بایگانی: داستان

زمانی برای زاییدن صندوق‌های رأی

لیلا سمیعی
وقتی صبح روز بعد صندوق‌ها می‌زایند،
همه به هم نگاه می‌کنند:
- بیست و چند سال است که حرف نزده است.
مأمور شمارش آراء با صدای بلندی نامش را می‌خواند:
- لالو
همه به هم نگاه می‌کنند: – بیست و چند سال است که حرف نزده است! لبانش پیچ خورده به هم دوخته شده است. انگار تلاش می‌کند جلوی فریادش را بگیرد. در تنهایی چشم‌های دریده‌اش، شیطان را می‌بیند که درد می‌کشد. ترس می‌گوید: – یک نفر همیشه تعقیبت می‌کند با خود زمزمه می‌کند: – هنوز دنبالم […]

ماهیان سرخ در آب سبز

سید حسن موسوی: چیزی طول نکشید که آب همه جا را فرا گرفت و خاطره‌ها را در خویش غرق کرد. خیابان‌ها و مغازه‌ها، کوچه‌هایی که هنوز از هیاهوی کودکانهٔ غروبگاهان لبریز بودند، حیاط خاکی مدرسه، کلاس‌های درس با نوای مکرر الفبای کودکی، آن حصارهای پیچیده حول مزرعه‌ها و طویله‌ها و خانه‌های مملو از زندگی با […]

سوء تفاهم

لیلا پاپلی یزدی
خانم نون کلیشه‌ی طراحی را بالا پایین کرد. – دورش رو یه کم رنگی کن از این کارت ویزیتا نمی‌خوام که همه دارن. طراح سرش را تکان داد -یه کارتِ تک برات طراحی می‌کنم. خانم نون لبخند کش‌داری زد. کلیشه را گذاشت روی میز. ساک خریدش را برداشت و کُند و لنگ‌لنگان در مغازه را […]

بله حق با شماست !

دانش اقباشاوی
بله حق با شماست! داماد سابق یکی از همکاران پیش کسوت م را چندی پس از ماجرای جدایی اش که خیلی بی سر وصدا هم مسیرش طی شده بود دیدم . او آرتیست تجسمی بود و من نویسنده . البته من زیاد هم از آقای داماد سابق دل خوشی نداشتم ، یکی به این دلیل […]

تراخم

لیلا پاپلی یزدی داشتم گوشت خرد می‌کردم. مهمان داشتیم…که پیدایش شد. مگس احمق مزاحم را می‌گویم. دور سرم وزوز می‌کرد. ساطور را بلند کردم و نشانش دادم که هر لحظه ممکن است بزنم توی کله‌اش اما از رو نرفت. من هم دهانم را باز کردم و گردنم را دراز کردم و یک دفعه‌ای محکم قورتش […]
صفحه 1 از 912345...قبلی »

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (19)