بایگانی: داستان

بله حق با شماست !

دانش اقباشاوی
بله حق با شماست! داماد سابق یکی از همکاران پیش کسوت م را چندی پس از ماجرای جدایی اش که خیلی بی سر وصدا هم مسیرش طی شده بود دیدم . او آرتیست تجسمی بود و من نویسنده . البته من زیاد هم از آقای داماد سابق دل خوشی نداشتم ، یکی به این دلیل […]

تراخم

لیلا پاپلی یزدی داشتم گوشت خرد می‌کردم. مهمان داشتیم…که پیدایش شد. مگس احمق مزاحم را می‌گویم. دور سرم وزوز می‌کرد. ساطور را بلند کردم و نشانش دادم که هر لحظه ممکن است بزنم توی کله‌اش اما از رو نرفت. من هم دهانم را باز کردم و گردنم را دراز کردم و یک دفعه‌ای محکم قورتش […]

اینجا جنایتی رخ داده است/ قسمت اول

حسن موسوی: درست سیزده ماه و هشت روز پیش تو مُردی، لابه‌لای روزهای پرشور من برای جشن تولد سی و هفت سالگی‌ات. توی همین خانه، روی همین تخت، که با ملحفه‌ای سفید از ابریشم و حریر پوشانده بودیمش، روی این تخت که در ذهن ما انگار کانون همه چیز بود. همه چیز، هرآنچه از زندگی رنگ […]

بمباران

منوچهر کریم زاده
تازه سر سفره نشسته بودیم که برق رفت. مادرم گفت «خدا بخیر بگذرونه. باز اومدن رو سر مردم بمب بریزن.» امید را از رو زانوم بلند کردم و دادم به دست زنم که نزدیکم نشسته بود و پا شدم کنار دیوار ایستادم. «شما هوای بچه‌هارو داشته باشین که پانشن تو تاریکی راه بیفتن تا من […]

چشمان مشکین فام

سیدحسن موسوی
" سه نخ مارلبرو لطفا…" باز هم آن صدای گرم، آن کلمات دلچسب و نفسی¬هایی که در سینه¬ی پسرک به شماره می¬افتادند. با همان چشمان بسته، همانطور که ایستاده بود، مشتش را گشود و انگشتانش را به سوی پاکت سیگار که روی پیشخوان، کنار خوراکی¬های رنگارنگ جای گرفته بود، برد. احساسی عجیب داشت. دست¬ها و […]
صفحه 2 از 912345...قبلی »

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (20)