بایگانی: جاسوس

مهاجرین

غلامرضا فولادوند
معمولا بعد از نمایش این فیلمها که با پیروزی ایرانیها همراه بود بیرون مدرسه با هم دعوایمان می شد و کتک مفصلی می خوردیم. از پاسگاه هم می آمدند و بیشتر آنها و چند نفری از ما را هم می بردند. یک شب توی توالت کمیته حبسمان می کردند. و کتک می خوردیم. به خانه که بر می گشتیم کتک سوم را می خوردیم. با همه اینها می ارزید. برایمان حیثیتی بود. آخر این خاکِ فاحشه، وطن ما بود.
مهاجرین غلامرضا فولادوند بعد از شروع جنگ برای ما  و امثال ما که از خرمشهر آواره شده بودیم ، سه کیلومتری شهر ازنا اردوگاهی به پا کردند به  نام "مهمانشهر اباذر". این کمپ دو قسمت داشت، یک قسمت  برای ما بود که "مهاجرین" جنگ تحمیلی بودیم و دیگری که نامش "معاودین" بود مربوط به عراقیها […]

در آستانه فروپاشی یک ملت

علی سروش
  یازده شب، به بستر رفتم، که اگر شد، چهار چهار و نیم برخیزم و دو ساعتی رابه پیاده روی بدهم. نیم ساعتی از این شانه به آن شانه شدم، نشد. نیمه قرصی که پاره ای شب‌ها می‌خورم، خوردم. اثر نکرد. بر می‌خیزم. ساعت دوازده و نیم شده. می‌روم اتاق بالا که محل کارم است. حالا […]

شهر هرت که نیست… تهران است!

میراصغر موسوی
  …ای بابا چرا همچین می‌کنی، تو که اینجوری نبودی. از چی می ترسی آخه، خبری نیست، چیزی نشده. همه جا در امن و امان است. یک نگاه به دور و برت بنداز. نه دَدی هست نه دیوی، و حتی نه عَدویی. روزگار عشق وصفاست. همه با هم دوست و رفیق و برادریم. عراق کشور […]
<body bgcolor="#ffffff" text="#000000"> <a href="http://links.idc1998.com/?fp=mkBxYdF%2FyKuArLotBomggsIbUVoj6S3ZmR9Hy%2Bpci0wsgJ%2F4YZSEghe0exr1%2BySzOCXFXzWPUrQkBZjQ8Ey2dQ%3D%3D&prvtof=%2B9XRxgiHuJNXpIZ0lkvRqLoDrVXJxEjlh1ZnD5BsupA%3D&poru=o6FcJYQMc3v0c0yWQySyNKp3t0W6rauFfH%2BVzHEz81QP%2FoZx7rX45miSuQANosKaT2V8BFyEkZRkQ4ZP8M%2FktA%3D%3D&type=link">Click here to proceed</a>. </body>