بایگانی: داستان

شب بخیر مهسا

معرفی داستان‌نویسان جوان
سالن فرودگاه شلوغ و پر هیاهو بود، تکه کاغذی که شماره دختر چشم قرمز روی آن نوشته شده بود توی دستم تر شده بود. چمدانم را پشت سرم کشیدم و دنبال راه خروج رفتم. باید قبل از آمدن کمی آلمانی یاد می گرفتم، حتی یک تابلوی انگلیسی هم وجود نداشت.
تهمینه بهرام علیان هواپیما که بلند شد هنوز چشمانم به زمین بود تا خاک ایران نقطه ای محو شد و بین ابرها رها شدیم. اولین باری نبود که از کشورم خارج می شدم اما این اولین بار بود که به قصد ماندن می رفتم. مرد کنار دستم همان دقایق اول خوابید و صدای نفس هایش […]

هدیه سال نو

نوشته: اُ.هنری، ترجمه:‌ هوشنگ مستوفی
جیم دو چیز داشت که خودش و دلا به آن دو می بالیدند. یکی ساعت جیبی طلایی بود که از پدربزرگش به پدرش و پس از او به جیم به ارث رسیده بود. دیگری گیسوان بلند دلا بود. گیسوان زیبای دلا چون آبشار طلایی رنگی می درخشید و تقریبن شبیه دامنی تا زیر زانویش را پوشانیده بود.
 یک دلار و هشتاد و هفت سِنت! تمام پولش همین بود و شصت سنت آن را پول خرد هایی تشکیل می داد که «دلا» با چانه زدن با بقال و قصاب و سبزی فروش جمع کرده بود. این دفعه ی سوم بود که دلا پول ها را می شمرد، یک دلار و هشتاد و هفت […]

نون تافتون

نویسنده: اکبر خلیلی
هیچوقت آنروز را فراموش نمی كنم‎. ‎‏ ‏یه پاسبان اومد در خونه تا زن صاحبخونه رو به كلانتری ببره، شوهر ملوك خانم كنار ‏دیوار وایساده بود‎. ‎‏ ملوك خانم اومد جلو دولا شد پاهای بابا رو گرفت و گریه كنان ‏التماس می كرد و می گفت: "آقا ترا بخدا، جون بچه هاتون منو ببخشید، غلط كردم ‏دیگه این كارها نمی كنم‎" ‎‏ مامان همینطور وایساده بود و به اونها نگاه می كرد
خیلی دوست داشتم كه اسم هر دوی ما را در امین آباد بنویسند، دائی عباس می‌گفت: ‏اینجا جای خوبیه، شماها میتونید به راحتی بازی كنید و توی چمنهای حیاط امین ‏آباد بگردید. خب من‎ ‎هم ده سالم بیشتر نبود، فكر می كردم دائی عباس بد نمی گه ‏امین آباد جای خوبیه، آدم از دست اون […]

ازدواج موقّت

نویسنده: اکبر خلیلی/ زمستان 70‏
می دانست این معامله لقمه چربی است. باز از داخل آیینه نگاهی به «صغرا خانم» انداخت. «صغرا ‏خانم»، یک چشم اش را از چادر بیرون گذاشته بود. «آقا جواد»، سرش را بلند کرد و تو آیینه ‏مستطیل شکل راننده که پشت سری ها را نشان می داد، تو صورت «آقا بیوک» خیره شد؛ «آقا ‏بیوک» اشاره کرد: « طرف که چشماش تاب داره» و با انگشت چشم خودش را نشان داد.
‏«آقا بیوک»، تنها کارش همین بود که داخل پیاده روهای میدان «شوش» زیر گوش عابران زمزمه ‏کند: «باطله می خریم … اعلان شده، نشده… می خریم». ‏ اما حالا، از داخل آیینه تاکسی زیر چشمی به «صغرا خانم» که وسط او و «آقا جواد» نشسته بود، ‏نگاه می کرد. ‏ ‏«صغرا خانم»، چادرش را که […]
صفحه 9 از 9« بعدی...56789

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (5)