ‏نیشابور می‌آیم»، پیرزن چند لحظه ساکت ماند و بعد به من وقت ملاقات داد. نیشابور، کلمة جادو، کلید ‏قفل اسطوره. ‏
تابستان 1978، بوئنس آیرس در نیمکرة جنوبی موعد تابستان خلاف تابستان ماست اواخر تابستان بوئنس آیرس،نسخه‌ای از ترجمة ‏فارسی کتاب «الف» و کارت پستالی از مقبرة عطار در نیشابور را برای «خورخه لوئیس بورخس» بردم. در ‏نور قهوه‌ای غروب، که از لابلای پرده‌های ضخیم کتابخانه‌اش تو می‌افتاد، با چشمان نیمه‌بینایش مدت‌ها ‏به کلمة لاتین «نیشابور» […]
صفحه 8 از 8« بعدی...45678

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (17)