بایگانی: داستان

مهاجرین

غلامرضا فولادوند
معمولا بعد از نمایش این فیلمها که با پیروزی ایرانیها همراه بود بیرون مدرسه با هم دعوایمان می شد و کتک مفصلی می خوردیم. از پاسگاه هم می آمدند و بیشتر آنها و چند نفری از ما را هم می بردند. یک شب توی توالت کمیته حبسمان می کردند. و کتک می خوردیم. به خانه که بر می گشتیم کتک سوم را می خوردیم. با همه اینها می ارزید. برایمان حیثیتی بود. آخر این خاکِ فاحشه، وطن ما بود.
مهاجرین غلامرضا فولادوند بعد از شروع جنگ برای ما  و امثال ما که از خرمشهر آواره شده بودیم ، سه کیلومتری شهر ازنا اردوگاهی به پا کردند به  نام "مهمانشهر اباذر". این کمپ دو قسمت داشت، یک قسمت  برای ما بود که "مهاجرین" جنگ تحمیلی بودیم و دیگری که نامش "معاودین" بود مربوط به عراقیها […]

چاه ویل

داستانی از حمیرا وارسته
اون‌جوری نیگام نکن شیخ‌باجی! طاقت ندارم به علی. همین که رفتم تو بیمارستان دیدمش بسّمه. چاه ویل تو چشاش بود. سوختم باجی سوختم. آره دخترت بود. می‌دونم…  خودت کم حرص خوردی ازش؟‌ کاش مثل خودت… اصلاً مال تو نبود. شایدم از تخم‌وترکه شوهرت بود که از یه زن خراب پس‌انداخته بود. دلت نیومد نه؟ می‌دونم. […]

زمانی برای زاییدن صندوق‌های رأی

لیلا سمیعی
وقتی صبح روز بعد صندوق‌ها می‌زایند،
همه به هم نگاه می‌کنند:
- بیست و چند سال است که حرف نزده است.
مأمور شمارش آراء با صدای بلندی نامش را می‌خواند:
- لالو
همه به هم نگاه می‌کنند: – بیست و چند سال است که حرف نزده است! لبانش پیچ خورده به هم دوخته شده است. انگار تلاش می‌کند جلوی فریادش را بگیرد. در تنهایی چشم‌های دریده‌اش، شیطان را می‌بیند که درد می‌کشد. ترس می‌گوید: – یک نفر همیشه تعقیبت می‌کند با خود زمزمه می‌کند: – هنوز دنبالم […]

ماهیان سرخ در آب سبز

سید حسن موسوی: چیزی طول نکشید که آب همه جا را فرا گرفت و خاطره‌ها را در خویش غرق کرد. خیابان‌ها و مغازه‌ها، کوچه‌هایی که هنوز از هیاهوی کودکانهٔ غروبگاهان لبریز بودند، حیاط خاکی مدرسه، کلاس‌های درس با نوای مکرر الفبای کودکی، آن حصارهای پیچیده حول مزرعه‌ها و طویله‌ها و خانه‌های مملو از زندگی با […]

سوء تفاهم

لیلا پاپلی یزدی
خانم نون کلیشه‌ی طراحی را بالا پایین کرد. – دورش رو یه کم رنگی کن از این کارت ویزیتا نمی‌خوام که همه دارن. طراح سرش را تکان داد -یه کارتِ تک برات طراحی می‌کنم. خانم نون لبخند کش‌داری زد. کلیشه را گذاشت روی میز. ساک خریدش را برداشت و کُند و لنگ‌لنگان در مغازه را […]
صفحه 1 از 912345...قبلی »

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (15)