بایگانی: داستان

جارو

لیلا پاپلی یزدی
نرم نرمک گفت شهرِ تو کجاست؟ [۱]"که علاج اهلِ هر شهری جداست"   از جیب بغل پالتویم اسکناس ده هزارتومانی را در می‌آورم و می­دهم به پیرمرد دستفروش. چانه می‌زند. توی آن یکی جیب دو تا دویستی هم پیدا می‌کنم. یکیش را می‌دهم بهش. می‌گوید خدا بدهد برکت! و جارو را دراز می‌کند سمتم. دست‌هام […]

حیوانی سفید در شب

سیدحسن موسوی (دانشجوی کارشناسی ارشد باستان شناسی، دانشگاه شهید بهشتی)
شب است. آدم­ها در خوابی عمیق غوطه­ ورند. مرد اما، آرام و بی­صدا در حاشیه ­ی رود نشسته است­. دستش را در آب فرو برده و چون غریقی بی‌پناه در آبی سیاه‌رنگ در فکر گذشته­ های دور و نزدیک دست­ وپا می­زند. دستی نیست رهایی­اش بخشد. نجات‌غریقی نیست نجاتش دهد. تنها و بی­کس نشسته است […]

سایه‌های سرگردان

داستانی از حمیرا وارسته
ملی آویزان همین پنجره بزرگ شده‌. با یک عالم خاطره‌ گنگ و درهم‌ریخته که این همه سال مثل یک کلاف دور دست‌و‌پایش پیچیده‌‌اند و نمی‌گذارند از جایش تکان‌ بخورد. میلی هم به باز شدنشان ندارد چون هر روز می‌تواند لای رشته‌ها گم‌وگور شود، بچرخد و دوباره پیدا شود. هر بار که نزدیک پنجره می‌رود چشم‌هایش را تنگ می‌کند رو به میله‌های حفاظ و می‌بیند که میله‌ها مثل نخ کاموا نرم و ریش‌ریش می‌شوند، رشته‌های دراز به سمتش می‌خزند و دوره‌‌اش می‌کنند و او لای چشم‌هایش را نیم‌باز نگه می‌دارد تا چیز دیگری نبیند.
«انگشتر فیروزه خدا کنه بسوزه… انگشتر فیروزه خدا کنه بسوزه» مَلی چند بالش و تشکچه‌ را از بغل دیوار برداشت و پای پنجره روی هم گذاشت.دخترها لِی‌لِی بازی می‌کردند و سروکلۀ سودابه پیدا شده بود که انگشتر فیروزه می‌خواند و با آن صدای کلفت و پسرانه‌اش  آن‌ها را به هول می‌انداخت. یا پا روی خط […]

در مه

داستانی از نرگس صابری
زل زدم به چشمانتان که به صفحه‌های کتاب خیره شده بود؛ فکرتان جای دیگری بود. فکرها پر سر و صدا بودند؛ بلند بلند آواز می‌خواندند؛ گاهی هم می‌نشستند دور هم بحث می‌کردند ولی از بس در هم حرف می‌زدند نمی‌شد فهمید چی به چیست. حتی وقتی که کتاب را بستید و گذاشتید روی میز، چای […]

آفتاب سردکن برقی

لیلا پاپلی یزدی
دستم را می‌برم توی کیفم و می‌گردم دنبال اسکناس‌ها. – ببخشید خانم! من می‌تونم سی چهل تومن قرض بدم بهتون… زن مرا ورانداز می‌کند. قبلش زنگ زده بوده به شوهرش و گفته بود پنجاه تومن بریزد برایش، خیلی زود. من شنیده‌ام. می‌خواهم کمکی کنم. – منظورم پنجاه میلیونه حاج‌خانم… حتی تشکر نمی‌کند. رفته‌ام شیشه بخرم […]
صفحه 4 از 9« بعدی...23456...قبلی »

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (8)