بایگانی: داستان

خون گریسته

لیلا پاپلی یزدی
زن، نایلون‌ها و پاکت‌های سنگین خرید روزانه را روی زمین گذاشت و بازوهای کش‌آمده‌اش را با پنجه‌های خسته‌اش، ضربدری درهم گرفت و درحالی که اینگونه خستگی‌اش را در می‌کرد به ویترین پاک و بی‌لکه‌ی مغازه‌ی عتیقه فروشی خیره شد. آفتاب داشت مثل همیشه خودش را به رخ بنی‌آدم می‌کشید و هر چه می‌توانست نور می‌ریخت […]

احتمال خودسوزی آسمان

سید حسن موسوی
  دوشنبه؛ ۱۱ تیر، صبح من، آسمان هستم و این آخرین یادداشت من است، آری بی شک اینگونه است. فردا برای من روز بزرگی ست، روزی که با خویش قرار گذاشته ام خوسوزی کنم. یک اتفاق، نه، اتفاق واژه ی درستی نیست، باید بگویم یک مساله ی از پیش برنامه ریزی شده، نه، مساله هم […]

خاکستری

لیلا پاپلی یزدی
….تو ذهنش سه بار گفت "…سیگار کشیدن تو شب" و دفعه سوم دود سفید سیگار را با فشار داد بیرون. سوز سرما اما آنقدر بود که یک لحظه توی ذهنش گذشت نکند دود سیگار یخ بزند و تپی بیافتد روی زمین وسط برفها. خودش به فکر خودش لبخند تلخی زد و همینطور خط قرمز خون […]

مرد آسمانی‌پوش

سید حسن موسوی: تنها دوازده روز از سی و ششمین جشن تولدت گذشته بود، روزی چون روزهای دیگر، مانند هر سه‌شنبه، صبح زود از خواب برخواستی، در میان درختان بلند کاج قدم زدی، هوایی به درون شش‌های ستبر و سینهٔ سترگت دمیدی، آبی به بدن زدی و پس از ساعتی استراحت، با آرامشی وصف‌ناشدنی لباس […]

سه¬شنبه، یک و چهل دقیقه بعدازظهر

سیدحسن موسوی
هوای سرد چون دستی زیر کت قهوه‌ای رنگش دویده بود و بدن بی‌جانش را نوازش می‌کرد. کتش را دوست داشت، بوی پسرش را می‌داد. حکم زندگی را داشت برای پیرمرد. سی و چند سال بیشتر نداشت. تازه عاشق شده بود و دلش پای کسی گیر کرده بود. شب قبل از رفتن پیرمرد برای خواستگاری‌اش قرار […]
صفحه 3 از 912345...قبلی »

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (25)